نویسنده: سالومه رحیمی
خبر پریشانحالی طاهره بهلولیپور، مادر رها بهلولیپور، را میخوانم و بار دیگر، همچون بسیاری از همفکرانم، خود را در جایگاه شاهد ستم و رنجی مییابم که سیاستهای سرکوب و مرگ جمهوری اسلامی بر این خانواده تحمیل کرده است؛ ستمی که پیامدهای آن در تصاویر سوگواری ادامهدار طاهره همچنان پیش چشم ما امتداد مییابد. زندگی در میان خبرهای مداوم قتل، اعدام، جنگ و ویرانی، ما را گاه و بهطور ناخودآگاه دچار شکلهایی از فاصلهگیری عاطفی کرده است؛ فاصلهگیریای که میتوان آن را یکی از سازوکارهای دفاعی روان در برابر تداوم خشونت دانست. برای ادامهدادن به زندگی روزمره، گاه ناچاریم برخی تصاویر را نبینیم، بعضی خبرها را دنبال نکنیم و برای مدتی میان خود، ستم و رنجی که از هرسو احاطهمان کرده است فاصله بگذاریم. این فاصلهگیری اما از جنس بیتفاوتی یا انفعال نمیآید؛ چهبسا راهی برای دوامآوردن در برابر خشونتی باشد که پیوسته تکرار میشود و مجالی برای عدالتخواهی یا حتی سوگواری کامل باقی نمیگذارد. در گفتوگو با مادران و زنان اطرافم بارها به همین تجربه بازگشتهایم: به خستگیای که از مواجههی مداوم با مرگ و ویرانی پدید میآید، به لحظههایی که روان دیگر توان دریافت خبر تازهای را ندارد و به سکوتی که گاه نه نشانه فراموشی، بلکه حاصل ناتوانی از حمل این حجم از رنج است. در تجربه مهاجرت و دیاسپورا، این وضعیت صورت متفاوتتری نیز پیدا میکند؛ باید زندگی روزمره را ادامه دهیم، درحالیکه بخشی از ذهن و بدنمان همچنان درگیر خشونتی است که در جایی دیگر ادامه دارد.این تجربه برای بسیاری از ما که همزمان با پیامدهای قتلهای حکومتی، مهاجرت ناگزیر و تبعید زندگی میکنیم و خود را در نسبت با رنجهای تاریخی و جاری جنوب جهانی مییابیم، بهویژه در مواجهه با کشتار و ویرانی در فلسطین، شدت دیگری پیدا کرده است. در گفتوگوهایمان بارها به روایتهای بازماندگان و راویان فلسطینی بازگشتهایم و از فاصلهگرفتن موقت ذهن از خشونت بهعنوان یکی از راههای دوامآوردن سخن گفتهایم. این تجربه گاه به آنچه در روانشناسی «گسستگی روانی» نامیده میشود نزدیک است؛ هرچند نباید هر سکوت، بیحسی یا فاصلهگیری عاطفی را به تشخیصی بالینی تقلیل داد. آنچه اهمیت دارد، تلاش بدن و روان برای ایجاد فاصلهای موقت با رنجی تحملناپذیر است؛ فاصلهای که امکان ادامهدادن به زندگی را، هرچند شکننده و موقت، فراهم میکند. با اینهمه، تصاویر سوگواری مادران اغلب این فاصله دفاعی را درهم میشکنند. آنچه میتوانستیم در قالب آمار، خبر یا تصویری گذرا از کنار آن عبور کنیم، در چهره و بدن مادری سوگوار بار دیگر به تجربهای نزدیک و تحملناپذیر تبدیل میشود. تصویر مادر، مرگ را از انتزاع بیرون میآورد و آن را به رابطهای ازدسترفته، به بدنی غایب و به زندگیای پیوند میزند که پس از فقدان نیز باید ادامه پیدا کند. شاید به همین دلیل است که تصاویر سوگواری طاهره بهلولیپور در میان زنان و مادران اطرافم بارها دستبهدست میشود و گفتوگو درباره او، حتی در میانه جنگ، اعدام و بحرانهای پیدرپی، متوقف نمیشود. چه چیزی در سوگ یک مادر وجود دارد که فاصله میان شاهد و بازمانده را برهم میزند؟ چرا رنج مادران عزادار و دادخواه، در میان انبوه تصاویر خشونت، همچنان ما را به خود فرامیخواند؟ و چگونه مواجهه با این رنج، ما را از همدردی فردی فراتر میبرد و درگیر نوعی سوگواری و مسئولیت جمعی میکند؟
به گمانم آنچه این فاصله را از میان برمیدارد، فقط سوگ یک مادر نیست و یا فقط اندوه ناشی از مرگ یک فرزند نیست؛ بلکه تجربهای مشترک از «مادرشدگی» در دل تاریخ، فرهنگ و ساختاری است که جمهوری اسلامی آن را با خشونت، سرکوب و نابرابری بازتولید کرده است. آگاهانه از «مادرشدگی» بهجای «مادری» استفاده میکنم، زیرا در سنت اندیشه فمینیستی، مادری صرفاً تجربهای فردی یا رابطهای عاطفی نیست، بلکه نهادی اجتماعی و سیاسی است که در بستر قانون، فرهنگ و مناسبات قدرت شکل میگیرد. آنچه ما بهعنوان نقش مادری میشناسیم، مجموعهای از انتظارات، مسئولیتها و اشکال مراقبتی است که بر بدنها و زندگی زنان تحمیل میشود و همزمان کار بیمزد، هویت جنسیتمند و شیوههای زیستن آنان را سازمان میدهد. این برساختها با منطق پدرسالاری و سرمایهداری پیوند دارند و در زمینههای مختلف تاریخی و سیاسی، صورتهای متفاوتی پیدا میکنند.با چنین فهمی از مادرشدگی، لحظهای که رنج مادران عزادار، مادران دادخواه و مادران زندانیان سیاسی پیش چشممان قرار میگیرد، دیگر نمیتوانیم تنها در جایگاه شاهد باقی بمانیم؛ بلکه در امتداد سوگواری مادران داغدار، خود را در رنجی که بر آنان تحمیل شده است شریک مییابیم. دههها hست شاهد ستمی بودهایم که بر این مادران رفته است؛ شاهدبودنی که در حافظه و بدنهایمان رسوب کرده و ما را در دل ترومای جمعی جامعهای قرار داده است که خشونت سیاسی را نه صرفاً بهمثابه یک یا چند رویداد مجزا، بلکه بهعنوان تجربهای مداوم زندگی میکند. از همینجاست که سوگ از مرز همدلی فردی عبور میکند و به سوگواری جمعی مادران آن سرزمین گره میخورد. خبر و تصاویر سوگواری طاهره میان مادران و زنان اطرافم دستبهدست میشود و من فکر میکنم دریافت، درک و تحلیل ما از تجربه زیسته مادری و آنچه سالها بهعنوان مادرشدگی در ما شکل گرفته است، از قاب این تصاویر عبور میکند و در بدنها و حافظههای جمعی ما جای میگیرد. در نقطهای از تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران، بسیاری از ما زیر فشار صورتهایی مشترک، هرچند نه لزوماً یکسان، از ستم زیستهایم. جمهوری اسلامی با تکیه بر ساختارهای پدرسالارانه و طبقاتی، بدن، جنسیت، نیروی کار و هویت اجتماعی و فرهنگی ما را از طریق سازوکارهای گوناگون هدف قرار داده است. در دوران انقلاب و دهههای پس از آن، ما، نسلهای مختلف مادران، چه آنان که پیش از انقلاب مادر شده بودند و چه آنان که در سالهای بعد تجربه مادرشدگی را از سر گذراندند، فرزندانمان را به دندان گرفتیم، مبارزه کردیم و ایستادیم، یا گریختیم و به تبعید رانده شدیم. بسیاری از ما نیز زیر فشار ناامنی و سرکوب و با اصرار بر نجات جان و آینده فرزندانمان، آنان را ناگزیر به مهاجرت و ترک خانه کردیم. سپس در دیاسپورا با صورتهای دیگری از سرمایهداری، پدرسالاری و بیگانگی مواجه شدیم. طاهره و طاهرههای بسیار ماندند و فرزندانشان بهدست همان ساختار و همان حاکمیت کشته شدند. هر یک از ما، در موقعیتهای متفاوت و به شیوههایی نابرابر، صورتهای گوناگونی از ستم و رنج ساختاری را در این جهان پدرسالار تجربه کردهایم. شاید از زندگی طاهره و طاهرههای بسیار و از شکل مقاومتهای روزمره آنان در برابر حکومت، فرهنگ مسلط یا قوانین تبعیضآمیز چیز زیادی ندانیم؛ اما آنچه در سوگواری جمعی ما را به یکدیگر پیوند میدهد، بخشی از تجربههای زیسته مشترک ماست. نسل مادران پس از انقلاب ایران، با وجود تفاوتهای طبقاتی، قومی، جغرافیایی و سیاسی، تجربههای مشترک بسیاری از مادرشدگی در دل خشونت ساختاری داشته است. از دل این تجربهها و درکی که از خلال آنها شکل گرفته است، این نوشته را به طاهره و دیگر مادران عزادار تقدیم میکنم؛ با این امید که بهجای باقیماندن در جایگاه شاهدی منفعل، بتوانم سهمی هرچند کوچک در سوگواری جمعی، حفظ حافظه تاریخیمان و بهرسمیتشناختن رنج آنان داشته باشم؛ مادرانی که چهبسا نام بسیاری از آنها هرگز در اخبار شنیده نشود. میخواهم بار دیگر به سوگواری طاهره و رنجی بازگردم که او از خلال تجربه مادرشدگی در دل ساختار سیاسی جمهوری اسلامی از سر گذراند. رها، به تعبیر بسیاری از مادران زیستی و مادران اجتماعی پیرامون من، به نسلی تعلق داشت که شعار «زن، زندگی، آزادی» را نهفقط فریاد زد، بلکه در زندگی روزمره خود متحقق ساخت؛ نسلی که از مرزهای نافرمانی مادرانش عبور کرد و سیاست را در مناسبات روزمره، انتخابهای فردی و شیوههای زیستن بازآفرید. رها بهلولیپور، آنجا که در روایتهای شخصی خود در شبکههای اجتماعی از ستم طبقاتی سخن میگفت، میان امر شخصی و امر سیاسی پیوند برقرار میکرد؛ پیوندی که برای او صرفاً موضعی نظری نبود، بلکه بخشی از تجربه زیستهاش به شمار میآمد.
یکی از تجربههای آگاهانه و ناآگاهانه من و بسیاری از مادران پیرامونم، در مقاومت در برابر اشکال تحمیلشده مادری، همواره این بوده است که در کنار پرورش میل به رهایی، به فرزندانمان بیاموزیم چگونه در برابر حذف، تبعیض و سرکوب مقاومت کنند. از همین منظر، میتوان در رها و بسیاری از زنانی که به خیزش «زن، زندگی، آزادی» پیوستند یا در اعتراضات دیماه جان باختند، تداوم مبارزهای بینانسلی را مشاهده کرد؛ مبارزهای که از تجربهها، نافرمانیها و مقاومتهای مادران به نسل فرزندان امتداد یافته است. از کنشهای زنان و مادران داغدار و دادخواه تا خروش «زن، زندگی، آزادی»، میتوان صورتهای گوناگون مبارزهای را دید که در آن بدن، حافظه، سوگ و مراقبت به عرصههای کنش سیاسی تبدیل شدهاند. بدن و روان مادر رها چه صورتهایی از ستم و رنج را متحمل شده است؟ در بدن مادری که دختر دانشجویش را با خشونت از او گرفتهاند، چه ابعادی از سرکوب، فقدان و حذف انباشته میشود؟ نمیتوانیم با قطعیت بدانیم چه مجموعه عواملی طاهره را به پایاندادن به زندگی خود رساند و نباید پیچیدگی مرگ او را به علتی واحد تقلیل دهیم. بااینحال، میتوان پرسید خشونت سیاسی، فقدان رها، تداوم سوگ و انسداد دادخواهی چه جایگاهی در تجربه جسمانی و روانی او داشتهاند. برای لحظهای خود را در جایگاه طاهره قرار میدهم؛ در جایگاه مادری که تجربه مادرشدگیاش از پیش در چارچوب ساختار سیاسی و جنسیتزده جمهوری اسلامی شکل گرفته بود و در اثر خشونت سیاسی، از حوزه خصوصی فراتر رفت و به تجربهای آشکارا اجتماعی و سیاسی بدل شد.در این همنشینی سیاسی، رها فرزند من نیز میشود و من خود را در پیوندی اجتماعی با طاهره مییابم؛ پیوندی از جنس آنچه در سنتهای مادری اجتماعی و جمعی، بهویژه در اندیشه و کنش زنان سیاه، برای مبارزه و مقاومت در برابر سیاستهای مرگ شکل گرفته است. بااینحال، این همانندسازی باید با احتیاط همراه باشد. قرارگرفتن تخیلی در جایگاه طاهره به معنای ادعای فهم کامل تجربه او نیست، بلکه تلاشی است برای بهرسمیتشناختن مسئولیتی جمعی که از مواجهه با رنج او پدید میآید؛ مسئولیتی که مادری را از پیوند زیستی فراتر میبرد و آن را به شکلی از مراقبت سیاسی، حفظ حافظه و ایستادگی در برابر فراموشی تبدیل میکند. سالها پیش، پیش از آنکه خیزش «زن، زندگی، آزادی» یا اعتراضات دیماه را زندگی کنیم یا در شمار شاهدان آنها قرار گیریم، روایتهای بسیاری از مادران داغدار و دادخواه شنیده بودیم. من نیز در مواجهه با این روایتها همواره اذعان کردهام که جز با تحسین، اندوه و حیرت نمیتوانم درباره اراده این مادران برای ادامه مبارزه سخن بگویم یا بنویسم. همواره کوشیدهام از آنان در مسیر عدالتخواهی بیاموزم و با مطالباتشان همراه شوم؛ هرچند تجربههایشان اغلب فراتر از ظرفیت همذاتپنداری شخصی من بوده است. این فاصله نه از ناتوانی در فهم اصل رنج، بلکه از ناتوانی در تصور خود در موقعیتی ناشی میشود که فرد پس از تحمل چنین خشونتی همچنان توان ایستادن، دادخواهی و مبارزهکردن داشته باشد. شاید به همین دلیل است که همواره با احترامی عمیق به مبارزه، استقامت و پایداری این مادران نگریستهام. تصاویر مادران کُرد، بلوچ و فلسطینی که بدنهای بیجان فرزندان خود را در آغوش میگیرند و سوگواری میکنند، نشان میدهد چگونه هویتی که سالها بهواسطه نظم مردسالارانه به حوزه خصوصی رانده شده بود، در متن مبارزات و مطالبات سیاسی قرار میگیرد. بااینحال، این تجربهها از زمینههای تاریخی و سیاسی متفاوتی برآمدهاند و نمیتوان آنها را یکسان در نظر گرفت. آنچه امکان قراردادن آنها در یک گفتوگوی تحلیلی را فراهم میکند، نه یکسانی تجربههایشان، بلکه سیاسیشدن سوگ در مواجهه با خشونت دولتی، اشغال، تبعیض و سازوکارهای متفاوت حذف است. این حضور سیاسی، به بهای خشونت، سرکوب و ازدستدادن فرزندان شکل میگیرد. در چنین موقعیتی، مادرشدگی دیگر صرفاً رابطهای خانوادگی یا هویتی خصوصی نیست؛ بلکه به جایگاهی برای شهادتدادن، حفظ حافظه، مطالبه عدالت و مقابله با سیاستهای حذف در آینده تبدیل میشود. بااینهمه، مشاهده رنج این مادران همواره مرا با محدودیت همذاتپنداری مواجه میکند: چگونه میتوان به رنج آنان نزدیک شد، بیآنکه آن را تصاحب کرد یا تفاوتهای تاریخی، سیاسی و جغرافیایی تجربههایشان را نادیده گرفت؟
در میانه تأمل درباره بدن و تجربه طاهره، مادران داغدار، مادران عزادار در ایران و حتی مادران فلسطینی که در زمینهای متفاوت و در معرض شکلها و مقیاسهای دیگری از خشونت قرار دارند، مقاله کریستن اسمیت با عنوان «رویارویی با اژدها: مادری سیاه، پیامدهای پسین و سیاست مرگ جنسیتزده در قارههای آمریکا» به ذهنم آمد. اسمیت در این مقاله از تداوم پیامدهای سیاست مرگ در زندگی مادران سخن میگوید. در تحلیل او، خشونت دولتی با کشتهشدن فرزند پایان نمییابد، بلکه در بدن، روان، حافظه و مناسبات روزمره مادر ادامه پیدا میکند. قتل بدنهای سیاه صرفاً جان فرزندان را نمیگیرد، بلکه زندگی مادران را نیز در امتداد همان خشونت دگرگون و فرسوده میسازد. هرچند بهکارگیری مفهوم «سیاست مرگ» یا نکروپولیتیک مستلزم توضیح دقیق خاستگاه نظری، تعریفها و زمینههای تاریخی آن است، میتوان با حفظ این دقت مفهومی، از آثاری چون نوشتههای کریستن اسمیت برای گسترش تحلیلها و مفهومپردازیها در ادبیات فمینیستی فارسی و منطقه، در چارچوبی فراملی بهره گرفت. اهمیت کار اسمیت در این متن، بیش از هرچیز، در نشاندادن تداوم و یا پیامدهای پسینی خشونت در بدن و زندگی مادران است: اینکه سیاست مرگ تنها به لحظه کشتن محدود نمیشود، بلکه پیامدهای آن در بدن، روان، حافظه و زندگی روزمره بازماندگان ادامه مییابد. «پیامدهای پسین» (sequelae) در اصل اصطلاحی پزشکی است و به عوارض یا وضعیتهایی گفته میشود که پس از یک بیماری یا آسیب باقی میمانند. کریستن اسمیت این اصطلاح را برای توصیف آثار دیرپا، بازتابی و مرگبار خشونت دولتی بر مادران و اجتماع عاطفیِ فرد کشتهشده به کار میگیرد؛ آثاری که پس از قتل ادامه مییابند و نوعی «مرگ تدریجی» ایجاد میکنند. مفهوم «پیامدهای پسین» در تحلیل اسمیت بر آثاری دلالت دارد که پس از واقعهای ظاهراً پایانیافته باقی میمانند و در طول زمان بازتولید میشوند. خشونت در این چارچوب رخدادی محدود به لحظه قتل نیست، بلکه فرایندی ممتد است که میتواند در بیماری، اضطراب، افسردگی، فرسودگی، مراقبت از مزار، پیگیری عدالت و حقیقت، مواجهه با انکار رسمی و تکرار روزانه فقدان ادامه یابد. ازاینرو، بدن و زندگی مادر نیز میتواند به یکی از محلهای استمرار سیاست مرگ تبدیل شود؛ جایی که آثار خشونت پس از کشتهشدن فرزند همچنان باقی میماند. چنین خوانشی میتواند به ادبیات فمینیستی فارسی کمک کند تا نسبت میان خشونت دولتی، سوگ، مادرشدگی و دادخواهی را با زبانی مفهومیتر تحلیل کند؛ مشروط بر آنکه تفاوتهای تاریخی و سیاسی میان زمینههای مورد مطالعه حفظ شوند و این مفاهیم بدون ترجمه انتقادی و زمینهمند به بافت ایران منتقل نشوند. تاریخ نژادپرستی ضدسیاه در قارههای آمریکا و سازوکارهای سرکوب در جمهوری اسلامی یکسان نیستند. بااینحال، مفهوم تداوم خشونت در بدن و زندگی مادران میتواند بهعنوان ابزاری تحلیلی، وجوهی از تجربه مادران دادخواه در ایران را نیز قابل مشاهده کند. شاید بتوان تجربه مادران دادخواه در ایران را نیز، با درنظرگرفتن تفاوتهای تاریخی و سیاسی، از خلال چنین مفهومی خواند؛ نهفقط بهعنوان سوگ ناشی از ازدستدادن فرزند، بلکه بهمثابه تداوم خشونت سیاسی در بدن، حافظه و زندگی روزمره مادران. در این خوانش، مرگ فرزند رویدادی کاملاً پایانیافته نیست، بلکه فرایندی است که هرروز در زندگی بازماندگان تکرار میشود. انکار حقیقت، فقدان امکان دادخواهی، تهدید، کنترل مناسک سوگواری، تخریب حافظه با تحریف و فشار برای سکوت، همگی میتوانند خشونت اولیه را امتداد دهند.
مادران در چنین وضعیتی ناگزیرند میان سوگواری، بقا و مقاومت راهی برای ادامه زیستن پیدا کنند. بااینحال، نباید مقاومت را به وظیفهای اخلاقی برای همه مادران سوگوار تبدیل کرد. گفتمان مسلط دادخواهی گاه تنها مادرانی را به رسمیت میشناسد که قادرند رنج خود را به کنش عمومی، پایداری و مبارزه بدل کنند. چنین تصوری ممکن است مادرانی را که در اثر خشونت فرومیریزند، سکوت میکنند، بیمار میشوند یا توان ادامهدادن ندارند، از میدان دید خارج کند. تجربه طاهره ما را با همین پرسش دشوار مواجه میکند: آیا میتوان فروپاشی و ناتوانی از ادامه زندگی را نیز، بدون تقلیلدادن آن به یک علت واحد، در نسبت با پیامدهای سیاسی، اجتماعی و جسمانی خشونت دولتی فهمید؟ طرح این پرسش بهمعنای ادعای شناخت دلایل تصمیم طاهره نیست؛ بلکه تلاشی است برای مقاومت در برابر روایتی که خودکشی و افسردگی او را کاملاً خصوصی و جدا از زمینه سیاسی و اجتماعی زندگیاش تلقی میکند. از این منظر، رنج طاهره را نمیتوان تنها در زبان آسیبشناسی فردی یا روانشناختی توضیح داد. بدن او حامل تاریخ خشونتی است که با مرگ رها آغاز نشده و با آن نیز پایان نیافته است. تجربه او در تقاطع مادرشدگی، سوگ، سرکوب سیاسی، انسداد دادخواهی و اجبار به ادامه زندگی شکل گرفته است. در حقیقت خواندن این تجربه از خلال فمینیسم سیاه، امکان فهم مادرشدگی را نه بهعنوان هویتی طبیعی و خصوصی، بلکه بهمنزله عرصهای برای اعمال قدرت، استمرار خشونت و در عین حال تولید حافظه و مقاومت فراهم میکند. بااینهمه، این خوانش باید همواره تفاوت میان تاریخ نژادپرستی ضدسیاه در قارههای آمریکا و سازوکارهای سرکوب در جمهوری اسلامی را حفظ کند و از همسانسازی این تجربههای متمایز بپرهیزد. در نهایت، بازگشت به سوگواری طاهره نه صرفاً بازگشت به رنج یک مادر، بلکه مواجهه با سازوکاری سیاسی است که آثار مرگ را از بدن کشتهشدگان به زندگی بازماندگان امتداد میدهد. در این چارچوب، دادخواهی تلاشی برای گسستن این تداوم خشونت است؛ تلاشی برای آنکه نام، زندگی و آرزوهای رها به لحظه کشتهشدن او تقلیل نیابد و مادرش نیز صرفاً به بازمانده یک فاجعه فروکاسته نشود. افسردگی و رنجی که طاهره در سوگ رها تجربه میکند، حتی در میانه بحرانهای فراگیری چون جنگ، اعدام و سرکوب سیاسی، دردی حاشیهای یا ثانویه نیست؛ بلکه شکلی از رنج ممتد است که نیازمند همدردی، مراقبت و مسئولیتپذیری جمعی است. در عین حال، باید از تقلیلدادن خودکشی او به نتیجه مستقیم یا قطعی یک عامل مشخص پرهیز کرد. آنچه میتوان بر آن تأکید داشت، ضرورت قراردادن تجربه او در بستر گستردهتر سوگ، خشونت سیاسی، تنهایی و انسداد دادخواهی است. چنین مسئولیتی میتواند از خلال اشکال گوناگون مادری اجتماعی و سیاسی، از جمله کنش مادران عزادار، مادران دادخواه و مادران معترض فمینیست، تحقق یابد. در این معنا، مادری اجتماعی صرفاً به معنای همذاتپنداری عاطفی با مادر داغدیده نیست، بلکه متضمن پذیرش مسئولیتی سیاسی برای حفظ یاد قربانیان خشونتهای جمهوری اسلامی، بهرسمیتشناختن رنج بازماندگان و مقابله با سازوکارهایی است که آنان را به سکوت، انزوا و فراموشی میرانند. کریستن اسمیت در مقاله خود به نمونهای از این همبستگی میان مادران اشاره میکند. در ۱۸ اوت ۲۰۱۴، سیبرینا فالتون، مادر تریوون مارتین، نامهای سرگشاده به لزلی مکاسپادن نوشت؛ مادری که تنها چند روز پیش از آن، فرزندش مایکل براون را در پی تیراندازی پلیس آمریکا از دست داده بود. تریوون مارتین و مایکل براون دو نوجوان سیاهپوست بودند که کشتهشدنشان به نماد خشونت نژادپرستانه علیه سیاهان در ایالات متحده تبدیل شد و در شکلگیری و گسترش جنبش «جان سیاهان مهم است» نقشی تعیینکننده یافت.
فالتون در این نامه، از جایگاه مادری که پیشتر تجربه خشونت، فقدان و سوگ را از سر گذرانده بود، با مادری سخن میگوید که بهتازگی فرزندش را از دست داده است. او مینویسد: «هرگاه هر یک از فرزندان ما ــخواه سیاه، سفید، قهوهای، زرد یا بومیــ بیهیچ ضرورتی از ما گرفته شود، دردی بیپایان بر جای میگذارد؛ دردی که هرگز تصور نمیکردم تجربهاش کنم.» اهمیت این نامه فقط در ابراز همدردی شخصی نیست، بلکه در شکلدادن به پیوندی سیاسی میان مادرانی است که خشونت نژادپرستانه، زندگی آنان را به یکدیگر متصل کرده است. سوگ در اینجا از تجربهای فردی و منزوی فراتر میرود و به زبان مشترکی برای شناخت خشونت، حمایت از بازماندگان و مطالبهی عدالت تبدیل میشود. میتوان این الگو را برای اندیشیدن به رنج طاهره نیز به کار گرفت، بیآنکه تفاوتهای تاریخی و سیاسی میان تجربه زنان سیاه در ایالات متحده و مادران دادخواه در ایران نادیده گرفته شود. آنچه این تجربهها را در سطحی تحلیلی به یکدیگر مرتبط میکند، نه یکسانی آنها، بلکه تداوم خشونت در زندگی مادران پس از کشتهشدن فرزندانشان و ضرورت شکلگیری شبکههایی از مراقبت و همبستگی است. از این منظر، طاهره نهفقط مادر رها، بلکه بخشی از اجتماعی گستردهتر از مادران داغدیدهای است که رنج آنان نیازمند شنیدهشدن، حمایتشدن و بهرسمیت شناختهشدن است. کاش همدردی و سوگواری جمعی با طاهره و دیگر مادران داغدار به ستایش انتزاعی از استقامت آنان یا انتظارِ مقاومتی بیپایان از مادران تقلیل نیابد. مادریِ اجتماعی و فمینیستی، در کنار همراهی با مبارزه مادران عزادار و دادخواه، میتواند حقِ فروپاشیدن، سوگواریکردن، بیمارشدن و حتی ناتوانی از ادامهدادن را نیز به رسمیت بشناسد. مسئولیت جمعی دقیقاً از همانجا آغاز میشود که دیگر از مادر داغدیده انتظار نداریم بهتنهایی بار فقدان، دادخواهی و مقاومت را بر دوش بکشد. در این معنا، مادریِ اجتماعی تلاشی است برای تقسیمکردن بار رنج و ایستادگی در برابر نظمی که ابتدا فرزند را میکشد و سپس مادر را در انزوای سوگ رها میکند. نمیدانم در شرایطی که گسستگی روانی، تلاش برای دوامآوردن و زندهماندن در میانه جنگ، اعدام، بحران اقتصادی و دیگر اشکال خشونت، بارهای مضاعفی را بر زندگی همه ما تحمیل کردهاند، آیا امکان دیدار با مادران داغداری چون طاهره فراهم باشد یا نه. اما بر این باورم که سوگواری جمعی و همدردیِ مادرانِ اجتماعی، اگر به حضور و همراهی در کنار مادران عزادار و داغدار بدل شود، میتواند در ادامه راه دادخواهی، مبارزه و تابآوری، پشتوانهای مهم و نیروبخش باشد. شاید یکی از مهمترین وظایف ما این باشد که نگذاریم مادران داغدار، پس از فقدان عزیزانشان، در تنهاییِ سوگ و بار سنگینِ مقاومت رها شوند؛ بلکه رنج، مسئولیت و امید را تا آنجا که ممکن است، به امری مشترک و جمعی بدل کنیم. شاید بهتر است تاکید شود این ضرورت تنها به مادران داغدار یا دادخواه محدود نمیشود، بلکه همه مادرانی را دربر میگیرد که در طول تاریخ سرکوب و مرگ جمهوری اسلامی هرروز در معرض خبر مرگ، اعدام، دستگیری، شکنجه و یا حتی جنگ و ویرانی قرار میگیرند. مادری یا مادرانگی اجتماعی اگر قرار است بدیلی برای انزوای سوگ و فرسودگی دادخواهی باشد بهتر است اصل مراقبت جمعی را نه فقط در نسبت با مادران عزادار و دادخواه بلکه در یک مفهوم فراگیرتر تعریف کند و به رسمیت بشناسد. در حقیقت همه جامعه مادران منتقد به سیاستهای سرکوب و مرگ برای ادامه همراهی و مقاومت، به شبکههایی از مراقبت، همدلی و پشتیبانی نیازمندند. مراقبت جمعی در این معنا صرفا کنشی برای حمایت از دیگری نیست. بلکه شرط تداوم همبستگی سیاسی است.

