نویسنده: سالومه رحیمی
در نگاه رایج، خانواده معمولاً بخشی از حوزه خصوصی به شمار میرود؛ یعنی جایی که تصور میشود آنچه در آن اتفاق میافتد، بیشتر به اعضای خانواده مربوط است تا جامعه یا سیاست. بر اساس این نگاه، روابط درون خانواده عمدتاً بر پایه ارزشها، باورها و هنجارهای پذیرفتهشده میان اعضای خانواده شکل میگیرد و نه بر اثر سیاستها یا ساختارهای اجتماعی. به همین دلیل، مسائلی مانند تقسیم کار در خانه، شیوه تربیت فرزند، نقش مادر و پدر یا حتی بسیاری از اختلافهای خانوادگی، اغلب موضوعاتی شخصی تلقی میشوند. برای مثال، اگر در جامعهای انتظار میرود که مادر پس از تولد فرزند مسئول اصلی مراقبت از کودک باشد، در حالی که نقش پدر بیشتر به تأمین درآمد محدود میشود، ممکن است این وضعیت صرفاً نتیجه انتخاب یک خانواده به نظر برسد. اما منتقدان فمینیست میپرسند: این انتظار از کجا آمده است؟ آیا فقط نتیجه تصمیم یک خانواده است، یا ساختار سیاسی، قانون، فرهنگ، نظام آموزشی، رسانهها و هنجارهای اجتماعی نیز در شکلگیری آن نقش دارند؟ مثال دیگر، مادری است که پس از تولد فرزندش شغل خود را رها میکند تا از کودک مراقبت کند. در نگاه نخست، این تصمیم ممکن است کاملاً شخصی و ناشی از ترجیح فردی به نظر برسد. اما منتقدان فمینیست معتقدند چنین تصمیمی فقط به خواست یا ترجیح فردی مربوط نمیشود، بلکه تحت تأثیر مجموعهای از عوامل اجتماعی قرار دارد؛ از سیاستهای حمایتی دولت و قوانین مرخصی والدین گرفته تا شرایط بازار کار، هنجارهای اجتماعی و فرهنگی، انتظارات جامعه از نقشها و مسئولیتهای جنسیتمند مادران و پدران، نابرابری دستمزد میان زنان و مردان و دسترسی به خدمات مراقبت از کودک.
مفاهیمی مانند «مادر خوب» و «مادر بد» را نیز میتوان در همین چارچوب فهمید. منتقدان فمینیستی نشان میدهند که تصور ما از «مادر خوب» صرفاً حاصل انتخاب فردی یا ویژگیهای طبیعی مادری نیست، بلکه تحت تأثیر هنجارهای اجتماعی و فرهنگی شکل میگیرد. در بسیاری از این هنجارها، از مادر انتظار میرود مسئولیت اصلی و تمام وقت مراقبت و تربیت فرزند را بر عهده بگیرد، بخش بزرگی از وقت و انرژی خود را صرف خانواده کند، کارهای خانه را مدیریت کند و نیازهای کودک و اعضای خانواده را بر نیازهای شخصی خود مقدم بداند. حتی نیازهای سادهای مانند استراحت، خواب کافی، داشتن زمانی برای خود، دیدار با دوستان یا دنبال کردن علایق شخصی ممکن است در برابر نیازهای فرزند در درجه دوم اهمیت قرار گیرند، و این بخشی از هنجارهای اجتماعیای است که «مادر خوب» را تعریف میکنند.در مقابل، زنی که این تعریف از مادری را نپذیرد، یعنی نخواهد نیازها، خواستهها و زندگی فردی خود را همواره در مرتبهای پایینتر از نیازهای فرزند و خانواده قرار دهد، مادری را معادل فداکاری و ازخودگذشتگی دائمی نداند، یا نپذیرد که صرفاً به دلیل مادر بودن باید مسئول اصلی مراقبت، تربیت و رشد کودک باشد، ممکن است با قضاوتهایی مانند «خودخواه»، «بیمسئولیت» یا «مادر بد» مواجه شود. همچنین فاصله گرفتن از این انتظارات، یا حتی نداشتن دسترسی کافی به اطلاعات و آگاهی، زمان، منابع مالی، حمایت فردی و جمعی و دیگر امکانات لازم برای برآورده کردن آنها، میتواند زمینه قضاوت درباره «مادر بد» را فراهم کند.
بنابراین، «مادر خوب» و «مادر بد» فقط معیارهایی برای توصیف یا قضاوت درباره زنان نیستند، بلکه این معیارهای اجتماعی در عمل تعیین میکنند چه میزان از کار خانگی و مراقبتیِ بدون دستمزد، چه سطحی از مسئولیت و چه اندازه از فداکاری باید بر عهده مادر قرار گیرد. حتی رفتار، اشتباهات، مشکلات یا شکستهای فرزند نیز ممکن است به معیاری برای قضاوت درباره «خوب» یا «بد» بودن مادر تبدیل شوند؛ گویی وضعیت و رفتار کودک مستقیماً و صرفاً نتیجه عملکرد مادر است. این در حالی است که رشد و شکوفایی کودک، و همچنین آنچه در زندگی او رخ میدهد، میتواند حاصل مجموعه پیچیدهای از عوامل فردی، خانوادگی، اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، دینی و محیطی باشد؛ عواملی که برخی از آنها میتوانند به عملکرد والدین مربوط باشند و برخی ممکن است اساساً ارتباط مستقیمی با عملکرد آنان نداشته باشند. با این حال، هنگامی که مسئولیت اصلی تربیت و رشد کودک به مادر نسبت داده میشود، مشکلات، ناکامیها و پیامدهای مرتبط با زندگی و رفتار کودک نیز میتوانند به شکلی نامتناسب متوجه مادر شوند. این قضاوتها زمانی اهمیت بیشتری پیدا میکنند که به حجم کاری نگاه کنیم که تحت عنوان «مادری» انجام میشود. مراقبت و تربیت کودک فقط غذا دادن، لباس پوشاندن یا رساندن او به مدرسه نیست؛ برنامهریزی، پیگیری وضعیت تحصیلی و سلامت کودک، مراقبت هنگام بیماری، توجه به نیازهای عاطفی، آموزش، هماهنگی برنامههای روزانه و بسیاری از مسئولیتهای کوچک و بزرگی را شامل میشود که هر روز تکرار میشوند. همانطور که اشاره شد این مجموعه میتواند حجم بزرگی از کار بدون دستمزد را تشکیل دهد؛ کاری که در بسیاری از خانوادهها بخش عمده آن بر دوش مادران قرار میگیرد، گویی مراقبت از کودک و مسئولیت رشد و تربیت او، نه مسئولیتی مشترک میان والدین و نه مسئلهای که جامعه، دولت و سیاستهای عمومی نیز در قبال آن مسئولیت دارند، بلکه وظیفهای طبیعی و ذاتی مادر است.
«مادر خوب»، «مادر بد»
پرسش دیگری که در نقد تصویر «مادر خوب» و «مادر بد» بهعنوان برساختهای اجتماعی (یعنی معیارها و تصوراتی که اغلب طبیعی و بدیهی پنداشته میشوند، اما ذاتی و طبیعی نیستند، بلکه در بستر فرهنگ، هنجارها و ساختارهای اجتماعی، سیاسی و اقتصادی شکل میگیرند) مطرح میشود این است: آیا همه زنان به یک اندازه امکان و منابع لازم برای ارائه خدمات مراقبتی، تربیتی و خانگیای را دارند که از یک «مادر خوب» انتظار میرود؟ بسیاری از منتقدان فمینیست، بهویژه از منظر تقاطعی، تأکید میکنند که تجربه و نقش مادری را نمیتوان جدا از موقعیت سیاسی، اقتصادی و اجتماعی زنان مورد بررسی قرار داد. طبقه اجتماعی، درآمد، شرایط اشتغال، میزان تحصیلات، محل زندگی، سلامت، تواناییها و محدودیتهای فیزیکی، دسترسی به خدمات عمومی و برخورداری از شبکه حمایتیِ خانواده و دوستان، همگی میتوانند تجربه و نقش زنان از مادری و امکان آنها برای انجام کارهای مراقبتی، تربیتی و خانگی را متفاوت کنند. این عوامل همچنین بر میزان دسترسی زنان به منابع لازم برای ارائه خدمات مراقبتی، تربیتی و خانگیای که از یک «مادر خوب» انتظار میرود، تأثیر میگذارند. برای مثال، مادری که از امکانات مالی بیشتری برخوردار است ممکن است بتواند برای مراقبت از کودک کمک بگیرد، از مهدکودک باکیفیت استفاده کند، غذای آماده یا خدمات خانگی تهیه کند، فرزندش را در کلاسهای آموزشی و فعالیتهای متنوع ثبتنام کند یا در صورت نیاز از معلم خصوصی، مشاور و دیگر خدمات تخصصی استفاده کند. چنین امکاناتی میتوانند بخشی از کار و فشاری را که تحت عنوان «مادری» بر دوش زنان قرار میگیرد کاهش دهند و در عین حال زمینه بهتری برای رشد و موفقیت کودکان و بهبود کیفیت رابطه میان مادر و فرزند فراهم کنند. در مقابل، مادری که به این منابع دسترسی ندارد ممکن است ناچار باشد بخش بزرگی از این کارها را شخصاً و بدون دستمزد انجام دهد و یا همزمان برای تأمین درآمد خانواده نیز کار کند؛ در چنین شرایطی، برآورده کردن استانداردها و هنجارهایی که برای «مادری خوب» تعریف شدهاند، دشوارتر و گاهی حتی عملاً ناممکن میشود. با این حال، همه مادران فارغ از اینگونه امکانات و دسترسی یه آنها بر اساس معیار یکسانی از «مادر خوب» مورد قضاوت قرار گیرند. از این منظر، حتی معیارهای «مادری خوب» نیز میتوانند با طبقه و موقعیت اقتصادی پیوند داشته باشند. برای مثال، جامعه ممکن است از «مادر خوب» انتظار داشته باشد برای فرزندش غذای سالم تهیه کند، زمان کافی برای بازی و گفتوگو داشته باشد، وضعیت تحصیلی او را مرتب پیگیری کند، او را به کلاسهای مختلف ببرد و برای رشد عاطفی و آموزشیاش وقت و منابع کافی صرف کند. اما انجام همه این کارها فقط به میزان علاقه یا فداکاری یک مادر بستگی ندارد؛ به پول، زمان، امنیت شغلی، محل زندگی، دسترسی به خدمات و وجود افرادی که بتوانند در مراقبت از کودک با او همراه شوند نیز وابسته است. نقد فمینیستیِ تقاطعی دقیقاً به همین تفاوتها توجه میکند و نشان میدهد که تجربه مادری برای همه زنان یکسان نیست، چون دسترسی آنان به زمان، درآمد، حمایت، آموزش و خدمات اجتماعی و بسیاری از فاکتورهای دیگر یکسان نیست. این نگاه میگوید نمیتوان تجربه و نقش همه مادران را صرفاً بر اساس «زن بودن» یا «مادر بودن» توضیح داد. جنسیت با عواملی مانند طبقه اجتماعی، وضعیت اقتصادی، نژاد و قومیت، مهاجرت، محل زندگی، وضعیت تأهل و دسترسی به منابع و حمایت اجتماعی درهمتنیده است و میتواند تجربههای بسیار متفاوتی از مادری ایجاد کند. بنابراین، زنی که از حمایت مالی، خانوادگی و اجتماعی برخوردار است با زنی که بهتنهایی از فرزندش مراقبت میکند، درآمد محدودی دارد یا به خدمات مراقبتی دسترسی ندارد، در موقعیت یکسانی قرار ندارد. حتی دسترسی زنان به اطلاعات، آموزش و فرصتهایی برای شناخت نیازها و حقوق خود نیز یکسان نیست. امکان استراحت، خودشناسی، ادامه تحصیل، استقلال اقتصادی یا حتی آگاهی از اینکه تقسیم نابرابر کار مراقبتی امری «طبیعی» و تغییرناپذیر نیست، خود تحت تأثیر شرایط اجتماعی و اقتصادی قرار دارد. به همین دلیل، نگاه نقادانه تقاطعی به ما یادآوری میکند که هنگام سخن گفتن از «انتخاب زنان»، و نیز هنگام تحلیل یا حتی قضاوت درباره «مادر خوب» و «مادر بد»، باید بپرسیم هر زن در چه شرایطی، با چه منابعی، با چه محدودیتهایی و با چه میزان حمایت زندگی میکند؛ و آیا واقعاً امکان انتخاب دارد یا نه.
این مثالها را میتوان در قالب یکی از مهمترین گزارههای نقد فمینیستی تحلیل کرد: «امر شخصی، سیاسی است.» این استدلال جدایی مطلق میان حوزه خصوصی و حوزه عمومی را به پرسش میکشد و نشان میدهد بسیاری از تجربهها و تصمیمهایی که در زندگی خصوصی و خانوادگی، فردی، طبیعی یا صرفاً حاصل انتخاب شخصی به نظر میرسند، در خلأ شکل نمیگیرند، بلکه تحت تأثیر قوانین، سیاستهای عمومی، هنجارهای فرهنگی، مناسبات اقتصادی و روابط قدرت قرار دارند؛عواملی که خود بر امکانات و محدودیتهای افراد در ایفای نقشهای اجتماعی و پاسخ دادن به انتظاراتی که در زندگی شخصی از آنها وجود دارد، تأثیر میگذارند. برای مثال، اگر یک زن به تنهایی تصمیم بگیرد شغل خود را کنار بگذارد و از فرزندش مراقبت کند، ممکن است در نگاه اول با یک انتخاب کاملاً شخصی روبهرو باشیم. اما اگر در یک جامعه بخش بزرگی از زنان پس از مادر شدن با همین انتخاب روبهرو شوند، باید پرسید چرا این الگو تا این اندازه تکرار میشود. آیا همه این زنان مستقل از یکدیگر و صرفاً بر اساس ترجیح شخصی در حوزه خصوصی خانواده به یک تصمیم مشابه رسیدهاند؟ یا عواملی مانند تفاوت دستمزد زنان و مردان، نبود مرخصی مناسب برای پدران، هزینه بالای مراقبت از کودک، هنجارهای مربوط به «مادر خوب» و این تصور که مراقبت از کودک وظیفه اصلی مادر است نیز در شکلگیری این انتخاب نقش دارند؟ در این معنا، امر شخصی زمانی بُعد سیاسی پیدا میکند که تجربه فردی را در ارتباط با ساختارهایی ببینیم که آن تجربه را ممکن، محدود یا حتی اجتنابناپذیر میکنند. اگر هزاران یا میلیونها زن با شکلهای مشابهی از کار بدون دستمزد، وابستگی اقتصادی، فشار مادری یا مسئولیت نامتناسب مراقبت روبهرو باشند، دیگر نمیتوان همه این تجربهها را فقط حاصل تصمیمها یا ویژگیهای شخصی تکتک زنان دانست. تکرار این تجربهها میتواند نشانه وجود الگوها و ساختارهایی فراتر از هر خانواده باشد. از همینجا، جدایی مطلق میان حوزه خصوصی و حوزه عمومی نیز به پرسش کشیده میشود. خانه ممکن است فضای خصوصی یک خانواده باشد، اما آنچه درون آن اتفاق میافتد از بیرون خانه جدا نیست. ساختار سیاسی، قانون، فرهنگ و هنجارهای اجتماعی مشخص میکند والدین چه حقوق و مسئولیتهایی دارند؛ سیاستهای دولت تعیین میکنند چه نوع مرخصی، خدمات مراقبت از کودک، یا حمایت اقتصادی در دسترس خانواده است؛ بازار کار بر درآمد و استقلال اقتصادی زنان و مردان تأثیر میگذارد؛ و فرهنگ، آموزش، مذهب و رسانهها نیز در شکل دادن به تصور ما از «زن»، «مرد»، «مادر»، «پدر» و «مادر خوب یا بد» نقش دارند. بنابراین، این بحث تنها درباره این نیست که چه کسی ظرف میشوید، غذا میپزد یا از بچهها مراقبت میکند. پرسش اساسیتر این است که چرا این کارها از ابتدا به شکل خاصی میان زنان و مردان تقسیم میشوند و چرا برخی تقسیمها چنان عادی و طبیعی به نظر میرسند که حتی ممکن است دیگر آنها را نتیجه یک نظم اجتماعی ندانیم. همین پرسش درباره خود خانواده نیز مطرح میشود. تصویری آشنا از خانواده وجود دارد: پدر، مادر و فرزندان؛ پدر بیشتر مسئول تأمین درآمد و مادر بیشتر مسئول خانه، مراقبت و تربیت کودکان. به این شکل از خانواده، «خانواده هستهای» گفته میشود. این الگو و تقسیم نقشهای درون آن ممکن است آنقدر آشنا باشد که طبیعی و بدیهی به نظر برسد؛ گویی خانواده همیشه همین شکل را داشته و زنان و مردان نیز بهطور طبیعی برای انجام وظایف متفاوتی ساخته شدهاند. اما همین «طبیعی به نظر رسیدن» محل نقد است. آیا طبیعت تعیین کرده که پدر باید نانآور اصلی خانواده و مادر مسئول اصلی مراقبت و تربیت کودکان باشد؟ یا ساختارهای سیاسی و اقتصادی، قوانین، فرهنگ، نظام آموزشی، مذهب، رسانهها و هنجارهای اجتماعی نیز در شکلگیری و تداوم این نقشها سهم دارند؟ همین مسئله درباره «مادر خوب» نیز صدق میکند. چرا فداکاری، ازخودگذشتگی، مقدم دانستن نیازهای فرزندان بر نیازهای شخصی و صرف زمان و انرژی نامتناسب برای خانه و کودکان از نشانههای «مادر خوب» به شمار میروند؟ چرا همین میزان ازمسئولیت، فداکاری و مراقبت از پدر انتظار نمیرود؟ پاسخ به چنین پرسشهایی نشان میدهد که تعریف ما از مادر، پدر، خانواده و حتی انتخابهای بهظاهر شخصی اعضای آن فقط در چهاردیواری خانه شکل نمیگیرد؛ سیاست، اقتصاد، قانون، فرهنگ و روابط قدرت نیز در ساختن این تجربههای خصوصی حضور دارند.
نقش قوانین و هنجارها
کافی است به تفاوت میان کشورها و حتی نسلهای مختلف نگاه کنیم. کاری که در یک جامعه «وظیفه طبیعی مادر» به شمار میرود، ممکن است در جامعهای دیگر مسئولیتی مشترک میان مادر و پدر باشد. حتی قوانین یک کشور میتوانند این تقسیم مسئولیت را تغییر دهند. برای مثال، در کشورهایی مانند سوئد، پدران میتوانند پس از تولد فرزند از مرخصی والدین استفاده کنند و برای مدتی در خانه از کودک مراقبت کنند. در این شرایط، مادر مجبور نیست برای مراقبت از کودک، اشتغال با دستمزد یا ادامه تحصیل خود را کنار بگذارد. پدر میتواند کار مراقبتیِ بدون دستمزد را بر عهده بگیرد. این مثال یک نکته مهم را نشان میدهد: اینکه چه کسی در خانه میماند، چه کسی از کودک مراقبت میکند، چه کسی کارهای خانه را انجام میدهد و چه کسی برای کسب درآمد بیرون از خانه کار میکند، فقط با ویژگیهای طبیعی بدن زن و مرد تعیین نمیشود. قوانین، امکانات اقتصادی، فرهنگ و انتظارات جامعه نیز بر این تقسیم کار تأثیر میگذارند. توانایی بارداری یا زایمان بهخودیخود به این معنا نیست که مراقبت، تربیت و رشد کودک نیز باید وظیفه اصلی زن باشد. مراقبت از کودک یک کار است؛ کاری که میتواند میان والدین تقسیم شود و جامعه و دولت نیز میتوانند با فراهم کردن امکانات و حمایتهای لازم، در چگونگی این تقسیم مسئولیت نقش داشته باشند. بار دیگر بر اساس همین نمونه میتوان استدلال کرد که نقشها و انتظاراتی که از مادران و پدران وجود دارد، در بستر قوانین، فرهنگ، هنجارهای اجتماعی، مناسبات اقتصادی و روابط قدرت شکل میگیرند و نمیتوان آنها را صرفاً نتیجه تفاوتهای بدنی یا قابلیتهای تولیدمثلی افراد دانست. توانایی بارداری، زایمان یا شیردهی بهخودیخود تعیین نمیکند که چه کسی باید مسئول اصلی مراقبت، تربیت و رشد کودک باشد. بسیاری از منتقدان فمینیست این تصور را به پرسش میکشند که چون مادر کودک را به دنیا آورده است، مراقبت و تربیت او نیز طبیعتاً باید بر عهده مادر باشد؛ زیرا چنین برداشتی، مراقبت و تربیت کودک را به وظیفهای جنسیتمند تبدیل میکند و آن را بهعنوان بخشی از نقش مادری منحصرا به زنان نسبت میدهد. و البته همین نقشها و انتظارات جنسیتمند در شکلگیری تصویر «مادر خوب» و «مادر بد» نیز نقش دارند. بنابراین، تعریف جنسیتمندِ نقشهای مادری و پدری و الگوهای «مادر خوب» و «مادر بد» از یکدیگر جدا نیستند؛ هردو در بستری از هنجارها و ساختارهای اجتماعی شکل میگیرند و یکدیگر را تقویت میکنند.
پرونده لیندسی کلنسی؛ مادری، کار مراقبتی، سلامت روان و مسئولیت در ساختار پدرسالارانه
نقدی بر خانواده، نظام درمانی و نظام قضایی آمریکا
پس از این مقدمه، میخواهم به پروندهای بپردازم که بحثهای گستردهای را در فضای مجازی و رسانههای آمریکا و جهان برانگیخته و زنان، روانشناسان و روانپزشکان، فعالان فمینیست، وکلا، قانونگذاران و بسیاری دیگر را با پرسشهای دشواری درباره مادری، سلامت روان، مسئولیت فردی، مسئولیت پدر و چگونگی تقسیم کارهای مراقبتی بدون نسبت دادن آنها به جنسیت، دسترسی به خدمات درمانی مناسب، مسئولیت نظام درمانی و قوانین مرتبط با مراقبت و سلامت روان مادران، نقش ساختارهای سیاسی و سیاستهای عمومی، و در نهایت مسئولیت جامعه، دولت و نقش قوانین در حمایت از مادران، کودکان و خانوادهها روبهرو کرده است. پرونده لیندسی کلنسی، پرستار بخش زایمان و مادر سه کودک، روایت زنی است که در چارچوب نقش مادری در یک خانواده هستهای زیر فشار مسئولیتهای پایانناپذیر مادری و بار طاقتفرسای مراقبت تماموقت و بیپایان از کودکان قرار داشت و همزمان با مشکلات پیچیده سلامت روان مرتبط با دوران بارداری و پس از زایمان و نیز چالشهای نظام درمانی مواجه بود؛ مسیری که در نهایت او را در برابر قوانین کیفری و نظام قضایی آمریکا قرار داد. پس از تولد سومین فرزندش، او با مشکلات جدی سلامت روان روبهرو شد و در ماههای بعد، بهطور مکرر برای دریافت خدمات درمانی و روانپزشکی مراجعه کرد و از متخصصان و نهادهای مختلف خواستار درمان، پیگیری و رسیدگی به وضعیت خود شد. در ژانویه ۲۰۲۳، او سه فرزندش را در خانه خفه کرد و سپس اقدام به خودکشی نمود که به آسیب شدید جسمی و فلج شدن او انجامید. او اکنون به قتل سه فرزندش متهم است. وکیل و دفاعیه او استدلال میکنند که هنگام کشتن کودکان، لیندسی دچار روانپریشی پس از زایمان بوده و به همین دلیل از نظر کیفری مسئول اعمال خود نبوده است؛ ادعایی که دادستانی آن را رد میکند. برای خواندن خلاصه پرونده روی این لینک کلیک کنید.
پس از بیش از سه هفته برگزاری جلسات دادگاه و شنیده شدن شهادتها و شواهد متعدد درباره چگونگی وقوع این فاجعه، وضعیت روانی لیندسی و تلاشهای مکرر او برای دریافت کمک، و همچنین ارائه دفاعیهای گسترده که بخش مهمی از آن بر سوابق درمانی و شهادت متخصصان استوار بود، روز پنجشنبه ۲۰ اوت ۲۰۲۶، صدها نفر از زنان و ناظران این پرونده مقابل دادگاه عالی پلیموث در ماساچوست گرد هم آمدند تا حمایت خود را از لیندسی و دفاعیه او اعلام کنند. بسیاری از شرکتکنندگان لباسهای صورتی پوشیده بودند و پیامهایی مکتوبی بر پلاکاردها مانند «او به کمک نیاز داشت» همراه داشتند. برای بسیاری از ناظران و حامیان دفاعیه آنچه در جریان دادگاه درباره مراجعات متعدد لیندسی به متخصصان، ارائه درمانهای مختلف اما ناکافی، مصرف داروهای متعدد بدون توجه متناسب با شدت و پیچیدگی بحران او، و تلاشهای مکررش برای دریافت کمک آشکار شد، پرسشهایی جدی درباره کارآمدی سیاستها و ساختارهای درمانی و مسئولیت نظام سلامت روان در تشخیص، پیگیری و ارائه مراقبت مناسب به زنانی مطرح کرده است که پس از زایمان با اختلالات و بحرانهای روانی، از جمله افسردگی و روانپریشی پس از زایمان، روبهرو میشوند. در حقیقت، مسئله تنها این نیست که لیندسی برای درمان مراجعه کرده بود؛ مسئله این است که با وجود این مراجعات و درخواستهای مکرر برای کمک، وضعیت روانی او همچنان رو به وخامت رفت، زیرا خدماتی که دریافت کرد با شدت و پیچیدگی شرایط او متناسب نبود. این پرونده پرسش گستردهتری را نیز پیش میکشد: آیا ساختارها و سیاستهای موجود برای شناسایی و درمان بحرانهای روانی پس از زایمان با نیازهای واقعی زنان متناسباند؟ و اگر نیستند، مسئولیت این ناکارآمدی بر عهده چه نهادها و ساختارهایی است؟ وکیل مدافع لیندسی مدعی است مراقبتهایی که او دریافت کرد ناکافی و ناهماهنگ بودهاند.
همزمان، بخشی از واکنشها در شبکههای اجتماعی متوجه نقش پاتریک، همسر سابق لیندسی، شده است. در جریان دادگاه روشن شد که لیندسی پیش از این فاجعه، افکار مربوط به خودکشی و همچنین افکار آسیب زدن به کودکان را با پاتریک در میان گذاشته بود. همین موضوع باعث شده است شماری از کاربران، بهویژه زنان، درباره میزان مسئولیت او در مراقبت از کودکان، چگونگی تقسیم کارهای مراقبتی و نحوه مواجهه او با وخامت وضعیت روانی همسرش پرسشهایی مطرح کنند. هرچند این واکنشها هنوز به معنای اثبات مسئولیت حقوقی یا قضایی پاتریک نیستند، اما پرسشی مهمتر را درباره مسئولیت والد دیگر مطرح میکنند: چرا در شرایطی که مادر با بحران جدی سلامت روان روبهروست و از افکار خودکشی و آسیب زدن به کودکان با پدر آنها سخن گفته است، مسئولیت مراقبت از همان کودکان همچنان میتواند تا این اندازه بر دوش زن باقی بماند؟ این پرسش، بحث را از قضاوت درباره رفتار یک همسر فراتر میبرد و مستقیماً به همان مسئلهای بازمیگرداند که پیشتر درباره تقسیم جنسیتمند کارهای مراقبتی مطرح شد: چه کسی، در چه شرایط جسمی و روانی، مسئولیت و کار مراقبتی تماموقت و بدون پایان را بر عهده میگیرد و چرا حتی بیماری و بحران شدید روانی نیز لزوماً به تغییر این مسئولیت بدون دستمزد و پرهزینه منجر نمیشود؟ بسیاری از کاربران فضای مجازی به این موضوع مهم اشاره کردهاند که پاتریک چند روز پس از این فاجعه، در بیانیهای که در صفحه جمعآوری کمک مالی (۱٬۰۷۵٬۴۱۱ دلار) برای پاتریک منتشر شد، از مردم خواست لیندسی را ببخشند. در توضیحات اولیه صندوق کمک مالی که پس از مرگ کودکان برای پاتریک و خانواده ایجاد شد، هزینههای درمانی، خاکسپاری و کمکهای حقوقی از جمله موارد مصرف کمکها ذکر شده بود؛ با این حال، وکیل لیندسی بعداً اعلام کرد که هیچ بخشی از این پول صرف دفاع حقوقی او نشده است. کاربران همچنین به این نکته اشاره کردهاند که پاتریک حدود یک سال پس از این فاجعه از لیندسی طلاق گرفت و مجدداً ازدواج کرد؛ موضوعی که در فضای عمومی پیرامون این پرونده نیز مورد توجه قرار گرفته است. از این جهت، بازخوردهای آنلاین، تجمع مقابل دادگاه و گفتوگوهای گسترده پیرامون این پرونده نشان میدهند که محاکمه لیندسی برای بسیاری فراتر از مسئله تعیین مسئولیت کیفری یک فرد رفته و به بستری برای طرح پرسشهایی گستردهتر درباره سلامت روان مادران، مسئولیت نظام درمانی، نقش و مسئولیت والد دیگر(پدر)، نقد تقسیم جنسیتمند کارهای مراقبتی و مسئولیت ساختارهای اجتماعی و سیاسی در حمایت از زنان در دوران بارداری و پس از زایمان تبدیل شده است.
اما برای بحثی که در مقدمه این مطلب به آن اشاره کردیم، شاید یکی از قابلتوجهترین نکات، تکرار مداوم تصویر و یا مفهوم «مادر خوب» در جریان دادگاه باشد. شاهدان بسیاری، از جمله همسر سابق،اعضای خانواده، دوستان و حتی پزشک کودکان، لیندسی را بارها مادری خوب، دلسوز، مراقب و متوجه نیازهای فرزندانش توصیف کردند. لیندسی در دفتر خاطرات خود اشاره می کند که در تجربه دو فرزند نخست توانسته است وظایف و نقش مادری را آنطور که شایسته بود انجام دهد. اما پس از تولد فرزند سوم، با وجود چند برابر شدن حجم کارهای مراقبتی و مسئولیتهای روزمره، همچنان از خود انتظار داشت همان سطح از کیفیت مراقبت، توجه و رسیدگی را حفظ کند. او در بخشی از نوشتههایش اشاره میکند که نسل ما با حجم بیسابقهای از اطلاعات درباره تقریباً تمام جنبههای فرزندپروری و همه خطرها، اشتباهها و مشکلاتی که ممکن است برای کودک پیش بیاید، روبهرو است. این دغدغه درباره «مادر خوب بودن» حتی در پیامهای خصوصی میان او و پاتریک در همان روز مرگ کودکان نیز دیده میشود؛ پس از آنکه لیندسی تصاویری از فرزندانشان برای او فرستاد، پاتریک در پاسخ نوشت: «تو مامان خوبی هستی.»
این تکرار فرصتی مهم برای بازگشت به همان پرسشی فراهم میکند که در ابتدای این بحث مطرح شد: وقتی از نقش و وظایف «مادر خوب» سخن گفته میشود، دقیقاً چه مجموعهای از رفتارها، مسئولیتها و فداکاریها بهعنوان رفتارهای خوب و مطلوب تعریف میشوند؟ چه میزان از خودگذشتگی و فداکاری از یک مادر انتظار میرود؟ و در صورتی که مادر توانایی ارائه این خدمات و انجام این مسئولیتها را نداشته باشد، چه کسی مسئولیت اجرای چنین نقشی را بر عهده دارد؟ آیا این تعاریف، انتظارات و مسئولیتها فقط متوجه مادران هستند؟ سهم والد دیگر، یعنی پدر، چیست و تا چه اندازه در نظامهای حقوقی و قضایی تعریف شده است؟ واقعاً نقش پاتریک در شکلگیری چنین فاجعهای چه بود؟ نقش متخصصان روانپزشکی چه بود؟ و نظام درمانی و قضایی چه نقشی در این میان داشتند؟
همانطور که اشاره شد در یکی از جلسات دادگاه در اوت ۲۰۲۶، بخشهایی از یادداشتها و خاطرات شخصی لیندسی کلنسی در ماههای پیش از فاجعه برای هیئتمنصفه خوانده شد. این نوشتهها فرصتی فراهم میکنند تا بخشی از زندگی لیندسی را در همان حوزهای ببینیم که پیشتر از آن بهعنوان «حوزه خصوصی» یاد کردیم: خانه، زندگی زناشویی، نقش همسری، مراقبت از کودکان و مادری. یعنی همان بخشهایی از زندگی که اغلب انتخابها، مسئولیتها و مشکلات درون آنها شخصی و متعلق به خود خانواده تصور میشوند. لیندسی و همسرش، پاتریک کلنسی، به همراه سه فرزندشان در داکسبریِ ماساچوست زندگی میکردند. لیندسی پس از زایمان سوم برای مدتی پرستاری، یعنی شغل درآمدزای خود را کنار گذاشته بود تا از کودکانش مراقبت کند. اما خروج موقت از بازار کار به معنای متوقف شدن کار برای او نبود؛ شکل کار تغییر کرده بود. بخش بزرگی از زمان و انرژی روزانه لیندسی اکنون صرف مراقبت، رسیدگی و پاسخگویی به نیازهای کودکان میشد؛ کاری بدون دستمزد که، برخلاف شغل حرفهای او، ساعت مشخصی برای آغاز و پایان نداشت. یادداشتهای او نشان میدهند که ذهنش تقریباً بهطور مداوم درگیر خواب نوزاد، شیردهی و دوشیدن شیر، برنامه روزانه کودکان، رسیدگی به دو فرزند دیگر و این نگرانی بود که آیا وظایف مادریاش را «درست» انجام میدهد یا نه. او همزمان از بیخوابی شدید، اضطراب، احساس غرق شدن در مسئولیتها و نیاز به کمک و نوعی فاصله و استراحت ذهنی از مراقبت مداوم کودکان سخن میگفت. آنچه در این یادداشتها اهمیت دارد فقط زیاد بودن حجم کار نیست؛ بلکه تعریفی است که لیندسی از نقش مادری پذیرفته و برای خودش درونی کرده بود. مراقبت از کودکان برای او کاری نبود که در ساعت مشخصی تمام شود و پس از آن زمانی متعلق به خودش آغاز شود. وقتی نوزادش، کالن، بیدار بود، مراقبت از او ذهن و زمان لیندسی را درگیر میکرد؛ اما حتی خوابیدن نوزاد نیز الزاماً به معنای استراحت مادر نبود. ذهن لیندسی همچنان درگیر خواب، تغذیه، شیردهی و دوشیدن شیر برای او بود. از سوی دیگر، وقتی نوزاد خواب بود، دو فرزند دیگرش حضور داشتند و او احساس میکرد باید آن زمان را به آنها اختصاص دهد. حتی هنگامی که با آنها وقت میگذراند، ممکن بود ذهنش دوباره به این مشغول شود که آیا بهتر نیست برای نوزاد شیر بیشتری بدوشد. مجموع این فشارهای مداوم، در شرایطی که جسم و روان لیندسی دیگر توان پاسخگویی به آنها را نداشت، او را در برابر همان معیارهایی قرار میداد که برای تعریف میزان «مادر خوب» بودن در ذهن خود پذیرفته بود. هر بار که نمیتوانست همه این انتظارات را برآورده کند، ممکن بود خود را در نقطه مقابل آن تصویر، یعنی در جایگاه «مادر بد»، ببیند. در حالی که بسیاری از وظایفی که او تلاش میکرد به بهترین شکل انجام دهد، صرفاً خواستههای شخصی او نبودند؛ بلکه در بستری از هنجارهای جنسیتی، فرهنگ، ساختار خانواده و سیاستها و شرایط اجتماعی شکل گرفته بودند و بهتدریج به بخشی از تعریف او از «وظایف و انتظارات از نقش مادری» تبدیل شده بودند. به این ترتیب، تقریباً هر زمانی که میتوانست به استراحت لیندسی اختصاص پیدا کند، دوباره به بخشی از کار مادری تبدیل میشد: کار مراقبتی فقط بدن لیندسی را مشغول نمیکرد؛ ذهن او را نیز تقریباً دائماً در حالت مراقبت نگه میداشت. همانطور که پیشتر اشاره شد «مادر خوب» فقط توصیفی درباره رفتار یک زن نیست؛ میتواند مجموعهای از انتظارات باشد که به زن میگوید یک مادر باید چه اندازه در دسترس باشد، مراقب، فداکار و متوجه نیازهای فرزندانش باشد. در نوشتههای لیندسی میتوان دید که این معیار فقط از بیرون به او تحمیل نمیشد؛ لیندسی خودش را با همین معیارها ارزیابی میکرد. آیا به اندازه کافی برای فرزندانش وقت گذاشته است؟ آیا خواب نوزاد را درست مدیریت کرده؟ آیا به دو کودک دیگرش به اندازه کافی توجه کرده؟ آیا شیر کافی دوشیده است؟ آیا میتواند در کنار مراقبت از سه کودک به رابطهاش با همسرش نیز رسیدگی کند؟
پاتریک، همسر لیندسی، نیز در یکی از پیامهای متنی که بعداً در دادگاه مطرح شد، در پاسخ به عکسی که لیندسی از فرزندانشان، کورا و داوسن، کنار آدمبرفیای که آن روز ساخته بودند برای او فرستاده بود، نوشت: «تو مادر خوبی هستی.» این پیام ساده، وقتی در کنار یادداشتهای لیندسی درباره فشارهای مادری و نگرانی مداومش از درست انجام دادن این نقش قرار میگیرد، معنای دیگری پیدا میکند: «مادر خوب بودن» فقط معیاری نبود که لیندسی خودش را با آن میسنجید؛ تصویر مادر خوب در زبان و روابط روزمره خانوادگی او با همسرش نیز حضور داشت و از سوی او مورد تأکید قرار میگرفت و بازتولید میشد. این پیام نشان میدهد که یک هنجار اجتماعی چگونه میتواند در عادیترین و صمیمیترین روابط خصوصی حضور داشته باشد. «مادر خوب» فقط مفهومی نیست که رسانه، مذهب، قانون یا فرهنگ آن را تعریف کنند؛ این تصویر میتواند در یک پیام محبتآمیز از سوی همسر، در قضاوت خانواده، در حرف دوستان و حتی در شیوهای که خود زن درباره خودش فکر میکند بازتولید شود و میزان انتظارات از او را شکل دهد. در این معنا، نقش جنسیتمند مادری حتی میتواند در قالب عشق، حمایت و تحسین منتقل شود: «تو مادر خوبی هستی» چون مراقبت میکنی، حضور داری و خودت را وقف فرزندانت کردهای اما همین تأیید میتواند همان نقشی را که او زیر فشارش قرار دارد تقویت کند؛ نقشی که بار مراقبت مداوم را بر دوش مادر میگذارد و در قالب نوعی تحمیل عاشقانه نقش مادری، فداکاری را ستایش میکند، بیآنکه همزمان بپرسد چه کسی از خودِ مادری مراقبت میکند که با صدای بلند از ناتوانی جسمی و روانیاش برای ادامه دادن کاری بیدستمزد سخن میگوید؛ کاری که نه ساعت مشخصی برای آغاز و پایان دارد و نه فرصتی واقعی برای کنار گذاشتن نقش مراقبت، استراحت کردن و رسیدگی به نیازهای جسمی و روانی خودش. در چنین شرایطی، مسئله فقط تحسین مادری و فداکاری او نیست؛ مسئله این است که چگونه میتوان بخشی یا در شرایط بحرانی کل این بار را از دوش او برداشت و مسئولیت مراقبت را بهعنوان وظیفه والد دیگر نیز به رسمیت شناخت. در پرونده لیندسی، بحث تقسیم کارهای مراقبتی فقط به این پرسش محدود نمیشود که چه کسی به کودک غذا میدهد، او را میخواباند یا مسئول برنامههای روزانه، آموزشی و پرورشی اوست. هنگامی که یکی از والدین با بحران جدی سلامت روان روبهروست و از افکار خودکشی و آسیب زدن به کودکان سخن میگوید، مسئولیت والد دیگر معنایی بسیار جدیتر پیدا میکند. پاتریک در دادگاه شهادت داد که لیندسی در دسامبر ۲۰۲۲ درباره افکار خودکشی و افکار مزاحم مربوط به آسیب زدن به کودکان با او صحبت کرده بود. او حتی از لیندسی پرسیده بود که آیا لازم است از کودکان دور نگه داشته شود و لیندسی پاسخ منفی داده بود. با این حال، همین آگاهی پرسشی اساسی را پیش میکشد: در «حوزه خصوصی» خانواده (حوزهای که روابط لیندسی و پاتریک نیز در چارچوب هنجارهای فرهنگی، سیاسی و جنسیتی جامعه آمریکا در آن شکل گرفته بود) مسئولیت حفظ جان، سلامت و امنیت کودکان چگونه میان مادر و پدر توزیع میشد؟ مسئولیت والد دیگر در چنین شرایطی دقیقاً از کجا آغاز میشود و تا کجا ادامه دارد؟ آیا صرفاً پرسیدن از فردی که خود در میانه یک بحران روانی قرار دارد کافی است، یا والد دیگر نیز مسئول است خطر را جدی بگیرد، مسئولیت مراقبت از کودکان را موقتاً بر عهده بگیرد، از قرار گرفتن آنها در موقعیتی که احتمال خطر در آن وجود دارد جلوگیری کند و مانع از تنها ماندن مادری در بحران با کودکان شود؟ یکی از نکات قابلتوجه در چنین پروندههایی، نامرئیشدن یا به حاشیه رفتن مسئولیت والد دیگر، یعنی پدر، در مقابل تمرکز نامتناسب و شدید بر مسئولیت مادر است. هنگامی که مراقبت و تربیت کودک از ابتدا بهعنوان وظیفه اصلی مادر تعریف میشود، در زمان وقوع بحران نیز پرسشهای حقوقی، قضایی و اجتماعی عمدتاً متوجه عملکرد او میشوند: مادر چه کرد، چه نکرد و چرا نتوانست از کودک محافظت کند؟ در مقابل، دستکم در این پرونده، کمتر پرسیده میشود که والد دیگر چه مسئولیتی در مراقبت از کودکان، تشخیص میزان خطر، تقسیم کارهای مراقبتی و واکنش به بحران داشته است و تا چه اندازه در انجام این مسئولیتها، هم در جایگاه پدر و هم در جایگاه شریک زندگی، موفق بوده است. به این ترتیب، همان تقسیم جنسیتمند مسئولیت که در زندگی روزمره بار مراقبت را بیشتر بر دوش مادر قرار میدهد، در زمان بحران نیز بازتولید میشود؛ با این تفاوت که این بار نهتنها بار مراقبت، بلکه بخش عمده بار پاسخگویی و قضاوت نیز متوجه مادر میشود و او در نگاه دادستان متهم است.
در نهایت، پرونده لیندسی کلنسی را نمیتوان صرفاً به متهم بودن یا نبودن او و مسئولیت فردی یک مادر تقلیل داد. این پرونده در نقطه تلاقی انتظارات فرساینده از «مادر خوب»، حجم نامتناسب کار مراقبتی، کاستیها و ناکارآمدیهای نظام سلامت روان، ساختار سیاسی-اقتصادی پدرسالارانه و سرمایهدارانه و محدودیتها و ناکارآمدیهای نظام قضایی آمریکا قرار دارد. این نقد، بدون انکار رنج قربانیان یا حذف مسئولیت فردی والدین، تلاش میکند توجه را به مسئولیت نهادهایی معطوف کند که میبایست پیش از رسیدن بحران به نقطه فاجعه مداخله میکردند. بنابراین مسئله اصلی فقط این نیست که لیندسی کلنسی چه کرد و سهم مسئولیت او تا چه اندازه بود، بلکه پرسش این است که جامعه، خانواده، نظام درمانی، ساختار سیاسی-اقتصادی و نظام قضایی هر یک چگونه بحران را دیدند، نادیده گرفتند یا در مدیریت آن ناکام ماندند. در ساختاری که مراقبت از تمامی اعضای خانواده را وظیفهای بدیهی برای مادر تلقی میکند، چه نهاد یا ساختاری مسئول حمایت و مراقبت از خودِ مادر است؟ این پرسشی است که بسیاری از مادران در آمریکا و دیگر نقاط جهان را به پیگیری این پرونده ترغیب کرده است. همانطور که قبلا اشاره شد اهمیت سرنوشت این پرونده تنها به تعیین مسئولیت کیفری لیندسی کلنسی محدود نمیشود؛ بلکه به مواجهه با مجموعهای از ناکارآمدیهای ساختاری، سیاسی، فرهنگی، قضایی، درمانی و حتی خانوادگی بازمیگردد؛ عواملی که لیندسی را، در حالی که میکوشید مطابق هنجارهای مسلطِ «مادر خوب» زندگی کند، در مسیر فرسودگی، بحران روانی و فقدان حمایت مؤثر تا نقطهای فاجعهبار تنها گذاشتند. کدام فرد، نهاد یا ساختار در فرایندی مسئولیت دارد که زنی را از جایگاه «مادر خوب» به جایگاه یک متهم رساند؟ پاسخ به این پرسشها دغدغه زنان، مادران و ناظرانی است که تجربه، نقد و تفسیر خود را در پرتو همان برساختهای فرهنگیِ «مادر خوب» و «مادر بد» در حوزه خصوصی خانواده هستهای میبینند و میکوشند این هنجارها، الزامات و پیامدهای آنها را به پرسش بکشند تا شاید از تکرار دوباره چنین فجایعی جلوگیری شود.
پی نوشت: اهمیت این پرونده، به باور بسیاری از منتقدان، پیگیران و ناظران دفاعیه لیندسی کلنسی، تنها به سرنوشت کیفری یک مادر محدود نمیشود. انتخاب کوین رددینگتون بهعنوان وکیل مدافع کلنسی از منظر تاریخی و حقوقی نیز قابلتوجه است. رددینگتون پیشتر در سال ۱۹۸۹، در پرونده ترز راجرز، زنی که پس از سالها خشونت از سوی شریک زندگیاش او را کشته بود، توانست برای نخستین بار در ماساچوست استدلال مبتنی بر «سندروم زن کتکخورده» را در ارتباط با عدم مسئولیت کیفری با موفقیت مطرح کند. آن پرونده در دورهای مطرح شد که تجربه خشونت خانگی زنان هنوز جایگاه محدودی در فهم حقوق کیفری داشت و موفقیت این دفاع به گسترش درک حقوقی از رابطه میان خشونت، تروما، وضعیت روانی و مسئولیت کیفری کمک کرد. از همین منظر، پرونده لیندسی کلنسی نیز بالقوه میتواند اهمیتی فراتر از تعیین مجرمیت یا عدم مجرمیت تنها یک زن پیدا کند. اگر وکیل مدافع بتواند ضرورت توجه جدیتر به اختلالات شدید روانی مرتبط با بارداری و پس از زایمان را در ارزیابی مسئولیت کیفری برجسته کند، این پرونده میتواند به نقطهای مهم در بحثهای آینده درباره روانپریشی پس از زایمان، مسئولیت و پاسخگویی نظام درمانی، مداخله پیشگیرانه و شیوه مواجهه نظام قضایی با بحرانهای روانی مادران تبدیل شود. از این جهت، مسئله صرفاً نتیجه یک دادگاه نیست؛ بلکه این پرسش مطرح است که آیا این پرونده میتواند، همانند پروندههایی که پیشتر فهم حقوقی از خشونت خانگی را تغییر دادند، به تغییر در نحوه تعریف، تشخیص و پاسخگویی حقوق و نهادهای عمومی به بحرانهای سلامت روان مادران نیز کمک کند.

