نویسنده: شیوا شریفزاد
آمریکا بودجه خدمات بهداشت جنسی و باروری را کاهش میدهد. لهستان قوانین سقطجنین را هر روز محدودتر میکند. ترکیه از کنوانسیون استانبول برای مقابله با خشونت علیه زنان خارج میشود. افغانستان هر روز در دیگری را به روی زنان و دختران میبندد؛ از آموزش و اشتغال گرفته تا حضور در فضای عمومی. روسیه، حقوق جوامع +LGBTQ را بیش از پیش محدود میکند. غنا برای جوامع +LGBTQ و حامیانشان حکم زندان تصویب میکند. همزمان، هر روز خبر کشف شبکهها و گروههای آنلاین بیشتری منتشر میشود که نفرت از زنان و دیگر گروههای جنسیتی به بخشی از هویت جمعی اعضایشان تبدیل شده است و در آنها زنان و افراد کوییر تحقیر، شیانگاری یا هدف آزار و خشونت قرار میگیرند.
دیگر نمیتوان این اتفاقها را صرفاً مجموعهای از رویدادهای پراکنده دانست. اینها نشانههای یک روند جهانیاند؛ روندی فراملیتی، نظاممند و هماهنگ که از آن با عنوان واکنش علیه جنسیت و برابری جنسیتی (Backlash against gender) یاد میکنند. واکنشی سازمانیافته به پیشرفتهایی که -هرچند پراکنده و نامتوازن- در دهههای گذشته در زمینه حقوق زنان و برابری جنسیتی به دست آمده است. اصولی که بهصورت عمومی پذیرفته شده بودند و گمان میرفت که جوامع در حال حرکت به سوی تحقق آنها هستند، دوباره به موضوعاتی بحثبرانگیز تبدیل شدهاند، و مجموعهای از تلاشهای هماهنگ برای بازگرداندن نظم جنسیتی سنتی، محدود کردن حقوق زنان و افراد دارای هویتهای جنسیتی متنوع، و بیاعتبار کردن مفاهیمی چون برابری، عدالت جنسیتی و فمینیسم در جریان است.
شاید نزدیکترین تصویر برای توصیف این وضعیت، دنیای «سرگذشت ندیمه» باشد؛ همان مثال نخنما که انقدر به آن ارجاع داده شده که دیگر برایمان عادی شده است. اما واقعیت این است که آنچه زمانی تخیلی به نظر میرسید، امروز در بخشهایی از جهان به اشکال مختلف در حال وقوع است. انگار این پیام در حال تکرار شدن است که زنان «بیش از حد» پیش رفتهاند، در برابری «زیادهروی» کردهاند و پایشان را از گلیمشان فراتر گذاشتهاند، و حالا وقت بازگرداندن فمینیستها به «سر جایشان» و برقراری نظم پیشین فرا رسیده است.
این واکنشها از سطح یک جامعه یا یک کشور فراتر رفتهاند و حالا شبکهای از بازیگران در جوامع مختلف در اقصی نقاط جهان در آن دست دارند. این بازیگران زبان مشترکی دارند، گفتمان مشابهی را ترویج میکنند و در استراتژی و راهکارهای پس زدن جنسیت از روی دست هم مینویسند. در عموم این موارد، این دولتها هستند که با شعار دفاع از خانواده، فرهنگ، مذهب، شرف یا ارزشهای سنتی، سیاستهایی را پیش میبرند که حقوق زنان و دیگر گروههای جنسیتی را محدود میکند. در این جوامع، دولتها و یا دیگر مراجع قدرت، دستبهدامن قرائتهای محافظهکارانهتر از مذهب و سنت میشوند تا کنترل بیشتر بر بدن، پوشش، نقشهای اجتماعی و زندگی زنان را توجیه کنند.
اما امروزه این واکنش و پس زدن برابری جنسیتی فقط محدود به دولتها نمانده است؛ اگر تا دیروز دولتها، پدرسالاران خانواده یا رهبران مذهبی و قومی از جایگاه خود برای تعیین تکلیف درباره زنان مشروعیت میگرفتند، امروز اینفلوئنسرها، اینسلها (Incels) و هرکسی که به یک تریبون دیجیتال دسترسی دارد نیز خود را محق به تصمیمگیری و نسخهپیچی برای زنان میداند. فضای مجازی به یکی از مهمترین میدانها برای ظهور این جریانها تبدیل شده است. گروههای ضدحقوق زنان، جریانهای ضدجنسیت، انجمنهای مردسالار و شبکههایی مانند اینسلها، زنان را مقصر ناکامیهای شخصی و اجتماعی خود معرفی میکنند و با کمک شبکههای اجتماعی، روایتهایی مبتنی بر نفرت، سلطه و تحقیر زنان را به میلیونها نفر، بهویژه مردان جوان، منتقل میکنند. الگوریتمهای شبکههای اجتماعی هم به تولیدکنندگان محتوای افراطی و تحریکآمیز پاداش میدهند و همین مسئله به گسترش جریانهایی مانند «مردستان» (Manosphere) انجامیده است؛ مجموعهای از گروهها و اینفلوئنسرهایی که مردان را قربانی پیشرفت زنان معرفی میکنند و فمینیسم را عامل بحرانهای اجتماعی میدانند.
چهرههایی مانند اندرو تیت تنها مشهورترین نمایندگان این فضا هستند. او با نمایش سبک زندگی مبتنی بر ثروت، قدرت و سلطه بر زنان، میلیونها دنبالکننده، بهویژه در میان نوجوانان و مردان جوان جذب کرد. پیامهای او تنها توصیههایی درباره «مردانگی» نبود، بلکه زنان را فرودست، وابسته و ابزاری برای موفقیت مردان تصویر میکرد. همین نفوذ گسترده باعث شد نام او به نمادی از موج جدید زنستیزی آنلاین تبدیل شود. دستگیری اندرو تیت و طرح اتهاماتی از جمله قاچاق انسان، تجاوز و تشکیل شبکه سازمانیافته برای بهرهکشی جنسی از زنان، توجه افکار عمومی را بیش از پیش به رابطه میان این گفتمانهای آنلاین و خشونت علیه زنان جلب کرد.
برخی دیگر از چهرههای این جریان، سیاست بیشتری به خرج میدهند و به جای مخالفت آشکار با برابری جنسیتی، آن را در قالب مخالفت با «فمینیسم رادیکال» یا «ایدئولوژی جنسیت» صورتبندی میکنند. جردن پیترسن، روانشناس و منتقد فرهنگی، از شناختهشدهترین چهرههای این طیف است که این دیدگاهها را در پوششی از استدلالهای روانشناختی و زیستشناختی مطرح میکند. او وجود پدرسالاری را بهعنوان یک نظام تاریخی سلطه بر زنان رد میکند، فمینیسم معاصر را جنبشی ایدئولوژیک میداند، نابرابریهای جنسیتی را عموماً به تفاوتهای بیولوژیک بین زنان و مردان نسبت میدهد، جریانهای برابریطلب را به ترویج احساس گناه جمعی مردان متهم میکند، و باور دارد که برخی جریانهای فمینیستی و گفتمانهای معاصر درباره جنسیت به بیگانگی و بحران هویت و «مردانگی» در میان مردان جوان دامن میزنند.
در این اکوسیستم گسترده از توجیه سلطه مردانه، چنین اظهارنظرهایی که در پوشش «علم» ارائه میشوند، توانایی همراه کردن مخاطبان بسیاری را پیدا میکنند. در نتیجه، فمینیسم نه بهعنوان جنبشی برای دستیابی به برابری، برای به رسمیت شناختن و مقابله با زنکشی، خشونت علیه زنان، محرومیت زنان از آموزش و اشتغال، محدودیتهای اعمالشده بر زندگی خانوادگی و نابرابریهای حقوقی، بلکه بهعنوان عاملی در ایجاد «بحران مردانگی» بازنمایی میشود؛ بحرانی که در این روایت، نه ریشه در ساختارهای نابرابر قدرت، بلکه در تغییر جایگاه اجتماعی مردان تعریف میشود. این در حالی است که خودِ مردانگی غالب و هنجارهای مسلط شکلدهنده آن نیز نیازمند بررسی انتقادی است، چراکه بسیاری از سویههای آسیبزای آن نهتنها زنان، بلکه خود مردان را نیز تحت تأثیر قرار میدهد.
آنچه این روند واکنش به برابری جنسیتی را خطرناکتر میکند، همکاری نانوشته میان این بازیگران است. سیاستهای دولتی، گفتمانهای مذهبی و فرهنگی، رسانههای راستگرا و شبکهها و چهرههای زنستیز، حتی اگر در هماهنگی با هم نباشند، در عمل یکدیگر را تقویت میکنند و هرکدام برای دیگری مشروعیت تولید میکند. نتیجه، تضعیف تدریجی دستاوردهایی است که دههها مبارزه فمینیستی برای آنها هزینه داده است؛ از تصویب قوانین و سیاستهایی که حقوق زنان و افراد کوییر را محدود میکنند، تا حذف بودجه خدمات مرتبط با سلامت جنسی و باروری، کاهش حمایت از برنامههای برابری جنسیتی، افزایش تهدید و آزار فعالان حقوق زنان، عادیسازی خشونت آنلاین و در نهایت ناامنتر شدن زندگی روزمره میلیونها زن در سراسر جهان.
این واکنش به برابری جنسیتی و پس زدن مفاهیم مرتبط با جنسیت دیگر یک پدیده حاشیهای نیست، بلکه به بخشی از تحولات سیاسی و فرهنگی جهان معاصر تبدیل شده است که میتواند بر تمامی جنبههای زندگی زنان و دیگر گروههای جنسیتی تاثیر بگذارد. به همین خاطر میتوان گفت این واکنش صرفاً محدود به مخالفت با فمینیسم یا رویکردهایی از آن نیست؛ بلکه تلاشی است برای بازتعریف این پرسش که چه کسی حق دارد در جامعه دیده شود، تصمیم بگیرد، بر بدن خود اختیار داشته باشد، از حقوق برابر برخوردار باشد و یا موازنههای قدرت را به چالش بکشد.

