نویسنده: شریفه محمدی
با عشق به زندگی و نام و یاد همه آنان که ارزشهای انسانی و زندگی را پاس داشتند و پاس میدارند. لشکر سبز بهار، زیبا و باوقار سر میرسد و تو در اوج شکوفایی، طراوت و سرزندگی به استقبالش میروی و رقصان و پایکوبان با او همآوا میشوی و دست رد بر سینه هرآنچه تیرگی، زشتی و ناپاکیست میزنی و این، همان معنای زندگی است.
نازنینانم، از ۱۴ آذر ۱۴۰۲ که در یک روز عادی پاییزی، مثل همه روزهای دیگر، در حین بازگشت به منزل، در خیابان و در داخل یک ماشین دستگیر شدم تا به امروز که روزهای آغازین سال نو (سال ۱۴۰۴) را سپری میکنیم، بیش از ۱۵ ماه گذشته است. همیشه تصور میکردم که تحمل دوری از آیدین عزیزم را ندارم. اما الان میبینم که مثل خیلی از مادرها، نهتنها طاقت دوری فرزندم را پیدا کردهام، بلکه فراتر از آن، حتی تحمل رنجها و سختیهایی را نیز که علاوه بر دوری او بر من تحمیل میشود دارم. رنجها و سختیهایی که عدهای با گزارش غیرواقعی، بهناحق بر من تحمیل کردهاند و درصددند تا با همین گزارشها و ادعاهای نادرست و غیرواقعی زندگی را نیز از من بگیرند.
گاه، وقتی به عقب برمیگردم و وقایعی را که بعد از ساعتها و روزهای طولانی بازجویی بر من گذشت مرور میکنم، در بهت و حیرت فرو میروم که چرا و به چه علت باید عدهای که خود را کارشناس وزارتخانهای عریض و طویل میدانند تا این حد سطحی و ناباورانه چنین روزگاری را بر من تحمیل کنند و با وجود ادلهای قوی و قابل تامل در راستای مخالفت با آن، همچنان ناعادلانه بر روی آن پافشاری نمایند. دفعات متعدد بازجویی، آن هم بازجوییهای بسیار طولانی، تکراری و خستهکننده در رشت، سلول کوچک و بدون پنجره و هواکشی که طول و عرض آن به زحمت به دو متر میرسید، روزها و شبهایی که هر دقیقهاش بدون اغراق، اندازه یک ساعت بر من میگذشت و شرایط سخت و طاقتفرسایی را بر من تحمیل میکرد، همه آن چیزی بود که در آن روزها به لطف پیگیری آن کارشناسان نصیب من میشد.
آنها در صدد بودند تا کار نکرده و ارتباط نداشته را بهزور این فشارها به گردنم بیندازند و به اعترافی وادارم کنند که بههیچوجه به من نمیچسبید و کاملا با آن بیگانه بودم. در یک کلام، در آن روزها نهتنها دقایق و ساعات، بلکه روزها و شبها هم برایم معنا نداشت. تنها روز بود که از پی روزی دیگر میگذشت و من برای تکتک روزها و مناسبتها در ذهن خودم خیالپردازی میکردم، برای بودن در کنارتان در شب یلدا و چه شب یلدایی هم بر من گذشت؛ یلدای بدون آیدین... در این بلندترین شب سال، در تنهایی و در انفرادی، با خوراکیهای کوچکی که از داخل بند در بشقابی چیده شده و برایم فرستاده بودند و اشکهایی که با شیرینی کدوحلوایی گرمی که شاید در آن لحظه یک قاشق خوردن از آن برایم لذتبخش بود، درهم آمیخت و شب یلدا هم به سر آمد و صبح شد.
چه روزها و شبهایی که در انفرادی رشت ترانه «بهار دلنشین» را همراه با تمرینهای موسیقی آیدین عزیزم، با صدای بلند میخواندم و برای خودم خیالپردازی میکردم که در کنارش ایستادهام و حرکت انگشتانش را همراه با نوای موسیقی دلنشینش نظاره میکنم. تصور اینکه در این روزهای پرتنش و در نبودن من در روز سالگرد عمه، مامانبزرگ فتحی تنها بماند و غصهدار باشد، نگرانی دیگرم بود. اما خوشبختانه آیدین و سیروس من با وجود شرایط سخت و عدم حضورم، مامانبزرگ را تنها نگذاشتند تا یادی کنند از او که نمادی از خشم و جسارت بود.
روزها از پی هم میگذشت و من هرلحظه با این امید که اعلام آزادی کنند و به خانه برگردم خود را سرگرم میکردم. در کمال ناباوری خودم را با سه مرد محافظ داخل ماشین در جاده بیجار یافتم، در ظلمات شب جاده بیجار. چهاردهم دیماه، بدون ردوبدل شدن حتی یک کلمه، مگر برای استراحتهای بین راه که از درد کمر به خود میپیچیدم و یا خوردن نهار و ... سیروس من، نمیدانی بر من چه گذشت تا تحویل زندان سنندج شدم؛ برای یک زن تنها هرچقدر هم قوی باشد، تاریکی، بیخبری از اینکه یک دقیقه و یک لحظه بعد چه بر سرش خواهد آمد، تا آنجا که وقتی به زندان سنندج رسیدیم انگار قدم به خانهای امن گذاشتم، اما آنجا نیز زندان بود و زندان انفرادی.
از فردای آن روز بازجوییها شروع شد. به کدام اتهام، به کدام گناه ناکرده، باز هم همان سئوال های تکراری و نادرست، باز هم همان اتهامات بیدلیل و سطحی. تا مرا کاملاً خورد کنند و سپس آنطور که دلشان میخواهد با من رفتار نمایند. غافل از این که من فرزند کارگری هستم که از دوران کودکی دستان پینهبسته پدرم را دیدهام. پدری که با پتک، به معنای واقعی کلمه، نان را در میان سنگها میجست و تمام عمرش، بدون حتی یک روز بیمه تامین اجتماعی که در دوران پیری و کهولت بهعنوان آبباریکهای کمک حالش باشد، پتک زد، سنگ تراشید و بهسختی کار کرد. با این امید که فرزندانش درس بخوانند و در شرایط بهتری زندگی کنند.
او ما را با سختیهای زندگی آشنا کرد و از کودکی بهگونهای تربیت نمود که در برابر ناملایمات و فشارهای زندگی مقاوم باشیم و تن به هر ذلتی که ممکن است بهنادرست و در پی مقاصد خاصی بر ما تحمیل شود ندهیم و حرف ناحق و گناه ناکرده را از هر کسی که بخواهد آن را بر ما تحمیل کند نپذیریم. پدرم همیشه برایمان از دیوار کاخهای شمیرانات میگفت که سنگهای آن را با دستان هنرمندش به بهترین و زیباترین شکل ممکن تراشیده و سنگ روی سنگ گذاشته تا ثروتمندان و طبقات دارا، از زندگی در آن خانهها و کاخها لذت ببرند. اما خود همواره بیثمر از همه آن زیبایی و رفاه، نصیبش تنها سنگریزههایی بوده است که به هنگام تراشیدن آن سنگها، گاه در چشمانش فرو میرفتند و شبهنگام مامانبزرگ سرور بر بالینش مینشست و با محلول شستشوی چشم یا به سبک قدیم و سنتی خودشان با چای دمکرده تازه، تلاش میکرد آنها را از چشمش خارج کند تا نیروی کار آمادهای باشد برای روزی دیگر؛ روز از نو، روزی از نو. عمری در کار، عمری در کار، عمری در کار، گاهی خسته، گاهی بیمار، گاهی بیکار و در آخر هم در بستر بیماری اما تنومند و پرغرور از میان ما رفت.
آیدین عزیزم، بودن در کنار بابابزرگ و مامانبزرگ سرور، آنقدر مرا قوی و پرتوان بار آورده است که در شرایط سخت زندگی، همچون آن عزیزان سرشار از حیات و زندگی باشم. آری، زندگی در من جریان دارد، حتی پشت میلههای زندان. من تسلیم شرایط ناعادلانه و سراپا نادرستی که در صدد تحمیل آن به من هستند نخواهم شد. به وجودشان افتخار کن عزیزم که آنها انسانهایی شریف، زحمتکش و قابل احترام بودند و هستند. من در کنارشان، انسانیت، بخشندگی و قویبودن در زندگی را آموختم. در روزهای سرد زمستان در زندان سنندج با دمپایی و در میان برف و سرما، تنهای تنها در مدت هواخوری، تا میتوانستم میدویدم. نمیدانم چرا، فقط میدانستم که باید سالم و قوی باشم، برای دوباره بودن در کنار تو. دیوار حیاط را بالا میرفتم، روی انگشتان پایم میایستادم تا شاید کوههای پوشیده از برف را ببینم. از رانندهای که هرروز من را با خودش برای بازجویی میبرد و میآورد، پرسیده بودم و میدانستم که کوههای پوشیده از برف که از داخل حیاط زندان دیده میشدند، کوههای آبیدر بودند. دلتنگ لحظهلحظه و قدمبهقدم لحظاتی میشدم که با همنوردانم در لحظه رسیدن به قله، سرود «همراه شو عزیز» را دستدردست یکدیگر میخواندیم.
و همچنان خیالپردازی و مثلا برنامهریزی، اینبار برای روز تولدت؛ ۲۵ بهمن ۱۴۰۲. اما بهمنماه هم سپری شد و من همچنان کیلومترها از شما دور بودم و تنها موفق شدم در روز تولدت صدایت را بشنوم. زیبای مامان، تولدت مبارک. با چشمبندی که بالا زدم و رو به دیوار چشمانم را بستم و هر سه با هم شمع تولدت را فوت کردیم. میدانم چه آرزو کردی و متأسفم که نهتنها سال گذشته، بلکه امسال هم نتوانستم آرزویت را برآورده کنم و در کنارت باشم. بعد از گذشت دو ماه در انفرادی زندان سنندج، چند روز مانده به انتقال به رشت، وقتی مأمور اداره اطلاعات آینهای را روبهرویم گرفت تا خودم را ببینم، انگار غریبهای را در آینه دیدم که سه ماه بود تصویری از خود ندیده بود. سریع آن را با دست کنار زدم. مأمور خواست فقط به من نشان دهد که از کبودی چشم و صورتم چیزی بر جا نمانده است.
راست میگفت، از کبودی چشم و صورتم چیزی به جا نمانده بود، اما درون سینهام و در وجودم چیزی مانده که هرگز تیرگی و کبودی آن از بین نخواهد رفت. بعد از گذشت سه ماه انفرادی و ۱۴ کیلو کاهش وزن و ضربهای که در یکی از بازجوییها به صورتم خورده بود و بهگفته نگهبان، حراست و مدیریت زندان -که در بدو ورودم به زندان بعد از بازجویی مرا دیده بودند و از پذیرش من امتناع میکردند، چون تمام نیمه راست صورتم بهگفته آنان کبود و رو به سیاهی بود- در آینه، غریبهای را دیدم که باورش برایم سخت بود. اما امیدوار و پرتوان، به امید دیدار شما، راهی رشت شدیم و چند روز بعد از آن، در یک روز سرد و برفی، لحظه شیرین و بهیادماندنی دیدار تو و سیروس از پشت میلههای کابین نصیبم شد که انگار دنیایی را به من داده بودند و پس از آن انتظار بود و انتظار برای روز دادگاه. و بعد از آن باز هم انتظار برای رأی دادگاه که به خیال خودم تبرئه میشدم. چون جرمی مرتکب نشده بودم و کار خاصی که مستوجب آن حکم بهغایت ناعادلانه باشد انجام نداده بودم. پس انتظارم خیلی بهدور از واقعیت و عجیب و غریب نبود. من فقط زندگی کردم و عاشق زندگی بودم و هستم. نهتنها برای خود، بلکه برای همه انسانهای شریف و باارزشی که کار میکنند و زحمت میکشند تا زندگی خود را بچرخانند و رفاه و آسایش را برای همگان فراهم کنند.
و اما پایان انتظار و نتیجه کار دادگاه که اینگونه از آن مطلع شدم: «الو! سیروس جان، سلام. بالاخره نتیجه دادگاه چه شد. نتیجه آمد یا هنوز نیامده است؟!»سیروس اینبار دستپاچهتر و مغمومتر از هر زمان دیگری به نظر میرسید. بغض گلویش را گرفته بود. بهسختی خودش را کنترل میکرد. اما اصرار من که بعد از مدتها انتظار امانش را در آن لحظات بریده بود اجازه اندکی صبر و تامل به او نمیداد. طفلکی دنبال کلماتی میگشت که بتواند به بهترین شکل ممکن آن نتیجه شوم و باورنکردنی را با من در میان بگذارد. و من مدام با کلماتی زهرآگین بر سروروی او میباریدم که «سیروس، مگر قرارمان این نبود که به هم دروغ نگوییم؟ پس چرا مِن و مِن میکنی. هرچه هست بگو» و سیروس با غمی بهاندازه یک کوه و صدایی که دیگر به سختی شنیده میشد گفت: «اشد مجازات!!!!»
گفتم: «یعنی چه؟ یعنی چند سال؟ سیروس جان، چرا چیزی نمیگویی؟ چرا آن را میپیچانی؟چه شده!؟ اشد مجازات یعنی چه؟ یعنی چقدر؟» گفت: «شریفه جان، تو را محکوم به اعدام کردهاند. اعدام با چوبه دار». «چی؟!! مگر من چه گناهی مرتکب شدهام؟ آخه چه جرمی از من سر زده است که مستوجب چنین حکم عجیب و ناعادلانه باشم؟ یعنی بیعدالتی تا این حد؟» و سکوت مرگباری تمام سالن زیر هشت را فرا گرفت. تمام انگشتان دستها و پاهایم همچون مردهای شروع به یخزدن کرد. روی تخت دراز کشیدم و سکوت و همراهی زندانیان در بند را با خود احساس کردم. بیاختیار چند ساعت قبل از مرگ بابابزرگ از ذهنم گذشت که چطور تمام دستها و پاهایش سرد شده بود و من فکر میکردم که سردش است و با دستانم ماساژش میدادم و پتو رویش میکشیدم. در آن لحظات خودم را در آن حالت احساس میکردم.
چند ساعتی طول کشید که صدای خندههای شایان، کوچولوی بند، که تازه یاد گرفته بود سرپا بایستد و خوشحالی کند مرا به خود آورد. او شروع به کشیدن پتوی من از رویم میکرد و میخندید و این زندگی دوبارهای به من میداد. به خودم نهیب زدم که پا شو و بغلش کن. او چه گناهی مرتکب شده است که به او اینطوری کممحلی میکنی. پا شو بغلش کن، تحویلش بگیر و با او بخند. زندگی تمام نشده و ادامه دارد. و صدای ماریا که میگفت: «شریفه، بلند شو... شایان داره تو رو صدا میکنه...» بهسرعت بلند شدم و شایان را روی کولم گذاشتم و مثل قبل شروع به خواندن شعر برایش کردم. همان شعرها و ترانههایی که در تمام دوران کودکی برای تو میخواندم و با تو زمزمه میکردم: «ای انسانها، در زندگی باشیم با هم مهربان/ کنید با هم یگانگی در هر کیش و هر زبان و ...»
در طول مدتی که حکم به دیوان عالی کشور رفت و برگشت، چیزی که آزارم میداد بیاطلاعی تو و مامانبزرگ از این حکم ناعادلانه بود و آنچه به من امید و نیرو میداد، این بود که با تمام وجود ایمان داشتم که جرمی مرتکب نشدهام، غیر از حمایت از همطبقهایهایم و زنان و مردان زحمتکشی که پشتشان از سنگینی باری که همان طبقات دارا بر روی دوش آنها گذاشتهاند خم شده است، مثل صدها و هزاران نفر دیگر که در این راه فعالیت میکنند. آیا این حکمش باید اعدام باشد؟ مگر این که چیزهایی را بهنادرست به من تحمیل کنند که زمینه را برای صدور چنین حکم عجیب و غریبی فراهم کنند. تا آنجا که به من و وجدانم برمیگردد، من به شخصه هیچ کاری، تاکید میکنم هیچ کاری که مستحق چنین حکم ناعادلانه و بهغایت ظالمانهای باشد مرتکب نشدهام که مجازاتش چنین حکمی باشد. بگذریم، در چشم برهمزدنی پاییز از راه رسید و آذرماه شد و یک سال از بازداشت من گذشت و من همچنان بلاتکلیف مانده بودم که بالاخره چه خواهد و پایان این قصه پرغصه به کجا ختم خواهد شد؟
زمستان از راه رسید و بهمنماه شد و من ناامید از اینکه امسال نیز در روز تولدت در کنارتان نخواهم بود.اما چه چیزی شیرینتر و زیباتر از اینکه برای کادوی تولدت با دستان خودم و با کاموایی انگشتی برای شما پتو ببافم. هر حلقهای که از درون حلقه دیگر عبور میکرد و من سرشار از امید و آرزو، تا ساعت سه بعد از نیمهشب و به عشق دیدن تو و بابا در ملاقات حضوری که آن را به پایان برسانم و آن را بههمراه کیک کوچکی که با همان امکانات محدود از فروشگاه زندان برای روز تولدت درست کرده بودم با ذوق و شوق وصفناپذیری تقدیم شما کنم. اما بار دیگر درست یک ساعت قبل از ملاقات که خود را برای دیدارتان آماده کرده بودم، حکم دوباره اعدامم همچون آواری بر سرم فرو ریخت. مددکار زندان آمد و گفت: «شما مجددا محکوم به اعدام با چوبه دار شدهاید.»
دو ماه فرصت داشتند تا حکم جدید را به من ابلاغ کنند. اما آن را اعلام نکردند تا درست در ساعتی قبل از ملاقات با همسر و فرزندم، در روز تولدش. آیا واقعا این تصادفی و ناشی از یک سهلانگاری و اتفاقی ساده بود؟ نمیدانم. فقط سوالم و البته حیرتم در این رابطه این است که اگر این قضیه هماهنگشده باشد، چه کینه و نفرتی میتواند در پشت آن نهفته باشد که این آدمها را به لحاظ اخلاقی تا به آنجا بکشاند که برای چنین کاری برنامهریزی کنند و راضی شوند که یک چنین ظلمی را در حق یک انسان روا دارند. و بعد از اعلام حکم، اصرار مددکار که حکم ابلاغشده را امضا کنم. در حالی که یارای ایستادن نداشتم، بهسختی بلند شدم و تمام توانم به خدمت گرفتم تا تبدیل به نیرویی کنم که قوی و پرتوان دربرابرشان بایستم و هدایایم را تقدیمشان کنم. هدیه تولد در یک دست و کیک کوچک را در دست دیگرم گرفتم. انگار مامان شریفه را به مسلخ میبردند. تا جان در بدن دارم آن لحظه را فراموش نخواهم کرد. اتفاقات قبلی عینا تکرار میشد و دست و پاهای من شروع به یخزدن کردند. آیدین دستهای مرا در دستان کوچک و گرم خود گرفت. با تعجب پرسید: «بابا چرا دستهای مامان اینقدر سرد است؟»
هیچوقت یادم نمیرود که هدیه تولدت را با خوشحالی باز کردی و روی پاهایمان کشیدی، تا شاید گرم شوم و از آن حالت بیرون بیایم. و در آن لحظه، دوباره دستانت را گرفتم و گفتم: «عشق مامان، پرونده من دوباره رفته تهران برای رسیدگی و ممکن است طولانی شود. به من قول میدهی که مثل قبل قوی و توانا باشی و همچنان قوی بمانی؟» و و لبهای لرزان آیدین لرزه به جانم انداخت. بلند شد روی پاهایم نشست. هر دو گریه کردیم بدون آنکه دیگری متوجه شود که چه بر ما میگذرد. هر سه نفر دستهایمان را به نشانه قولی که به هم میدهیم روی هم گذاشتیم و یادآور شدیم که چقدر همدیگر را دوست داریم و چقدر به داشتن پسرمان آیدین افتخار میکنیم. پس همچنان امیدوار خواهیم ماند.
دلبندم، بهار بار دیگر از راه رسیده است و این یعنی که هیچ زمستانی برای همیشه ماندنی نخواهد بود. بد نیست بدانی که تنها نشان بهار در زندان، پرستوهایی هستند که در لابهلای طلقها و شیشههای شکسته درب و پنجره زیر هشت، در جستوجوی مکان امنی برای لانهسازی هستند. من هم البته اینجا بیکار ننشستم و همچون پرستوها و پرندگان دیگر در زندان، در سبدهای کوچک میوه، برای خودم و همبندیهایم حداقل سور و ساتی فراهم کردم. باغچه کوچکی از سبزی و سیر و پیاز درست کردهام، سبزه سبز کردم، سفره هفتسین چیدهام و کارهای دیگر که مجال پرداختن به همه آنها در اینجا نیست. و اینها تماما بدین معناست که نباید نشست و زانوی غم در بغل گرفت. باید زندگی کرد و امیدوار بود. سیروس و آیدین عزیزم، زندگی ادامه دارد.