نویسنده: آسو شایق
۱
جولان جنگندههای غولپیکر آمریکا در آسمان تهران و انفجارهای بیامان در هر گوشه وکنار پیشبینیناپذیری از شهر، مثل هر مصیبت انسانی دیگری باعث شد به ادبیات پناه ببرم. شگفتی ادبیات همیشه همین بوده است. اینکه متوجه میشوی کسان دیگری پیش از تو سهمگینی جهان را به دوش کشیدهاند و تو با وجود یکتایی تجربهات، در موجودیت آن تنها نیستی. دوست داشتم چیزی از کسی در همین نزدیکیها بخوانم. کسی با نزدیکترین کیفیات و مختصات ممکن که یک بار پیش از من چنین روزهایی را زیسته باشد. پس «یادداشتهای بغداد» از نُها الراضی را برداشتم که زن بود، آن هم زنی از خاورمیانه. نُها روزنوشتهایش را از جنگ خلیج فارس در عراق (ژانویه ۱۹۹۱) آغاز میکند. در یادداشت روز اولش نوشته است: «در شش ماه آخرِ پیش از جنگ، روزها همه شبیه هم بودند؛ فشرده بین شبها. با شروع جنگ، روزها و شبها تبدیل به یک روز طولانی شدند. تقویم سال ۱۹۹۱ را ندارم، برای همین حتی نمیتوانم روزها را خط بزنم. همهشان یک روز است». با این وصف غریب از نسبت میان جنگ و زمان خشکم میزند. جنگ انگار زمان را میبلعد. انگار حفرهای تاریک بر تن زمان به جا میگذارد که در دل آن حفره تمایز روزها و دقایق از یکدیگر ممکن نیست. هر چه در یادداشتهای نُها جلوتر میرفتم وسعت بیشتری از اشتراک میان دو تجربه را احساس میکردم. آنجا که نوشته بود: «ظاهراً آن راکتی که دیروز صدایش را شنیدیم صدای بمبافکنهای بی۵۲ بوده. صدایشان وحشتناک است»، به شبی فکر کردم که هر جنبندهای در هر کجای تهران با شنیدن صدای انفجار این بمبها گمان کرده بود بیخ گوشش را میزنند. «محوطههای باستانی را هم زدهاند. چندتا از طاقهای الحضر افتاده، تیسفون ترکهای جدیدی برداشته و درهای مستنصریه بر اثر انفجار باز شدهاند»، فقط یکی دو روز از خواندن یادداشت آن روز نُها گذشت که در خبرها دیدم چهل ستون با موج انفجار آسیب دیده و زمانی که به این قسمت رسیدم، اسرائیل سه مخزن نفت پالایشگاه تهران را منفجر کرده و هشدار باران اسیدی همهجا را پر کرده بود: «بعد از باران خیابانها سیاه و براق شدهاند، با چالههای بزرگی که شبیه لکههای نفتیاند. تمام دود سیاه همراه با باران باریده. آیا داریم نفتمان را از رُمِیلا پس میگیریم؟»
۲
وقتی نُها مینویسد «همیشه گفتهام که بوش و صدام مثل هم هستند. هر دو تهدیدمان کردهاند. بر سرمان بمب ریختهاند و ما سوختیم»، جور دیگری با او احساس نزدیکی میکنم. گرفتار شدن یک ملت در چنگالهای تیز دو دیو با شکل و شمایل متفاوت خیلی سخت است. تماشای اینکه کسانی از مردم هستند که هر یک از این دو دیو را به شمایل یک فرشته میبینند از خود آن هم سختتر است. موقعیت عجیبیست که از حمله هر دو طرفِ یک جنگ به مواضع خاصی از همدیگر به شکل توأمان خوشحال شوی. وقتی خوشحالی آن شب عجیب و غریب و صدای ممتد سوت و کِل در کوچههای شهر بعد از اعلام مرگ آن پیرمرد را با خوشحالی خدشه به مصونیت یک اف۳۵ آمریکا و سردرگمیِ حتی موقت دو غول نظامی و کودککش جهان در پیکار با جغرافیای اینجایی که اسمش وطن است را کنار هم بر روی یک ترازو بگذارم، نمیدانم کدام ممکن است سنگینی کند.
۳
«در این اثنا، رادیو ملیمان مدام دارد اخبار دولت پیروزمان را پخش میکند، کاملاً مشمئزکننده است. ترجیعبندشان این است که ما علیه ۳۲ ملت جنگیدهایم و هنوز پابرجائیم، که درست است، تا وقتی که یک نفر یک نگاهی به وضعیتی که درش هستیم بیندازد. ما یک ملت اِشغالی هستیم.» میگوید محتوای آزاردهنده تلویزیونشان شلیک دیگری به سمت ماست. نمیدانم اگر در زمان جنگ عراق، اینترنت مثل حالا ابزار اصلی ارتباطات بود صدام هم آن را به روی مردمش قطع میکرد یا این افتخار را باید به نام ارزنده حکومت ایران به ثبت رساند که مردمش را در میانه جنگ از ارتباط با تمامی جهان محروم کرده است و همزمان از سانسور اطلاعاتِ مواضع مورد هدف در جبهه مخالفی که مردمش اینترنت دارند مینالد. اگر انتخاب دیگری جز تلویزیون ایران نداشته باشی انبوهی از کسانی را در کسوت «کارشناس سیاسی» میبینی که بهراحتی میتوانی در یک روز فرضی در یک اتاق بازجویی در زندان تصورشان کنی. اسم رمز تمامی کارشناسنماهایشان یک چیز است: «تجزیه ایران». حکومتها، شناگران ماهری بر دریای ترس مردمند. مرحمت میکنند و میگویند نگوییم «کردِ تجزیهطلب»، با این مضمون که هر کردی تجزیهطلب نیست. با خود مرور میکنم نرخ بیکاری در کردستان چقدر است، چند درصد از آب ایران وابسته به سرچشمههای زاگرس است و نسبت میان این دو رقم در باب مفهومی به نام تجزیهطلبی چه حرفهایی برای گفتن دارد. میگوید مهمترین تجزیهطلب در ایران خودشان هستند و کارهایشان.
۴
وطن؟ چرا فکر میکنند که فقط دهان خودشان استحقاق ادای این واژه را دارد؟ یا این همان چیزی است که آنها برای اولین بار در طول تاریخ کشف کردهاند؟ یا وطن جایی است که اگر کسی حرفی زد که با تو یکی نبود یعنی با دشمن یکی است؟ وطن جایی است که خون کارگر و مرزنشیناش به رنگینی خون یک نظامی درجهدار یا شهروندی طبقه وسطنشین در پایتختش باشد. وطن آنجاست که هرکس به یک اندازه حقِ گفتن از وطن را داشته باشد. وطن همان جایی است که سند شش دانگ کوچهها و خیابانها و میدانهایش به نام سیاههلشگر حاکمانش نباشد. به عقده خیابان فکر میکنم. حالتی از حس فقدان و محرومیت نسبت به فضاها و خیابانهای شهر که اسمش را گذاشتهام عقده خیابان. آنها بهخوبی میدانند که اشغال فضا، محکمترین سنگر اشغال است. برای همین است که از هر خللی در این سنگر هراس دارند. برای همین است که از بیم پسگرفتهشدن خیابان شبها به خانه نمیروند. و برای همین است که هرکس در خیابان بود را به رگبار بستند. آن روز برایم از هرچه در خیابان دیده بود تعریف کرد. میگفت این بار خیلی متفاوت از تجربیات قبلی بوده. میگفت حتی با چشمهای خودش دیده به کسانی که در چارچوب ورودی مترو بودهاند هم شلیک کردهاند. هنوز به آن اسمهای بیشماری میاندیشم که از فرط انبوهیِ نامها یک بار هم مجال تکرار نیافتند. تکلیف ایران، به حکم تاریخ، با بیگانهای که لحظهای خیال اشغال بپروراند مشخص است، اما با اشغالگر خودی چه باید کرد؟
۵
آمار کشتهشدگان جنگ چند روز یک بار اعلام میشود. هر بار که عددی میبینم فوراً تقسیمش میکنم بر تعداد روزهای جنگ و بعد عدد بهدست آمده را با کمترین آمار اعلام شده برای کشتار دی ماه مقایسه میکنم. نتیجه، یک فاصله غمانگیز و معنادار است. تلویزیون دارد از بچههای میناب میگوید. در اینکه هر جنایتی میتواند از آمریکا سر بزند هیچ شکی ندارم. کارشناسنما در اثبات حرفهایش خطاب به آمریکا میگوید: «اگر هدفتان نبوده و اشتباه کردهاید چرا دو بار زدهاید؟». این جمله را قبلاً هم جای دیگری شنیدهام. تلویزیون تصویری از هدفگیری یک اف۳۵ آمریکا توسط پدافند ایران را نمایش میدهد. با خود میگویم پس تصویر یک جنگنده در آسمان ایران برای هدفگیری، چنین تصویر واضح و متمایزی از یک هواپیمای مسافربری است که ۱۷۶ زندگی ناتمام و کودکی هفت ساله در خودش دارد.
۶
از وقتی که اینترنت قطع شده و دیگر نمیتوانم با او صحبت کنم، هر وقت که دلم برایش تنگ میشود میروم سراغ متنی که فرستاده بود تا به قول خودش قبل از فرستادن برای ناشر ویراستاریاش کنم. آنجا درباره تأثیر جنگ بر کمآبی در مناطق درگیر جنگ نوشته بود. درباره اینکه آمریکا چطور کمترین توجهی به بحران پیش روی انسان ندارد. دیروز توانستم در طول فقط چند ثانیه اتصال تصادفی به جهان پیامی در تلگرام برایش بگذارم که با موفقیت یک تیک آبی به خودش دید. هیجانش وصفناپذیر بود. درست مثل کسی که توانسته از زیر آوار صدایش را به کسی که آن بالاست برساند. چند روز قبل همانجا برایش «فتواهای عاطفی» را فرستاده بودم. هر وقت که رگ تعلقم به نگونبختیهای این منطقه بالا میزند به سراغش میروم. سراغ غیاث که فاصلهاش با تیرهای جنگی زیاد شد و با خودکشی کم. شاعر سرزمین شیر و عسل. برادری که هیچ وقت ندیدمش.
۷
با خود فکر میکنم چه چیزی باعث شده زیرساختهای حیاتی ایران (حداقل تا الان) مصون بماند؛ بر خلاف آنچه نها و عراقیها در روزهای ابتدایی جنگ تجربه کردند و هنوز هم دست به گریبان تبعات شومش هستند. شاید کمی سماجت تاریخی و فرهنگی در موی دماغ شدن و مقدار بیشتری بخت جغرافیایی که ما را بر دومین آبراهه استراتژیک جهان مسلط کرده است. جنگ، یک کلاس درس اجباری برای تسلط بر جغرافیای جهان و بسیاری چیزهای دیگر است. مثلا حالا میدانم که خارک یک جزیره کوچک هشت در چهارکیلومتری در شمال غربی خلیج فارس است که حدود ۳۰ کیلومتر با ساحل فاصله دارد. کشتیها از کریدور شمال وارد خلیج فارس میشوند و از کریدور جنوب خارج. دیمونا کجای اسرائیل است و رود لیطانی کجای لبنان قرار دارد. حتی به لطف تهدیدات حقوقبشردوستانه رئیسجمهور آمریکا برای حمله به زیرساختهای ایران، میدانم سیستم توزیع برق در ایران چگونه کار میکند و چقدر احتمال دارد همچون ملتی مفلوک مجبور به تحمل بیبرقی شویم. البته هیچ شکی به خود راه نمیدهم که این هم بخشی از فرایند صدور حقوق بشر، این کالای خوش رنگ و لعاب غربی است. آنها مصرند که ما را آزاد کنند، همانطور که اسلامگراها مصمماند ما را به بهشت ببرند. آزادی هزینه دارد و گاهی هزینهاش به سرخی خون دهها کودک مینابی است که در یک روز زمستانی با لقمهای نان و پنیر به کلاس درس رفتهاند. حالا پس از بررسیها معلوم شده که موشک اصابتشده به آنجا از موشکهای تاماهاوک آمریکا بوده است. اما رئیسجمهور آمریکا مطابق معمول «هیچ اطلاعی از موضوع ندارد». ترامپ، حالا دیگر بیشتر از قبل تبدیل به مرد دیوانهای شده است که برای فائق آمدن بر احساس ناکامیاش خود را به هر در و دیواری میزند. کسی چه میدانست ایران، جایی که سهمش در تمدن بشر برابر است با صد برابر قدمت آمریکا، روزی تهدید شود به بازگشت به عصر حجر. نها مینویسد: «چهچیزی باعث شده آمریکاییها باور کنند که شکستناپذیرند؟ در تاریخ کوتاهشان بیش از سهمشان اشتباه و خطا داشتهاند».
۸
با هر صدای انفجار تصویر اپوزیسیون خارجنشین ایران در ذهنم تداعی میشود. آنها مرا یاد جمشید خان، شخصیت اصلی یکی از رمانهای بختیار علی میاندازند. جمشید خان مردی با قابلیت خارقالعاده پرواز بود که هر بار با وزش ناموافق باد سقوط میکرد، هویتی تازه به خود میگرفت. یک روز کمونیست بود، یک روز دستراست بعثیها، یک روز در جبهه ایرانیها، یک روز همرزم چریکهای ناسیونالیست، یک روز زنباره و روز دیگر زاهد خداپرست.
۹
تصویر کودکان میناب در هر کجای ممکنی از شهر نصب شده است. آنها کودک بودند و عزیز؛ اما کیان، ریرا، کومار و کارون هم. بیگناه کشته شدن داغ بزرگی است، اما فرق است میان داغی که سوگش به آغوش کشیده میشود و داغی که انکار میشود. چرخهای این نظامِ متعفنِ ارزشدهی به جانها و سوگها، از چرخهای اقتصادمان پویاتر است. دنیا چنان جای عجیبی است که انتخاب میان سوگواری برای دختری که به امید دیدار همکلاسیهایش به مدرسه رفته و دیگر برنگشته و یا سوگواری برای پسر کوچکی که حضور تصادفیاش در خیابان مخل امنیت ملی تشخیص داده شده تعیین میکند کدام طرف ایستادهای.
۱۰
گاهی به التهاب و تکاپوی همان روز اول فکر میکنم. وقتی که خودم را از خیابانی که چندان با محل انفجار فاصله نداشت به مترو رساندم. در مترو همه هاج و واج به یکدیگر نگاه میکردیم. همه انتظارش را میکشیدیم اما این دانستن، چیزی از تشویش آن لحظه کم نمیکرد. زن میانسالی با اضطراب از انفجار میگفت. بیآنکه مطمئن باشم چقدر راست میگویم، گفتم: «نگران نباشید، فقط جاهای نظامی رو میزنن». وقتی قطار رسید زن دیگری با اشک و نگاهی ملتمسانه انگار که تنها با خودش حرف بزند گفت: «میخوام برم ورامین». همه یک چشم به حرف زدن داشتند و یک چشم به گوشیهایشان تا خبری از کسی بگیرند یا خبری از خود بدهند. داشتم زن جوانی را در حال قرض دادن گوشیاش به زن دیگری که خطش وصل نمیشد تماشا میکردم که متوجه شدم قطار اشتباهی را سوار شدهام. در قطار دوم دختری آهی از روی خوشحالی کشید. زنی در همان اطراف چشمغرهاش را در امتداد نفر کناریاش ادامه داد و خطاب به او گفت: «هرچی هم که باشه جنگ چیز خوشایندی نیست». گاهی به سرنوشت هر یک از آنها فکر میکنم. شاید زنی که با اطمینان به او گفتم خانهها را نمیزنند دیگر خانهای نداشته باشد. ممکن است دختری که از شروع جنگ خوشحال شده بود حالا فقط کلافه و عصبی باشد. و شاید آن زنی که فقط میخواست خودش را به ورامین برساند، هیچ وقت به آنجا نرسیده باشد. گاهی اما فقط به نهنگها فکر میکنم. به نهنگهای بیگناه دریای جنوب. نهنگها هیچ چیز از استبداد و امپریالیسم، رئالپلیتیک، NPT و یا دانش چگونه انقلاب کردن نمیدانند. آنها فقط موجودات بازیگوشی هستند که نفت زیبای خاورمیانه، سخت و بیرحمانه در گلویشان گیر کرده است.

