نویسنده: آیدا نگهدارینیا
صحنهای که دیده نشد
آسفالت داغ خیابان وزرا، سنگینی یک پارچه تیره بر سر و خطوط نامرئی کشیدهشده بر پیادهروها. سالها، دههها، بدن زن در این جغرافیا حامل حرکتی فروبسته، در یک هندسه دقیق انقیاد، محبوس بود. او دیده میشد اما به رسمیت شناخته نمیشد. حضورش در خیابان یک حضور مشروط بود، حضوری که هر لحظه میتوانست توسط چشمهای مراقب متوقف شود. او بخشی از منظره روزمره بود، یک ابژه تاریک که در حاشیه میدان دید قدرت حرکت میکرد. صدای پاشنه کفشهایش، خندههای پنهانیاش و حتی نفسکشیدنش در زیر آفتاب تیز تابستان، همگی در یک فضای حسی از پیش تعیینشده، خفه میشدند.
سپس شهریور فرا رسید. یک اتاق مراقبتهای ویژه، یک لوله تنفسی، یک خط ممتد روی مانیتور. مرگ ژینا (مهسا) امینی صرفا یک اتفاق تلخ در توالی روزمرگی نبود؛ یک تصادف شوم نبود. آن تخت بیمارستان، نقطه صفر یک انفجار هستیشناختی بود. چه اتفاقی میافتد وقتی آنهایی که «سهمی ندارند»، ناگهان شروع به دیدن و شنیدن میکنند؟ ژاک رانسیر سیاست را نه چانهزنی بر سر قدرت و نه مدیریت امور جامعه میداند. برای او، سیاست یک «فعالیت زیباییشناختی» است؛ فعالیتی که مرزهای آنچه را میتوان دید، شنید و گفت، از نو ترسیم میکند. جنبش «زن، زندگی، آزادی» یک اعتراض مدنی ساده نبود. این رخداد، یک زلزله زیباییشناختی-سیاسی بود که مختصات ادراک حسی ما را برای همیشه دگرگون کرد. اما این نظم، همیشه پایدار نمیماند. گاهی چیزی در آن میشکند.
نظم پلیسی و توزیع امر محسوس
برای فهم عمق این شکستگی باید به قلب تاریک نظمی خیره شد که پیش از آن بر همهچیز مسلط بود. رانسیر میان دو مفهوم بنیادین تفاوت میگذارد: «سیاست» و «پلیس». پلیس در ادبیات رانسیری، ماشینهای گشتزنی یا مردان باتومبهدست سر چهارراهها نیستند. پلیس، خود آن نظمی است که پیش از رسیدن هر مأموری، نقشها، جایگاهها و بدنها را در فضا تثبیت کرده است. رانسیر در کتاب عدم توافق (La Mésentente) مینویسد: «پلیس نه یک نهاد بلکه یک منطق است که توزیع بدنها، صداها و جایگاهها را سازمان میدهد.» این منطق نامرئی تعیین میکند چه کسی حق دارد در مرکز بایستد و چه کسی باید در تاریکی حاشیه پنهان شود. در این سیستم، صدای یک گروه بهعنوان «گفتار معنادار» شنیده میشود و فریاد گروهی دیگر، چیزی جز «هیاهو»، «ناله» یا «اختلال» تلقی نمیگردد.
پیش از آن پاییز، بدن زن در این نظم پلیسی، یک «بدن خاموش» بود. میشل فوکو در مراقبت و تنبیه از «بدنهای مطیع» سخن میگوید؛ بدنهایی که قدرت آنها را رام میکند، شکل میدهد و در چرخدندههای خود به کار میگیرد. اما در ساختار مستقر، وضعیت بدن زن حتی از انقیاد فوکویی نیز فراتر میرفت. او به مرزهای آنچه جورجو آگامبن «حیات برهنه» مینامد، تقلیل یافته بود؛ یک حیات صرفاً بیولوژیک که از هرگونه عاملیت سیاسی تهی شده بود. او فقط حق داشت زنده بماند، آن هم به شرطی که در مرزهای تعیینشده حسی باقی بماند. رانسیر این ساختاربندی را یک امر «زیباییشناختی» میداند زیرا مستقیماً با ادراک حسی سروکار دارد. او در توزیع امر محسوس (Le Partage du sensible) اعلام میکند: «من توزیع امر محسوس را آن نظام شواهد حسی مینامم که همزمان وجود یک امر مشترک و تقسیمبندیهایی را که جایگاهها و سهمهای هرکس را در آن تعیین میکند، بهنمایش میگذارد.» نظم پلیسی، جهان را قاببندی کرده بود. اما این قاب، تاب فشردگی خون و خشم را نیاورد. و در این شکاف، سوژهای متولد میشود که پیش از این وجود نداشت.
اختلاف؛ لحظه گسست
مرگ یک زن جوان در بازداشت، به خودی خود میتوانست در بایگانی تاریک نظم پلیسی مدفون شود. قدرت، زبان خاص خود را برای بلعیدن فاجعه دارد: صدور بیانیه، اعلام ایست قلبی، پخش تقطیعشده تصاویر دوربینهای مداربسته. این همان دستگاهی است که هر صدایی را پیش از تبدیل شدن به گفتار، در نطفه خفه میکند. اما این بار، مکانیسم بلعیدن از کار افتاد. اینجا لحظه ظهور مفهوم مرکزی فلسفه رانسیر است: «اختلاف».
اختلاف، یک دعوای حقوقی یا سوءتفاهم زبانی نیست. اختلاف، برخورد دو جهان متضاد در یک زمان و مکان واحد است. وضعیتی است که در آن، فرودستان با همان زبانی سخن میگویند که حاکمان، اما نظم پلیسی مصرانه تلاش میکند صدای آنها را بهعنوان خروش گلهای از بدنهای نامعقول، بهعنوان «هیاهو» بشنود. مرگ ژینا، این اختلاف را در عریانترین شکل ممکن به سطح خیابان کشاند. بدن بیجان او، دیگر یک جسد نبود؛ به یک «سطح ظهور» بدل شد. رانسیر در کتاب عدم توافق با صراحت میگوید: «سیاست، فعالیتی است که بر اساس آن، آنهایی که سهمی ندارند، سهم خود را میگیرند.» در آن روزهای پرالتهاب، بدنهایی که دههها موظف به پنهان کردن انحنای موها و کشیدگی دستهایشان بودند، خود را به مرکز دیدرس پرتاب کردند. آتشزدن روسریها، فقط دور انداختن یک تکه پارچه نبود؛ سوزاندن سند مالکیت نظم پلیسی بر امر محسوس بود. خیابان که تا دیروز مسیر عبور و مرور تحت نظارت بود، ناگهان منفجر شد و صدای زنانی که پیشتر تنها در خلوت پستوها مجاز به گریستن بودند، دیوار صوتی شهر را شکست. این یک دیالوگ نبود. این پارهکردن پرده گوش کسانی بود که قرنها خود را تنها مالکان «گفتار» میدانستند. این سوژه جدید، جهان را با قابهای جدیدی میبیند.
سوژهسازی سیاسی؛ از «بدن خاموش» به «بدن سخنگو»
زن ایرانی در این رخداد، هویت از پیشتعیینشدهاش را همچون پوستی مرده شکافت و بیرون آمد. نظم پلیسی به او هویتی داده بود: مادر فداکار، همسر مطیع، شهروند سربهزیر، یک بیولوژی محجوب. اما کنش سیاسی دقیقاً در لحظهای آغاز میشود که فرد این شناسنامه تحمیلی را پاره میکند. رانسیر این فرایند را «عدم-همانندیسازی» مینامد. زنی که در وسط بلوار کشاورز میایستد، موهایش را در دست میگیرد و با قیچی آنها را میبُرد، در حال کشف یک «خود واقعی پنهان» نیست؛ او در حال خلق چیزی است که تا آن لحظه اساساً وجود نداشته است.
این همان فرایند «سوژهسازی سیاسی» است. سوژه، یک هستی پیشینی نیست که در گوشهای منتظر بیدار شدن باشد. رانسیر در عدم توافق مینویسد: «سوژهها پیش از چنین اعمالی وجود ندارند، بلکه از آنها برمیآیند.» آن برشی که قیچی بر تارهای مو میاندازد، برشی است بر رگ گردن هنجارهای تاریخی. در اینجا خوانشهای فمینیستی، همچون ایده جودیت باتلر در نظریه کنشگرایانه گردهمایی، با رانسیر تلاقی پیدا میکنند. باتلر نشان میدهد که وقتی بدنهای آسیبپذیر در فضای عمومی به هم میپیوندند، صرف حضور فیزیکی آنها یک ادعای پرفورماتیو برای حق زیستن است. بدنهایی که در خیابانهای تهران، سنندج، زاهدان، رشت و... به هم گره خوردند، سوژههایی بودند که از درون همین پرفورمنس خطرناک زاییده شدند. آنها هویت «زن تحت ستم» را پس زدند و بهعنوان یک بلوک رادیکال رهاییبخش، موجودیت یافتند. آنها از بدن خاموش، به بدن سخنگویی تبدیل شدند که کلماتش را با گوشت و خون در کف خیابان مینوشت. و در میان این قابهای جدید، یکی از عمیقترین آنها، سوگ است.
بازتوزیع امر محسوس؛ شگفتیهای یک رخداد
رخداد «زن، زندگی، آزادی» هندسه جهان ما را تغییر داد. مقاومت در ایران دیگر به صدور مانیفستهای متنی محدود نبود بلکه به بازتوزیع عینی امر محسوس گره خورد. رانسیر در توزیع امر محسوس تأکید میکند: «سیاست بر آنچه دیده میشود و آنچه میتوان دربارهاش گفت، بر اینکه چه کسی صلاحیت دیدن و شایستگی گفتن دارد، و بر ویژگیهای فضاها و امکانات زمان است.» این دقیقاً همان اتفاقی بود که در پاییز رخ داد.
قاب رؤیت تغییر کرد: زنانی که در تاریکی و سنگینی لباسهای تیره پنهان میشدند، ناگهان روی سقف ماشینها ایستادند، دستهایشان را در هوا چرخاندند و به مرئیترین اجزای شهر تبدیل شدند. آنها چشمانداز بصری شهر را تسخیر کردند. قاب شنیداری درهمشکست: بوق ممتد ماشینها در ترافیک که نماد عصبانیت روزمره بود، به سمفونی همبستگی بدل شد. شعارهای شبانه از پنجرهها، تاریکی را به یک بلندگوی غولپیکر تبدیل کرد. قاب فضایی دگرگون شد: چهارراهها، میدانها و سلفهای غذاخوری دانشگاهها که با دیوارهای نامرئی تفکیک جنسیتی بخشبندی شده بودند، با یورش بدنها فتح شدند و میزهای جداگانه به هم چسبیدند. قاب زمانی از هم پاشید: شب که در نظم پلیسی زمان خواب، سکوت و حکومت گشتیها بود، به زمان بیداری، تسخیر و سیاستورزی بدل گشت. زمان سوگواری که باید در سکوت قبرستانها دفن میشد، به زمان حال پرطپش خیابان گره خورد. هر قدمی که بدون حجاب در خیابان برداشته میشد، یک قدم صرفا فیزیکی نبود؛ یک پیشروی سرزمینی در جغرافیای امر محسوس بود. سوگ، ما را به پرسش بنیادینتری میرساند: برابری.
سوگ بهمثابه کنش زیباییشناختی
نظم پلیسی همواره میکوشد مرگ را مدیریت کند. مرگهای ناشی از خشونت باید خصوصیسازی شوند، در سکوت دفن شوند و بازماندگان باید در نقش «قربانیان منفعل» باقی بمانند تا ترحم کنترلشده جامعه را دریافت کنند. اما جنبش «زن، زندگی، آزادی» سوگ را از یک عاطفه فلجکننده، به یک فرم رادیکال زیباییشناختی ارتقا داد. مادرانی که بر مزار فرزندانشان ایستادند، مویه نکردند؛ آنها فریاد کشیدند، درخت کاشتند و با این اعمال، صحنه سوگ را به یک تئاتر مقاومت تبدیل کردند.
آنها تجسم دقیق آن چیزی بودند که رانسیر در کتاب تماشاگر رهایییافته (Le Spectateur émancipé) مینویسد: «تماشاگر رهاشده، کسی است که نقش خود را بهعنوان تماشاگر میپذیرد و آن را بهعنوان کنشگر بازتعریف میکند.» خانوادههای داغدار نپذیرفتند که فقط تماشاگر تراژدی خود باشند. آنها سنگ قبر را به تریبون، و گورستان را به میدان شهر تبدیل کردند. سوگ آنها، شکافی در دیوار فراموشی بود. رانسیر در در حاشیه سیاست (Aux bords du politique) مینویسد: «سیاست، وقفهای است در نظم پلیسی، وقفهای که خود را بهعنوان یک امر خاص و متناقض نشان میدهد.» چه وقفهای کوبندهتر و چه تناقضی ویرانگرتر از مادری که مزار دخترش را با گلهای سرخ و شعارهای رهاییبخش میپوشاند؟ این سوگ، اشک ریختن برای گذشته نبود؛ احضار آینده به زمان حال بود. اما این برابری، ما را به کجا میبرد؟
برابری بهمثابه پیشفرض؛ میراث رانسیری یک جنبش
در اعماق این رخداد، یک هسته ملتهب فلسفی میتپد: مفهوم برابری. نظم مستقر همواره برابری را بهعنوان یک «هدف دوردست» معرفی میکند؛ هدفی که زنان و فرودستان باید برای رسیدن به آن، سالها آموزش ببینند، صبوری کنند، صلاحیت خود را ثابت کنند و منتظر لطف قانونگذاران بمانند. اما جنبش پاییز، این منطق را متلاشی کرد. زنان به خیابان نیامدند تا از حاکمان خود برابری «درخواست» کنند؛ آنها پا به خیابان گذاشتند چون پیشاپیش خود را برابر «فرض» کرده بودند.
رانسیر در شاهکار خود، استاد نادان (Le Maître ignorant)، مینویسد: «همه هوشها از یک جنساند.» برابری در نگاه او، نقطهای در آینده نیست؛ نقطه عزیمت است. برابری یک پیشفرض است که باید در عمل آزموده شود. دختران جوانی که در برابر نیروهای مسلح ایستادند، دقیقاً در حال آزمودن همین پیشفرض بودند. آنها به نصایح محافظهکارانی که میگفتند «جامعه هنوز آماده نیست» خندیدند. آنها درس بزرگ رانسیر را با بدنهای خود در خیابانها نوشتند، آنجا که میگوید: «آموزش مانند آزادی است؛ آن را نمیدهند، بلکه آن را میگیرند.» آنها آزادی را منتظر نماندند؛ آنها آزادی را در لحظه برداشتن روسریها، تنفس کردند.
هستی پس از اختلاف
خیابانها ممکن است دوباره خلوت شده باشند. ممکن است آسفالت بلوار کشاورز دوباره در سکوتی وهمانگیز فرو رفته باشد. ممکن است ماشینهای گشت، با رنگها و نامهای جدید، دوباره در تقاطعها مستقر شده باشند. اما در هندسه هستی، هیچچیز به جای اولش بازنگشته است. «اختلاف»، زمان را به دو نیمه شمشیر زده است: پیش از رخداد، و پس از رخداد. قابهایی که در آن پاییز شکسته شدند، دیگر به هم نمیچسبند. چشمهایی که یکبار مرئی شدن حقیقت را دیدهاند، دیگر نمیتوانند به کوری پیشین بازگردند. آیا میتوان به عقب بازگشت؟ این پرسشی است که اکنون در شهرها معلق مانده است. حقیقتی که روی سنگفرشها ریخت، هنوز آنجاست؛ نامرئی اما تپنده. آنچه در آن زمان پاره شد، فقط سکوت نبود؛ خود نظم محسوس بود. و آنچه پاره شد، دیگر نمیتواند بهطور کامل بازسازی شود.

