دیدبان آزار

آیا زنان افغانستان در جایگاه «فرودست» سخن گفته می‌توانند؟

نویسنده: مرجان علیپور (فعال برابری جنسیتی اهل افغانستان)

در آستانه‌ پنجمین سالگرد سقوط دولت افغانستان و پس از گذشت بیش از هزار و هفتصد و هفتاد روز از ممنوعیت تحصیل زنان، این مقاله در تلاش است تا بخشی از پیامدهای این ممنوعیت بر زندگی زنان را مورد بررسی قرار دهد. برای درک بهتر وضعیت زنان افغانستان، ضروری است که عمیق‌تر به این مسئله بنگریم و ببینیم که نظام آپارتاید جنسیتی طالبان، درکنار بی‌عدالتی‌های اجتماعی، اقتصادی و سیاسی، چه «پیامدهای معرفتی» برای زنان به‌جا می‌گذارد. در این مقاله، با بهره‌گیری از نظریۀ «خشونت معرفتی»، به تحلیل وضعیت کنونی زنان افغانستان پرداخته‌ام. با بررسی ادبیات موجود در زمینۀ پیامدهای محرومیت از آموزش، بر این باورم که ممنوعیت تحصیل دختران و زنان در افغانستان، نمونه‌ای آشکار از خشونت معرفتی است. این نوع خشونت، در بلندمدت، شرایط اجتماعی و سیاسی‌ای را رقم خواهد زد که در آن، سخن‌گفتن برای زنان به چالشی جدی تبدیل شده و صدای آنان در خانه و جامعه شنیده نخواهد شد. قابل ذکر است که این مقاله با پرداختن به ممنوعیت تحصیل زنان قصد ندارد فاجعۀ کنونی افغانستان را در حد ممنوعیت تحصیل دختران و زنان تقلیل دهد، بلکه مقصد اصلی این مقاله به چالش کشیدن ایدیولوژی تمامیت‌خواه، دگم‌اندیش و زن‌ستیزِ طالبان و به تصویر کشیدن پیامدهای جبران‌ناپذیر آن در طولانی‌مدت برای زنان و در نهایت برای جامعه است. 

پس از سقوط دولت افغانستان، طالبان تاکنون بیش از صد فرمان و دستور محدودکننده علیه زنان صادر کرده‌اند که هدف اصلی آن‌ها سلب حقوق اساسی زنان و حذف تدریجی آنان از عرصه عمومی بوده است. در نتیجه، دختران و زنان از تحصیل در مکاتب و دانشگاه‌ها محروم شده‌اند، اشتغال برای آنان عملا به جرم تبدیل شده، حق سفر و رفت‌وآمد بدون «محرم» از ایشان سلب شده است و همچنین طالبان با صدور فرمانی، زنان را موظف کرده‌اند هنگام خروج از خانه تمام بدن خود را با برقع بپوشانند؛ به‌گونه‌ای که تنها از پشت روزنه‌های کوچک آن بتوانند جهان بیرون را ببینند. زنانی که از این دستور سرپیچی کنند، توسط مأموران امر به معروف طالبان بازداشت و زندانی می‌شوند. برای درک بهتر زندگی زنان تحت سلطه طالبان و پیامدهای اجرای این احکام زن‌ستیزانه، کافی است لحظه‌ای تصور کنید؛ همین اکنون که مشغول خواندن این مقاله هستید، میلیون‌ها زن در افغانستان، تک‌تک در سلول‌هایی به نام «خانه»، در حبس خانگی به سر می‌برند.

بدون شک، خاموش ساختن صدای زنان افغانستان از طریق ممنوعیت تحصیل، مصداقی آشکار از خشونت معرفتی است. این مفهوم نخستین‌بار توسط فیلسوف هندی‌تبار، گایاتری چاکراورتی اسپیواک، در اثر ماندگارش «آیا فرودست سخن گفته می‌تواند؟» مطرح شد. اسپیواک خشونت معرفتی را به‌عنوان نوعی خاموش‌سازی ساختاری تعریف می‌کند؛ وضعیتی که در آن گروهی از مردم از مشارکت در تولید، فراگیری و انتقال دانش محدود یا محروم می‌شوند(1). اسپیواک در چارچوب نظریه‌های پسااستعماری استدلال می‌کند که به حاشیه راندن یک گروه به‌طوری که نتوانند سخن بگویند یا صدای‌شان شنیده شود، خشونت معرفتی خوانده می‌شود. این نوع خشونت اغلب به‌صورت «آهسته و خزنده» رخ می‌دهد، اما تارهای آن لایه‌های مختلف زندگی گروه‌های تحت ستم را به‌تدریج در خود می‌پیچد. زمانی‌که یک گروه از مشارکت در فرآیند تولید دانش و مفهوم‌سازی تجارب‌شان محروم شود، عملاً توانایی بیان رنج‌ها، مطالبۀ حقوق و مقاومت در برابر سرکوب از آن‌ها سلب می‌شود. به بیانی دیگر، سیستم سرکوب با از کار انداختن قدرت شناختی و ذهنی یک گروه، ذهن آنان را به استعمار می‌کشد.

با توجه به این چارچوب نظری، ممنوعیت تحصیل دختران و زنان در افغانستان شکلی آشکار از خشونت معرفتی است. طالبان با محروم‌ ساختن زنان و دختران از حق تحصیل، عامدانه در پی خاموش‌کردن صدای آنان هستند. آن‌ها به‌خوبی می‌دانند که آموزش، نخستین گام زنان برای دستیابی به عاملیت و خودآگاهی است. زنانی که به عاملیت خود پی ببرند، بی‌تردید در برابر ایدئولوژی زن‌ستیز و تمامیت‌خواهی که در تلاش برای حذف‌شان از جامعه است، خواهند ایستاد. از همین‌رو، طالبان با ممنوعیت تحصیل، در واقع می‌کوشند تا از شکل‌گیری ظرفیت‌های مقاومت، صدا‌شدن و مبارزه در میان زنان جلوگیری کنند. میرندا فریکر در کتاب خود با عنوان «بی‌عدالتی معرفتی: قدرت و اخلاق دانستن»، دو نوع از بی‌عدالتی معرفتی را معرفی می‌کند: «بی‌عدالتی هرمنوتیکی» و «بی‌عدالتی گواهی». زنان افغانستان تحت سلطۀ طالبان با هر دو نوع این بی‌عدالتی‌ها مواجه‌اند. فریکر معتقد است که وقتی در یک جامعه کلیشه‌ها و تعصبات عمیقی علیه یک گروه (بر اساس جنسیت، نژاد، قومیت و غیره) وجود داشته باشد، آن جامعه به‌طور سیستماتیک به اعضای آن گروه اعتبار کمتری به‌عنوان «افراد آگاه» می‌بخشد(2). به عبارت دیگر، نظریات افراد متعلق به گروه‌های به‌ حاشیه‌ رانده‌شده، حتی بدون هیچ دلیل موجهی، از سوی شنوندگان نادیده گرفته یا رد می‌شود. این بی‌عدالتی می‌تواند آگاهانه یا ناخودآگاه رخ دهد و ریشه در سوگیری‌های فرهنگی و اجتماعی دارد.

برای مثال، اگر در جمعی با اکثریت مردان، زنی نظر تازه‌ای در مورد موضوع پیچیدۀ اقتصادی مطرح کند، ممکن است به‌دلیل کلیشه‌های رایج درباره توانایی‌های زنان، ایده‌اش جدی گرفته نشود. اما اگر همان ایده را مردی تحصیل‌کرده و دارای جایگاه اجتماعی بالاتر بیان کند، احتمال پذیرفته‌شدن آن بسیار بیشتر خواهد بود. در این سناریو، زن صرفاً به‌دلیل جنسیتش و نه به‌خاطر ضعف در دانش یا منطق، با بی‌عدالتی معرفتی مواجه شده است. در چنین فضایی، عدالت شرط اساسی برای تولید و توزیع معرفت است. اگر وضعیت کنونی زنان افغانستان را از منظر نظریۀ بی‌عدالتی بررسی کنیم، ممنوعیت تحصیل باعث ایجاد شرایطی می‌شود که در آن، زنان دیگر به‌عنوان انسان‌هایی «آگاه» در جامعه شناخته نمی‌شوند. زمانی‌ که زنان به‌طور قانونی از حقوق بدیهی مانند تحصیل، اشتغال، انتخاب پوشش، و آزادی رفت‌وآمد محروم شوند و نتوانند آزادانه در فضای عمومی حضور یابند، به‌تدریج در ذهنیت عمومی، جایگاه آن‌ها به «جنس دوم» تنزل می‌یابد. این نگاه از بالا به پایین نسبت به زنان، در بلندمدت به سوگیری‌ ساختاری تبدیل خواهد شد؛ سوگیری‌ای که در ارزیابی دانش و نظرات زنان تأثیر می‌گذارد و دید افراد را نسبت به ظرفیت فکری و شناختی زنان دچار کژبینی می‌کند.

 

 

در چنین شرایطی، حتی زمانی‌که زنان بخواهند دربارۀ مسائل مختلف اظهار نظر کنند، جامعه (به‌صورت آگاه یا ناآگاه) به گفته‌های آنان بی‌اعتنایی خواهد کرد. چرا که شنونده، تحت تأثیر محدودیت‌های تحمیل‌شده به زنان و کلیشه‌های ناشی از آن، به‌طور پیش‌فرض نظرات آن‌ها را کم‌اعتبار می‌داند. این دیدگاه عمومی، بستر نهادینه‌شدن یک بی‌عدالتی سیستماتیک و عمیق را فراهم می‌سازد. بنابراین، زنان تحت حاکمیت طالبان نه‌تنها از حق کسب معرفت محروم می‌شوند، بلکه از اعتبار اجتماعی برای مشارکت در تولید و انتقال آن نیز بی‌بهره می‌مانند. این محرومیت دو‌جانبه، شکل پیچیده‌ و پایداری از خشونت معرفتی است که هدف آن خاموش ساختن کامل صدای زنان است. علاوه بر آنچه گفته شد، ممنوعیت تحصیل سبب می‌شود که زنان افغانستان به دو شکل مختلف بی‌عدالتی هرمنوتیکی را تجربه کنند. میرندا فریکر، بی‌عدالتی هرمنوتیکی را چنین تعریف می‌کند:«بی‌عدالتی هرمنوتیکی زمانی رخ می‌دهد که به‌دلیل کمبود مفاهیم در منابع مفهومیِ جمعی[1]، فردی نتواند تجربۀ اجتماعی خود را به‌درستی درک کرده یا بیان کند و در نتیجه در موقعیت معرفتی نابرابر قرار گیرد.»

برای توضیح این نوع بی‌عدالتی، می‌توان به تجربۀ زنان از آزار و اذیت جنسی اشاره کرد؛ به زمانی پیش از آن‌که اصطلاح «آزار جنسی» وارد زبان و گفتمان عمومی شود. پیش‌تر، زنان هر یک تصور می‌کردند که آنچه بر سرشان آمده، یک تجربۀ شخصی، شرم‌آور یا نادر بوده است. اما وقتی گروهی از زنان در دانشگاه جرأت یافتند و تجربه‌های خود را با یکدیگر در میان گذاشتند، به‌تدریج دریافتند که این وقایع نه استثنا، بلکه بخشی از یک الگوی رایج و ساختاری است. این هم‌فهمی/درک جمعی منجر به شکل‌گیری مفهوم «آزار و اذیت جنسی» شد، مفهومی که از آن پس به زنان کمک کرد تا تجربه‌های خود را بهتر بفهمند، نام‌گذاری کنند و دربارۀ آن‌ها سخن بگویند. وجود این مفهوم، زنان را از انزوا خارج کرد و امکان گفتگو، اعتراض و مطالبه‌گری را برایشان فراهم ساخت.

بی‌عدالتی معرفتی هرمنوتیک برای زنان افغانستان، در مرحله اول، تحت شرایط حبس خانگی رخ می‌دهد. زمانی‌که زنان به‌طور کامل از حضور در فضای عمومی منع می‌شوند، عملاً از امکان ارتباط، گفتگو و تبادل تجربه با دیگر زنان محروم می‌گردند. این قطع ارتباط، مانع شکل‌گیری فهم و آگاهی جمعی نسبت به رنج‌ها و بی‌عدالتی‌هایی می‌شود که بر آن‌ها روا داشته می‌شود. در واقع، زمانی‌که زنان تجارب زیستۀ خود را در انزوا و بدون هم‌صحبتی با دیگران تجربه می‌کنند، احتمال دارد آن را یک مسئلۀ شخصی یا استثنایی تلقی کنند. اما زمانی‌که فرصت می‌یابند تجربه‌هایشان را با زنان دیگر در میان بگذارند، درمی‌یابند که آنچه تجربه کرده‌اند، مسئله‌ای فردی نیست، بلکه بخشی از ستم و نابرابری ساختاری است که ریشه در نظام مردسالار و دین‌گرای حاکم دارد. بنابراین، ممنوعیت تحصیل و حذف زنان از عرصه عمومی، نه‌تنها آنها را از آموزش رسمی محروم می‌سازد، بلکه امکان خلق مفاهیم جدید برای درک رنج‌های مشترک‌شان را نیز از بین می‌برد. این نوع محرومیت، یکی از عمیق‌ترین و پنهان‌ترین شکل‌های خشونت معرفتی است.

بدون تردید، قدرت اجتماعی بر چگونگی شکل­‌گیری فهم جمعی اثر دارد. گروه‌هایی که از قدرت و امتیازات اجتماعی بالایی برخوردار هستند فرصت آن را دارند که تجربۀ زیستۀ خود را فهمیده، نام‌گذاری و بیان کنند. در حالی که برای گروه‌های به حاشیه رانده شده که فرصتی برای سهم‌گیری در شکل‌­دهی منابع تفسیری جمعی ندارند، احتمال کمتری وجود دارد که درک درستی از تجارب‌شان داشته باشند. در شرایط افغانستان، شکل دیگری که زنان بی‌عدالتی معرفتی هرمنوتیک را تجربه می کنند در عرصۀ تولید دانش است. زمانی که زنان در افغانستان از دانشگاه‌ها و هر نوع محیط آکادمیک حذف می‌شوند، هم‌زمان صدا، دغدغه و تجربۀ زیسته‌شان از دانشِ خلق‌شده در دانشگاه نیز حذف می­‌گردد. دانش تولیدشده ماهیت مردانه‌ای خواهد داشت و دانش زیر نظر مردانی تولید می‌شود که در جایگاه قدرت قرار دارند، قدرتی که ریشه در  ساختارهای مردسالارانه و دینی دارد.

در نتیجه، زنان عملاً فرصت مشارکت در فرایند معنابخشی به مفاهیمی که هرروز با آن‌ها سروکار دارند را از دست می‌دهند. آن‌ها حتی در شکل‌دادن به زبانی که بتواند دردها، ستم‌ها و مقاومت‌هایشان را بازتاب دهد، سهمی نخواهند داشت. در چنین شرایطی، حذف زنان از عرصه‌های تحصیلی و علمی نه‌ فقط به معنای محرومیت آنان از آموزش، بلکه به معنای حذف آنان از حافظۀ معرفتی و فرهنگی جامعه است. این حذف، سرکوب سیستماتیکی است که زنان را نه‌تنها از میدان کنش، بلکه از عرصۀ تفکر و فهم نیز بیرون می‌راند. هرچند خشونت معرفتی برخلاف خشونت فیزیکی، با آسیب‌های جسمی همراه نیست، اما پیامدهای آن می‌تواند به همان اندازه ویرانگر باشد. طوریکه کریستی داتسون (۲۰۱۷) تأکید می‌کند: «خشونت معرفتی چیزی فراتر از یک بحث فلسفی‌ است؛ برای بسیاری از افراد، مسئله مرگ و زندگی است» (4).

تحلیل ممنوعیت تحصیل دختران و زنان افغانستان از زاویه دید فلسفه خشونت و بی‌عدالتی معرفتی به‌روشنی نشان می‌دهد که طالبان چگونه به‌صورت عامدانه، تلاش می‌کنند صدای زنان را خاموش سازند. آن‌ها در قالب یک نظام آپارتاید جنسیتی، مسیر دستیابی زنان به عاملیت را، که از راه تحصیل، اشتغال، استقلال اقتصادی، و مشارکت فعال در عرصه عمومی می‌گذرد، مسدود کرده‌اند تا مانع از ایستادگی و مقاومت زنان در برابر نظام سرکوبگر و تمامیت‌خواه خود شوند. بدون شک، پیامدهای این ستم سیستماتیک بر زندگی زنان جبران‌ناپذیر خواهد بود. بناء، بسیار مهم است که پیامدهای خشونت معرفتی عملا در زندگی روزمرۀ زنانِ افغانستان بررسی شود تا مشاهده گردد که تجربۀ خشونت معرفتی چه رابطۀ آشکار و پنهانی با  خشونت جنسیتی در سطوح مختلف، از خانه گرفته تا جامعه، برای زنانِ افغانستان به بار می‌آورد.

 

منابع:

  1. Spivak, G. C. (1998) Can the subaltern speak? In Marxism and the interpretation of culture, ed. Cary Nelson and Lawrence Grossberg. Urbana: University of Illinois Press.
  1. Fricker, M. (2007). Epistemic injustice: Power and the ethics of knowing. Oxford University Press.
  2. Dotson, K. (2017). Theorizing jane crow, theorizing unknowability. Social Epistemology, 31(5), 417–430. https://doi.org/10.1080/02691728.2017.1346721

 


[1] Collective Interpretive Resources

منبع تصویر: AP

مطالب مرتبط