مریم، زن خانهدار و مادر دو فرزند، اهل روستای کرگان از توابع شهرستان دلفان در استان لرستان بود. همسر مریم کشاورز بود و البته پخشکننده مواد مخدر. حدود دو ماه پیش از قتل، مریم و همسرش به قشم نقل مکان کرده بودند؛ جایی که قرار بود ادامه زندگیشان را در آن بگذرانند. اما زندگی مریم در قشم به پایان رسید؛ با ضربههای چاقو و روایتی که از همان ابتدا، بیش از آنکه حول مرگ یک زن بچرخد، به قضاوت درباره زندگی او گره خورد.
بر اساس اطلاعاتی که یک منبع محلی در اختیار گذاشته، برادر مریم شبانه وارد خانه شد و او را با ضربات متعدد چاقو به قتل رساند. این منبع از جراحتهای متعدد در نقاط مختلف بدن مریم، آسیب به قلب و بریدگی رگهای اصلی بدن او سخن میگوید. همچنین ادعاهایی درباره وارد کردن جراحت به سینه و اندام تناسلی او مطرح شده است.
آنچه در این میان اهمیت دارد، فقط چگونگی کشته شدن مریم نیست؛ بلکه روایتی است که پس از مرگ او شکل گرفت و در آن، بهجای آنکه قتل یک زن موضوع اصلی باشد، زندگی خصوصی او به محاکمه گذاشته شد. ادعاهایی که درباره مریم مطرح شد، هرگز ثابت نشد و حتی اگر هم ثابت شده بود، مریم، در هیچ سازوکاری ذرهای مستحق هیچ شکلی از خشونت و گرفتهشدن جانش نبود. بهعبارتی دیگر، هرشکلی از زنکشی، خصوصا آنجا که خشونت به نام «ناموس» گره خورده، توجیح، و عقوبتزدایی میشود، چیزی جز تکرار خشونت نظام مردسالار و پدرسالاری نیست که در آن بدن و زندگی زن تماما تحت کنترل، نظارت، تنبیه همسر، برادر، پدر، و پسران زن فرض میشود، و در صورت بروز هر شکلی از ناسازگاری، تخطی، یا حتی شبه به چالشکشیدن این نظام، تن زن به بستری مجاز برای اعمال هر شکلی از خشونت بدل میشود.
در روایت منبع محلی مریم که قربانی ازدواج سنتی نیز بود، با مردی دیگر رابطه داشت و مقادیری از مواد مخدری را که شوهرش در منزل نگه داشته بود برداشته به همراه مردی که با اون رابطه داشت از منزل فرار کرده بود. هیچ سندی مرتبط با این ادعا تا به الان به دست نیامده و این ادعا تنها سینهبهسینه نقل شده است. در نهایت همسرش متوجه شده بود مریم در تهران است و او را به قشم کشانده بود. آنچه در این روایت برجسته است، ادعای فشار اعضای خانواده بر همسر مریم برای کشتن اوست. بنا بر گفته این منبع، همسر مریم حاضر به کشتن او نشده و از طلاق سخن گفته بود. در ادامه، برادر مریم به قشم رفت و او را کشت.
در چنین فضایی، واژه «ناموس» نه برای محافظت از جان یک زن، بلکه برای توجیه خشونت علیه او به کار میرود. زن، پیش از آنکه قربانی قتل باشد، در جایگاه متهم قرار میگیرد؛ گویی باید درباره زندگیاش پاسخگو باشد و دیگران حق دارند درباره زنده ماندن یا نماندنش تصمیم بگیرند. پس از قتل، درباره شدت و محل جراحتهای مریم نیز روایتهای متفاوتی مطرح شد. زنان خانواده از خشونت شدید و جراحتهایی در بخشهای مختلف بدن او سخن گفته است. در مقابل، برخی مردان خانواده ادعاهای مربوط به جراحت در سینه و اندام تناسلی را انکار کرده و آنها را دروغ یا بزرگنمایی رسانهها دانستهاند و ادعا کردند «پارگی شاهرگ و وارد آوردن ضربه با قلب» فجیع نیست و سیاهنماییست. نام افرادی که بهعنوان عاملان قتل یا مرتبطان با آن معرفی شدهاند، در اعلامیه فوت و تدفین مریم نیز درج شده بود. برادری که بهعنوان عامل قتل معرفی شده و برادر دیگری از مریم در بازداشت بودهاند؛ با این توضیح که نقش و وضعیت حقوقی هر یک باید از طریق منابع رسمی و مستقل پیگیری و روشن شود. در روایت منبع، نگرانی بسیاری از اطرافیان پس از قتل، بیش از هر چیز متوجه وضعیت برادران بازداشتشده بود.
آنچه در این میان اهمیت دارد، فقط چگونگی کشته شدن مریم نیست؛ بلکه روایتی است که پس از مرگ او شکل گرفت و در آن، بهجای آنکه قتل یک زن موضوع اصلی باشد، زندگی خصوصی او به محاکمه گذاشته شد. ادعاهایی که درباره مریم مطرح شد، هرگز ثابت نشد و حتی اگر هم ثابت شده بود، مریم، در هیچ سازوکاری ذرهای مستحق هیچ شکلی از خشونت و گرفتهشدن جانش نبود. بهعبارتی دیگر، هرشکلی از زنکشی، خصوصا آنجا که خشونت به نام «ناموس» گره خورده، توجیح، و عقوبتزدایی میشود، چیزی جز تکرار خشونت نظام مردسالار و پدرسالاری نیست که در آن بدن و زندگی زن تماما تحت کنترل، نظارت، تنبیه همسر، برادر، پدر، و پسران زن فرض میشود، و در صورت بروز هر شکلی از ناسازگاری، تخطی، یا حتی شبه به چالشکشیدن این نظام، تن زن به بستری مجاز برای اعمال هر شکلی از خشونت بدل میشود.
در مراسم تشییع مریم، شمار زنان حاضر اندک بود و بیشتر حاضران را مردان تشکیل میدادند. مردانی نیز که بنا بر گفته همین منبع، قتل را با عنوان دفاع از ناموس توجیه میکردند، در مراسم حضور داشتند و تابوت مریم را حمل کردند. در میان روایتهای نقلشده از فضای خانواده، جملهای وجود دارد که معنای این تناقض را آشکار میکند: «لکه ننگ رو باید پاک میکردیم.» این جمله، اگر بهدرستی از گوینده نقل شده باشد، فقط بیان یک نظر شخصی نیست؛ نشان میدهد چگونه ممکن است زنی بهجای آنکه انسانی با حق زندگی و اختیار شناخته شود، به لکهای بر اعتبار خانواده تقلیل پیدا کند؛ لکهای که به تصور برخی، باید با خشونت پاک شود.
و حالا همان زنی که زندگیاش در چنین چارچوبی قضاوت شده بود، در تابوت قرار داشت و مردانی که در مراسم حضور یافته بودند، آن را بر دوش میکشیدند. کنار هم قرار گرفتن توجیه قتل به نام ناموس و شرکت در تشییع مقتول، تناقضی را پیش چشم میگذارد که نمیتوان بهآسانی از کنار آن گذشت.

