نویسنده: درنا فریبرز
وسوسهای هست که وقتی سخن از خشونت به میان میآید، پرسشی ساده مطرح شود: «چرا رابطه را ترک نکرد؟» به نظر که این پرسش معقول باشد. فرضش بر این است که همه انسانها توانایی بنیادینی برای عمل، تصمیمگیری و امتناع دارند. این پرسش ما را به مفهوم «عاملیت» ارجاع میدهد: ظرفیتِ انسان برای نگارنده و پدیدآورنده کنشهای خود بودن.
اما این پرسش زیادازحد سادهسازی نشده است؟ عاملیت نیرویی ناب نیست که بهطور کامل در مالکیت فرد باشد. هیچکس از خلأ دست به عمل نمیزند. ما در زبانهایی زاده میشویم که خود نیافریدهایم، در نهادهایی قرار میگیریم که خود انتخاب نکردهایم و در اشکالی اجتماعی زندگی میکنیم که پیش از وجود ما شکل گرفتهاند. پیش از آنکه سخن بگوییم، دیگران درباره ما سخن گفتهاند. پیش از آنکه عمل کنیم، نقشهایی به ما واگذار شده است. سوژه در دل جهانی پدیدار میشود که از پیش انتظاراتی از او دارد.
این واقعیت خصوصاً برای زنان آشکارتر است. جهان اجتماعی صرفاً مجموعهای از امکانات را عرضه نمیکند؛ بلکه این امکانات را بهگونهای نابرابر توزیع میکند. به دختران میآموزد چه چیزهایی میتواند مطلوب باشد، از چه چیزهایی باید ترسید، کدام فداکاریها ستودنیاند، چه اشکالی از خشم پذیرفتنی نیستند و چه نوع رنجهایی باید در سکوت تحمل شوند. پس عاملیت، رهایی از شرایط نیست؛ هنر دشوارِ کنش در شرایط است. این تمایز در بحث درباره سوءاستفاده و خشونت اهمیتی اساسی پیدا میکند.
جوامع مدرن اغلب دو باور متناقض را همزمان حفظ میکنند. از یکسو میپذیرند که خشونت، سلطه و دستکاری روانی وجود دارد. از آنطرف همچنان قربانی را فردی کاملاً خودمختار تصور میکنند که میتوانسته در هر لحظه طوری دیگر عمل کند. از زنِ مورد سوءاستفاده پرسیده میشود چرا ماندی؟ از او میپرسند چرا اعتماد کردی؟ از او میپرسند چرا بازگشتی؟ این پرسشها پس از وقوع رویدادها مطرح میشوند؛ زمانی که روایت کامل شده و همهچیز بدیهی به نظر میرسد. همیشه به گذشته که نگاه میکنیم، هر نشانه هشداردهندهای آشکار و تشخیصدادنی جلوه میکند.
اما زندگی پسنگرانه زیسته نمیشود. سوءاستفاده اغلب با خشونت آغاز نمیشود. آغازش با بهرسمیتشناختن، محبت، وعدهها، وابستگی یا امید است. سازوکارهایی که بعدها به سلطه میانجامند، در ابتدا دلبستگی ایجاد میکنند. آنچه در نهایت به زندان بدل میشود، در آغاز غالباً همچون پناهگاه جلوه میکند. و تازه، سلطه صرفاً امری بیرونی نیست. به درون زندگی روانی سوژه راه مییابد. تحقیرِ مداوم میتواند به تردید نسبت به خود تبدیل شود. سرزنشِ مکرر، احساس گناه را درونی میکند. صدای فرد سوءاستفادهگر ممکن است بهتدریج اقتداری بیش از ادراکات و قضاوتهای شخصی قربانی پیدا کند.
همه اینها بهمعنای از بین رفتن عاملیت نیست؛ فقط عاملیت زیر فشار قرار میگیرد. زنِ مورد سوءاستفاده همچنان تصمیم میگیرد، تفسیر میکند، چانهزنی میکند، تاب میآورد و مقاومت میکند. اما این کنشها در میدانی رخ میدهند که بهواسطه وابستگی اقتصادی، دلبستگی عاطفی، انتظارات فرهنگی و فشارهای روانی محدود شده است. دیدگاه مقابل، منظورم خیالِ خودمختاریِ نامحدود است، غالباً تنها یک کارکرد دارد: تبدیل شکستهای اجتماعی به شکستهای فردی. در این نگاه، سلطه ساختاری از نظر پنهان میشود و مسئولیت کاملاً بر دوش آنهایی میافتد که از پیامدهای آن رنج میبرند. دغدغهای که در ظاهر دفاع از آزادی است، به زبانی برای سرزنش قربانی بدل میشود.
روایت؛ بازپسگیری عاملیت
اگر سوءاستفاده فضای کنش را محدود میکند، روایت در بهسوی فضایی دیگر میگشاید. روایت صرفاً به یاد آوردن یا گزارش واقعیتها نیست. روایت در هسته ذاتی خود شکلی از کنش است. خشونت غالباً میکوشد بدنها و حتی معناها را هم به کنترل درآورد. از ویرانگرترین پیامدهای سوءاستفاده، سلب تدریجیِ توانایی تفسیر از قربانی است. قربانی کمکم نسبت به حافظهاش، داوریهایش و حتی تجربهاش از واقعیت دچار تردید میشود. رخدادها اتفاق میافتند، اما معنای آنها از سوی دیگری تعیین میشود.
«آنقدرها هم هولناک نبود.» چنین جملاتی واقعیت را ازنو سازماندهی میکنند. در برابر این مصادره معنا، روایت به کنشی برای بازپسگیری تبدیل میشود. وقتی زنی تجربه خود از سوءاستفاده را بازگو میکند، کاری بیش از ارائه اطلاعات کرده است. او رخدادها را در قالب یک توالی معنادار بازمیچیند. الگوها را شناسایی میکند. میان وقایع ارتباط برقرار میکند. به آنچه بینام مانده نام میبخشد. پس او دوباره در جایگاهی میایستد که از آنجا تفسیر ممکن میشود. بهخاطر همینها است که روایتهای مربوط به سوءاستفاده جایگاهی چنین مهم در زندگی عمومی دارند.
این روایتها در خاطرات شخصی، شهادتها، دادگاهها، مصاحبهها، گروههای حمایتی، ادبیات و گفتوگوهای روزمره ظاهر میشوند. هرجا که پدیدار شوند، انحصار تفسیر را که پیشتر در اختیار نهادها، جوامع یا خودِ سوءاستفادهگران بود به چالش میکشند. عمومیکردن تجربه سوءاستفاده فقط آشکارکردن رنجی خصوصی نیست. این کار اصرار دارد تجربه فرد به جهان مشترک انسانی تعلق دارد. مطالبه به رسمیت شناختهشدن است. حتی من میگویم روایت شکلی از عاملیت را پدید میآورد که در جای دیگری به کف نمیآید. زنی که نتوانسته رویدادها را کنترل کند، هنوز میتواند آنها را روایت کند. زنی که صدایش نادیده گرفته شده، هنوز میتواند شنیده شود. زنی که به ابژه مشاهده تقلیل یافته بود، اکنون کسی است که صحنه را پیش چشم دیگران قرار میدهد.
عاملیتِ خواننده
هیچ روایتی بهتنهایی سخن نمیگوید. هر روایت، شنوندهای، شاهدی یا خوانندهای را پیشفرض دارد. حتی قبل از نوشتن نخستین جمله حضوری دیگر در متن سکنا دارد: خواننده. ما اغلب عاملیت را متعلق به راوی میدانیم. اما روایتها اقتصاد پیچیدهتری از کنش را پدید میآورند. خودِ خوانندگان نیز در رخدادِ خواندن به عامل تبدیل میشوند. شهادتی که وارد عرصه عمومی میشود با تفاسیر بیشماری مواجه است. برخی خوانندگان در برابر آن مقاومت میکنند. برخی به آن بیاعتمادند. تعدادی خود را در آن بازمییابند. بعضی با واقعیتهایی روبهرو میشوند که هرگز پیشتر به آنها نیندیشیده بودند. معنا در دلِ این مواجهه شکل میگیرد.
بابت همین خواننده مسئولیتی هم فکری و هم اخلاقی بر دوش دارد. خواندن صرفاً دریافت اطلاعات نیست. هرکس از خلال عادتها، پیشداوریها، انتظارات و امیالش با متنی مواجه میشود. هر جامعهای به اعضای خود میآموزد چگونه رنج را تفسیر کنند. برخی اشکال رنج فوراً باور میشوند، به شکلهایی دیگر اما سوءظن هست. روایتهای سوءاستفاده همین عادتهای تفسیری را آشکار میکنند. پرسش فقط این نیست که چه اتفاقی برای زنِ داستان رخ داده است؟ بعد از عمومیشدن روایت مهم است که چه اتفاقی برای خواننده رخ میدهد. مسئله این است که آیا اجازه میدهد روایت مفروضات بهارثرسیدهاش را به چالش بکشد؟
اهمیت عاملیتِ خواننده خصوصاً وقتی روشن میشود که به مسئله تکرار فکر کنیم. خشونت مطلقاً رویدادی منفرد است. با تکرار به حیاتش ادامه میدهد. خانوادهها تکرارش میکنند. نهادها تکرارش میکنند. فرهنگها تکرارش میکنند. افراد تکرارش میکنند. هر نسل آنچه عادی و طبیعی پنداشته است به نسل بعد منتقل میکند. الگوهای سلطه به عادت تبدیل میشوند، عادتها به سنت و سنتها به «عقل سلیم» یا بداهتهای اجتماعی. روایتها این فرایند را مختل میکنند. شهادتی درباره سوءاستفاده به فرهنگ نفوذ میکند و میگوید: ازنو نگاه کن.
خوانندهای که این دعوت را میپذیرد، دیگر صرفاً ناظر نیست. او به مشارکتکنندهای در مبارزه با تکرار خشونت تبدیل میشود. این مسئولیت متعلق به همگان است. مخاطبِ روایت هرگز بیرون از جهانی که روایت توصیف میکند نبوده است. خوانندگان در همان واقعیت اجتماعی زندگی میکنند که داستان از دل آن برخاسته است. تفسیرهای آنان یا به تداوم آن واقعیت کمک میکند یا به دگرگونیاش. بنابراین، خواندن کنشی منفعلانه نیست؛ یکی از مکانهایی است که تغییر اجتماعی از آن آغاز میشود.
نتیجهگیری: عاملیت بدون توهم
آیا بهرسمیتشناختن محدودیتهای عاملیت به این معناست که زنان ناتواناند؟ خیر. احتمالاً عکس این درست باشد. توهمِ عاملیتِ نامحدود اغلب به یأس میانجامد، چراکه از فرد نوعی خودبسندگیِ ناممکن طلب میکند. این تصور میپندارد آزادی یعنی استقلال کامل از تاریخ، جامعه و دیگران. از آنجا که کسی چنین استقلالی ندارد، افراد معیوب و ضعیف به نظر میرسند. درک واقعبینانهتر از عاملیت از نقطهای دیگر آغاز میشود. انسانها همواره در دلِ محدودیتها عمل کردهاند. عاملیت فقدانِ محدودیت نیست؛ تواناییِ خلق معنا، انتخاب و امکان در عینِ وجودِ محدودیتها است. زنانی که از سوءاستفاده جان بهدر میبرند، نمونههای عاملیتِ شکستخورده نیستند؛ آنها اغلب نمونههای عاملیت زیر فشارند. کنشهایشان ممکن است شبیه اسطورههای قهرمانانهی رهایی نباشد. ممکن است تردید کنند، بازگردند، شک کنند، تاب بیاورند، عقبنشینی کنند. اما اینها نیز شکلهایی از کنشاند.
وظیفه اندیشه فمینیستی آن نیست که یک سادهسازی را با سادهسازی دیگری جایگزین کند. نه باید زنان را سوژههایی خودمختار تصویر کرد و نه قربانیانی کاملاً منفعل. هردو واقعیت را محو میکنند. چالش اصلی آن است که عاملیت را در پیچیدگیاش ببینیم: محدود و حاضر، آسیبپذیر و فعال، زخمی اما ترمیمپذیر. همچنین، اذعان به محدودیتهای ساختاری بهمعنای نفی ضرورتِ مراقبت از خود نیست. اینکه آزادیِ فرد محدود است، بهمعنای چشمپوشی از مسئولیت نسبت به خویشتن نیست. بلکه روشن میکند که چرا مراقبت از خود اهمیت دارد. در این چارچوب، مراقبت از خود نه عقبنشینیای فردگرایانه از سیاست، بلکه شرطی برای ادامه کنش در جهانی ناقص است.
زبانِ مراقبت از خود هرگز نباید بهانهای برای توجیه بیعدالتی اجتماعی شود. اما نقد بیعدالتی اجتماعی نیز نباید ما را به رهاکردن مراقبت از خویش سوق دهد. دگرگونی سیاسی و حفظِ خویشتن در تقابل با یکدیگر نیستند. هردو به متعلق افق اخلاقی مشترکیاند. شاید عاملیت سرانجام در همینجا آشکار شود؛ در کارِ صبورانه حفظ خویش، روایت تجربه، گوش سپردن به دیگران و سر باززدن از تکرارهایی که سلطه از طریق آنها خود را بازتولید میکند. عاملیت از همانجا آغاز میشود؛ پایداریِ سرسختانه صدایی انسانی که با وجود همه توانی که برای خاموشکردنش بهکار گرفته شده است، همچنان به سخنگفتن ادامه میدهد.

