نویسنده: سوزان کریمی
«قاصدک! هان، ولی… آخر… ای وای راستی آیا رفتی با باد؟
با توام، آی! کجا رفتی؟ آی
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی، جایی؟
در اجاقی، طمع شعله نمیبندم، خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک ابرهای همه عالم شب و روز در دلم میگریند.»
ما در یک مکان و زمان نیستیم. گذر و روند زمان را یکسان درک نمیکنیم و بسته به موقعیتمان درک متفاوتی از جهان پیرامون خود داریم. به اقتضای این درک متفاوت است که تعاملات خود را با بیرون از خود میفهمیم. اولویتها، حساسیتها، و مفهومی از سیاست که بازنمایی، اجرا و ترویج میکنیم در همین چارچوبهای مشخص زمان، مکان و البته با زبان مورد استفادهمان شکل میگیرند. نحوه استفاده هر کدام از ما از زبان مشترک و طریقی که ایران را با آن به بیان درمیآوریم متأثر از تاریخِ زیسته، جناح سیاسی، طبقه، جنسیت، ملیت و... است.
اختلاف فاحشی که بین ایرانیان در چگونگی درک سیاست وجود دارد، اغلب در تفکیک ایرانی خارجنشین از ایرانی ساکن ایران برجسته میشود. در این که میدان اصلی مبارزه (و همچنین سرکوب خونین) داخل ایران است تردیدی وجود ندارد. اما تفکیک مکانی، آن هم بر اساس مرزهای سیاسی، اگرچه پارامتری بسیار تعیینکننده، تنها عامل جداکننده جهانهای سیاسی متفاوت پیرامون مسئله ایران نیست. به بیان دیگر، شکاف بین کلیت دیاسپورا و کلیت ایرانیان داخل، مشکل ارتباط و همگرایی امروز ما را توضیح نمیدهد. جهان سیاسی یک سوژه از مجموعهای از عوامل در کنار هم شکل میگیرد. بسیاری اوقات دو شخص که در داخل و خارج ایران قرار دارند درک نزدیکتری از صحنه سیاست دارند، تا دو نفر که هردو خارج یا هردو داخلاند. از این نمونهاند برخی حامیان حمله نظامی و حامیان محور مقاومت در داخل و خارج از ایران.
در خارج از کشور، بعضاً فرصتطلبی زنندهای پیرامون مسئله ایران به چشم میخورد و با هر رویداد بزرگی در ایران شدت میگیرد. در روزهایی که اینترنت میلیونها ایرانی قطع بود، کاسبان چپ و راست، واقعیت ایران را به اقتضای حال خود یا مخاطب خود در این رسانه و آن ژورنال ارائه میکردند و کمتر اعتنایی به روشن کردن پیوندهای خود با جامعه مورد بحث یا حتی منابع اطلاعاتیشان نشان میدادند. طبیعتاً هر کسی، به غیر از مواجببگیران جمهوری اسلامی و اسرائیل، از نظر خودش داشت کاری ضروری انجام میداد. مشکل اینجا بود که اغلب این گویندگان، یا یکطرفه بر این تاکید میکردند که آنگاه که حیات در ایران به بنبست رسیده است، وقت سبکسنگین کردن گزینهها یا ابراز تردید در همراهی با شاهزاده پهلوی نیست. و یا، به شکلی پوچ، بر ایستادن «سر موضع» و حفظ ارتباطات خرد تا زمانی که عاقبت وقت مناسب انقلاب فرابرسد (!) اصرار میورزیدند. اولی تاریخ و زیرلایههای متکثر ایران را در نظر نمیگرفت، دومی انسداد مطلق سیاسی، کشتاری فراتر از چندین ماه جنگ، و فاجعه بیسابقه در تاریخ ایران معاصر را. فاجعهای که اگر به حال خود رها شود، ممکن است دیگر هیچ زمینی برای کاشتن، بالیدن و ساختن، دست کم در عمر محدود ما و کودکانمان، به جا نگذارد.
مسئله یادداشت حاضر یکی ارتباط (به عنوان پیشنیازی برای همبستگی و قدرت جمعی) و دیگری حیات (به عنوان پیشنیازی برای برقراری هر نوعی از ارتباط) است. اکنون که مینویسم به خوبی میدانم که در هجوم تصاویر فاجعه کمتر کسی مجال چیزی خواندن دارد. با این همه اینها را مینویسم چون اتصال نیمبندی برقرار شده است. و چون چند مورد یادداشت دیدم که در توصیف وضعیت یا شرح «چه باید کرد» از داخل و خارج ایران منتشر شدهاند. این یادداشت تلاشی است برای آن که امکان اتصال جهانهای سیاسی متفاوت را به نفع حفظ و رهانیدن حیات در جغرافیای سیاسی ایران بررسی کنم. و همین که این نوشته به چند بحث یا جلسه برای تجمیع نیرو و حرکت به سمت برنامهای عملی کمک کند، یا اندکی صداهای بلند کمپهای سیاسی را به چالش بکشد، منتهای مطلوبم است.
۱. کجا قطع میشویم
در اوایل سده حاضر، نویسندگان کتاب مشهور امپراطوری [۱] از این نوشتند که سرمایهداری و سلطه استعماری در زمان ما، دیگر در منطقهای غالب قرن بیستم کار نمیکند. به گفته آنها «ارتباطناپذیری» از شگردهای تعیینکننده امپراطوری برای سلطه و بقا در عصر ارتباطات است. در عصر حاضر، درحالی که تعداد نارضایتیها و جنبشها بیشتر است، اتصالیابی و قدرتگیری آنها از یکدیگر به مراتب دشوارتر از پیش است. مفهوم ارتباطناپذیری را میتوان با قدری دخل و تصرف برای فکر کردن به پرسش اساسی امروز «ما» به کار گرفت. پرسش از این که چرا متشکل نشدهایم؟ یا چرا امروز اپوزیسیون جمهوری اسلامی به قبضه یک چهره راست افراطی (رضا پهلوی) درآمده است؟ با ارتباطپذیر نشدن تفاوتها و همراهیهامان چه چیزهایی از دست رفته، میروند و خواهند رفت؟
سرکوب و کشتار جمهوری اسلامی یا نظم سرمایهداری چند قطبی جهانی نمیتوانند به تنهایی وضعیت پراکندگی و بیدفاعی نیروهای سیاسی غیراقتدارگرا (اعم از فمینیست، چپ و دموکراتیک) را توضیح دهند (باید بپرسیم آنها طی چه فرایندها و بر چه زمینههایی ما را ضعیف کردهاند؟). همچنین خصایص فردی و اخلاقی نظیر ضعف در کار جمعی، عدم تعهد، خودخواهی و از این قبیل، برای فهمیدن ارتباطناپذیری میان ما -با خود و با دیگران- کفایت نمیکنند (باید بپرسیم کدام ساختارها این کاستیهای فردی و موردی را قوی و اثربخش میکنند؟).
به گمانم قطع ارتباطات –ارتباطات ضروری برای ساختن امر مشترک سیاسی- را باید در نقاط افتراق جهانهای سیاسی از یکدیگر جست و در سازوبرگی که هرکدام را با تمایز از دیگران بازنمایی میکند. باید ببینیم زبان چگونه برای توضیح درک بخصوصی از سوژه، زمان و مکانِ موردِ اهمیت به کار گرفته میشود که راه را برای مرتبط شدن او با دیگری میبندد. از بیرون، در همین غرب که نگاه میکنم این افتراقات در چهار سطح عمده اتفاق میافتند که بدون اشاره به تقدم یا اهمیت هر یک نسبت به دیگری، آنها را از دورترین نقطه تا درونیترین نقطه در صحنه سیاسی ایران اینطور در نظر میگیرم:
۱-۱ دیگری دربرابر غرب
از همان وقتی که صنعت چاپ در غرب پا گرفت، تا امروز که بیشترین دانشگاهها و رسانهها به چهار زبان اصلی غربی [۲] تولید محتوا میکنند، انسان اروپایی و آمریکایی از مرکزیتی برخوردار شده است که در غربدوستی و غربستیزی کمابیش یکسان عمل میکند. واقعیات باید به اقتضای او و وضعیتش تعریف شوند و اولویتها با چیزی که متناسب و مورد پذیرش او، و یا دقیقاً برعکس آن، باشند تعیین میشوند. مسئله ایران در این سطح معمولن به دست سوژهی غربی یا سوژهای که با این حساسیت مرکزی قلمزنی میکند ارتباطناپذیر میشود. آنها اغلب یا فاقد هشیاری و دانش کافی برای درک وضعیت منطقهای ایراناند یا چنان شقاوتی دارند که حاضرند تمام جمعیت یک خطه را برای هدفی سیاسی یا توجیه عملکرد فلان دولت و بهمان رژیم فدا کنند.
آنچه این ارتباطناپذیری مسدود میکند، حمایت جهانی از مبارزه مردم ایران است. این که تنها شکل حمایت جهانی که این روزها در بوق و کرنا میشود، حمله تمامعیار نظامی است، خود حاصل همین ارتباطناپذیری است و اقسام حمایتهای ممکن در سطح جهانی را زیر سایه مداخله نظامی خارجی قرار میدهد.
۱-۲ مردم ایران و مردمان منطقه
انسانی که در یکی از شهرهای مرکزی و خارج از ملل تحت ستم در ایران رشد میکند تنها در بزرگسالی، با برخورداری از امکان خودآموزی و یا با مهاجرت است که میتواند از تکثر درونی «ملت ایران» و تاریخ درپیوستهاش با ملل و کشورهای دیگر باخبر شود. زندگی تحت آموزش و پرورش و رسانه جمهوری اسلامی و فرهنگ غالب طبقه متوسط، هیچ نوع دسترسی به این تاریخهای درهمپیوسته فراهم نمیکند. از طرف دیگر جمهوری اسلامی، از یک سو در مداخله در امور منطقه و از سویی دیگر در تولید انبوه دانش و روایت در غرب و بعضاً همین کشورهای همسایه، بسیار بهتر از مدیریت امور داخلی عمل کرده است. این رژیم دیواری به دور مردم ایران کشیده است که آنها را بیخبر از همسرنوشتان خود، و دیگران را در هالهای از ابهام نسبت به واقعیت درون مرزهای سیاسی ایران نگه میدارد. مردمان منطقه، از فلسطین تا ترکیه، به ندرت چیزی از تاریخ و وضعیت سیاسی چندلایه ایران میدانند و اغلب تنها روایت جمهوری اسلامی یا روایت راست جنگطلب را با کمی پس و پیش دریافت میکنند. قاطبه ایرانیان نیز، به درستی، از این که پول دسترنجشان از دریچه اختلاسها و قاچاق به دست نیروهای همپیمان جمهوری اسلامی میرسد به ستوه آمدهاند. بسیاری از آنان نه راه چندانی برای ابراز عملی این نارضایتی دارند نه منابع و ظرفیت کافی برای در نظر گرفتن تصویر بزرگتر را. غربدوستان و غربستیزانِ غربزدهای که در مورد قبلی ذکرشان رفت، با همراهی نیروهای ارتجاعی منطقه، کمک میکنند این تضاد مادی منافع، به تضادهای نژادی، مذهبی و عقیدتی ترجمه شود و در بنبستهای خونین گیر بیافتد.
این قسم ارتباطناپذیری، امکان همبستگی مابین ملل گوناگون خاورمیانه را مسدود میکند. ملل مزبور، در عین این که در بسیاری اوقات دشمن و یا مطالبات مشترکی دارند، دربرابر هم قرار میگیرند. آسیب این ارتباطناپذیری در یک سطح، آسیبی گفتمانی است که برجسته کردن یکی از ملل را تنها به قیمت حذف بقیه تمام میکند. و در یک سطح دیگر آسیبی مادی و عملیاتی است. تجربهای مثل اشتراک مبارزه کوردستان، فلسطین و ایران پیش از انقلاب ۱۳۵۷، و در زمانی که بدکاران هنوز مسیر مبارزه با امپریالیسم را از مبارزه با استبداد داخلی جدا نکرده بودند، امروز به خواب و رویا میماند. با این همه نمیشود نادیده گرفت که قدر بیشتری از هماهنگی، همرسانی و همزمانی در مبارزات همجوار، میتوانست کار را بر سرکوبگران هر کدام بسیار دشوارتر از چیزی کند که امروز میبینیم.
۱-۳ جبهه سیاسی خود و جبهه سیاسی دیگر
این احتمالاً آشناترین سطح ارتباطناپذیری برای ایرانیان باشد. در هفتههای اخیر، حامیان رضا پهلوی به دیگران خرده گرفتند که اتحاد ضروری برای گذار از جمهوری اسلامی را برهم میزنند. و البته گروهها، افراد و تشکلهای ناهمساز نیز نمیتوانستند به بدیل مشخص و مستحکمی اشاره کنند -اگرچه لزوماً در اقلیت نبودند. به گمانم اساساً این که یک نیروی راست افراطی منادی اتحاد شده است، حاصل تشتت و پراکندگی بیش از حد نیروهای متنوع در سپهر سیاسی ایران است. آنچه جمهوری اسلامی با سرکوب، نفوذ، نظارت و پروپاگاندا مصرانه پیگیری کرده است. گزینه «قول همکاری» در تمام بازجوییهای زندانیان سیاسی را باید تلاشی برای حفظ اختلال ارتباطی بین نیروها و سوژههای سیاسی ایرانی در نظر گرفت. و آسیب اصلی ارتباطناپذیری بین گروههای سیاسی را باید در دشواری تشکیل ائتلاف سیاسی مؤثر جست.
از روزهای «زن، زندگی، آزادی»، مسئله ائتلاف فراگیر سیاسی (نظیر نشست جورج تاون) از یک سو، یا همگرایی نیروهای مستقل چپ و فمینیست از سویی دیگر (نظیر پلتفرم فرامحلی) در خارج از ایران مطرح و به اشکال گوناگونی متوقف شد. امروز، با این که میدانیم ظرفیتهای متعددی در میان نیروهای مترقی ایران وجود دارد، باید بپیذیریم که ارج نهادن بر تکثر، سیره شهدای راه آزادی ایران، تغییر از پایین به بالا، «هرکس کار خودش را خوب انجام دهد» و... به خودی خود قابلیت مقابله با وضعیت بحرانی را ندارد. این ایدهآلها در غیاب سازماندهی و نیروی منسجم سیاسی، نه میتوانند خطر حاضر نظام اسلامی را دفع کنند، نه میتوانند به اندازه شاخه رقیب در اپوزیسیون امکان بازنمایی و چانهزنی ایجاد کنند.
سرزمینی به وسعت و تکثر ایران پر از تاریخها و سنتهای مبارزه است که گاه در مقابل یکدیگر قرار گرفتهاند. وضعیت سرکوب و کوچهای متعدد ایرانیان از سرزمین خود، بسیاری از این سنن و تاریخها را نابود یا در چهره کمجانی که صرفاً گذشتهای زنده و تاثیرگذار را یادآوری میکند مستحیل کرده است. بسیاری از این سنتها البته با اشکال مختلف و با فراز و فرود به حیات خود ادامه دادهاند (مثلاً جنبش دادخواهان، جنبش زنان (جنبش فمینیستی و جنبشهای صنفی.) بسیاری نیز مثل تاریخهای مبارزاتی ملل تحت ستم در ایران، به طور نظاممند کنارزده و پاک میشوند. بنابراین گذشتهگرایی و نوعی ایستایی تحت یک هویت سیاسی، و نه یک فاعلیت زنده و در فراشُد، سوژهها و بدنهای سیاسی را پشت مرزهایی قرار میدهد که پیش از حیات و اکنونیت آنها کشیده شدهاند. همه آن مرزها برای تداوم یک هویت سیاسی و تمایز آن از دیگران ضروری نیستند، یا دستکم انرژیای که صرف حفظ مرزهای هویت الف از هویت ب میشود، در چیدمانی دیگر میتواند صرف اقدام علیه دشمن مشترک یا تقویت داخلی هرکدام از آن دو گردد.
اگر سطح نخست ارتباطناپذیری در گروههای سیاسی را ایستایی و هویتگرایی بدانیم، سطح دوم، عدم وجود یک تصور مشخص، کاربردی و غیر-امنیتی از مفهوم ائتلاف است. در ائتلاف، نیروهای خرد سیاسی، از تاریخها و سنن متفاوت و حتی متخاصم، باید بتوانند بر سر مطالبات و خطوط قرمز حداقلی گرد بیایند بی آن که تصور کنند خدشهدار شدن مرزهای آنها با دیگری، مترادف با ازهمپاشیدن یا احیاناً «ناپاک» شدن آنهاست. امروز، همان تکثر و تعددی که نیروی بالقوه یک ائتلاف دموکراتیک در ایران است، به واسطه مشکل ارتباطی، چنین ائتلافی را از به فعلیت درآمدن بازمیدارد.
در روزهای پرسروصدای گذشته، و البته پیش از شعله کشیدن جنگ در روژاوا، ریوار آبدانان، عضو شورای مدیریتی حزب پژاک، از ضرورت حرکت به سوی «جمهوری دموکراتیک ایران» گفت [۳]. عضو حزبی کورد که بسیاری از ساکنان مناطق مرکزی جز با تقبیح و تعصب نامش را نمیبرند، تصریح میکرد که فراروی از مرکزگرایی، مستلزم تقویت یکپارچگی است و برای این حرکت، گسستن از قیود و عادات گذشته و کنار هم ایستادن اجتنابناپذیر است. چنین ادراکی، احتمالاً تنها از مجموعهای از ملزومات، همچون حضور میدانی، نسبت ارگانیک با جامعه هدف، برآورد واقعبینانه از نیروهای خود و نیروهای دشمن، و ایدئولوژی روزآمد و چندوجهی حاصل میآید.
۱-۴ مردانگی و زنانگی: انسان مطابقِ معیار در برابر نیروی بازتولیدیِ فاقد بازنمایی
سخن گفتن از این ابتداییترین سطح ارتباطناپذیری احتمالاً از سطوح بزرگتر (جناحی، منطقهای و جهانی) دشوارتر است. همین تیتر احتمالاً بعضی را ناخرسند میکند که باز بحث آزاردهنده زن و مرد شروع شد! اما همانطور که در عنوانِ بالا پیداست، این نقطه افتراق از نظر تمایز بنیادین و نظاممندِ بدنی از بدن دیگر اهمیت دارد. متأسفانه یا خوشبختانه، تا زمانی که با دوگانههای تاریخی مادر و پدر، خانواده و جامعه، بدن و ذهن و... سر و کار داریم، همچنان مجبوریم با این دوگانه مذموم جنسیتی نیز درگیر بمانیم.
ارتباطناپذیری مورد نظرم در این سطح، از تفاوتی حاصل میشود که یک بدن از بدو تولد طی فرایندهای گوناگون به خود میپذیرد و میآموزد که تفاوت مذکور را به بدنهای دیگر نیز اعمال کند. مادر، نخستین مولدی است که حاصل کارش تماماً به دیگری اختصاص مییابد. بدن مادر به ندرت راهی به «بیرون»، «جامعه» و عرصه بازنمایی مییابد و اغلب تحت لوای سوژه معیار –که در اکثریت جوامع بشری هنوز مرد همانسوجنسیتی است- قرار میگیرد. در بحث حاضر، مسئله اصلی اثر تفاوت جنسی در سرکوب زنان، کوییرها، ترنسها و... و در اولویت قرار دادن آنها نیست. مسئله شکاف بین تولید و بازتولید و همچنین بین بازنماییکننده و بازنماییشونده در سطحی ابتدایی است. اینجا، مهم این است که بفهمیم در یک جهان سیاسیِ متأثر از همه متغیرهای جنسیت، طبقه، نژاد و...، چگونه فرایندهای استثمار، رایگانی و بدیهیانگاریِ بازتولید، حق بر تجاوز به مرزهای دیگری و تحریف دیگری به اقتضای سوژه مسلط، نهادینه و پذیرفتنی میشوند –یا نمیشوند.
به این نحو میتوانیم این نوع از ارتباطناپذیری را از سطوح اولیه ارتباط اجتماعی–که بخشی از آن به دلیل محدودیتهای ذهن انسان اجتنابناپذیر است- تا همان بزرگترین سطحی که طی آن انسان صدرنشین جهان، دیگریها را استثمار، قلع و قمع و تحریف میکند، بازبیابیم. بسیاری درباره اقسام «زنانه-انگاری[۴]» نسبت به فرودستان نژادی و طبقاتی نوشتهاند. منطق مشابهی از فاعل در برابر مفعول، بهرهمند دربرابر بهرهرسان، گوینده دربرابر گفته و... در همه این زمینهها حاضر است و تکگویی، تعرض به دیگری و تحریف او را عادیسازی و جزوی از طبیعت طرفین بازنمایی میکند.
تقسیم کار نامنصفانه بین کسی که حرف میزند (در ساحت ذهن قرار میگیرد و تحلیل و رهنمود ارائه میکند) و کسی که کار انجام میدهد (در ساحت بدن قرار میگیرد؛ به دنیا میآورد، میپرورد، تولید میکند، میجنگد و میمیرد) تنها سوژهها را در موقعیت اخلاقی نامناسب یا عدم شناخت کافی از خود و دیگری قرار نمیدهد. وجه دیگر این ارتباطناپذیری، ناکارآمدی سوژه در بازتولید خود، و به همین منوال، تشکل خود و سیاست خود است. هرچقدر این شکاف عمیقتر شود، سوژههای سیاسی کمتر میتوانند به تداوم و تکثر خود و حیاتبخشیدن به ارگانیسمی سیاسی که جزوی از آن هستند کمک کنند. ارتباط آنها با خود –و همرزم خود- به مثابه امری زنده قطع میشود و در توقع این که کسی دیگر به بازتولید آنان بپردازد، از حراست از حیات خود و دیگری باز میمانند. بنابراین، به مقتضای بحث حاضر، آسیب اصلی این ارتباطناپذیریِ درونی، در از بین رفتن امکان تداوم، تکثیر و بازتولید نیروی سیاسی است.
اگرچه تقسیمبندی بالا به نوعی خشونت معرفتی از سوی فرادست به فرودست اشاره دارد، مسئله اصلی یادداشت حاضر، پرداختن به خشونتورز و حمایت از خشونتدیده نیست. مسئله همانطور که گفته شد، بنبستهایی است که ارتباط سوژههای سیاسی ایرانی را با خارجیها، همسرنوشتان منطقهای، همراهان بالقوه سیاسی، و حیات خود و دیگری مختل میکند. نتیجه نهایی این صورتبندی را همینجا پیش از توضیحات بخش بعد مینویسم:
با دستکم بیست هزار کشته، کشوری نیمه تعطیل، خطر جنگ تمام عیار، و تهدید اپوزیسیون اقتدارگرا، ائتلاف سیاسی و فائق آمدن بر مورد ۳-۱ ضرورت عاجل است.
مورد ۱-۱ مهم است اما فرصتی برای تمرکز بیش از حد بر آن نیست. عبور از مشکل ۲-۱، و ایجاد همبستگی منطقهای میبایست در چشمانداز باشد اما ضروریتر از آن، همبستگی ملل مقیم در جغرافیای سیاسی ایران است.
برآمدن از پس شکاف ۴-۱، اگرچه ایدهآلی فمینیستی است، ناگزیر است در متن وضعیت حاضر بگنجد و در آن مداخله کند.
امروز، تجربههای پیشین ما از شکاف بنیادین بین تولید-بازتولید، انحصار حق بازنمایی و مسئله تفاوت بدنهای اجتماعی -چه آنگاه که موجب فروپاشی جمعهایی شده و چه آنگاه که عدهای را گرد هم آورده است- باید به تجسم یک نقشه راه کمک کنند. نقشهای که ائتلاف ضروری حال حاضر را از خطر بازتولید ارتجاع، متوقف شدن و به جریان نیافتادن نگه دارد. ما زنان، کوییرها و مردمان ملل تحت ستم ایران میتوانیم نقاطی را که در آنها پیاده نظام دیگران شدیم، از رفقا و همگروههایمان آسیب دیدیم و «دیگر نتوانستیم ادامه بدهیم» پیش چشم داشته باشیم اما همچنان به ارگانیسمی بزرگتر، برای تبدیل شدن به یک قدرت سیاسی، یاری برسانیم. تجربه قیام «زن، زندگی، آزادی» همچنان میتواند بسیار به ما بیاموزد. یکی از درسهای آن، تحقق ابتکارعملی فمینیستی (یا زنانهنگر) برای برآمدن از دشواریهای ارتباطناپذیری و همگرایی است. درس دیگر، قرار دادن «زندگی» در متن تخیل سیاسی و مبارزه است.
۲.از «چه باید کرد» به «چه میتوان کرد»
دو گروه، پاسخ آمادهای به پرسش چه باید کرد دارند: حامیان جمهوری اسلامی، اعم از حامیان صادق و حامیان ژئوپولتیکی آن معتقدند باید از نظام دفاع یا آن را تحمل کرد؛ حلقه نزدیک رضا پهلوی از برقراری یک دیکتاتوری سکولار به میانجی حمله آمریکا یا اسرائیل دفاع میکنند –مؤکداً این گروه را از جمعیت پرشماری که نفرت از جمهوری اسلامی را به خواست بازگشت شاه برگرداندهاند جدا میکنم.
کسان دیگری از مخالفان هر دو نیز هستند که از پرسش «چه باید کرد [۵]» حرف میزنند اما خود را کننده آن کار در نظر نمیگیرند. وجه اشتراک تمام این صداها بیاعتنایی به عاملیت و سهم خود، نسبتهای خود با دیگران -اعم از هممسلک، هممسیر و مخالف- و نیز با کلیتی انتزاعی به عنوان «مردم ایران» است. این کلیت هزینه میدهد، باز-/تولید میکند، تار و مار میشود و اغلب در شکافهای ارتباطناپذیری حذف و تحریف میگردد. و گویی کمتر کسی به این کلیت انتزاعی به صورت یک حیات چندلایه و در مجموعهای از تعاملات فکر میکند.
احتمالاً پرسش «چه باید کرد» و پاسخهای واعظانه به آن میبایست خیلی وقت پیش به پرسشهای ریزتر شکسته میشدند: ما چه کردهایم، چه نکردهایم، چه میکنیم و چه میتوانیم بکنیم؟ پاسخی جامع به این پرسشها نیازمند نگاهی باریکبین و قدرت تخیل است. نگاه باریکبین لازم است برای این که بتواند فرایندهایی را که چیزی را میسر میکنند یا به تعویق میاندازند تشخیص دهد. تخیل لازم است تا نه فقط چیدمان متفاوتی از نیروها را در آینده به تصور درآورد، بلکه بتواند آنچه از صحنه بازنمایی حذف میشود، آنچه را ضروری است، دارد کار انجام میدهد و به قدر کافی مرئی و بیانشده نیست، بشناسد. تخیل میگذارد ببینیم که از پسِ این تقسیم کار نحس بین خودی و دیگری، بین سوژه ممتاز -از سطح جهانی تا حوزه خصوصی- و دیگریهای او، چه توزیع متفاوتی از هزینه و فایده و چه امکاناتی برای ساختن یا حراست از امر مشترک وجود دارد.
در شرایطی که بسیاری از ما درهمشکستهایم، در شرایطی که بسیاری از ما، عاشقان زندگی، زن و آزادی، بدنهایی خسته و مصیبتدیدهایم، گفتن از تخیل آسان نیست. تخیل، به تعبیر اسپینوزایی آن، سطحی از قدرت شناختی است که در نزدیکترین فاصله با تاثرات حسانی (تنانه) قرار دارد. تخیل لزوماً فکر روزهای بهتر نیست، بلکه ابزاری برای مواجهه با جهان درون و بیرون خود است. تخیل مجال میدهد در پس آنچه به چشم میرسد، و در امتداد آنچه تجربه کردهایم، توان یا توانش خود را در نظر بگیریم. یکی از دو مبدع مفهوم ارتباطناپذیری و حامی بازخوانی اسپینوزا برای چپ معاصر، به ما نشان میدهد که حاکمیتها با مداخله در دسترسی بدنهای اجتماعی به توانشهای تکین خود، به روندهای استثماری و استبدادی تداوم میبخشند [۶]. قدرت تخیل، به کار این میآید که بدانیم آن توانش دور از دسترس، هرچقدر هم دور و اندک، وجود دارد (چون هنوز زنده هستیم و اینها را مینویسیم و میخوانیم). و به این کار میآید که فکر کنیم چگونه میتوانیم دربرابر آنچه توانش ما را از دسترس ما دور میدارد مقاومت کنیم. وقتی جنبش زن، زندگی، آزادی در ایران، پس از قتل ژینا امینی، سربرآورد بر بسیاری از ما مسلم شد که آنچه «میتوان» کرد لزوماً دخلی به آنچه زیادتر گفتهاند و برایش هزینه صرف کردهاند ندارد. قدرت تخیل به ما کمک میکند آنچه را در دسترس ما نیست، اما دیگری میتواند به ما اضافه کند، تصور کنیم. تصور کنیم که چگونه میتوانیم از تفاوتهای ضروریمان، قدرتی برای بقا و مقابله بیرون بکشیم.
۳. توانش ما (یا هرآنچه میتوانیم بشویم)
از «زن، زندگی، آزادی» مدت زیادی نگذشته است. جنبشی که طی آن زنان، کودکان، جوانان، بدنها و خواستهای متکثر رهایی، صحنه خاکستری سیاستورزی در ایران را رنگین کردند. لحظهای که گذشته است دیگر تکرار نمیشود و نوستالژی و بتسازی از لحظهای در گذشته نیز کار ما نیست. مهمتر این است که ببینیم چطور برای نخستین بار چیزهایی محقق شدند. چطور زن و کورد در بدن ژینا امینی بهم رسیدند، و چطور مرکزیت یافتن یک سوژه و منش سیاسی جدید [۷]، ملیتهایی را که هرگز کنار هم قرار نمیگرفتند، جنبش کارگری و جنبش زنان را، چپ را و لیبرال را برای مدت حتی اندکی کنار هم قرار داد. ما امروز با دو ضدانقلاب قیام انقلابی ژینا مواجهیم: جمهوری سفاک اسلامی که کشت، زندان کرد، اندکی سهم داد و بسیاری ستاند. و جریانی که «مرد میهن آبادی» را علم کرد، و هرکه از تاریخ چیزی گفت خاموش، و انگ فاحشگی و تجزیهطلبی را روانه پیشگامان «زن، زندگی، آزادی» کرد. با همین تخیل لاجان است که به یاد میآورم و تصور میکنم که ما زیادتر، متنوعتر و تواناتر از چیزی هستیم که شیخی و شاهی نشان میدهند. اما پشت جهانهای سیاسی متفاوت خود گیر کردهایم.
گمان میکنم دو جریان و سنت موجود مبارزاتی در وضعیت ما میتوانند به جداافتادگیهای زمانی و مکانی ما غلبه کنند: دادخواهی و خودگردانی. «زن، زندگی، آزادی» بر دوش هردوی این سنتها سوار شد و بالا آمد:
دادخواه در وجود خود گذشتهای را زنده نگه میدارد که جریانهای حاکم میکوشند حذف کنند. جنبش متکثر دادخواهی، تکثری از تاریخهای ستم و مبارزه را به نمایش میگذارد و به اجرا درمیآورد. به خاطر میسپرد تا تکرار نشود. و بدین نحو برای آیندهای راه میگشاید که حقیقتاً با گذشته ستم و اکنونِ رنج متفاوت باشد. دادخواهان نشان میدهند که ما تاریخهای متفاوتی پشت سر و درک متفاوتی از گذر زمان داریم و با این حال اکنون مخاطب و دربند یکدیگریم. این جنبش عمیقاً تنانه و زندگیخواه است. شهادت میدهد بر مرگ بدنی که نباید حذف میشد و زندگان را به دفاع از حق حیات خود و دیگری فرامیخواند.
خودگردانی، در سطوح فردی، محفلی، شهری، سازمانی و اقلیمی نشانمان میدهد که چطور میتوان فاصله حرفزدن تا انجام دادن کار را به حداقل رساند. چطور میشود پذیرفت که دیگری متفاوت از من باشد، کارش سودی به من نرساند، اما با زنده ماندنش به من مجال زنده بودن دهد. خودگردانی، شیوهای است که به دانشجوها و کارگران در دشوارترین شرایط سرکوب امکان مداخله داده است، زنان و اقلیتهای جنسی و جنسیتی را قادر به سطحی از مقابله با ستم و مراقبت از خود کرده است، و همان منشی است که ایده ژن ژیان ئازادی را در هجمه مرزها، شکافها و قدرتها نسل به نسل حفظ کرده و امروز به زبانهای دیگر رسانیده است. خودگردانی یعنی بتوانیم تخیل کنیم که عضوی با کارویژه مشخص از یک بدن مشترک هستیم: همشکل شدن ما اتفاقاً از تواناییمان میکاهد؛ از هم پاشیدن نیروی ما، میتواند مرگ دیگران را به دنبال داشته باشد؛ و کنار هم قرار نگرفتن و یکپارچه نشدنِ ما اصولاً مجال بودن و حرکت کردن را از ما میگیرد. اگر دادخواهان ما را به زمانهای متفاوت وصل میکنند، نیروهای خودگردان میتوانند با پیوند خوردن به یکدیگر، مکانهای بیشتری را به هم مرتبط سازند. شعلههای کوچک و بزرگ را در نقاط دور از هم روشن نگه دارند، بی آن که یک نیروی واحد، به تقلایی ناممکن، میان این نقاط بدود و مستهلک شود.
حالا، در همین روزگار بهت و اندوه، اجازه دهید فکر کنم آنان که تجربه دادخواهی و خودگردانی دارند، هنوز میتوانند ما را به وصل شدن به هم و قدرت گرفتن از حیات یکدیگر هدایت کنند. در این روزهای ناممکن اجازه دهید جبههای از حامیان «زن، زندگی، آزادی» را تصور کنم که به کاستیهای پیشین خود و نقاط قوتی که شاید چندان جدی گرفته نمیشدند، واقف شده است. که ارتباط سیاسی را از حیات بیولوژیکی جدا نمیکند. که میفهمد آزادی، زندگی و بازگشت سوژه در حاشیه به متن، به طور توامان است که اتفاق میافتند. اجازه دهید تصور کنم بدنی جمعی میتواند به وجود بیاید که امروز دربرابر جمهوری مرگخوار اسلامی بایستد، فرداروز هجوم درندگان جهان به خاک ایران را مهار کند، و اگر خود به قدرت نرسید، بتواند از نیروهای مترقی در برابر آنچه فردا انتظارشان را میکشد محافظت نماید. اجازه دهید تصور کنم، حتی اگر شده فقط روی کاغذ، که میشود همینجا و هماکنون، خود را به عنوان سلولی در آن بدن در نظر گرفت و همخونهای خود را پیدا کرد. بگذارید تصور کنم هنوز میشود در هوای اعضای مجاور خود نفس کشید.
مرگ بر مرگ
زنده باد زندگی
[۱]: Hardt, Michael, and Antonio Negri. Empire. Cambridge, MA: Harvard University Press, 2000.
[۲]: انگلیسی، اسپانیایی، فرانسوی، آلمانی
[۳]: https://akhbar-rooz.com/1404/10/23/38484/
[۴]: Feminization
[۵]: «چه باید کرد» ابتدائاً عنوان اثری ادبی از نیکلای چرنیشفسکی بود. ولادیمیر لنین بعدها آن را برای عنوانی بر جمعبندی دستورالعملهای لازم برای انقلاب روسیه اتخاذ کرد. امروز کاربرد کلیشهای آن در گوش من زنگ طعنهآمیزی مییابد. گویی برخی با خود-لنین-پنداری، و گیر افتادن در یک قرن و اندی پیش همچنان رهنموددهی به اعضای حزب ناموجود خود را کافی میدانند.
[۶]: Negri, Antonio. Spinoza for Our Time: Politics and Postmodernity. New York: Columbia University Press, 2013.
[۷]: این منش در صحنه کلان سیاسی ایران جدید بود. چنان که در متن اشاره شده است این منش، پیشتر، درون و در وراء مرزهای سیاسی ایران تدوین و تمرین شده و قوام یافته است.

