نویسنده: کاف
این نوشته یا هرچه که میشود اسمش را گذاشت در آن واحد هم یک روایت است و هم یک بازاندیشی. پس به من حق بدهید که ندانم اسمش را چه بگذارم. شاید هم صرفاً یک بلندبلند فکرکردن است و بس. هرچه هست، دیگر نمیتوانم آن را در ذهنم نگه دارم. نیاز دارم که آن را بیان کنم، به هر شکلی که بشود. آنطور که به نظر میرسد، یک مرد هستم. هیچوقت نتوانستم با این ذات تحمیلی کنار بیایم ولی هیچگاه هم احساس نکردم که باید تغییرش بدهم. شاید هم تغییرش دادهام بیآنکه خود متوجه باشم. آخر مگر کدام «مرد» این نوشته را مینویسد/میخواند؟ به هر حال، کتمان نمیکنم که از امتیازات مردبودن بهره بردهام. امتیازاتی که خواهرم بهعنوان مثال آن را هیچوقت نداشت. اما خواهرم امتیازی داشت و دارد که من آن را ندارم. او دگرجنسگراست و من نیستم. اما مردبودن من تا حدودی توانسته به من اختیاراتی دهد که بتوانم راحتتر و بدون استیضاح و بازجوییِ مدامِ خانواده و جامعه، تجربههایی داشته باشم. هرچند که در این مسیر پرپیچوخم بسیار آسیب دیدم. بیایید سراغ بخش روایت-بازاندیشی برویم.
روایت-بازاندیشی
انگار همین دیروز بود. 19 ساله بودم و ترسان و لرزان به دنبال کسی برای لمسکردن. چند سالی بود که با هزار کلافگی و سرگشتگی به خود قبولانده بودم که خواهان برقراری ارتباط با همجنس خود هستم. اسمش را گذاشتهاند سپریشدنِ دورۀ انکار. دیگر انکار نمیکردم چه میخواهم یا به عبارتی بهتر، بدنم چه میخواهد اما اینبار جامعه بود که من را انکار میکرد. همچنان میکند. جامعهای که مدعی آن است ویژگیِ فمینیستیبودن را میتواند یدک بکشد یا بهتر بگویم دیگران این ویژگی را به آن نسبت میدهند شاید چون صدای «ژن، ژیان، ئازادی» ابتدا در آنجا بلند شد و پیشینۀ مبارزاتی طولانیتری یا به تعبیر دیگران «بهتر»، نسبت به دیگر جاهای این سرزمین دارد. این فکتها را کتمان نمیکنم اما شوربختانه تنها فمینیسمی که در این جامعه مورد قبول است، آن است که در خدمت ایدۀ آن دولت بزرگ باشد. اگر در آن دولت هم شاهد این قسم آزارها، اذیتها، ستمها و ... باشیم چه؟ احتمالاً نباید صدایش را درآورد. بهعنوان یک مرد کوئیر، جایی در فمینیسمِ موجود در این سرزمین ندارم؛ البته هنوز.
تصادفاً به یک نفر در شبکهای اجتماعی برخوردم. قرار بر این شد که همدیگر را در خیابانی ملاقات کنیم. میترسیدم اما هیجان و شور بر ترسم چیره شد. همدیگر را دیدیم. به برقراری رابطۀ جنسی فوری و بدون معطلی اصرار کرد. سنش دو برابر سن من بود. کتمان نمیکنم که جذب شده بودم. بسیار زیاد هم جذبش شده بودم اما چیزی ته ته دلم میگفت هنوز زود است. اما مگر کسی میتواند جوان 19 ساله را قانع کند که نزدیکشدن به یک مرد در این جامعه و در این زمانه ریسک دارد؟ فکر میکردم که سکس آن چیز لذتبخش و دلانگیزی است که باید حتماً آن را تجربه کنم. نمیدانستم که سکس هم میتواند مملو از احساسات بد و آسیبزا باشد. او را دیدم. زیاد حرف نمیزد. چند قدمی راه رفتیم. راهرفتن که چه عرض کنم، من به دنبال او پاهایم را تکان میدادم. کاش یکجا مینشستیم.
آدم در حال نشستن فرصت برانداز کردن دارد؛ فرصت کمی تأمل دربارۀ وضعیتی که در آن قرار دارد. اما او عجله داشت. رفتیم یک جای خلوت. از من پرسید که کدام هستم. نامش را «پوزیشن» گذاشتهاند. چقدر این مفهوم محدودکننده است. چرا باید کسی موقعیت ثابتی در سکس داشته باشد؟ چرا نباید دربارۀ علایق و تمایلاتمان در سکس حرف بزنیم؟ چرا نباید بپرسیم آیا فلان کار را دوست داری انجام بدهیم؟ همیشه ساختار جملهها اینگونه است: چه کاری برایم انجام میدهی؟ چرا نباید موقعیت غیرثابت داشت؟ چرا حتی در اینجا هم «هویت» دستش را از گلویم برنمیدارد؟ قرار اول با این حرفها گذشت.
او شفاف نبود. من نیز طلب شفافیت نکردم. معلوم است که در تجربۀ اول شفافبودن آنچنان برایم موضوعیت ندارد. من چه میدانستم که ریسکی هست یا نیست، یا شاید باید میدانستم. این اولین علامت سؤال این متن است. آیا باید میدانستم که چه در انتظارم هست و در نتیجه نباید حتی یک قدم به جلو برمیداشتیم؟ آیا بار «دانستن» بر دوش من بود یا او؟ آیا نباید او ملاحظۀ بیشتری میداشت چون سنش بیشتر بود؟ یا نباید بیشتر میپرسید؟ آیا همقدم شدن با او به معنای «رضایت» بود؟ رضایت را چگونه میتوان تعریف کرد؟ یا که مشکل از این بود که من نتوانستم موقعیتی را که در آن هستم را به درستی بسنجم و در نتیجه با خواندن نشانهها با پای خود به درون چاه نروم؟ اکنون بهتر میتوانم نشانهها را بخوانم. حداقل خودم اینطور فکر میکنم.
شب اول که گذشت احساس کردم که او را واقعاً میخواهم و واقعاً هم اینطور بود. او را با تمام وجود خواستم. اما چیزی میلنگید. چیزی سر جایش نبود. اما من پر بودم از هیجان؛ همچون جهندهای افسارگسیخته و رامنشدنی. سریعاً قرار دوم را گذاشتیم. اینبار در خانۀ او. کاش نمیرفتم. اما رفتم. خودم با پای خودم رفتم. آیا این به معنای رضایت است؟ رفتن به مکانی که میدانی که قرار است در آنجا سکسی اتفاق بیافتد، دال بر رضایت است؟ رضایت به چه چیزی؟ آیا رضایت به معنای رضایت به همه و مطلقاً همهچیز و همهکار است؟ معلوم است که نه. بسیار پیچیدهتر از این حرفهاست. همیشه پیچیده است حتی اگر نتوانیم پیچیدگیها را بهوضوح ببینیم.
پیش از رفتن، همهکار کردم. خودم را به بهترین نحو برای نزدیکشدن به یک فرد دیگر، یک «مرد»، آماده کردم. رفتیم و اتفاق افتاد. آنچه این نوشته حول آن میچرخد، حادث شد. با کمال میل و نهایت امید به او نزدیک میشدم که از او چیزی مشابه را دریافت کنم. نشد. عجله میکرد. فوراً به سمت «اصل مطلب» رفت. همان چیزی که میگویند اگر نباشد، سکس دیگر معنایی ندارد. حتی در گفتمانی، «سکس» مساوی است با همان واردشدن چیزی در چیزی دیگر. انجامش داد. بدون آنکه از من دربارۀ هیچ چیزی بپرسد. این دومین علامت سؤال است. آیا باید میپرسید؟ آیا باید از چندوچون انجام کار پیش از انجام کار، سؤالی میکرد؟ مگر افراد دیگر این کار را میکنند؟ آیا باید در اینباره دوباره بیاندیشیم؟ اینکه بار اولم بود، توفیری میکند؟ آیا با دانستن اینکه بار اول است که همچین چیزی را تجربه میکنم، نباید بیشتر مراقب میبود؟ آیا او صرفاً حواسپرت بود یا که میتوان بیاهمیتی او را در چارچوب فرهنگ تجاوز بازخوانی کرد؟ چگونه باید حدود و ثغور تجاوز را تعیین کرد؟ چقدر بار کلمۀ تجاوز سنگین است.
پیش از رفتن، همهکار کردم. خودم را به بهترین نحو برای نزدیکشدن به یک فرد دیگر، یک «مرد»، آماده کردم. رفتیم و اتفاق افتاد. آنچه این نوشته حول آن میچرخد، حادث شد. با کمال میل و نهایت امید به او نزدیک میشدم که از او چیزی مشابه را دریافت کنم. نشد. عجله میکرد. فوراً به سمت «اصل مطلب» رفت. همان چیزی که میگویند اگر نباشد، سکس دیگر معنایی ندارد. حتی در گفتمانی، «سکس» مساوی است با همان واردشدن چیزی در چیزی دیگر. انجامش داد. بدون آنکه از من دربارۀ چیزی بپرسد. این دومین علامت سؤال است. آیا باید میپرسید؟ آیا باید از چندوچون انجام کار پیش از انجام کار، سؤالی میکرد؟ مگر افراد دیگر این کار را میکنند؟ آیا باید در اینباره دوباره بیاندیشیم؟ اینکه بار اولم بود، توفیری میکند؟ آیا با دانستن اینکه بار اول است که همچین چیزی را تجربه میکنم، نباید بیشتر مراقب میبود؟ آیا او صرفاً حواس پرت بود یا که میتوان بیاهمیتی او را در چارچوب فرهنگ تجاوز بازخوانی کرد؟ چگونه باید حدود و ثغور تجاوز را تعیین کرد؟ چقدر بار کلمۀ تجاوز سنگین است. از بهکار بردنش هراس دارم. اما چرا من باید هراس داشته باشم؟
وقتی که سر اصل مطلب بود، من عذاب کشیدم. تمام مدت عذاب بود و درد. دردی غیرقابلتحمل. داد میزدم. اما او بیاعتنا بود. در تمام مدت، کار خودش را میکرد. بدون وقفه. بدون هیچ حرف و ارتباط کلامی. او احساس نکرد چیزی غیرطبیعی است. دردکشیدن و فریادزدنهای من معنایی برایش نداشت. بله، من هیچگاه کلمۀ «نه» را به زبان نیاوردم. او را پس نزدم. او را نزدم. من تمام مدت درد کشیدم. آیا آن لحظه باید چیزی میگفتم؟ باید خودم تمامش میکردم؟ آیا خود مسئول درد خود بودم؟ آیا آن موقع من از مهارت ارتباطی پایینی برخودار بودم که نتوانستم او را پس بزنم و محل را ترک کنم؟ آیا فریادزدنم دال بر راضینبودن بدنم نبود؟ آیا من مایل بودم که آن عذاب را متحمل شوم؟ آیا اینپه با پای خود به آن محل رفته بودم، به معنای رضایت بر قبول تحمل آن درد بود؟
کلام آخر
سؤالات بسیاری میتوان پرسید. همچنان میپرسم. حتی بعد از گذشت سالها. اما تلخترین جوابی که میتوانم به سؤالات خودم بدهم این است که من در تمام آن برهه و بعد از آن احساس میگردم که سزاوار آن درد هستم چون این سرنوشت کسی مثل من است. کسی که به همجنس خود میل دارد، محکوم است چنین تجربههای بدی را هم داشته باشد. این اتفاق بار دیگری به شکل دیگری، پیچیدهتر و در قالب فریب و حیلهگری، تکرار شد. دوباره این سؤالات را از خود پرسیدم. آیا من فقط سکس بد را تجربه کرده بودم، یا که میتوان به آن نامی و نه صرفاً یک صفت اطلاق کرد. آیا من مورد تجاوز قرار گرفته بود؟ یا شاید بهتر است بگویم آزار. نمیدانم. هنوز هم نمیدانم. میدانم روایتی که من بهدست میدهم، ممکن است دچار اغراق، کمگویی و حتی دروغ باشد. دروغی که خودم به خودم میگویم تا بتوانم گذر کنم. شاید بسیار برایم سخت باشد که قبول کنم من که با پای خود به آن جاها رفتهام سزاوار دردهاییام که هیچگاه طلب نکرده بودم. هرچه بود و نبود، من سزاوار مرهم هستم حتی اگر این خود بودم که آن بلا را بر سر خود آوردم.

