دیدبان آزار

نگاهی به دفترچه‌های خاطرات مادران دادخواه کردستان

نوشتن به‌مثابه دادخواهی

نویسنده: سوما نگهداری‌نیا

 گرچه می‌دانم نمی‌آیی ولی از شوق

هر دم سری بر در می‌زنم، نگاهی می‌کنم

 دیده بر در منتظر شاید که دیدارت کند

 من نمی‌دانم از چه پنهانی ای نور دیده

در دیدگانم...

شعری که خواندید بخشی از نوشته‌ای است از دفتر شعرِ مادری(۱) به‌گفته خودش داغدار که بیش از چهار دهه تمام قبرستان‌های بی‌نام‌و‌نشان ایران موسوم به لعنت‌آبادها و قبرستان کافران را به دنبال جنازه فرزند مفقود اعدامی‌اش گشته، فرزندی که سال ۱۳۶۰ به‌دست نیروهای حکومت جمهوری اسلامی ایران کشته و ناپدیدسازی قهری شده است. احتمالا شما پیشتر هم درباره مادران دادخواه در گوشه و کنار دنیا مطالبی شنیده‌اید؛ از مادران میدان مایو در آرژانتین تا مادرانی در سریلانکا، ایرلند، لبنان، ترکیه و حتی ایالات متحده آمریکا، شبکه‌ای از زنان که به‌واسطه از‌دست‌دادن فرزندانشان برای تحقق عدالت، برابری و حقوق بشر پا به میدان مبارزه گذاشته‌اند.

تلاش این مادران معمولا از اعتراض به یک ناعدالتی آغاز می‌شود اما به مرور هدف آنها از اعتراض صرف به سمت تغییر در کل سیستم ناعادلانه پیش می‌رود. اما یک مسئله مهم در اغلب حرکت‌های دادخواهان، مسئله زمان است؛ گاها ممکن است مطالبه عدالت و خواستن داد برای این مادرها دهه‌ها به طول بیانجامد چرا‌که در اکثر مواقع دادِ مادران دادخواه بسامد کوتاهی داشته و نتوانسته‌ ارتباط و همبستگی گسترده‌ای در جغرافیایی بیرون از محل وقوع جنایتی که او را داغدار کرده ایجاد کند. اما این ناتوانی و عدم همبستگی از کجا می‌آید؟ مسلما بخشی از آن به فضای سرکوب و خفقان حکومتی مربوط است؛ محیطی کنترل‌شده که دولت در آن با توسل به تهدید و ارعاب، سانسور، قطع ارتباط و ساخت روایات جعلی، سعی در بی‌صداکردن دادخواهان دارد و اینجا درست جایی است که هانا آرنت(۲) از آن تحت عنوان حکومت وحشت یاد می‌کند، حکومتی که از منزوی و تنها کردن انسان‌ها آغاز می‌شود به این امید که در نهایت بتواند مقاومت‌ و همبستگی‌ها را در هم بشکند. درست مثل زمانی که مادر داغدار ابتدای روایت، پس از سال‌ها جست‌و‌جوی ناموفق برای یافتن پیکر فرزند مفقود اعدامی‌اش، به اتاقی می‌رود، قلم و کاغذی برمی‌دارد و شروع می‌کند به نوشتن.

 

خاطرات من، فائزه مدرس 

دفتر خاطرات دایه فائزه با این مقدمه آغاز می‌شود: من این کتاب را در روزهای تنهایی‌ام نوشته‌ام و آن را به کسانی تقدیم می‌کنم که در زندگی با انواع سختی‌ها و ستم‌ها روبرو بودند، به مادرانی تقدیم می‌کنم که داغ فرزندان و عزیزانش را تا دم مرگ در دل دارند، به کسانی که سراپا شور و شوق بوده‌اند اما به‌دلیل ناملایمات و به‌خاطر خانواده و اجتماع و به‌خاطر فداکاری و ازخودگذشتگی، سرپوش روی تمام آرزوهایشان گذاشته‌اند و همه را در درون خود پنهان کرده‌اند. دایه فائزه در دفترچه‌ای مشتمل بر ۱۵۰ صفحه که به زبان فارسی نوشته است در ابتدا به سراغ نوشتن از خاطرات روزهای عادیِ زندگی در شهر سنندج می‌رود، از زمانی که دختر کوچکی است و تا کلاس پنجم ابتدایی به مدرسه رفته اما پس از آن، ادامه تحصیل در مدرسه با تصمیم خانواده برای او ممنوع می‌شود و با اینکه مثل اغلب دخترهای آن دوران به انجام امور خانه‌داری ترغیب می‌شده اما او با خواندن کتاب‌های دینی و شعر در کتابخانه‌ پدرش که آموزگار بوده و نشستن در گوشه‌ای از کلاس‌های درس برادرانش در حیاط خانه‌شان به ادامه‌ راه باسوادشدن اصرار می‌کند و آن را به‌شکلی غیر‌رسمی ادامه می‌دهد. هرچند که آن روزها هنوز نمی‌داند که قلم به دست گرفتن، به یاد آوردن و نوشتن از آنچه در زندگی بر او خواهد گذشت نه فقط در ساحت روایت و حافظه که سندی برای تاریخ دادخواهی کردستان و ایران خواهد شد. 

فائزه مدرس، مادر فریبا فرشچی و خواهر مسعود مدرس بنا بر آنچه در دفتر خاطراتش آورده فعالیت‌های دادخواهانه‌اش را پس از اعدام برادرش مسعود و فریبا دخترش در زندان اوین و از سال ۱۳۶۲ آغاز می‌کند. هر دوی این افراد به‌صورت مخفیانه اعدام می‌شوند و اجساد آنها از سوی حکومت ناپدیدسازی قهری می‌شود. با این حال دایه فائزه در خاطراتش از جست‌و‌جو در میان قبرستان‌های خاوران، خاتون‌آباد و بهشت زهرای تهران تا شناسایی اجساد و قبرها به تفصیل این روند را واقعه‌نگاری می‌کند. سیاست مرگ مفهومی است که به استراتژی‌های حکومتی و یا قدرتی اشاره می‌کند که از مرگ، دفن و اجساد، برای کنترل، سرکوب و پاک‌کردن افراد یا گروه‌ها از حافظه‌های جمعی استفاده می‌کنند. ریشه این مفهوم به ایده‌های میشل فوکو، فیلسوف فرانسوی معاصر درباره زیستِ سیاست و مرگ برمی‌گردد(۳) اما بعدها آشیل امبمبه(۴) بر جنبه مرگ‌محور این ایده تمرکز می‌کند و آن را بسط می‌دهد و تحت عنوان  سیاست مرگ(۵) در نظریه‌هایش ان را مطرح می‌کند‌. امبمبه استدلال می‌کند که در جوامع استعماری و سرکوبگر، نهاد قدرت با تصمیم‌گیری درباره اینکه چه کسی می‌بایست بمیرد و چطور بمیرد، عمل می‌کند که در این حالت مرگ و اجساد نوعی ابزار سلطه قلمداد می‌شوند. به بیانی این مفهوم فراتر از کشتن مخالفان است و در اصل به چطور مدیریت کردن کشتن، مرگ و فرآیندهای مربوط به آن همچون دفن یا ناپدیدسازی اشاره دارد که در نتیجه‌ آن نهاد قدرت می‌تواند افراد مورد نظر را نه‌تنها از آرشیوهای رسمی که از تاریخ و حافظه‌ جمعی نیز پاک کند.  

دایه فائزه در خاطراتش آورده که بعد از یافتن قبر دخترش فریبا در قطعه اعدامی‌های بی‌نام‌ونشان در بهشت زهرای تهران، به سنندج برمی‌گردد به بازار می‌رود، سیمان و خاک و ابزار سیمان‌کشی می‌خرد و دوباره به بهشت زهرای تهران باز می‌گردد: «از سنندج ماسه و سیمان و آجر و سرامیک تهیه کردم و خودم همراه یک بنا و چند مادر دیگر که فرزندانشان اعدام شده بودند شروع به درست‌کردن سنگ قبر کردیم. یک روز کامل از صبح تا غروب من و مادرهای دیگر با کمک آن مرد مشغول ساختن سنگ قبرها بودیم، گریه می‌کردیم و کار می‌کردیم و به یاد جوانانمان بودیم ومی‌بایست بار غم و غصه را هم تحمل می‌کردیم. ماموران آنجا از من تعهد گرفتند که روی سنگ قبر نباید چیزی بنویسم و من اجازه نداشتم هیچ‌ چیزی به آن اضافه کنم.»

خاطرات دادخواهانه روایت‌های شخصی هستند که در آنها نویسنده از تجربه‌ مبارزه برای عدالت و مقاومت در برابر ساختار سرکوب سیاسی می‌نویسد و با روایت خشونت‌ها و نشانه‌گرفتن ساختارهای قدرت (دولت، جنگ، اجتماع) جنبه‌های تاریخی و اجتماعی به روایتش می‌دهد. این نوشته‌ها به‌طور کلی در ژانر ادبی خاطرات(۶) دسته‌بندی می‌شوند با این حال بسته به محتوا و سبک نوشتاری می‌توانند با ادبیات غیرداستانی، ادبیات سیاسی و یا ادبیات اعتراضی هم‌پوشانی داشته باشند. اهمیت چنین نوشتاری از یک سو به دلیل ارزش روایی و از سویی ارزش تاریخی آنها است که بخشی از آنچه حکومت از گفتن آن سر باز می‌زند را مستند و مکتوب کرده است.

 

مادران دادخواه و فضای سیاسی اجتماعی دهه ۶۰ در کردستان 

جنگ‌های شهری احزاب کرد و نیروهای مخالف حکومت با دولت جدید جمهوری اسلامی تقریبا پایان یافته و فضای کردستان در این دهه به‌شدت امنیتی و حکومت بر شهرها مسلط شده است. در این مدت نظامی‌شدن شهرها، تعداد زیاد ایست‌های بازرسی، بازداشت‌های کور و اعدام‌های بی‌ضابطه شهروندان و ناپدیدسازی قهری، زندگی روزمره مردم را تحت تاثیر قرار داده است. بسیاری از مادران که فرزندان آنها در جنگ و یا در چرخه خشونت، کشته، اعدام و یا ناپدید شده بودند در همین بستر خفقان و سرکوب، فعالیت دادخواهانه را آغاز کردند و با تشکیل شبکه‌ای مادرانه، راه‌های مختلف و مبتکرانه‌ مقاومت پنهان و موثر برای مبارزه برای عدالت و مخالفت با سرکوب را به‌عنوان شکلی از مادری سیاسی به عرصه‌ عمومی کشاندند. مفهوم مادری سیاسی(۷) برای نخستین‌بار در ۱۹۸۹ از سوی سارا رودریک(۸) در کتاب «تفکر مادرانه؛ به سوی سیاست صلح» مطرح شد که به فعالیت سیاسی مادرانی اشاره داشت که از نقش و هویت مادری‌شان به عنوان ابزاری برای تاثیرگذاری بر مسائل اجتماعی و سیاسی استفاده می‌کنند. این مادران که معمولا به‌خاطر نگرانی برای فرزندانشان وارد عرصه سیاست شده‌اند، با تکیه بر جایگاه مراقبت و پرورش‌دهندگی مادران، افکار عمومی را به سمت خود جلب می‌کنند. رودریک در این کتاب استدلال می‌کند که مادری یک عمل انتخابی و قابل یادگیری است و از این منظر مادری را از تعریف سنتی و زیست‌شناختی آن متمایز می‌کند. درعوض با استفاده از «مفهوم عملی حقیقت»(۹) بیان می‌کند که چطور فعالیت‌های روزمره، تفکر را به وجود می‌آورند. لذا مادری با انجام وظایفی چون محافظت و پرورش، به نوعی تفکر خاص شکل می‌دهد که می‌توان از آن برای پیشبرد  صلح، عدالت‌جویی و مبارزات خشونت‌پرهیز بهره گرفت(۱۰).

در فاصله سال‌های دهه ۶۰، صدها مادر دادخواه کُرد متعاقب اعدام و مفقود‌شدن فرزندانشان، با تشکیل نهاد و هستهٔ مادران با شکلی از سازماندهی غیر‌رسمی به مقاومت در برابر سرکوب حکومتی پرداختند؛ برگزاری مراسم‌های عزاداری در شرایطی که حکومت آن را قدغن اعلام کرده، یافتن گورهای بی‌نام‌و‌نشان از اعدامی‌ها و خبررسانی به سایر مادران درباره محل این گورها در شهرهای مختلف ایران، جست‌و‌جو و یافتن خبر درباره نام و مشخصات ناپدید‌شدگان در زندان‌ها از طریق گفت‌وگو در سالن‌های ملاقات زندان، فراهم‌کردن محل اقامت برای خانواده‌هایی که فرزندانشان به زندان شهرهای مرکز و شرق ایران تبعید می‌شدند، جمع‌آوری کمک‌های مالی برای خانواده‌هایی که فرزند نان‌آور خانواده‌شان در زندان بود و یا مخفی‌کردن مبارزان و زخمی‌هایی که حکومت آنها را شناسایی کرده یا در تعقیب‌شان بود، تشکیل شبکه‌ای مخفی برای تأمین دارو، پزشک و پرستار امن برای زخمی‌ها و… از جمله وظایفی بود که اعضای هسته‌ مادران در کردستان برعهده داشتند.

«هر روز به اسامی اعدام‌شدگان اضافه می‌شد و هر روز خانواده‌ای از اعدام فرزندش باخبر می‌شد.‌ گفتند اعدام‌شدگان آن شب-منظور شبی است که فریبا دخترش اعدام شده- ۲۴ نفر بودند. دوباره در خانه‌ ما مراسم عزاداری و مجلس ماتم برپا شد. هر روز را با یکی از خانواده‌ها که شهید اعدامی داشتند به عزاداری مشغول بودیم. عکس عزیزانم حمید، مسعود، فریبا و شهربانو، همه را بزرگ کرده بودم و در اتاق‌ها گذاشته بودم. پاسدارها که برای بازرسی خانه می‌آمدند به من می‌گفتند اگر این عکس‌ها را که اینجا گذاشتی برنداری، خودت را هم زندانی می‌کنیم. درضمن تهدید می‌کردند که اگر از این به بعد با مادرها جمع شویم و عزاداری کنیم و شعار بدهیم، همه ما را دستگیر خواهند کرد. 

 

معنای زندگی من، کبری عظیمی

 دفتر خاطرات دایه کبری مشتمل بر ۲۷۹ صفحه و به زبان کردی نوشته شده است. او در بخش اول به تفصیل دوران کودکی و نوجوانی و سال‌های فعالیت به‌عنوان یکی از اعضای اتحادیه زنان را در جمهوری کردستان در شهر مهاباد تشریح می‌کند. بعد از آن در بخش نسبتا کوتاهی اوضاع اجتماعی پیش از انقلاب ۵۷ در ایران را توصیف می‌کند. در این زمان دایه کبری ساکن تهران است و در یکی از مدرسه‌های پایتخت معلم است. او در این بخش بادقت گزارش‌هایی از تظاهرات‌ معلمان در روزهای پیش از انقلاب می‌دهد و حال‌و‌هوای شهر را شرح می‌دهد. تا اینکه با پیروزی انقلاب اسلامی ایران، اعتراضات مردمی در کردستان آغاز می‌شود و به‌تناسب شرکت فرزندان و اعضای خانواده‌اش در این اعتراضات، سمت‌و‌سوی خاطرات او هم به سالن‌های ملاقات زندان‌های مهاباد، سنندج و ارومیه معطوف می‌شود. او در این بخش در کنار تشریح اوضاع خود و فرزندانش، به برخورد پرخاشگرانه زندانبان‌ها و ماموران زندان تا ساعان طولانی انتظار جلوی درب زندان‌ها که در‌انتها بدون هیچ دیدار و پاسخی به پایان می‌رسید، اشاره می‌کند: «نیمه‌های زمستان ۱۹۸۲ میلادی بود که متوجه شدم صارم در سنندج دستگیر شده است. من برای ملاقات از تهران به سنندج رفتم، جلوی درب زندان تعداد زیادی مادر و پدر برای ملاقات فرزندانشان ایستاده بودند. مشخصات صارم را به مامور زندان دادم، بعد از مدت طولانی پرس‌و‌جو مأمور بازگشت و گفت که کسی با این مشخصات اینجا نیست. می‌دانستم راست نمی‌گفت. می‌خواست که من را سردرگم کند برای همین همان‌جا ساعت‌ها منتظر ماندم اما بی‌فایده بود اجازه ندادند پسرم را ببینم.»

صارم‌الدین افتخاری، دانشجوی دانشگاه صنعتی شریف تهران در بیست‌و‌چهارسالگی و یک ماه پس از دستگیری، در اسفند ۱۳۶۰، بدون حق دسترسی به دادرسی عادلانه در زندان سنندج به‌صورت مخفیانه و بدون اطلاع اعضای خانواده تیرباران می‌شود. مادرش کبری عظیمی هرگز موفق نمی‌شود با او ملاقات کند و در‌نهایت در یکی از روزهایی که به امید دریافت اجازه ملاقات به زندان سنندج مراجعت کرده، نامه‌ای به دست او می‌دهند که در آن به‌صورت رسمی به او اطلاع داده می‌شود که فرزندش اعدام شده، اما محل دفن او نامشخص است: «درد و رنج انسان از تحمل اعدام عزیزانش حدو‌مرز ندارد و با هیچ غمی قابل مقایسه نیست. به تهران برگشتم. پاسدارها گفته بودند که اجازه‌ برگزاری مراسم عزاداری نداریم. توی خانه خودمان یک مراسم ختم مخفیانه برگزار کردم… این نهایت ظلم است چونکه جلادها جگرگوشه‌ات را بدون خبر و بی‌اطلاع تو اعدام می‌کنند بعد به تو اجازه‌ عزاداری هم نمی‌دهند و حتی تو نمی‌دانی که جگرگوشه‌ات کجا به خاک سپرده شده و تو حتی اجازه نداری برای فرزندت گریه کنی. کاری که حکومت مُلا با ما کرد، ضحاک هم با مردم نکرد.» 

نازان استون داغ(۱۱) فمینیست و نویسنده کُرد در کتاب «مادر، سیاستمدار و چریک؛ تخیل سیاسی زنان در جنبش کُردی» بر اساس تجربیات زنان کُرد و تحلیل‌های نظری، به ترسیم فیگور مادر و نحوه مشارکت‌اش در سیاست می‌پردازد. نازان تحلیلش از مشارکت مادرانه را از تقاطع کشتار زبانی آغاز می‌کند و در فصلی تحت عنوان قانون‌های مادرانه، آن را به ورود مادران به عرصه عمومی نسبت می‌دهد. به اعتقاد او این مادران با بدن، صدا و زبانشان راه‌های جدیدی برای بودن، شدن و تغییر و سازماندهی در سیاست خلق کرده‌اند و با تخیل زنانه-مادرانه(۱۲)، آینده‌ای سیاسی را از نو پایه‌گذاری کرده‌اند. درنتیجه به باور نازان، مادران سیاست را از یک مفهوم انتزاعی به یک تجربه مادی و رابطه‌ای تبدیل کرده‌اند. در استدلال استون داغ، تخیل مادرانه، توانایی مادران برای خلق راه‌های تازه برای زندگی، مقاومت و سازماندهی است که از‌قضا ریشه در تجربه‌های زیسته فردی دارد. این مادرها در مواجهه با سیاست مرگِ تحمیل‌شده به آنها از سوی حکومت سرکوبگر، علیه سیاست عمل کرده و با مقاومت مادی و بدنمند، اجساد را از کنترل دولت بیرون می‌کشند و نام و هویت، حق دفن و حق یادبود را به فرزندانشان بازمی‌گردانند و علی‌رغم تلاش حکومت که می‌کوشد خلوت و جمع را در جامعه نابود کند، این مادران، قبرستان‌ها، خیابان و حتی دفترچه‌های خاطرات را به مکانی برای مقاومت بدل می‌کنند.

دایه کبری در خاطراتش از جست‌وجو برای محل دفن پسرش در میان قبرستان‌های اطراف سنندج می‌گوید و اینکه درنهایت به کمک تعدادی از مادران دادخواه در قبرستان بهائیان شهر قروه، محل دفن صارم را شناسایی می‌کند: «وقتی به قروه رسیدیم از چند نفر آدرس قبرستان را پرسیدیم. ظاهرا این قبرستان متعلق به بهاییان بوده که با روی کار آمدن حکومت ملاها، آنها نام قبرستان را به را قبرستان کافران تغییر دادند و همه اعدامی‌ها را هم در آنجا دفن می‌کردند. البته نه اینکه برای آنها قبری کنده باشند، همه قبرها بی‌نام‌و‌نشان بود و آدم نمی‌دانست کدام قبر متعلق به چه کسی است. ما مادرها و پدرها به کمک همدیگر، قبرها و اجساد را شناسایی و نشانه‌گذاری می‌کردیم که خودمان بدانیم قبر جگرگوشه‌هایمان کجاست. همیشه هم تعدادی از مامورهای دولتی دوروبر قبرستان پرسه می‌زدند و این هم نشانهای بود که حتی از جنازه‌ بچه‌های ما هم می‌ترسیدند.»

 فضای سال‌های دهه‌های ۶۰ و ۷۰ برای خانواده‌های دادخواه در کردستان و حتی در سراسر ایران، فضایی عجیب و دورافتاده از سایر افراد اجتماع بود. از یک سو عزیزانی دارند که زیر خروارها خاک بی‌کفن و بی‌نام‌ونشان مدفون‌اند و از سوی دیگر حق روایتگری، دادخواهی و عدالت‌جویی به هر طریقی از آنها سلب شده است. بیشترشان هم به‌دلیل دادخواهی به‌طور مداوم با تهدیدهای امنیتی، بازداشت‌های موقت و آزار و شکنجه‌های جسمی و روحی از سوی افراد حکومتی مواجه هستند. در این حالت شاید «بی‌پناهی» مناسب‌ترین کلمه در توصیف دادخواهان این سال‌ها باشد. آدمی به‌خودی‌خود در مواجهه با مرگ بی‌پناه است و مرگ تنها چیزی است که نمی‌توان به تغییر آن امید بست. با این حال، برای یک مادر دادخواه که در گوشه‌ اتاق یا آشپزخانه‌ای نشسته و مشغول نوشتن خاطرات دادخواهانه خود است، دادخواهی به این معنا نیست که قرار است اتفاق خوشی رخ بدهد، بلکه از منظر کلماتی که او بر روی کاغذ می‌آورد، دادخواهی اطمینان از این است که فارغ از زمان، اتفاق معناداری در حال وقوع است، چرا که تخیل مادرانه به او می‌گوید آینده از آن دادخواهان است، حتی اگر تو آن را نبینی.

 

 یا رب چه تلخ است طعم جدایی

 فرزند خوبم پس کی می‌آیی؟

 من از دست غمت دیوانه گشتم 

دیوانه‌ میخانه و پیمانه گشتم

 ای غم تو چرا در دل من خانه گرفتی 

سوختی جگرم آه، مگر پروانه گرفتی؟

مه‌که‌ن مه‌نعم که سه‌رگه‌ردان و وێڵم

لە دەستم چوە زەمامی ئێختیارم

دفتر خاطرات فائزه مدرس و کبری عظیمی، از نمونه‌های نادر آثار مکتوب در تاریخ دادخواهی معاصر کردستان و ایران محسوب می‌شود. این دو مادر به‌واسطه‌ داشتن سواد و توانایی نوشتن از طریق وقایع‌نگاری و با شرح تاریخ و جزئیات، به طبقه‌بندی فعالیت مادران در دوره‌های مختلف پرداخته و در لابه‌لای سطور دفترچه‌ها و از خلال خاطرات خود علاوه بر روند دادخواهی به اعدام‌های دسته‌جمعی و مخفیانه در سال‌های ١٣٥٨-١٣٦٣ و نیز مختصات و مشخصات گورستان‌های بی‌نام‌ونشان و چگونگی حضور دادخواهان در این اماکن در آن دوران اشاره کرده‌اند. این دفترچه‌ها در مقام اسناد مکتوب و به‌واسطه‌ کدهای تاریخی، بازخوانی اتفاقات آن دوره را برای پژوهشگران تسهیل می‌کند. علاوه بر این دو دفترچه، تعدادی دست‌نوشته، نامه و شعرهای دادخواهانه از مادران دادخواه کُرد از دهه‌های ۶۰ و ۷۰ باقی مانده که در آنها نیز مادران مسیر دادخواهی، نام کشته‌شدگان و ناپدیدشدگان و سیر اتفاقات در این دوره زمانی را مستند و مکتوب کرده‌اند. مجموعه این اسناد در حال حاضر در اختیار «پروژه تاریخ شفاهی دادخواهی مادران کردستان»(۱۳) است و این مطلب با بهره‌گیری از این اسناد نوشته شده است. پروژه‌ تاریخ شفاهی مادران دادخواه کردستان به بررسی و مستندسازی فعالیت‌های عدالت‌خواهانه‌ مادران کرد در کردستان ایران و طی بازه‌ زمانی ۱۳۵۷ تا ۱۳۷۰ پرداخته است. این بازه با قیام‌های مردمی و سرکوب گسترده‌ پساانقلابی مصادف است که در جریان آن، هزاران نفر از مخالفان رژیم و غیرنظامیان به‌دست نیروهای دولتی کشته، اعدام یا ناپدید شدند.

مادران کرد، در پاسخ به این خشونت‌ها، از طریق اقدامات مدنی-سیاسی غیررسمی و با سازماندهی از پایین، به پیگیری عدالت پرداختند. این پروژه با بهره‌گیری از ۱۰۰ مصاحبه‌ جامع و عمیق با شاهدان زنده، از جمله مادران دادخواه، اعضای خانواده، فعالان سیاسی و پژوهشگران کُرد، و گردآوری آرشیوی شامل عکس‌ها، اسناد دست‌نویس و آرشیوهای صوتی، روایتی را بازسازی می‌کند که در تاریخ‌نگاری رسمی ایران به حاشیه رانده شده است. این پژوهش، علاوه بر مستندسازی، نقشه‌ای جغرافیایی ارائه می‌دهد که گستره‌ مکانی و مسیر فعالیت‌های عدالت‌خواهانه‌ این مادران را در شهرهایی چون سنندج، مهاباد، بوکان، سقز، کرمانشاه و… تا آن سوی مرزها در کردستان عراق را ترسیم می‌کند. با استفاده از روش تاریخ شفاهی، این پروژه تاریخ معاصر ایران را از منظر گروه‌های حاشیه‌ای بازتعریف کرده و با استعمارزدایی از روایت‌های مسلط، صدای زنانی را احیا می‌کند که در عین داغداری، مقاومتی پایدار و روزمره را شکل دادند.

 

ارجاعات

۱- این شعر از مجموعه‌ اشعار دادخواهانه‌ همدم اکرم‌بیگی مادر سیروس قیصری است.

۲- هانا آرنت در کتاب «خاستگاه‌های توتالیتاریسم» (به انگلیسی: The Origins of Totalitarianism) به مفهوم «حکومت وحشت» اشاره می‌کند.

۳- «تاریخ جنسیت، جلد اول: اراده به دانستن» (به فرانسه: Histoire de la sexualité, tome 1: La volonté de savoir، منتشرشده در ۱۹۷۶) و همچنین مجموعه سخنرانی‌ها در کلژ دوفرانس با عنوان «باید از جامعه دفاع کرد» (به فرانسه: Il faut défendre la société، ۱۹۷۵-۱۹۷۶) مفهوم زیست‌سیاست (biopolitics) و ارتباط آن با مرگ تشریح شده است.

۴- آشیل امبمبه (Achille Mbembe) مفهوم «سیاست مرگ» (Necropolitics) را ابتدا در مقاله‌ای به همین نام در سال ۲۰۰۳ با عنوان "Necropolitics" که در مجله Public Culture منتشر شد، مطرح کرد. او سپس این ایده را در کتابش با عنوان «سیاست‌های دشمنی» (به فرانسه: Politiques de l'inimitié، منتشرشده در ۲۰۱۶، و به انگلیسی ترجمه‌شده با عنوان Necropolitics در ۲۰۱۹) بسط داد.

Necros-۵

Memoir-۶

Maternalism-۷

۸- سارا رودیک (Sara Ruddick) به مفهوم «مادری سیاسی» به‌طور ضمنی و از طریق ایده «تفکر مادرانه» (Maternal Thinking) در کتابش «تفکر مادرانه: به سوی سیاست صلح» (به انگلیسی: Maternal Thinking: Toward a Politics of Peace) که در سال ۱۹۸۹ منتشر شد، اشاره می‌کند

Practical concept of truth-۹

۱۰-گروهی از منتقدان بر این باورند که نظریه رودریک تجربه‌های متنوع مادری در نژاد و طبقات را به‌خوبی پوشش نداده و از این منظر نگاهی ضروری‌گرایانه داشته است.

۱۱-کتاب «مادر، سیاستمدار و چریک: تخیل سیاسی زنان در جنبش کردی» (The Mother, the Politician, and the Guerrilla: Women’s Political Imagination in the Kurdish Movement) نوشته‌ نازان اوستون داغ در اکتبر ۲۰۲۳ توسط Fordham University Press منتشر شده است.

Mother’s Political Imagination-۱۲

Www.kurdistanoralhistory.org-۱۳

مطالب مرتبط