دیدبان آزار

ترجمه شعری از پت پارکر، به مناسبت روز جهانی لزبین‌ها؛

یک زن عاشق من است

برگردان: ن.

پت پارکر (Pat Parker) شاعر، نویسنده و فعال آمریکایی بود که در سال ۱۹۴۴ در هیوستونِ تگزاس به دنیا آمد و در سال ۱۹۸۹ درگذشت. او از چهره‌های مهم شعر زنان، شعر سیاه‌پوستان و ادبیات لزبین در آمریکا به شمار می‌رود. شعرهای پارکر اغلب تجربه‌های شخصی او را با موضوعاتی چون نژادپرستی، تبعیض جنسیتی، همجنس‌گرایی، خشونت و هویت درهم می‌آمیزند. زبان شعر او صریح و بی‌پرده است و از تجربه زیسته خود برای بیان تنش میان عشق و فشارهای اجتماعی استفاده می‌کند. پارکر در شعرهایش تلاش می‌کند صداهایی را بیان کند که اغلب در جامعه به حاشیه رانده یا خاموش شده‌اند.
 

شعر «یک زن عاشق من است» (My Lover Is a Woman) یکی از شعرهای شناخته‌شده پارکر است که در آن عشق میان دو زن در برابر زخم‌های نژادپرستی و همجنس‌گراهراسی قرار می‌گیرد. راوی در کنار معشوقش احساس آرامش، امنیت و لذت می‌کند، اما همین رابطه او را به یاد خشونت‌ها، تحقیرها و تعصب‌هایی می‌اندازد که در طول زندگی تجربه کرده است. شعر با تکرار عبارت « خدایا، این دیگر چه بچه‌ای است؟» به کشمکش میان عشق، هویت شخصی و ارزش‌هایی که از ساختار خانواده و جامعه به ارث رسیده‌اند، عمق بیشتری می‌دهد. شعری که در نهایت، گرفتن دست زنی را که عاشقش است برای امتداد مبارزه و مقاومت برمی‌گزیند.

بهانه ترجمه شعر پارکر و معرفی او به فارسی روز هشتم اکتبر به‌عنوان روز جهانی لزبین‌هاست؛ روزی برای دیده‌شدن و به‌رسمیت‌شناختن زندگی، تجربه‌ها، تاریخ و صدای زنان لزبین در سراسر جهان. این مناسبت فرصتی است برای توجه به تاریخ و مبارزات لزبین‌هایی که در بسیاری از جوامع با تبعیض، پنهان‌کاری و فشارهای اجتماعی روبه‌رو بوده‌اند، و همچنین برای پاسداشت عشق، هویت، همبستگی و مبارزات آنان.

***


یک زن عاشق من است
 

پت پارکر
 

یک
 

یک زن عاشق من است
و وقتی در آغوشش می‌گیرم
گرمای تنش را حس می‌کنم
حالم خوب می‌شود
احساس امنیت می‌کنم
 

بعد—دیگر به صداهای خانواده‌ام فکر نمی‌کنم
دیگر صدای خواهرانم را نمی‌شنوم که می‌گویند:
بول‌داگرها، کوییرها، عجیب‌وغریب‌ها
بیا به دیدار ما، اما
دوستانت را نیاور
از نظر ما اشکالی ندارد،
اما به مامان چیزی نگو
قلبش را می‌شکند
دیگر حس نمی‌کنم پدرم
در قبرش آرام و قرار ندارد
دیگر فریاد عاجزانه مادرم را نمی‌شنوم:
خدایا، این دیگر چه بچه‌ای است؟
 

دو

موهای عاشقم بلوند است
و وقتی روی صورتم می‌لغزد
نرم است
انگار هزار انگشت
پوست تنم را لمس می‌کنند و در آغوشم می‌گیرند
و حالم خوب می‌شود
 

آن وقت—دیگر هرگز به آن پسر کوچک فکر نمی‌کنم
که آب دهانش را به سویم انداخت و گفت «نیگر»
دیگر به پلیس‌هایی فکر نمی‌کنم
که به تنم لگد زدند و گفتند: سینه‌خیز برو
هرگز به بدن‌های سیاه فکر نمی‌کنم
که از درخت‌ها آویخته شده بودند
یا بدن‌هایی مملو از سوراخ‌های گلوله
دیگر صدای خواهرهایم را نمی‌شنوم که می‌گویند:
موی سفیدها بوی گند می‌دهد
به هیچ‌کدامشان اعتماد نکن
دیگر حس نمی‌کنم پدرم
در قبرش آرام و قرار ندارد
دیگر نمی‌شنوم مادرم
از سابیدن کف خانه‌ها بگوید
دیگر فریاد عاجزانه مادرم را نمی‌شنوم:
خدایا، این دیگر چه بچه‌ای است؟
 

سه

چشمان عاشق من آبی‌ست
و وقتی نگاهم می‌کند
در دریاچه‌ای گرم شناور می‌شوم
حس می‌کنم ماهیچه‌هایم از شدت خواستن سست می‌شوند
حالم خوب می‌شود
احساس امنیت می‌کنم
 

آن وقت—دیگر به آن چشمان آبی فکر نمی‌کنم
که با نفرت به من خیره شده‌اند
و در باری
سه صندلی از من فاصله گرفته‌اند
دیگر نمی‌شنوم خشم خواهرانم را
از اینکه چطور مردان سیاهی که سفلیس دارند
شده‌اند خوکچه‌های آزمایشگاهی
خشمشان را از کودکان عقیم‌شده
دیدنشان را که تنها میان یک تقاطع
می‌ایستادند تا پرزن سفید عوضی  را بترسانند
دیگر حس نمی‌کنم پدرم
در قبرش آرام و قرار ندارد
دیگر مادرم را به خاطر نمی‌آورم
که گفتن «چشم، قربان» و «بله، خانم» را به من می‌آموخت
تا زنده بمانم
دیگر فریاد عاجزانه مادرم را نمی‌شنوم:
خدایا، این دیگر چه بچه‌ای است؟


چهار

و وقتی به بار همجنس‌گرایان می‌رویم
و مردمم از من روی برمی‌گردانند
چون مرزی را رد کرده‌ام
و مردم او نگاه می‌کنند تا بفهمند
چه ایرادی در اوست
چه نقصی
که او را به سوی من کشانده
 

و وقتی در خیابان‌های
این شهر قدم می‌زنیم
فراموش می‌کنیم و همدیگر را لمس می‌کنیم
یا دست هم را می‌گیریم
و مردم
خیره می‌شوند، زل می‌زنند، اخم می‌کنند و متلک می‌اندازند
به آن کوییرهای عجیب و غریب
 

به یاد می‌آورم
هر کلمه‌ای را که به من آموختند
هر کلمه‌ای را که به من گفتند
هر کاری را که با من کردند
و بعد متنفر می‌شوم
به عاشقم نگاه می‌کنم
و برای یک لحظه
شک می‌کنم
 

بعد—دستش را محکم‌تر می‌فشارم
و صدای فریاد عاجزانه مادرم را می‌شنوم:
خدایا، این دیگر چه بچه‌ای است؟

 

 

مطالب مرتبط