نویسنده: ثمین جلائی
پس از انتشار اخبار زنکشی، معمولاً یک پرسش آشنا مطرح میشود: زن چه کرده بود؟ آیا رابطه عاطفی داشته است؟ آیا قصد جدایی داشته؟ آیا با خواسته خانواده مخالفت کرده؟ آیا رفتاری انجام داده که از نظر اطرافیان پذیرفتنی نبوده است؟ این پرسشها ممکن است در ظاهر تلاشی برای شناخت زمینه واقعه باشند، اما در بسیاری از موارد، پیش از آنکه مسئولیت عامل خشونت بررسی شود، زندگی قربانی را به موضوع محاکمه تبدیل میکنند. در این منطق، زن باید ابتدا درباره رفتار خود توضیح دهد تا مشخص شود آیا شایسته همدلی است یا نه. گویی حق امنیت و زندگی او به میزان انطباقش با معیارهای اخلاقی جامعه وابسته است. این همان سازوکاری است که در آن، مسئولیت خشونت بهتدریج از مرتکب به قربانی منتقل میشود.
اگر زن مطابق انتظارات اجتماعی رفتار کرده باشد، مرگش محکوم میشود؛ اما اگر از آن انتظارات فاصله گرفته باشد، بخشی از توجه عمومی به بررسی رفتار او معطوف میشود. به این ترتیب، پرسش اصلی از «چه کسی خشونت کرده است؟» به «چه چیزی در رفتار زن باعث این اتفاق شده است؟» تغییر میکند. نکته اساسی این است که هیچیک از رفتارهای احتمالی یک زن، از انتخاب شریک عاطفی گرفته تا تصمیم به جدایی یا مخالفت با خواستههای خانواده، مسئولیت خشونت اعمالشده علیه او را به خودش منتقل نمیکند.
آنچه در روایت قتل مریم یارمحمدی اهمیت دارد، فقط خشونت اعمال شده علیه او نیست؛ بلکه پرسشی است که این واقعه درباره جایگاه زن در مناسبات خانوادگی و اجتماعی پیش روی ما میگذارد. مریم پیش از آنکه موضوع یک پرونده جنایی یا یک مناقشه اخلاقی باشد، انسانی مستقل با زندگی، تجربه ها، روابط و حق انتخاب بوده است. او مادر دو فرزند بود، اما ارزش زندگیاش به مادریاش محدود نمیشود. او حق داشت زندگی کند، تصمیم بگیرد، تغییر نظر بدهد، مخالفت کند و انسانی مستقل باشد.
دفاع از «حق زندگی» زنان نباید به اثبات بیگناهی اخلاقی آنها وابسته شود. اگر تنها از زنانی دفاع کنیم که مطابق کلیشههای اجتماعی و معیارهای پذیرفتهشده جامعه رفتار کردهاند، ناخواسته این تصور را حفظ میکنیم که حق امنیت و زندگی میتواند بر اساس میزان اطاعت زنان از هنجارهای اجتماعی توزیع شود. دفاع فمینیستی از حق حیات، دقیقاً بهمعنای رد همین منطق است. هیچ زنی نباید برای برخورداری از «حق زندگی»، ابتدا از انتخابهای شخصیاش دفاع کند. هیچ زنی نباید به دلیل مخالفت با خانواده، پایان دادن به یک رابطه یا نپذیرفتن انتظارات دیگران، در موقعیتی قرار گیرد که امنیتش به اطاعت وابسته شود. و هیچکس نباید بتواند به نام آبرو، ادعای مالکیت بر حق حیات دیگری داشته باشد.
شاید آنچه این واقعه را به موضوعی فراتر از یک قتل فردی تبدیل میکند، همین پرسش باشد: چگونه ممکن است زنی از حق حیات خود محروم شود و پس از مرگ نیز دیگران همچنان حق تعریف معنای زندگی و مرگش را در اختیار داشته باشند؟ اگر جمله «دخترمان را کشتیم و خودمان برایش عزاداری میکنیم» را در این چارچوب بخوانیم، با تناقضی روبهرو میشویم که نمیتوان آن را صرفاً به یک مراسم سوگواری تقلیل داد. این تناقض، ما را به پرسش از نظمی اجتماعی میرساند که در آن ممکن است ادعای مالکیت بر زن، حتی پس از مرگ او، در قالب حق روایت کردن، قضاوت کردن و تعیین جایگاه او ادامه پیدا کند.
زنکشی تنها سلب حیات یک زن نیست؛ در بسیاری از موارد، به شدیدترین شکل اعمال قدرت بر انسانی است که حیاتش به رسمیت شناخته نشده است. و مقابله با آن، علاوه بر پاسخگو کردن مرتکبان، مستلزم تغییر مناسباتی است که به برخی افراد اجازه میدهد خود را صاحب اختیار زندگی زنان بدانند. مریم را نمیتوان به مرگش تقلیل داد. زندگی او متعلق به خودش بود، نه به خانوادهاش، نه به همسرش. و شاید مهمترین وظیفه یک نگاه فمینیستی همین باشد: نه دفاع از زن بهشرط بیگناهی، اطاعت یا انطباق با هنجارهای اجتماعی، بلکه دفاع از حق او برای انسان بودن؛ انسانی که زندگیاش نه مایملک خانواده است و نه موضوع داوری کسانی که خود را صاحباختیار او میدانند.

