دیدبان آزار

در تخیل ائتلاف؛ نامه‌ای به «ما» در حمام خون

نویسنده: کهکشان

ما در میانه‌ مهیب‌ترین و خون‌آگین‌ترین سرکوب تاریخ مدرن ایران هستیم و این بر هیچ‌کس از «ما» پنهان نیست. به قصد از «ما»یی استفاده می‌کنم که بی‌سروته است. این «ما» شامل همه کسانی‌ است که شکی نسبت به این حمام خون ندارند و مسئول اصلی آن را می‌شناسند. این «ما» کسانی‌ است که از تجربه و یا نظاره این حمام خون عزادارند، خشمگین‌اند و از آینده‌ درپیش‌رو بسیار نگران. این «ما» کسانی‌ است که خود را نیز در این وضعیت اسفناک تخطئه می‌کنند. بگذارید اما رک‌تر بنویسم: این «ما» کسانی‌ است که این روزها فکر می‌کنیم خاک بر سرمان که این سال‌ها نتوانستیم هیچ بدیل سیاسی‌ای ایجاد کنیم که پرقدرت باشد، که بتواند به‌صورت فراگیر سازماندهی کند، که بتواند گفتمان‌سازی کند، که سودای زندگی‌خواهی، آزادی‌خواهی و عدالت‌خواهی را در سرمان تقویت کند، که چراغ امیدی را حتی در قلب خود «ما» روشن نگه دارد. این «ما» در عین‌حال آن‌قدر از خشونت و سیاهی این روزها حال‌مان بد است که حتی سخت‌مان است دست به قلم ببریم، سخت‌مان است متنی طولانی بخوانیم و سخت‌مان است با کس دیگری حتی از همین «ما« بحثی معنادار کنیم. در این روزهای پرمخاطره و پردرد اما خودم را مجبور می‌کنم این نامه را بنویسم چون اگر قرار باشد این «ما» از گیومه در بیاید راه دیگری غیر از گفتگو و تلاش برای نزدیکی نیست. و  امید دارم کتبی کردن بحث‌ها راهی برای تفکر در خود من باشد.

مرغ سحر ناله سر کن
داغ مرا تازه‌تر کن

ز آه شرر بار این قفس را
برشکن و زیر و زبر کن

بلبل سربسته ز کنج قفس در آ
نغمه آزادی نوع بشر سرا

آیا بلبل سربسته را می‌توانیم از کنج قفس درآوریم؟ این روزها کلماتی مثل ائتلاف، همگرایی و جبهه ورد زبان «ما» است. بعضی از آنها مکتوب نیز شده‌اند، به‌طور مثال نوشته‌های «نمی‌بایست اما می‌توانیم» از سوزان کریمی و «ضرورت ائتلاف نیروهای جمهوری‌خواه: جبهه دموکراتیک ایران» از سارا یگانه هر دو در این رابطه پس از کشتار دی‌ماه نوشته شدند. درواقع می‌توان گفت این «ما» به‌درستی متوجه شده است که اگر از گیومه درنیاید چه‌بسا آینده‌اش حمام خونی وسیع‌تر است. «ما» می‌دانیم که دهه‌هاست، از نسل‌های مختلف مهاجر، تلاش‌هایی برای از گیومه درآمدن شده‌ است. یا خود در آن تلاش‌ها بوده‌ایم و حضور داشته‌ایم، یا تلاش‌ها را نظاره ‌و تحلیل کرده‌ایم. اما اکنون سر بزنگاهی‌ است که احساس می‌کنیم بر لبه یک پرتگاه ایستاده‌ایم و امیدی غیر از دست‌های دیگری که هرچند بی‌رمق ولی به سمت هم دراز شده‌اند نداریم. اما همین دست‌های بی‌رمق، تنها دستانی بی‌رمق بدون بدن‌هایی که به آنها متصل هستند، بدون تاریخ و بدون معنا نیستند. آیا آن دست، دستی است که تردید دست‌های من را می‌بیند و می‌خواهد سودای امید را در قلب من نیز روشن نگه دارد؟

بگذارید تصور کنیم در چنین وضعیتی که همگی این اندازه پریشانیم، هنوز امکان تحلیل و گفتگو برقرار است که اگر نباشد دیگر هر ائتلاف و همگرایی و جبهه‌ای برای «ما» بی‌معنا خواهد بود. لحظه‌ای تصویر پرتگاه را در سرم متوقف می‌کنم و تلاش می‌کنم این دست‌ها و این بدن‌ها را بر دامنه‌ کوهی تصور کنم. به خودم می‌گویم این روزها آنقدر خون دیده‌ام که تصویرم پرتگاه است ولی اگر پرتگاه پرتگاه نباشد و کوه باشد چطور؟ کوهی که می‌خواهیم با هم از آن بالا برویم تا به قله‌اش برسیم. اصلا می‌شود لحظه‌ای تمام خون‌ها و تاریکی‌ها را فراموش کرد و فکر کرد چطور می‌توانیم با هم به قله برسیم و کسی را در طول مسیر از دست ندهیم؟ چاره‌ای جز رجوع به فهم و یا تحلیل خود نداریم.

 

اپوزیسیون «مرد-میهن-آبادی» و ضرورت ائتلاف

از انقلاب ۵۷ تا کنون یعنی نزدیک به پنج دهه، اپوزیسیون خارج از کشور در قالب گروه‌های مختلف سیاسی، کلکتیوها، یا باقی‌مانده‌های سازمان‌ها و احزاب سیاسی و افراد مستقل و دادخواهان، فعالیت‌های بسیاری بر ضد جمهوری‌ اسلامی و یا در همبستگی با جنبش‌ها و خیزش‌های درون جغرافیای ایران داشته است. با موج‌های متفاوت مهاجرت از ایران به کشورهای غربی، از دهه ۶۰ شمسی تاکنون (خیزش پس از خیزش یا سقوط اقتصادی پس از سقوط اقتصادی) گروه‌های متفاوتی به این اپوزیسیون پیوستند که از نسل‌های مختلفی بودند که تجربه‌شان از ایران متفاوت بود. در عین حال بعضی اوقات این گروه‌های متفاوت نه‌تنها از نسل‌های متفاوت بودند بلکه خاستگاه‌های متفاوت طبقاتی و اجتماعی داشتند و نه‌تنها نوع پیوندشان با ایران بلکه بسته به زمان ورودشان به جامعه مهمان نوع پیوندشان با جامعه‌ای که درونش زندگی می‌کردند نیز بسیار اشکال متفاوت داشت. این تفاوت‌ها باعث شد نسل‌ها و یا موج‌های مختلف مهاجر ایرانی در خارج از کشور گسست‌های جدی‌ای از همدیگر داشته باشند. در سال‌ها و دهه‌هایی می‌توان ادعا کرد اکثریت اپوزیسیون فعال ایران در خارج از کشور، به‌خصوص در اروپا، یا متعلق به مجاهدین بود یا چپ‌گرا‌ها و کوردها (از جناح‌های مختلف)، چون بیشتر فعالیت‌ها به همت تبعیدیان سیاسی نسل ۵۷ اتفاق می‌افتاد. ولی در سال‌های اخیر ما شاهد چرخشی بزرگ در اپوزیسیون خارج از کشور بوده‌ایم. به‌طور مثال اگر در تجمعات همبستگی دوران ۸۸ در خیلی از شهرهای کشورهای اروپایی به‌ندرت پرچم شیر و خورشید دیده می‌شد، در تجمعات این روزها عمدتا آن پرچم دیده می‌شود. یا اگر کسی شعار سلطنت‌طلبی می‌داد در گوشه‌ای ایزوله می‌شد، اکنون این اتفاق برای هر شعاری غیر از آن می‌افتد. با اینکه نادیده‌گرفتن برخی مسئل برای ما ناممکن است ولی حتی اگر بتوانیم بر فرض محال حملات کلامی جنسی و حتی حملات فیزیکی و چاقوکشی این نیروها را در تجمعات خارج از کشور نادیده بگیریم، سلام هیتلری در تظاهرات وین را نادیده بگیریم، حمل چوبه دار در تظاهرات بروکسل به‌عنوان مطالبه را نیز نادیده بگیریم، داد زدن‌های «مرگ بر کورد» در ونکوور را نادیده بگیریم و خوش‌خیالی کنیم اینها تصادفات و یا استثنائاتی هستند جدامانده از بدنه اصلی سلطنت‌طلبی، ولی با این وجود نمادهایی که به‌طور گسترده از آنها استفاده می‌شوند را می‌توان مرجع قرار داد: پرچم اسرائیل، عکس پهلوی، خواسته حمله نظامی به ایران در اکثر پلاکاردها و شعارها و دشمنی با «زن-زندگی-آزادی».

قطعا عده‌ای از ایرانیان از غم و استیصال یا به اضطرار وضعیت در این تظاهرات‌ها شرکت می‌کنند ولی خود را همراه این نشان‌ها نمی‌دانند، و قطعا ایرانیان زیادی نیز اصلا به دلیل گریز از همین نشان‌ها شرکت نمی‌کنند و یا اتفاقات نادری در پاریس و نیوروک و برلین به همت همین دست‌‌های بی‌رمق «ما» می‌افتد ولی در هر صورت اکنون در این نقطه تاریخی این نشان‌ها اپوزیسیون خارج از کشور را نمایندگی می‌کنند. چرا پس از پنج دهه، برآیند و ماحصل اپوزیسیون خارج از کشور یک جنبش و موج راست-افراطی شد؟ آیا دلیلش تنها ضعف سازماندهی «ما»ست؟ یا دلایل دیگری مانند قدرت گرفتن ترامپ، خیز قوی جنبش‌های جهانی راست-افراطی در کشورهای غربی، نسل‌کشی غزه، سرکوب شدید هرگونه اپوزیسیون هم‌فکر در داخل ایران، عدم ارتباط سازماندهی‌شده با داخل ایران، میلیون‌ها یورو و دلار سرمایه‌گذاری توسط عربستان سعودی و اسرائیل در جریان حامی پهلوی و رسانه‌هایش نیز هست؟

اگر جواب ما به سوالِ «چرا»، تنها ضعف اپوزیسیون مترقی خارج از کشور باشد، در ورطه‌ای می‌افتیم که فکر می‌کنیم این کم‌کاری را می‌توان همین امروز و فردا برطرف کرد. کافی است دادی بزنیم و چون همه به همین ضرورت رسیده‌اند پس دست‌های یاری به هم قفل می‌شوند و می‌توان به یک ائتلاف، یا همگرایی و یا جبهه مشترک رسید و این ائتلاف/همگرایی/جبهه می تواند ناگهان سر بلند کند و فضایی برای خودش ایجاد کند و چه بسا افراد زیادی را نیز از آن موج راست‌ افراطی به خودش بکشاند. سارا یگانه در متن خود پس از اشاره به خطر تک‌صدایی نیروهای پادشاهی‌خواه به ضرورت ائتلاف بین نیروهای دموکراتیک و جمهوری‌خواه می‌پردازد. ضرورتی که بالاتر اشاره کردم انگار همه «ما» به آن واقفیم. ولی به اینکه چرا این ائتلاف تاکنون تشکیل نشده است نمی‌پردازد و در مورد چگونگی تشکیل آن نیز تنها در جمله پایانی متن می‌نویسد: «...با اطرافیان خود گفت‌وگوها را شروع و همین‌طور برای نقد یا هم‌افزایی به نوشته حاضر به هر شکلی که می‌خواهند درباره آن صحبت کرده یا بنویسند.» سوزان کریمی اما در متن خود سعی می‌کند به پیچیدگی‌ها و یا موانع ارتباط و پیوند بپردازد. او افتراقات (کلمه‌ای که خود در متن استفاده کرده است) را به چهار دسته تقسیم می‌کند: (۱) دیگری در برابر غرب، (۲) مردم ایران و مردم منطقه، (۳) جبهه سیاسی خود و جبهه سیاسی دیگر و (۴) مردانگی و زنانگی. و در پی توضیح این دسته‌بندی خود وقتی به جایی می‌رسد که باید جوابی به چگونگی عبور از این دسته‌بندی‌ها دهد می‌نویسد الان وقت پرداختن به مورد اول نیست (دیگری در برابر غرب)، مورد دوم (همبستگی منطقه‌ای) مهم است ولی نه به اندازه همبستگی داخلی و برآمدن از شکاف آخر (مرد و زن) اکنون شدنی نیست و باید بتواند در متن وضعیت حاضر بگنجد (و منظورش را بیشتر توضیح نمی‌دهد). نویسنده در متون قبلی خود (به طور مثال آهو سخن نگفت منتشرشده در دیدبان آزار) مفصل به افتراق زن و مرد، به‌خصوص «اندیشمردان» می‌پردازد ولی برای ما روند فکری-استدلالی خود برای عبور از این افتراق‌ و یا افتراق‌های دیگر را توضیح نمی‌دهد. در واقع او از اتحاد بین نیروهای سیاسی متفاوت می‌گوید و باقی مسائل را جانبی، کم‌اهمیت و یا در شرایط کنونی حل‌ناپذیر می‌داند.

چیزی که جایش در هر دو متن یگانه و کریمی خالی‌ است توصیف و تحلیل شرایط کنونی جهان و نسبتش با ایران، و همچنین وضعیت اپوزیسیون ایرانی است. در واقع اگر ما باقی عوامل نقش‌آفرین در نداشتن ائتلاف را نیز ببینیم، به‌جز در مورد ضرورت اتحاد، تقصیرهای خود و کم‌کاری‌های خود، احتمالا باید به سوال‌های بسیار دیگری نیز فکر کنیم: این جریان غالب چطور قدرت گرفته است؟ چرا تلاش‌های گذشته نتیجه نداده‌اند؟ چطور می‌توان از حل شدن در جربان غالب برحذر ماند؟ درواقع از نظر من، اگر ائتلاف/همگرایی/جبهه‌ای قرار است شکل بگیرد لاجرم باید خود را در وضعیت جهانی و نیروهای ممکن و ناممکن جهانی و منطقه‌ای جایابی کند و در خلال آنها حرکت کند.

 

ارتباط داخل و خارج

دهه‌ها تیشه به ریشه ارتباط داخل و خارج زده شد. هرگونه ارتباط کوچکی برچسب ارتباط با گروه‌های منافق خورد. دستگیری‌ها، بازجویی‌ها، حکم‌ها و اعدام‌ها مرتبط با «گروه‌های معاند» شد، اینترنت محدود شد و سر بزنگاه قتلگاه‌ها کاملا قطع شد، خبرنگاران خارجی از ایران اخراج شدند، تهدید ساکنین خارج باعث شد از سفر به ایران بترسند و آنها که «تبعیدی» نبودند نیز خود را تبعیدی کنند و فشارهای زیاد باعث شد ارتباط با هر فرد و گروه غیر ایرانی از داخل خطرناک و پرهزینه شود. درنتیجه‌ همه این‌ها «ما» تکه‌ای جداافتاده شدیم از بخش دیگر «ما» در داخل. (اینجا لازم است بگویم هرچند این ارتباطات در سطوح فردی و محفلی در جریان است ولی فقط در همان اندازه و با یک دایره اثرگذاری محدود کار می‌کنند و از نظر من ارتباطی پویا و سازماندهی‌شده که قدرت تکثیر فکر و عمل داشته باشند نیستند.) در حالی که ما با اپوزیسیون راست‌ افراطی‌ای مواجه شدیم که اصلا برایش مهم نیست ارتباط ارگانیک با ایران داشته باشد و ارتباطش با ایران از طریق رسانه‌اش و فراخوان‌ها و دستورها است. مرکز ثقلش اما در خارج است، پولش در خارج است، اتاق‌فکرهایش در خارج است و حامیان اصلی مالی و معنوی‌اش همگی در خارج هستند.

و چون به نظر می‌آید این نوع فعالیت اپوزیسیونی جواب داده، همین فرم گویی برای بخش دیگری از اپوزیسیون نیز نسخه‌پیچی می‌شود (مثال تلاش برای پلتفرم دموکراتیک ایران یا تلاش برای تشکیل حزب در دوران «زن-زندگی-آزادی»). آن‌که خارج است فکر می‌کند «چطور آن‌ها می‌توانند، ما نه؟» و آنکه داخل است در زیر رگبار تیر و خطر دستگیری و غیره می‌گوید «خب شما رفقایم کاری کنید!» گویی به‌طور کلی ایده منجی داشتن ایده‌ای پذیرفته‌شده است. درواقع در رقابت با اپوزیسیون راست افراطی، راه‌حلی که پیش پا گذاشته می‌شود این است که ما نیز مثل آن‌ها شویم درصورتی که در سطح مادی نه سرمایه و رسانه‌های آنها را داریم و در سطح فکری نه منش قیم‌مآبانه آنها را. سوالی که برای من مطرح می‌شود این است که «ما» چه داریم به جز آن بخشی از «ما» در داخل که ریشه و حیات و تجربه زندگی در آن جغرافیا را برای ما تداعی می‌کنند؟ آیا این فرم (اپوزیسیون در خارج) به‌خودی‌خود بخشی از دلایل نافرجامی تلاش‌های گذشته نیست؟ سیاست‌ورزی برای مردم جغرافیای دیگری، جدا از آن‌ها و فقط با داشتن یک رابطه یک‌طرفه، لاجرم در سطوحی یک سیاست‌ورزی قیم‌مآبانه است، هرچند جریانی ادعایی غیر از آن داشته باشد. بخشی از اپوزیسیون که مساله‌ای با این ندارد و از طرفی سرمایه‌اش را دارد و توانسته است آن را اجرایی کند، ولی بخشی از اپوزیسیون در وقت عمل سعی کرده است آن نباشد و به دلیل محدودیت‌های ارتباط خارج و داخل و عدم توان سازماندهی در داخل شکست خورده است یا اگر سعی کرده است بی‌خیال داخل شود با خودش به تناقض رسیده است.

از نظرم ما برای هرگونه تخیل ائتلاف/همگرایی/جبهه و تلاش برای آن لازم داریم یا به این سوال پاسخ دهیم یا اگر پاسخی برایش نداریم آن را به یک صورت‌مسئله تبدیل کنیم. چه برای سرنگونی دیکتاتوری، چه برای گذار پس از آن، سازماندهی در داخل ایران لازم است. اگر قبول داشته باشیم مدل پادشاهی‌خواهان و یا مجاهدین مدل‌های مطلوب ما نیستند، چه مدل دیگری[1] را می‌توانیم با ابتکار همدیگر و یا با الهام از سازمان‌دهی‌های مردم غیرفارس ایران تصور کنیم؟

 

چگونه ائتلاف؟

اکنون که ضرورت ائتلاف بیشتر از هر زمان دیگری بر «ما» مشهود است، تا آن دست‌های بی‌رمق با خستگی مفرط و تروما‌های موجود باز از سر سرخوردگی و بی‌قدرتی به سمت خودشان خم نشده‌اند، باید سعی کنیم ایده ائتلاف را  فرای کلی‌گویی‌ها جلو ببریم. تمام تلاش این نامه فکر کردن برای انضامی‌تر کردن ایده ائتلاف است و به عقیده من اگر ما در ورطه همین حالا و به‌سرعت و بر شانه‌ تلاش‌های فردی بمانیم شکستی دیگر را برای این ایده رقم می‌زنیم. برای من نیز میزان سوالات خیلی بیشتر از پاسخ‌ها هستند ولی فکر می‌کنم ایده ائتلاف باید بتواند هم در سطح نظر، هم عمل خود را مشخص و متعیین کند:

  • ایده ائتلاف از نظر من باید بتواند چیزی در تقابل با اپوزیسیون راست‌ افراطی ارائه دهد تا بتواند بدیلی واقعی برای مبارزه شود. وگرنه قرض‌گیری از ایده‌های آن‌ها (چه ثقلیت در خارج ایران، چه چشم‌داشت به دخالت‌های خارجی) نه‌تنها بدیلی دیگر ایجاد نمی‌کند بلکه احتمالا در موج قوی آنها یا حل می‌شود یا شکست می‌خورد.
  • ایده ائتلاف باید بتواند هم‌دستان و همبستگانی جهانی و منطقه‌ای پیدا کند؛ چراکه در دنیای کنونی نمی‌توان گفت پرتگاه ما جدا از پرتگاه دیگران است. و برای این مسئله ما نیاز داریم جایگاه خود را نه‌تنها در ارتباط با ایران بلکه با وضعیت جهانی ببینیم، تحلیل کنیم و نیاز داریم به سوالاتی سخت در این بلبشوی جهانی پاسخ دهیم.
  • ایده ائتلاف باید بتواند با وجود چشم‌انداز مبارزاتی قدم‌ها و کارهای عملی مشخصی تعریف کند. حول آن قدم‌های عملی و کوچک‌تر است که هویت جمعی ساخته می‌شود تا چیزی مبهم و نامشخص مثل «دوره گذار» وقتی هنوز در حمام خون هستیم.

و کلام آخر: تجربه «زن-زندگی-آزادی» نشان داد که «ما» هنگامی به یک جریان احساس تعلق می‌کنیم که به همان اندازه که خشم ما را نمایندگی می‌‌کند، رویای ما را نیز نمایندگی کند. رویا و خیال است که باید در محور هرگونه عمل رهایی‌بخش سیاسی قرار گیرد. هرچند در روزهای تاریک رویاپردازی سخت است؛ ولی تنها رویای «جهانی دیگر» است که می‌تواند برای ما نقش قطب‌نمایی برای آینده را بازی کند و نه خشم و استیصال.

 


[1] یک مدل که بارها به آن اشاره شده است، کنفدراسیون دانشجویی است. منتها کنفدراسیون دانشجویی در شرایطی بود که اعضای آن رفت‌وآمد به ایران داشتند و از این جهت می‌توانست نقطه ثقلش را جایی بین داخل و خارج تعریف کند.

منبع تصویر: پرستو فروهر

مطالب مرتبط