نویسنده: ستاره امینی
جنگ را نمیتوان بهعنوان یک رخداد نظامی صرف فهمید، بلکه باید آن را بهمثابه وضعیتی اجتماعی و در چارچوب اقتصاد سیاسی آن مطالعه کرد. در این معنا، جنگ سازوکاری است که مناسبات قدرت، خشونت و تقسیمکار را در یک «وضعیت اضطراری» در سطوح مختلف بازسازماندهی میکند. این بازسازماندهی، که غالباً در پیِ متزلزل شدن زیرساختهای اقتصادی و رفاهی و تضعیف نهادهای حمایتی آغاز میشود، عملاً بقا را به بحرانی روزمره بدل میکند؛ وضعیتی که در گزارشها و مطالعات تجربه اشغال عراق در سال ۲۰۰۳ (و همچنین در بوسنی و افغانستان) بهوضوح قابل مشاهده است و به یکی از نمونههای ارجاعی در تحلیلهای فمینیستی بدل شده است.
در این متن، «زن» بهمثابه سوژهای تحلیلی و نسبتاً انتزاعی در نظر گرفته شده است—با آگاهی از محدودیتهای چنین صورتبندیای. بدیهی است که یک خوانش اینترسکشنال، پیچیدگیهای دیگری چون طبقه، اتنیسیته و نسبت با خشونتهای پیشین را نیز وارد تحلیل میکند. با اینحال، حتی در همین سطح نیز میتوان نشان داد که جنگ بهطور ساختاری در چند سطح متمایز اما بههمپیوسته، علیه زنان عمل میکند: نخست، در سطح فضای خصوصی، از خلال تشدید خشونت خانگی؛ دوم، در سطح اقتصاد اجتماعی، از طریق افزایش و فشردهسازی کار بازتولیدی؛ و سوم، در سطح هنجاری و اجتماعی، از رهگذر تعلیق مطالبات و تضعیف دستاوردهای جنبشهای زنان.
در همین چارچوب، افزایش خشونت خانگی در طول جنگ را نمیتوان و نباید به «سرریز» خشونت جنگی تقلیل داد. این افزایش، محصول مجموعهای از سازوکارهای همزمان است: تعمیق فقر، بیثباتی معیشتی، فرسایش سازوکارهای حمایتی، و فشردهشدن تنشها در واحد خانواده. در غیاب مداخلههای نهادیِ پشتیبان، این تنشها در فضای خصوصی انباشته میشوند و به افزایش خشونت خانگی میانجامند؛ پدیدهای که باید آن را یکی از پیامدهای ساختاری وضعیت جنگی دانست.
بیشتر بخوانید:
خشونت جنسی علیه زنان، سویه پنهان جنگ ایران و عراق
بازخوانی فمینیستی گزارشهای جنگ؛ صدای زنان روزنامهنگار
همزمان، با از بین رفتن زیرساختهای رفاهی و عقبنشینی دولت از تأمین اجتماعی، بار «بازتولید اجتماعی» (یا به عبارتی دیگر بار کار روزمره، نامرئی و بیمزدِ بازتولید نیروی کار و تداوم زندگی) بیش از پیش به سطح خانواده منتقل میشود و بهطور نامتقارن بر دوش زنان قرار میگیرد. در نتیجه، کار بازتولیدی بیمزد در شرایط جنگی نهتنها افزایش مییابد، بلکه بهشکلی فشردهتر و استثماریتر سازمان مییابد.
اما این بازآراییها تنها اقتصادی-اجتماعی نیست، بلکه به سطح هنجاری نیز گسترش مییابد. وضعیت جنگی بهمثابه «وضعیت استثنایی»، اولویتها را بازتعریف میکند و به تعلیق سازوکارهای اخلاقی و اجتماعی میانجامد. در این تعلیق، بسیاری از مطالبات و دستاوردهای جنبشهای زنان—از جمله مبارزه با خشونت جنسی—اغلب با این استدلال که «اکنون زمان این مسائل نیست»، به حاشیه رانده میشوند.
این تعلیق، امکان بازسازی مشروعیت را نیز فراهم میکند: افرادی که به خشونت جنسی متهماند، در سایه همین منطق استثنایی میتوانند دوباره در فضای عمومی اعتبار کسب کنند، چراکه سلسلهمراتبی از خشونت شکل میگیرد که در آن، خشونت جنسیتی بهراحتی «کماهمیتتر» جلوه میکند.
در نتیجه، جنگ نهتنها خشونت را گسترش میدهد، بلکه آن را در سطوح مختلف بازتوزیع، عادیسازی و مشروعیتبخشی میکند؛ در خانه، در کار، و در هنجار. از اینرو، فمینیسم (به عنوان جنبش و گفتار متمرکز بر نقد ساختارهایی که بدن زنان را محل استثمار و خشونت میکنند) نمیتواند با جنگطلبی جمع شود؛ زیرا جنگ، دقیقاً همان نظمی را در شدیدترین شکل خود بازتولید میکند که فمینیسم در پی برهمزدن آن است.

