نویسنده: گلچهر
چرا با وجود دههها پژوهش، آموزش، کمپینهای عمومی و تغییرات قانونی، خشونت جنسی علیه زنان همچنان در چنین ابعادی ادامه دارد؟ این پرسش، نقطه آغاز پژوهشی است که بهتازگی در Journal of Interpersonal Violence منتشر شده است. این مقاله بحث را از یک نظرسنجی از حدودا ۲۶۸۹ مرد جوان شروع میکند که تصویری تکاندهنده از میزان عادیشدن اجبار جنسی ارائه میدهد. پژوهشگران با استفاده از پاسخهای کاملاً ناشناس ۲۶۸۹ مرد ۱۸ تا ۳۴ ساله در آمریکا و کانادا، استدلال میکنند که بسیاری از موارد رابطه جنسی اجباری و تجاوز در جمعیت عمومی، نه اتفاقاتی تصادفی یا ناشی از سوءتفاهم، بلکه رفتارهایی هدفمند و مبتنی بر نوعی «اسکریپت اجتماعی» هستند؛ الگویی که در آن فرد، زنی را که تمایلی به رابطه ندارد یا رضایت نداده، شناسایی میکند، او را از دیگران جدا میکند، تحت فشار یا ارعاب قرار میدهد و در نهایت تلاش میکند مقاومت او را بشکند. نکته نگرانکنندهتر این است که در برخی از این موقعیتها، افراد دیگری نیز از آنچه در حال رخ دادن است آگاهاند.
فرض اصلی پژوهش ساده، اما بسیار مهم است: اگر واقعاً میخواهیم میزان خشونت جنسی را کاهش دهیم، باید نگاه خود را فقط به قربانیان محدود نکنیم و بیشتر به سمت عاملان رفتارهای خشونتآمیز معطوف کنیم. همچنین باید این احتمال را جدی بگیریم که بخش قابلتوجهی از این رفتارها نه حاصل «سوءتفاهم» یا ناتوانی در تشخیص رضایت، بلکه آگاهانه، هدفمند و عامدانه رخ میدهند. البته گزاره «همه مردها اینطور نیستند» از نظر منطقی و آماری درست است، اما مشکل از جایی آغاز میشود که این مسئله را صرفاً در سطح فردی ببینیم؛ یعنی مدام به دنبال استثناها باشیم و بپرسیم شاید مرد منظور زن را اشتباه فهمیده، شاید نشانههای رضایت را درست تشخیص نداده، یا شاید رفتار او صرفاً یک واکنش لحظهای و تکانشی بوده است.
بخش قابلتوجهی از پژوهشهای پیشین نیز دقیقاً بر همین موقعیتها تمرکز کردهاند: مواردی که در آنها پرخاشگری جنسی ممکن است از سوءبرداشت درباره علاقه، نحوه ابراز رضایت یا مرزهای رابطه ناشی شده باشد. اما پژوهش حاضر پیشنهاد میکند بهجای تمرکز صرف بر تکموردها، به الگوها نگاه کنیم. در ادامه این متن به بررسی ویژگیهای خاص این پژوهش و الگوهای مورد تحلیل در آن میپردازیم.
اهمیت ناشناشبودن پاسخدهندگان
بخش عمده پژوهشهای مربوط به پرخاشگری و خشونت جنسی، بر روایت زنانی استوار است که تجربه خود را بهعنوان بازمانده بازگو کردهاند. این روایتها بسیار ارزشمندند، اما یک محدودیت مهم دارند: فردی که مورد تعرض قرار گرفته، لزوماً از تمام مراحل، نیتها و راهکارهایی که عامل خشونت برای رسیدن به هدف خود به کار برده، اطلاع ندارد. از سوی دیگر، میدانیم که بخش بسیار بزرگی از خشونتهای جنسی هرگز بهصورت رسمی گزارش نمیشوند. پژوهش درباره عاملان خشونت جنسی نیز اگرچه بسیار مهم است، اما اغلب بر مردانی متمرکز بوده که شناسایی شدهاند؛ برای مثال، مردان زندانی، افرادی که در برنامههای درمانی یا اصلاحی شرکت داشتهاند، یا نمونههایی که از طریق دانشگاهها و در ازای دریافت پاداش مالی یا واحد درسی در پژوهش شرکت کردهاند.
این مطالعات اطلاعات ارزشمندی در اختیار ما گذاشتهاند، اما یک محدودیت اساسی دارند: برای ورود به مطالعه، فرد باید قابلشناسایی باشد. اهمیت پژوهش جدید دقیقاً در همین نقطه است. پژوهشگران تلاش کردهاند فضایی ایجاد کنند که افراد، پشت پوشش ناشناسماندن، بتوانند درباره رفتارهای خود بدون ترس از پیامدهای اجتماعی، قانونی یا قضاوت دیگران صحبت کنند. همین ناشناسبودن میتواند به آشکارشدن بخشهایی از واقعیت کمک کند که در شرایط عادی، احتمالاً پنهان میمانند. نتایج، دستکم بر اساس گزارش شرکتکنندگان بسیار نگرانکنندهاند. از ۲۶۸۹ مرد ۱۸ تا ۳۴ ساله پرسیده شد که آیا تا به حال از راهکاری برای وادارکردن زنی به رابطه جنسی استفاده کردهاند، در حالی که میدانستند او تمایلی به رابطه نداشته و رضایت نداده است. 95 درصد پاسخ «بله» دادهاند.
نکته مهمِ روششناختی این پژوهش در همین اطمینان ار مخفی بودن هویت پاسخدهندگان است. بیشتر پژوهشهای مربوط به خشونت جنسی یا از زنان درباره تجربه قربانیشدنشان میپرسند، یا از مردانی داده میگیرند که حاضرند هویت خود را آشکار کنند. این یعنی ممکن است دقیقاً کسانی که بیشترین انگیزه را برای پنهانکردن رفتارشان دارند، از همان ابتدا وارد موضوع پژوهش نشوند. اما در این پژوهش، به شرکتکنندگان صراحتاً اطمینان داده شد که هیچچیز از آنچه گزارش میکنند، به هویتشان مرتبط نخواهد شد و نمیتواند علیه آنها استفاده شود. وقتی ترس از پیامد را تا حد ممکن از معادله کنار بگذارید، اعداد دیگر الزاماً شبیه یک استثنا به نظر نمیرسند. آنها دستکم این سؤال ناراحتکننده را مطرح میکنند که شاید بخشی از چیزی که پیشتر «نادر» تصور میکردیم، نتیجه روشی بوده که با آن درباره این رفتارها سؤال میپرسیدیم و پژوهش میکردیم.
آزار روشمند و راهکارهای تکراری
میدانیم که در اغلب موارد آزار جنسی، موضوع فقط یک اتفاق منفرد یا یک تصمیم لحظهای نبوده است. طبق گزارش پژوهش، این افراد بهطور میانگین نزدیک به ۹ راهکار مختلف را توصیف کردهاند؛ از فشار و اصرار کلامی گرفته تا روشهای شدیدتر، از جمله مهار فیزیکی. در حدود ۶۵ درصد از موارد گزارششده، این راهکارها به نتیجه رسیدهاند؛ یعنی فرد توانسته به رابطهای دست پیدا کند که طرف مقابل پیش از آن رضایتش را اعلام نکرده بود. اگر این یافتهها درست تفسیر شوند، مسئلهای که با آن روبهرو هستیم صرفاً مشکل «نفهمیدن رضایت» نیست. مسئله میتواند بسیار عمیقتر باشد: یادگیری، عادیسازی و تکرار الگوهایی که در آن «نه» نه بهعنوان یک مرز، بلکه بهعنوان مانعی برای غلبهکردن دیده میشود.
شاید همینجا لازم باشد پرسش قدیمی را دوباره مطرح کنیم؛ نه فقط اینکه «چرا زنان بیشتر درباره خشونت جنسی صحبت نمیکنند؟»، بلکه اینکه: «چرا هنوز مردانی وجود دارند که میدانند زنی رضایت ندارد، اما بهجای توقف، به دنبال راهی برای شکستن مقاومت او میگردند؟» اگر قرار است خشونت جنسی واقعاً کاهش پیدا کند، شاید لازم باشد آموزش و سیاستگذاری را از نقطهای آغاز کنیم که سالها کمتر به آن توجه کردهایم: شناخت و تغییر الگوهای رفتاری عاملان، نه فقط آموزش قربانیان درباره نحوه محافظت از خود.
سکس، نه بهعنوان تجربهای مشترک؛ بلکه چیزی برای «بهدست آوردن»
آنچه در یافتههای پژوهش بیش از همه جلب توجه میکند این است که رایجترین رفتارها لزوماً تجاوز فیزیکی یا استفاده مستقیم از زور نیستند. گاهی ماجرا با اصرار مداوم برای برقراری رابطه جنسی پیش میرود. گاهی مرد به زن هر چیزی را که فکر میکرد دوست دارد بشنود میگوید تا اعتمادش را جلب کند. در بعضی موارد مردان از دوستان خود کمک گرفتهاند، یا حتی از یک دوست زن برای نزدیکشدن و جلب اعتماد استفاده کردهاند. بعضی، زنها را از جمع جدا میکردند و بعضی دیگر با وجود مخالفت، همچنان لمس یا بوسیدن را ادامه میدادند. مستکردن زن یا استفاده از وضعیت مستی او نیز یکی دیگر از شیوههای گزارششده شد. در موارد شدیدتر، رفتارها فراتر رفته است: نگهداشتن یا مستکردن زن، جلوگیری از ترک محل، استفاده از زور فیزیکی، بستن دستها یا مهار بدن، ایجاد درد و حتی استفاده از مواد بیهوشکننده. اگر بخواهیم این الگو را در چند کلمه خلاصه کنیم، میشود گفت: «جدا کن. مست کن. بترسان. تکرار کن.»
اما چیزی که در این مقاله بیش از خود فهرست رفتارها به چشم میآید، نوعی تصور از رابطه جنسی است؛ انگار سکس چیزی نیست که دو نفر با رضایت متقابل با هم تجربه کنند، بلکه چیزی است که مرد باید «به دست بیاورد»، «ببرد» یا «فتح» کند. نکته مهم دیگر این است که بیشتر مردان گفتهاند این رفتارها از قبل برنامهریزی نشده بود و در همان لحظه و در جریان موقعیت اتفاق افتاده است. توضیحهایی که برای رفتارشان دادهاند هم در همین راستا بوده است: شهوت، پیشآمدن فرصت، مصممبودن برای رسیدن به چیزی که میخواستند، یا این باور که زنان گاهی الکی وانمود میکنند که نمیخواهند.
مردان چگونه متوجه میشدند زن رضایت ندارد؟
پژوهشگران از مردان پرسیدهاند که از کجا میفهمیدند که زن تمایلی به برقراری رابطه جنسی ندارد؟ پاسخها نشان میداد که نشانههای عدم رضایت در بسیاری از موارد برای خود مردان هم قابل تشخیص بوده است. زن ممکن بود بهانه بیاورد، مستقیماً بگوید علاقهای ندارد، تلاش کند فاصله بگیرد یا آنقدر مست باشد که اساساً نتواند چیزی بگوید. این بخش از یافتهها مهم است، چون مسئله را از «آیا مرد میتوانست بفهمد؟» به پرسش دشوارتری منتقل میکند: وقتی نشانه فقدان رضایت وجود داشت، مرد چه واکنشی نشان داد؟
مردان درباره پیامدهای این رفتارها چه فکر میکردند؟ شاید تلخترین بخش پژوهش همینجا باشد. حدود ۷۰ درصد مردان گفتند بعد از این اتفاق، با هیچ پیامد منفی خاصی مواجه نشدهاند. در مقابل، وقتی از آنها پرسیده شد چه چیز مثبتی از این اتفاق به دست آوردهاند، پاسخها عمدتاً حول رابطه عاطفی، رابطه جنسی، تجربهای لذتبخش یا احساس موفقیت چرخید. در روایت آنها، آنچه برای زن میتواند تجربهای آسیبزا باشد، لزوماً بهعنوان یک پیامد منفی برای خودشان ثبت نشده است. گاهی حتی برعکس، بهعنوان چیزی که برایشان سودمند بوده توصیف شده است. فقط ۷ نفر به آسیب روانی زن اشاره کردند. فقط یک نفر گفت کسی دخالت کرده و جلوی او را گرفته است. و تنها سه نفر گفتند با اتهام یا پیگرد تجاوز مواجه شدهاند. این اعداد بهخودیخود توضیح نمیدهند چرا چنین الگویی شکل گرفته است؛ اما یک چیز را بهوضوح نشان میدهند: در روایت بسیاری از این مردان، آسیبی که متوجه زن شده جایی نداشت.
در بسیاری از موارد مردان تنها نبودهاند
یکی از یافتههای جالب این پژوهش این بود که در بسیاری از موارد، مردان تنها نبودند. حدود ۸۰ درصد شرکتکنندگان گفتند افراد دیگری هم هنگام وقوع این اتفاق حضور داشتند. در تعداد قابلتوجهی از موارد، دوستان مرد هم در نزدیکشدن به زن یا متقاعدکردن او نقش داشتند. اما آنچه برای پژوهشگران غیرمنتظره بود، گزارش نقش برخی دوستان زن بود؛ زنانی که به گفته شرکتکنندگان، باعث میشدند قربانی احساس امنیت بیشتری کند یا او را به مرد نزدیک کنند. بااینحال، خود مقاله در تفسیر این یافته محتاط است و صراحتاً تأکید میکند: «ما نمیدانیم این زنان آگاهانه در این اعمال مشارکت داشتهاند یا نه.»
بیتردید، نمیتوان صرف حضور یا کمک یک زن را بهمعنای همدستی آگاهانه با خشونت دانست. اینجا جایی است که مفهوم معامله پدرسالارانه (Patriarchal Bargain) میتواند برای فهم مسئله مفید باشد: این ایده که زنان در نظامی که خودشان آن را طراحی نکردهاند و خروج از آن نیز برایشان آسان نیست، گاهی برای بهدستآوردن اندکی امنیت، جایگاه یا تعلق، با قواعد همان نظام کنار میآیند. در چنین چارچوبی، کمککردن به یک دوست مرد، حفظ جایگاه خود در گروه، اجتناب از «ضدحال بودن»، لزوماً به معنای خیانت آگاهانه به زن دیگری نیست. ممکن است راهبردهایی آموختهشده برای بقا و پذیرفتهشدن باشند؛ راهبردهایی که در فرهنگی شکل گرفتهاند که گاهی به زنان برای مقبولبودن نزد مردان بیشتر پاداش میدهد تا برای محافظت از زنان دیگر. اگر این تفسیر حتی تا حدی درست باشد، این یافتهها بیشتر از آنکه نشان دهند زنان در خشونت مردان «شریک جرم» هستند، نشان میدهند خشونت تا چه اندازه میتواند در یک محیط اجتماعی عادیسازی شده باشد؛ آنقدر عادی که حتی شاهدان حاضر در صحنه هم ممکن است در همان لحظه آنچه را اتفاق میافتد، بهعنوان خشونت تشخیص ندهند.
وقتی یافتهها با تجربه زنان همخوان میشوند
از دیدگاه نویسندگان، یافتههای این پژوهش با آنچه زنان در مطالعات مربوط به خشونت جنسی گزارش کردهاند، بیش از بسیاری از پژوهشهای قبلی همخوانی دارد. آنها تاکید میکنند که تلاش برای وادار کردن زنان به رابطه جنسی بسیار رایجتر از چیزی است که پژوهشهای پیشین نشان داده بودند. از نگاه نویسندگان، بخشی از مسئله به چیزی برمیگردد که میتوان آن را نوعی «اسکریپت مردانه» دانست؛ الگویی اجتماعی که به مرد میآموزد در موقعیت جنسی چه نقشی باید ایفا کند و چگونه باید به هدف خود برسد. به تعبیر خود پژوهش، این الگو شامل: شناسایی، جدا کردن، غلبه کردن و بیاعتنا بودن به تمایل یا رضایت زن است. در این نگاه، زن نه لزوماً یک شریک، بلکه گاهی به یک «هدف» تبدیل میشود. کسی که باید متقاعد شود، از جمع جدا شود، مقاومتش شکسته شود و در نهایت به رابطه تن بدهد.
اما شاید یکی از مهمترین بخشهای پژوهش که زیر بار شوکِ آمارها بهراحتی نادیده گرفته میشود این باشد که این مردان بهندرت از خواستنِ یک انسان و میل به او حرف میزنند. آنها بیشتر از خواست یک نتیجه حرف میزنند. اگر زبان پژوهش را دوباره نگاه کنیم، با مردانی روبهرو میشویم که زنان را «هدف قرار میدهند»، بر مقاومتشان «غلبه میکنند» و ناخواستن زن را نه پاسخی که باید محترم شمرده شود، بلکه مانعی میبینند که باید از آن عبور کرد. حتی انگیزههایی که خودشان گزارش میکنند، اغلب حول میل به یک فرد مشخص نمیچرخد؛ از «تحریکشدن»، «فرصت پیشآمدن» یا «مصممبودن برای رسیدن به چیزی که میخواستند» صحبت میکنند. اینجا تفاوتی اساسی آشکار میشود: رابطه جنسی در این چارچوب چیزی نیست که دو نفر با هم بسازند. بلکه چیزی است که یک طرف به هر قیمتی باید به دست بیاورد.
وقتی «دستاورد» جای صمیمیت را میگیرد
شاید همینجا بتوان به سویهی هولناک دیگری از این دادهها هم اشاره کرد. بدیهی است که زنان آسیبدیده در مرکز این وضعیت هولناک قرار دارند. اما این الگو درباره خود این مردان هم موضوعی نگرانکننده را نشان میدهد. این جمعیت جوان است و بسیاری از این مردان هنوز در حال شکلدادن به درک خود از صمیمیت، میل و رابطهاند. آنها ممکن است تجربه خود را خنثی یا حتی «مثبت» توصیف کنند: رابطه جنسی اتفاق افتاد، پس اتفاق موفقی بوده است. اما در اینجا «موفقیت» صرفاً به معنای رسیدن به نتیجه است، نه تجربهکردن آنچه رابطه جنسیِ رضایتمندانه میتواند باشد. رابطه جنسی، در کاملترین معنای خود، فقط رسیدن به یک عمل یا نتیجه نیست. میتواند درباره نزدیکی، آسیبپذیری، کنجکاوی، بازیگوشی، لذت متقابل و تجربه خواستن دیگری و خواستهشدن توسط او باشد. اما وقتی رابطه جنسی به پروژهای برای غلبه بر دیگری تبدیل شود، این عناصر کمکم از آن حذف میشوند.
ممکن است مردی احساس کند «برده است»، یا «به نتیجه رسیده»، اما لزوماً صمیمیت و رابطه تنانه با دیگری نرسیده است. دیگری را وادار کرده، اما خواستهشدن را تجربه نکرده است. موفق شده چیزی را از کسی بگیرد، اما فرصت شناختن خود و شناختهشدن توسط دیگری را از دست داده است. پرسش اینجاست که اگر در فرآیند اجتماعی شدن مردان، رابطه جنسی همیشه به شکل پروژهای برای غلبه بر دیگری تعریف شود، آیا اصلاً فرصتی برای تجربه خود، صمیمیت و شناخت وجود یا تن دیگری باقی میماند؟

