دیدبان آزار

مرثیه‌ای برای سوگواری جمعی

سوگ نام دیگر زندگی‌ است

نویسنده: پگاه

می‌گوید «روز چهلم تمام راه‌های ممکن برای رفتن به قبرستان را امتحان کردیم. همه را بسته بودند و تهدید می‌کردند.» در حرف‌های چند نفر دیگر هم چهلم بیرون می‌پرد. نه شبیه موضوعی برای حرف، بیشتر شبیه چیزی که باید یادمان بماند تا سال‌ها بعد باید از آن بگوییم. «آن‌قدر اضطراب شروع جنگ داشتم که پامو از خونه بیرون نمی‌ذاشتم اون روزها، ولی تمام روز ویدئوهاشون رو دیدم و گریه کردم.» این را که می‌گوید بیرون را نگاه می‌کند، نه آدم‌های نزدیکش را. اینجا چسبی روی شیشه‌های بزرگ خانه نیست. همه‌ی شیشه‌ها یک بار ریخته و دوباره انداخته‌اند. «بعد از ۱۸ام روزی نیست که گریه نکرده باشم، هر روز به یه شکلی، یه عکسی اسمی فیلمی، حتی امروز هم که شما اومدید اینجا قبل از این‌که بیاید.» ویرانی جنگ از پنجره دیده نمی‌شود. از این جا شهر مثل همیشه است، تهران انگار که در آن نه کشتاری اتفاق افتاده و نه جنگی و نه هول مدام جنگ دوباره‌ای. انگار که ده سال پیش است و ما هنوز تخیلی از هزار راه ممکن برای رفتن داریم و نام تمام کشته‌شدگان‌مان را می‌دانیم. «نرفتم سمت قبرستون، می‌دونستم اونجا رو حتما بستن ولی رفتم تو شهر راه رفتم، همون جاها که یادم بود پر از خون بود.» شهر از این پنجره شبیه خودش است؛ اما کمتر از یک ربع پیاده که می‌رویم به جایی می‌رسیم که درست وسط شهر. «انگارغول پاشو گذاشته اینجا.» کودک همراه‌مان می‌‌گوید. به تعبیر کودکانه‌اش می‌خندیم .«خیلی کشته شدن این‌جا، مغازه‌ها و خونه‌ها نابود شدن کلا.» نمی‌دانیم چند نفر، نمی‌پرسیم، و اسمی ندارند. سوگ بی‌نام ممکن است؟ 

ویدئوی بر سر زدن زنانی که تا همین دیروز درگیر عروسی بوده‌اند پخش می‌شود، دوباره و دوباره، سیریک. تصویر کودکان کشته‌شده در عروسی برای چند روز تکرار می‌شود و بعد محو. معلمی فیلمی از خودش در حال دلداری دادن دانش‌‌آموزان کلاسش در شروع جنگ منتشر کرده و نوشته در آن لحظه نمی‌دانسته که بچه‌ خودش در همین ثانیه‌ها که او با گرمای لبخندش بچه‌های کلاس را آرام می‌کند تکه‌تکه شده است، میناب.  کودکی را از میان آوار با لاک روی انگشتانش شناخته‌اند و دیگری از زیر آوار لرزان بیرون آمده و مادرش را می‌خواهد. نیروی امداد اطمینان می‌دهد که مادرش زود بیرون می‌‌آید. او می‌داند. کودک نمی‌داند. خواهد فهمید.

  خواهند فهمید، کودکان سال بلند خون و از ما خواهند پرسید که چگونه سوگواری کردید؟

 

۱.

در امتدادی از سیل عزا و کشتار قرار گرفته‌ایم که سوگواری دارد معنایش را از دست می‌دهد. آن‌قدر بر سر سوال ما سوگوار چه کسانی هستیم و سوگوار چه کسانی باید باشیم بحث شده که پافشاری بر یک حق مشخص کمرنگ شده است: حق بر سوگواری، حق برجمعی شدن و جمعی نامیدن سوگواری و حق بر گریستن برای مردگان‌مان. حق بر به گورستان رفتن.

تصویر سوگواران می‌‌آید و رد می‌شود؛ روی گوشی‌ها. کشتار دی‌ماه، جنگ، اعدام‌ها، طوری در هم آمیخته که گاهی در ذهن ما جابه‌جا می‌شوند. هربار باید مکث کنی و به یاد بیاوری که تصویر و نامی که در برابرت هست کجا و چه‌طور. در کدام امتداد خون‌؟ اما این درهم ‌آمیختگی فقط از سرعت هولناک عزا یا از تعداد کشته‌شدگان که از توان حافظه ما بیرون است نمی‌‌آید. صدها صفحه می‌توان نوشت در توضیح وابستگی و ارتباط متقابل نظام‌های کشتار. از کشتار که جنگ را پیش از آن‌که نامیده شود شروع می‌کند،  از جنگ که می‌کشد و اعدام را تشدید می‌کند، ازتلاقی رد‌های خون در مدرسه، بیمارستان، عروسی، خیابان، بازداشتگاه. تردیدی نیست. اما این درهم‌آمیختگی، مکرر شدن تصاویری که می‌گذرند و مصرف می‌شوند و رد می‌شوند بی‌آن‌که سوگوارانی در برابرشان توان مکث داشته باشند از ناممکن شدن سوگ هم می‌‌آید. کدام سوگواری ممکن است وقتی از یک سو راه‌های منتهی به گورستان را اسلحه‌ها بسته‌اند و از سوی دیگر رگبار خشونت مجازی به دنبال «فرش خون» خودش می‌گردد تا با آن مرز سوگواری‌پذیری را مشخص کند. کدام سوگواری وقتی کشته‌شدگان «ناگزیر»ی هستند که مرگ‌شان انگار پیشاپیش پذیرفته شده و بخشی از مسیر است؟ مسیر «مقاومت» یا «براندازی». کدام سوگواری وقتی کوردستان زیر بمب‌ها می‌لرزد و ویرانی‌اش حتی ترجمه هم نمی‌شود. کدام سوگواری وقتی احکام اعدام نام‌ها را برای ما می‌چینند و استیصال زندگان را هر صبح بر سرشان می‌کوبند.

کدام سوگواری وقتی «روز چهلم دلم می‌خواست یه گوشه شهر جمع بشیم. نه شعاری، نه فریادی نه چیزی، ولی دلم می‌خواست توی خیابون کنار هم بتونیم گریه کنیم. هنوز نتونستم براشون درست گریه کنم. تو خونه نمی‌شه.»

۲.

ما دادخواهیم؛ اما پشت سد سوگواری‌های ناممکن توان نامیدن «ما»ی دادخواه را نداریم. توان به خاطر سپردن و فریاد زدن نام‌شان، نام تمام‌شان را. برای دادخواه شدن نیاز به یک سوگواری جمعی داریم. نیاز به  حقی که بیش از هرچیز با تسخیر خیابان سلب شده است و با هجوم‌های خشونت‌بار دیگر مسدودتر هم می‌شود. با تغییر نام کشتار و جنگ و ویرانی، به نقطه‌زنی، به مقاومت، به تلفات. با مصادره تصاویر. با بازی عددها، وزن‌کشی موضع‌های سیاسی.

در میان همه‌ ابهام‌ها و تردیدها یک چیز شفاف است: آن‌ها مرده‌اند و راه‌ به گورستان بسته است. این اولین بار نیست که پشت درهای بسته‌ گورستان سوگواری ناممکن می‌شود. اولین بار هم نیست که گورستان سیاسی‌ترین زمین زندگان می‌شود.

 همین روزها، به چهارمین سالگرد لحظه‌ انقلابی نزدیک می‌شویم که از گورستان کوچکی در سقز آغاز شد، فریاد زد، ترجمه شد و با ترجمه شدنش نقشه‌ را دوباره از درون برای ما ترسیم کرد؛ شهر به شهر. قیام ژینا، قبل از هرچیز قیام سوگواران بود، قیام قیچی‌هایی که بر موهایی که بر خاک، دستی که بر سنگ گوری، خبرنگاری که در گورستانی، مادری که بر خاکی، انقلاب «اشک و بوسه‌ها». انعکاس فریاد زندگی‌خواهی از گورستان آیچی برخاست و در خیابان‌ها و ترانه‌ها و شعارها و خانه‌های ما پیچید. و قیام ژینا در همین سوگوارانه بودنش، تصویر گورستان دیگری را هم احضار کرد: تصویر درهای بسته خاوران را. خاوران بار دیگر به اکنونِِ ما آمد. خاوران سوگواری ناممکن و گورستان مسدود است. گل‌هایی که هر هفته، هر ماه، پشت آن درهای فلزی قفل‌شده چیده می‌شوند. و حالا عزای بی‌شمار و بی‌پایان این سال بلند خون‌بار دوباره  آن گورستان را احضار کرده‌ است. خاوران همواره اکنونی‌ترین لحظه ما بوده است. خاوران، نام تمام گورستان‌هایی ست که ما به آن راه نداریم. راه نداریم تا دادخواهانه و دست‌دردست شیون کنیم، بر گورهایمان برقصیم و اسم رمز را فریاد بزنیم. 

مطالب مرتبط