دیدبان آزار

خرده‌روایتی برای فکر کردن درباره راه‌حل‌های بقا

در هیاهوی شکاف و اختلاف، چه چیز می‌تواند نقطه اتصال باشد؟

نویسنده: میم

این متن در امتداد یادداشتی است با عنوان «نمی‌بایست اما می‌توانیم» نوشته سوزان کریمی که به‌تازگی در دیده‌بان آزار منتشر شد. زیست و تجربه و موقعیت من با نویسنده آن متن متفاوت است؛ اما در لابلای خطوط آن چیزی در من جوشید؛ من این سر دنیا و او آن سر دنیا چطور هم‌زمان داریم به چیزهای مشترکی فکر می‌کنیم؟ چطور در وضعیت فعلی ذهن هر دوی ما بیش از هر باور و ایدئولوژی، حول ضرورت اتحاد بر سر «زندگی‌خواهی» می‌چرخد؟ امیدوارم حرف‌های من هم که حاصل گفت‌وگوی درونی با تجربه‌هایم، گفت‌وگو با هم‌رزمان‌ام و وام‌دار نویسندگانی مانند ماریانا الساندری، آدری لرد و آصف بیات است، پنجره‌‌ای رو به ذهن‌های دیگری باز کند و بیشتر با هم درباره امروز، فردا و اراده‌مان حرف بزنیم.

***
 

«ناتوانی در دیدن تفاوت به‌عنوان منبع قدرت یعنی ماندن در همان درس اول پدرسالاری».
آدری لرد

«نمی‌خواهم پیشرو باشم، می‌خواهم همراه باشم.» این جمله‌ای بود که در روزی از روزهای زمستان ۱۴۰۱ وقتی با موهایی رها و صورتی یخ‌کرده در خیابان راه می‌رفتم، با خودم گفتم. لحظه‌ای بود که بدن خودم را در زمینی به جز زمین اشغالی جمهوری اسلامی تصور کردم و با خودم گفتم این بدن و دقیقا همین لحظه و موقعیت در هر نقطه‌ای از جهان می‌توانست اکنون حاضر باشد. خیلی خوشحال بودم، لبخندی رو به روشنایی خودآگاه‌شدنم زدم. اگر سال‌ها و سال‌ها تحت فشار افکار درونی و بیرونی «مفید و تاثیرگذار» بودن، بودم و هم‌زمان ناراضی از آن، خوشحالیِ آن روز شبیه به در آغوش‌کشیدن خودِ تحت فشار لحظه‌های پیش از اینم بود. آن لحظه از آن روز، دست‌های قدرت‌مند «منِ از خودراضی»، دور تن نحیف تحت فشار «منِ از خودناراضی» حلقه شد و با هم روی زمینی بدون مالک قدم زدیم.

من هرگز نمی‌خواستم انقلابی شوم، نه آن زمانِ قبل از جوانی که از هرکسی کلمه «انقلابی» را شنیده بودم، منظورش «حزب‌اللهی» بود و نه زمان بعد از جوانی که کلمه «انقلابی» را از دهان چپ‌ها به‌عنوان آرمان شنیدم و از دهان اصلاح‌طلبان به‌عنوان هرج‌ومرج. اما انقلابی شدم، یک زن انقلابی. ۱۴ ساله بودم، میهمان‌هایی در خانه داشتیم، از آن میهمان‌های پولدار، خوشگل، خوش‌تیپ و ارباب. همان‌‌هایی که من و مادر و خواهرهایم اصلا شبیه‌شان نبودیم. حمام‌مان سکوی جارختی داشت. رفتم حمام و یک پوشک بچه لایه باز با عن‌های زیاد روی سکو دیدم. دختر میهمان‌مان را صدا کردم و گفتم پوشک بچه‌تون را یادتون رفته بردارین. گفت نه گذاشتم اونجا برش داری. من تا قبل از آن لحظه یک دختر ساکت، آرام، خجالتی و در اکثر مواقع گریان بودم. توی چشم‌های دختر مهمان نگاه کردم، فریاد کشیدم و دیگر دختر ساکت، آرام و خجالتی همیشه‌گریان نبودم. تحقیر شده بودم و پیش چشم او «هیچ و خوار». 

آن روز اولین شورش انقلابی من بود؛ وقتی آن‌قدر بدون خجالت فریاد کشیدم. مادرم جلوی دهانم را می‌گرفت و خواهرهایم با من فریاد کشیدند و تازه فهمیدیم چقدر از این میهمان‌ها کینه داریم. همان‌ها که بالاخره از خانه‌مان قهر کردند و رفتند. بدن من آن روز زودتر از عقل و دانش من فهمید که اگر تحقیر همان‌جا با فریادهایم متوقف نشود، در من با حس «بی‌ارزشی» لانه می‌کند. سال‌ها ابا داشتم به خودم نام «انقلابی» را نسبت دهم. بیشتر مواقع فکر می‌کردم به‌اندازه کافی « انقلابی» نیستم، یعنی نه اسلحه‌ای دستم است، نه سازمان‌دهنده یا تئوریسین هستم و نه در برابر گذشتگان فدایی و چریک اصلا در حدی هستم که خودم را این‌طور تعریف کنم. اما زنده ماندن آن کالبد زنِ غیرفارسِ روستاییِ فقیر بین مردانی خشن، بدون شورشی مدام ممکن نبود.

در همان سال‌های جوانی که آدم پر از احساس، کنجکاوی و آغازگر است، برحسب شانس یا تصادف مهم نیست، با دو ایده از محمدرضا نیکفر آشنا شدم که خلاصه‌اش این بود:«اولین انقلاب، انقلاب علیه ولایت درونی است.» و «آنچه باید از بین برود زبان تحکم، سرکوب و تحقیر است.»حرف‌هایی که هنوز هم تکانم می‌دهند و بدنم را جهانی می‌بینم که در جریانی روزمره میان سرکشی‌ها و طغیان‌ها زنده است. نه چون نقش‌اش این است، چون برای زنده ماندن چاره‌ای جز «انقلاب» ندارد. 

 

شورش؛ لذتی حیات‌بخش

آذر ۱۴۰۱ در سلول ۲۰۹، از لیدا پرسیدم:« چی شد فکر کردی بزرگراه را ببندی؟»، گفت:«نمی‌دونم، آهنگ سرود زن توی ماشینم داشت پخش می‌شد، پشت چراغ قرمز بودیم، پیاده شدم، تنم داغ کرده بود و لرزان‌تر شد وقتی که شال‌ام را در هوا تکان دادم، چراغ سبز شد، در عرض خیابان راه رفتم و ماشین‌ها همه ایستادند.»

روزی که محسن شکاری را به‌خاطر سوزاندن سطل آشغال و بستن خیابان اعدام کردند، تینا هم‌سلولی جدیدمان وارد شد و خبر را داد. لیدا را هم بارها در بازجویی‌ها تهدید به اعدام کرده بودند. آن روز و در سلول با تنی لرزان در میان هق‌هق گریه خندید و گفت:«ولی اون لحظه که دیدم دیگه نمی‌تونم زیربار زور برم و شال‌ام رو چرخوندم، آی چسبید.» ده‌ها زن مانند لیدا در خیابان و سلول دیدم که نجوای درونی چندین‌ساله من را خیلی ساده و سرراست می‌گفتند، می‌شوریدند و «انقلاب» به پا می‌کردند، در درون‌شان، در خانواده، در محیط کار و در خیابان با مراقبت از یک خواسته انسانی: « زیر بار زور نمی‌روم.»

برای من که از فضایی می‌آمدم که خیابان و کار سیاسی دو چیز جدا بود و بارها به‌خاطر هر دو شرم را تجربه کردم (چه در ستایش و چه در سرزنش)، زنانی که در ۱۴۰۱ دیدم بزرگ‌ترین هدیه بودند؛ هدیه شناخت خودم که هر شورشی کردم برای آزادی خودم بوده نه ایفای نقش «اثرگذار» بودن. خیلی از آن‌ها حتی نرگس محمدی را نمی‌شناختند. نهایتا حسین رونقی را می‌شناختند چون آن روزها بر سر زبان بود. ولی «انقلابی» بودند چون تحقیر و له‌شدگی زیر بار زور را نمی‌توانستند تحمل کنند و گاهی با ترس و گاهی با قاطعیت به خود می‌بالیدند. شانزدهم دی ماه امسال هم بعد از سالم برگشتن به همراه‌ام گفتم: «آدم اون مدلِ پرشور و پرانرژی تو رو که در خیابون می‌بینه، اصلا باورش نمی‌شه در زندگی افسردگی را تجربه می‌کنی.» جواب داد: «خب معلومه، آدم‌ها همه با هم بهترن، چون اون همه آدم همه هم را دوست داریم و هوای هم رو داریم. چون خیلی می‌ارزیم.»

مثل مردم «انقلابی» آبدانان در سه‌شنبه شب شانزدهم دی‌ماه که از همان تصویر برنج‌های چرخان در هوا می‌شد حس کرد از زیر بار زور دارند آزاد می‌شوند و به خود می‌بالند. دست‌های آنها از پشت دوربین و دست‌های ما از این سوی دوربین در هم گره خوردند. گرمایی در وجودمان جوشید که اگر نگویم تنها دلیل ولی یکی از شورانگیزترین دلایل به خیابان آمدن میلیونی آدم‌ها در هجدهم و نوزدهم دی‌ماه بود.

 

کدام «انقلاب»، انقلاب است؟

با چشیدن همین لذت و نیاز به سرکشی برای زنده‌ماندن روح و بدن‌ام، حالا امروز اینجا ایستاده‌ام، جایی که نمی‌توانم به دروغ بگویم من برای دیگری مبارزه می‌کنم. نمی‌توانم دروغ‌ این‌که «انقلاب» یک رخداد ناگهانی و یک‌باره است و یک سری مبارز سازمان‌دهنده و نهاد می‌خواهد و یک سری معترض خیابانی را باور کنم. هر چیزی که این دو را از هم جدا می‌کند، چیزی پوسیده است که به کار هیچ طرف ماجرا نیامده است؛ نه آن‌که در خیابان است و نه آن‌که برای کمک به حاضران در خیابان «کنش‌گری» می‌کنند. در زندگی روزمره، در خیابان، در تاریخ شهر و طبقه‌ام و مهم‌تر از هر چیز در خودم دیدم که چطور انقلاب نه یک آرمان برای فردا بلکه یک امر تکرارشونده روزانه برای بقاست؛ لذت‌بخش، پرخطر، ترسناک و حیات‌بخش با شدت و ضعف‌هایی مختلف. «من» خودم را در میان همین تلاش‌ها پیدا کردم و امروز با غرور بر خودم نام «انقلابی» می‌گذارم. چون انقلاب دیگر به‌تمامی معنای شخصی برایم دارد و بخشی از جریان زندگی‌ و نیاز من است.

 

جامعه‌ای که منتظر «پیشرو» نیست

امروز برای من و جمعیت گسترده‌ای، اینترنت دریچه‌ای است به دانش، خود را بیان کردن، دیگری را دیدن و بروز احساس؛ به چیزی که می‌شود در آن «اتصال تجربه» را پیدا کرد. بسیاری از آن ویژگی‌هایی که زمانی به «طبقه‌ پیشرو» نسبت داده می‌شد—آگاهی، تحلیل، روایت—حالا متکثر شده‌اند. یک کارتن‌خواب با گوشی و اینترنت، برخی ویژگی‌هایی را دارد که به طبقه «پیشرو» نسبت داده می‌شد؛ دسترسی به آگاهی. آدم‌ها با جنسیت، زبان، ملت و طبقه‌های متفاوت خودشان خود را روایت می‌کنند و از دل روایت و تعریف خود، مهارت‌هایشان برای بقا را با یکدیگر به اشتراک می‌گذارند. همه‌ ما جمله‌ آشنای «جامعه از حکومت جلوتر رفته» را شنیده‌ایم. اما شاید کمتر به این فکر کرده‌ایم که جامعه، به‌دلیل زیست امروز—از شبکه‌های اجتماعی گرفته تا اقتصاد و سرکوب—دیگر به پیشرو نیاز ندارد، چون خودش پیشرو است. در جنگ برای زنده‌ماندن، پیشرو بودن یک جایگاه ثابت نیست که بشود تصاحبش کرد. در میان وضعیت‌ها سیال است. گاهی در دست کسی است که روسری‌اش را برمی‌دارد، گاهی در خانه کسی که پناه می‌دهد، گاهی در دانشی که نوری بر راه می‌تاباند، گاهی در تحلیلی که موقعیت را می‌فهمد و گاهی فقط در «نه»ای که در دل مانده و منتظر فرصت است. در این وضعیت، هیچ‌کس همیشه جلو نیست و هیچ‌کس همیشه عقب؛ این حرکت کردن میان ما می‌چرخد و در وضعیت‌هایی همراه یکدیگر می‌شویم.

 

سازماندهی‌های لحظه‌ای: آنچه هست، نه آنچه باید باشد

در همان روزهایی که اینترنت قطع بود، صحبت‌های محمدرضا نیکفر را در برنامه‌ پرگار دیدم؛ همان کسی که ایده‌هایش در جوانی الهام‌بخش ماندنم در این جهان شده بود. او درست می‌گفت: «نهادهای مدنی می‌توانند حافظ «رنج‌کشان» باشند و بدون آنها نمی‌توان از کشتار جلوگیری کرد. باید نهاد و شورا ساخت و قبلی‌ها را احیا کرد.» اما مسئله دقیقاً همین‌جاست: حرف‌ها و راه‌حل‌های درست، وقتی واقعیت زیست امروز را نبینند، لزوماً راه‌حل و پاسخی به اکنون نیستند. در موقعیتی که مردم برای به خیابان‌آمدن—با خطر مرگ—آماده‌ترند تا برای کار جمعی آهسته، مستمر و جلسات سازماندهی، باید دید سازماندهی واقعاً کجا و چگونه اتفاق می‌افتد. در ۱۴۰۱، مردم سازماندهی کردند: در خیابان، به‌صورت موقتی، در «لحظه‌ها». پناه‌دادن، صندوق‌های مالی حمایتی، بستن فرعی‌ها، فرار، مراقبت از یکدیگر. هیچ‌کدام از پیش طراحی نشده بودند؛ در عمل، با نگاه، حس و گفت‌وگوی کوتاه شکل گرفتند. موقت بودند و موقتی‌بودن نه ضعف است و نه شکست؛ بلکه منطق زیستن در وضعیت بقاست. کما این‌که در لحظه نیاز امکان دوباره فعال‌شدن دارند.

 

چرا تقسیم کار مبتنی بر توده و غیرتوده دیگر کارکرد ندارد؟

با همین توصیف شکاف بین کنشگران و معترضان یا روشنفکر و معمولی شکافی است که فارغ از هر «خوب و مهم بودن» در زمانه ما کارکرد ندارد. از طرفی کلماتی مانند پیش رو، تاثیرگذار، راهبر، فاصله‌ای را ساخته که هر فردی که خود را خارج از آن تصور کند یا به نداشتن آن منتسب شود، دل‌چرکین می‌شود و نگاه ازبالا به‌پایبنی را حس می‌کند و به درستی می‌گوید:« اخه تو خر کی شدی؟» و آن طرفی هم که با این کلمات هویت‌یابی می‌کند در حباب خودکم‌بینی، عذاب‌وجدان، شرم و نگه‌داشتن امیدِ به تغییر تقلا می‌کند. سرکوب و عواقب آن قطعا در تهدید حیات نهادها، شوراها و جمع‌ها تاثیر داشته اما یک واقعیت دیگر نیز رخ داده: دیگر نمی‌شود عده‌ای برای بقا بجنگند و عده‌ای برای معنابخشی به زندگی و تعهد به ایفای نقش «کنش‌گری» بپردازند. راه‌حل‌ها و ادراک این دو طرف از خود و وضعیت، دو دنیای متفاوت می‌سازد و نقطه اتصال آن میان هیاهوها و سرعت اتفاقات گم می‌شود. آیا رضا پهلوی و اطرافیانش هم این شکاف را حس می‌کنند؟ بعید می‌دانم چون آنها تکلیف‌شان روشن است. پیشرو نیستند، ناجی هستند و در مبارزه میلیون‌ها انسان برای بقا، ابزاری برای زنده‌ماندن جلوه می‌کنند. اما میان مایی که امروز نام «جمهوری‌خواه» روی‌مان گذاشته شده، حالا همان شکاف توده و غیرتوده به‌شکلی دیگر بازتولید شده است؛ میان ساکن ایران و ساکن خارج از ایران. و حاصل همه این‌ها شده عدم اتصال.


«چه باید کرد؟»
من دلم می‌خواهد در کنار تمام نداشته‌هایمان که از ذهن و زبان خیلی‌هامون طی کلافگی و سوگ هفته‌های اخیر بیش از هر زمانی می‌گذرد، به داشته‌هایمان فکر کنیم. به دردست گرفتن قدرت مفقود «اتصال». بیایید برای چه باید کرد یک‌بار هم شده از داشته‌هایمان و منابع‌مان حرف بزنیم و روی آنها لانه کنیم. و پیش از پرسیدن «چه باید کرد»، دوباره به درون خودمان برگردیم؛ نه به‌عنوان عقب‌نشینی از سیاست و نه‌ به‌عنوان نقد درونی، بلکه به‌عنوان تنها راهی که هنوز می‌تواند «ما» را به هم وصل کند. «من که هستم؟» «پیشرو یا همراه؟» «صدای دیگری یا صدای اتصال تجربه‌ خودم به تجربه‌ دیگران؟» این پرسش‌ها تمرین خودشناسی فردی نیستند. این‌ها تلاش برای پیدا کردن نقطه‌های اشترک‌اند؛ جایی که زندگیِ من، به زندگیِ تو گره می‌خورد. آن‌چه در تجربه‌های جنبشی و نوظهور ده سال اخیر مشترک است، فقط ایستادن در برابر مرگ یا سرکوب نیست، خیزش به خیزش یک کنش قوام بیشتری یافت: معنابخش کردن بقا. لحظه‌هایی از این کنش که در خود ماند تبدیل به انزوا، افسردگی و محو شدن شد و لحظه‌هایی که در آن بدنِ تحت‌فشار «نه» گفت، تبدیل به یک کنش سیاسی شد؛ کنشی که در هیچ لحظه‌ای از زندگی متوقف نشد، اولویت خود را از دست نداد و معنادارتر و معنادارتر شد. و سیاست امروز ما شد: زنده‌ماندن. معنابخشی سیاسی به بقا، نه فرار از سیاست است و نه تقلیل آن؛ بلکه بازگرداندن سیاست به جایی است که همیشه از آن شروع شده: بدن، تجربه و خواستنِ زندگی.


سیاست آشنایی نیست؟

در تجربه‌ «زن‌ زندگی‌ آزادی»، آن‌چه ما را به هم پیوند داد نه وحدت ایدئولوژیک بود و نه توافق نظری بر سر آینده، بلکه شناخت مشترک از تجربه تحقیر و ستم بود. زبان قوام‌یافته در میان تجربه‌ زیسته تاریخی اقلیت‌ها به ما اجازه داد با وجود تفاوت‌های طبقاتی، جنسیتی، قومی و زیستی کنار هم بایستیم، بی‌آنکه مجبور شویم از تجربه‌ متقاطع خود عبور کنیم. ما به‌عنوان زن، کوئیر، فقیر، غیرفارس و هر موقعیت دیگری که از ‌هرکدام ما «فرودست» می‌سازد، اولین جوشش انقلابی‌مان را در همین تجربه‌هایمان داشتیم، دقیقا همان لحظه‌ای که بدن‌مان زودتر از ذهن‌مان برای زنده ماندن راه‌حل پیدا کرد. ما شجاعت را زمان بیان اعتراف صادقانه «تحقیرشدم» یافتیم. انقلاب را در برابر «پدران» تجربه کردیم و بدن‌هایمان عبور کردن از همه آن لحظه‌های حقارت در برابر زور را در خیابان‌های ۱۴۰۱ جشن گرفته بودند، در میان دود و گلوله.

ما بعد از سرکوب «زن‌، زندگی‌، آزادی» آن‌طور که این روزها مایوس شدیم، ناامید نبودیم، به هزاران دلیل از جمله جنایت دی‌ماه امسال. اما قوی‌ترین منبع امیدمان در دو چیز نهفته بود: همان لحظه که شال‌ها هوا رفت و سوخت، انقلاب ما اتفاق افتاد و بعد از آن با مراقبت روزمره از دستاورد انقلاب‌مان امید را زنده نگه داشتیم. زنان زیادی را دیدم که بعد از آن روزها در برابر همسران و پدران‌شان قدرت یافتند که کتک نخورند، زور نشنوند، با ارجاع به انقلاب زن‌، زندگی‌ ،آزادی و فریاد اینکه: «ما یه مملکت را به هم ریختیم تو کی باشی؟» ما با بخش‌هایی از وجود و تجربه یکدیگر حرف زدیم که قدرتش را لزوما نه از تاریخ و دانش یا «جایگاه» بلکه از تجربه درونی تک‌تک حاضرانش می‌گرفت.

امروز، در میانه‌ استبدادهایی که به ما تحمیل می‌شود، همان منبع قدرت را باید دوباره به یاد بیاوریم: این‌که بدانیم با کدام بخش از تجربه و بدنِ یکدیگر حرف بزنیم. همان مردی که در «زن‌ زندگی آزادی» در خیابان بود، در دی‌ماه ۱۴۰۴ هم در خیابان بود و می‌تواند حتی همان کسی باشد که در روزی دیگر در خیابان من را مورد تعرض جنسی قرار داد، یا آن‌که خشونت خانگی می‌ورزد. این تناقض، استثنا نیست؛ واقعیت بدن‌های معترضی است که در وضعیت‌های مختلف متفاوت عمل می‌کند. این پیچیدگی برای ما «اقلیت‌ها» ناآشنا نیست. ما سال‌ها—نه از سر خودآگاهی، بلکه برای بقا— عنصر پیونددهنده سیاسی‌مان تجربه بود و راه‌حل ساختیم: گاهی شهودی، گاهی خلاقانه، گاهی با ترک‌کردن و گاهی با ایستادن. و امروز چرا اعتمادبه‌نفس اشغال فضا را از دست بدهیم، در حالی که اگر زنده‌ایم، به‌خاطر همین اصرار تاریخی بر حضور بوده است؟ چرا وقتی صحبت از آلترناتیو می‌شود، به خودمان و منبع قدرت‌مان یعنی ایجاد راه‌حل برای بقا و اتصال با یکدیگر بازنگردیم؟ «ما مگه کی هستیم این وسط» هرگز کمکی به زنده‌ماندن‌مان نکرده است.

 

چطور بمانیم و بتوانیم؟

تمامیت‌خواهی به ما قبولانده جایی برای همه نیست و رقابت را مرام درونی کرده است، اما زندگی زنانه به ما آموخته زیباترین لحظات لحظاتی بوده که همه ما در آن جا شده‌ایم. علیه استبداد بودن ما را به این باور رسانده که هیچ فردی نمی‌تواند «چهره» یا در مقیاس بزرگ‌تر «رهبر» باشد، اما زندگی در وضعیت تقاطع ستم‌ها به ما آموخته هیچ انسانی «کامل» نیست؛ اما برخی افراد محرک شکل‌گیری و پیشروی بوده‌اند. آنچه انتخاب‌ها را در میان این تقاطع‌ها امن می‌کند، مسئولیت در برابر پاسخگویی به انتخاب‌هاست. و افسوس‌های کارهای نیمه‌تمام جمعی‌مان به ما یاد داده که این افراد نیستند که تجمیع‌کننده یا برهم‌زننده هستند، این ساختارهای دموکراتیک است که افراد را می‌تواند از «خود» بیرون بیاورد و شنونده، بیننده و پذیرای تفاوت کند. و در این بین تفاوت هر کدام از ما یعنی ابزارهایی متنوع، یعنی  امکان و منبع جادویی برای کار بزرگ کردن‌.

پس چرا جریان پرتکاپوی زنان با سرمایه تجربه‌زیسته مشترک با وضعیت اکنون را در سیاست کلان تصمیم‌گیر و تعیین‌کننده تصور نکنیم؟ ما جایی که شکاف‌ها محو شده و تغییر ممکن شده را دیده‌ایم؛ آنجا که بدن و تجربه‌ زیستن در نظام تحقیر ما را به هم پیوند زده؛ جایی که زنِ خیابان و زنِ «کنش‌گر» فاصله‌ای نداشتند، همراه یکدیگر بودند. اگر میان داخل و خارج، میان خیابان و اشکال دیگر مبارزه، میان بدن‌هایی که شعارهای متفاوت می‌دهند، ساختاری بر پایه‌ تجربه، همراهی، تقسیم کار و باور به داشته‌ها (مهارت، دانش، روحیه و تجربه) شکل بگیرد، یک گام اساسی برداشته‌ایم: دیدن و شنیدن یکدیگر و دست به عمل زدن. و مگر همین بزرگ‌ترین ترس و ویران‌گر «پدران» نبوده است؟

مطالب مرتبط