نویسنده: پریسا سردشتی
در این متن کوتاه تلاش دارم نشان دهم چگونه متنی (حق دفاع در عصر می تو ( تاملی فمنیستی، رادیکال و پسااستعماری درباره عدالت، روایت و مسئولیت) که خود را رادیکال و پسااستعماری میخواند در حقیقت یک نسخه لیبرال از میتو است که دقیقا همان ساختارهایی را بازتولید میکند که جنبش میتو علیه آنها ایجاد شده است. اینکه چگونه این متن، با وجود نیت ظاهراً انتقادی خود، از خلال سه حرکت اصلی -لیبرالیزه کردن مسئله قدرت، سوءبرداشت از اسپیواک، و تقلیل نظریه باتلر- به بازتولید همان منطقهایی میانجامد که فمینیسم انتقادی در پی نقد آنها بوده است.
لیبرالیزه کردن مسئله قدرت
متنی که در دفاع از «تعادل میان حق روایت و حق پاسخ» نوشته شده، در نگاه اول میکوشد موضعی سنجیده و میانه اتخاذ کند: از یکسو بر اهمیت شنیدهشدن تجربه زنان تأکید میکند و از سوی دیگر، بر ضرورت پاسخگویی و امکان دفاع. با این حال، این صورتبندی ظاهراً متعادل، بر مجموعهای از پیشفرضهای مسئلهدار استوار است که هم در سطح سیاسی و هم در سطح نظری قابل نقدند. متن مدعی است که «پاسخگویی بدون امکان دفاع معنایی ندارد» و از این نتیجه میگیرد که فرد متهم باید بتواند روایت خود را ارائه دهد، اسناد بیاورد و در معرض ارزیابی عمومی قرار گیرد. این گزاره در سطحی بسیار کلی بدیهی به نظر میرسد، اما مشکل از جایی شروع میشود که متن این اصل را در خلأ قدرت صورتبندی میکند.
متن بر «توازن» میان دو حق تأکید میکند: حق روایت برای زنان، حق دفاع برای متهمان. اما این صورتبندی یک تقارن کاذب میسازد. در حقیقت یکسو تاریخی از بیاعتبارسازی، سکوت اجباری و حذف قرار دارد و سوی دیگر معمولاً از سرمایه اجتماعی، حقوقی و نمادین برخوردار است در چنین شرایطی، صحبت از «توازن» بدون تحلیل نابرابری، به معنای طبیعیسازی همان ساختار قدرت است. در واقع، متن به شکلی ضمنی فرض میگیرد که میدان گفتار، یک فضای برابر است که در آن «روایتها» با هم رقابت میکنند. اما یکی از بنیادیترین دستاوردهای فمینیسم -بهویژه در موجهای متأخر- این بوده که نشان دهد چنین فضایی اساساً وجود ندارد. روابط قدرت، پیشاپیش تعیین میکنند که کدام صدا شنیده میشود، کدام روایت معتبر تلقی میشود، و چه کسی اصلاً امکان سخنگفتن دارد.
برای مثال، در یک موقعیت دانشگاهی که دانشجویی استاد خود را به آزار جنسی متهم میکند، رابطه قدرت بهوضوح نامتقارن است. استاد از سرمایه نمادین، شبکههای حرفهای و اعتبار نهادی برخوردار است، در حالی که دانشجو در موقعیتی آسیبپذیر قرار دارد. در چنین شرایطی، تأکید صرف بر «حق پاسخگویی» بدون تحلیل این نابرابری، عملاً به نفع طرف قدرتمند عمل میکند. چرا که اوست که ابزارهای مؤثرتر برای روایتسازی، دفاع و حتی حمله به اعتبار طرف مقابل را در اختیار دارد. بنابراین، مشکل متن در این است که پاسخگویی را از بستر مادی و نهادی آن جدا کرده و به یک اصل اخلاقی انتزاعی فروکاسته است. این امر منجر به شکلگیری نوعی «تقارن کاذب» میان طرفین میشود، تقارنی که در واقعیت وجود ندارد.
جنبش MeToo اساساً مداخلهای در سطح قدرت اجتماعی و تاریخی است: افشای سازوکارهای قدرتی است که سکوت را بر زنان تحمیل کردهاند، اما متن، این مداخله را به مسئلهای درباره «حقیقت»، «روایت» و «پاسخگویی» تقلیل میدهد. در نتیجه، پرسش اصلی از اینکه «چه کسی امکان سخن گفتن دارد؟» تبدیل میشود به ساخت سازوکارهایی که میخواهد در آن این پرسش را مطرح کند : «چگونه میتوان به حقیقت رسید؟» این جابهجایی، مسئله قدرت را به مسئله روش تبدیل میکند. تو گویی سازوکارهایی وجود دارد که با عمل به آنها میتوان به حقیقت دست یافت و تو گویی حقیقت نه مسئله قدرت شنیدهشدن، که امری اخلاقی است که میتوان به آن دست یافت.
اعوجاج در نظریه اسپیواک؛ از نابرابری رادیکال به گفتوگوی برابر
ارجاع متن به اسپیواک، یکی از نقاط کلیدی لغزش نظری آن است. پرسش گایاتری چاکراورتی اسپیواک مبنی بر اینکه «آیا فرودستان میتوانند سخن بگویند؟» نه صرفاً درباره امکان بیان، بلکه درباره شرایطی است که در آن یک صدا اصلاً بهعنوان «سخن» قابل شنیدن و به رسمیت شناختهشدن میشود. مسئله این نیست که چه کسی اجازه پاسخ دارد، بلکه این است که چه ساختارهایی تعیین میکنند کدام روایتها از ابتدا معتبر، عقلانی و قابل اعتنا تلقی شوند و کدامها پیشاپیش بیاعتبار یا نامفهوم فرض شوند. در این چارچوب، تأکید بر «پاسخگویی متقابل» بدون توجه به نابرابری ساختاری در امکان شنیدهشدن، میتواند خود به بازتولید همان شرایطی منجر شود که صدای فرودست را به حاشیه میراند. زیرا در بسیاری موارد، آنچه بهعنوان «پاسخ» یا «دفاع» مطرح میشود، از پیش درون گفتمانهایی صورتبندی شده است که به برخی سوژهها اعتبار و به برخی دیگر بیاعتباری اعطا میکنند.
بنابراین، مسئله نه برقراری توازن انتزاعی میان «حق روایت» و «حق پاسخ»، بلکه نقد شرایطی است که در آن برخی اصلاً بهعنوان گوینده معتبر ظاهر نمیشوند. در این معنا، شنیدن روایتهای به حاشیه راندهشده مستلزم تعلیق موقت برخی سازوکارهای تثبیتشده داوری است، نه بازگشت فوری به الگوی گفتوگوی برابر که خود محصول همان ساختارهای نابرابر است. در اندیشه اسپیواک، مسئله این نیست که آیا همه طرفها فرصت برابر برای گفتوگو دارند؟ بلکه این است که چه کسانی اصلاً بهعنوان سوژههای قابل شنیدن ظاهر میشوند؟ اسپیواک نشان میدهد که «فرودست» حتی وقتی سخن میگوید، شنیده نمیشود، زیرا ساختارهای گفتمانی از پیش تعیین میکنند چه چیزی معنادار و چه چیزی بیاعتبار است.
با این حال، متن این نقد رادیکال را به یک توصیه اخلاقی فرو میکاهد که باید امکان پاسخگویی متقابل وجود داشته باشد. این تبدیل، پروژه اسپیواک را از نقد قدرت به دفاع از گفتوگوی لیبرال تقلیل میدهد. در ادامه، متن بهکلی از مسئله «بازنمایی» (representation) که در مرکز اندیشه اسپیواک است، عبور میکند در حالی که صداها همواره از خلال ساختارهای قدرت بازنمایی میشوند و «شنیدهشدن» خود فرآیندی سیاسی است. متن، مسئله را به داشتن حق سخن و داشتن حق پاسخ، سادهسازی میکند و از این طریق، پیچیدگیهای قدرت در تولید معنا را حذف میکند.
سادهسازی اندیشه باتلر؛ از آسیبپذیری به پاسخگویی صوری
ارجاع متن به جودیت باتلر نیز با نوعی تقلیلگرایی همراه است. باتلر در آثار خود، بهویژه در «Giving an Account of Oneself»، پاسخگویی را نه بهعنوان یک فرآیند ساده دفاع از خود، بلکه بهعنوان یک وضعیت اخلاقی پیچیده تحلیل میکند. در نگاه باتلر، سوژه هرگز بهطور کامل بر خود شفاف نیست؛ روایت از خود همواره ناقص، مشروط و در رابطه با دیگری شکل میگیرد. پاسخگویی در این معنا، فرآیندی است که در آن فرد در برابر دیگری قرار میگیرد و در عین حال، با محدودیتهای شناختی و زبانی خود مواجه میشود. مهمتر از همه، این فرآیند در چارچوب روابط قدرت صورت میگیرد. اما متن مورد نقد، پاسخگویی را به یک وظیفه شفاف و تقریباً حقوقی تقلیل میدهد: اگر فردی متهم شد، باید روایت خود را ارائه دهد، اسناد بیاورد و در معرض قضاوت عمومی قرار گیرد.
این نگاه، چندین جنبه کلیدی از نظریه باتلر را نادیده میگیرد. نخست، فرض شفافیت حقیقت؛ متن گویی بر این باور است که حقیقت از طریق ارائه اسناد و روایتها قابل کشف است. در حالی که باتلر دقیقاً بر شکنندگی و ناپایداری این فرآیند تأکید دارد. دوم، نادیدهگرفتن آسیبپذیری نامتقارن؛ هرچند باتلر از «آسیبپذیری مشترک» سخن میگوید، اما این بهمعنای برابری در موقعیت نیست. در موارد خشونت جنسی، فرد شاکی معمولاً در موقعیتی بهمراتب آسیبپذیرتر قرار دارد. مطالبه پاسخگویی از متهم، در چنین شرایطی، میتواند به بازتولید همان نابرابری منجر شود. سوم، خطر تبدیل پاسخگویی به ابزار قدرت؛ در عمل، دفاع متهم اغلب با زیر سؤال بردن اعتبار شاکی، افشای اطلاعات شخصی یا اعمال فشار اجتماعی همراه است. در این موارد، آنچه بهعنوان «پاسخگویی» مطرح میشود، میتواند به شکلی از خشونت ثانویه بدل شود.
ارجاع به جودیت باتلر دچار سادهسازی مشابهی است. در حالی که باتلر بر آسیبپذیری سوژهها و نابرابری در به رسمیت شناختهشدن تأکید میکند، متن نتیجه میگیرد که فرد متهم باید پاسخ دهد و در معرض ارزیابی قرار گیرد. این خوانش، سطح تحلیل باتلر را به یک اخلاق صوریِ پاسخگویی تقلیل میدهد، بدون توجه به اینکه چه کسی اصلاً بهعنوان «سوژه معتبر» شناخته میشود.
بازگشت پنهان به ایده «حقیقت بیطرف»
در نهایت، متن بر این ایده تکیه دارد که حقیقت در مواجهه روایتها و گفتوگوی متقابل آشکار میشود. اما این تصور از حقیقت، خود یک پیشفرض لیبرال است که شرایط برابر برای مشارکت را مفروض میگیرد و نقش قدرت را در شکلدهی به حقیقت نادیده میگیرد. در حالی که یکی از دستاوردهای مهم فمینیسم، دقیقاً نقد همین بیطرفی ظاهری بوده است. مسئله اصلی این متن نه در دفاع از «حق پاسخ»، بلکه در چارچوبی است که این دفاع در آن صورتبندی میشود. این چارچوب یک جنبش سیاسی را به مسئلهای معرفتشناختی فرو میکاهد. نابرابری ساختاری را به تقارن انتزاعی تبدیل میکند و نظریههای انتقادی مانند اسپیواک و باتلر را به ابزارهایی برای تثبیت یک اخلاق لیبرالِ گفتوگو بدل میسازد. در نتیجه، آنچه بهعنوان موضعی متعادل ارائه میشود، در عمل به بازتولید همان شرایطی نزدیک میشود که این جنبشها در پی نقد آنها بودهاند و این دقیقاً همان چیزی است که بسیاری از نقدهای فمینیستی به سیستمهای قضایی سنتی نشان دادهاند.
متن تأکید میکند که «روایت نقطه آغاز حقیقت است، نه خود حقیقت.» این گزاره در سطح معرفتشناختی قابل دفاع است، اما در بافت این متن، به نوعی نسبیگرایی لغزش پیدا میکند. چرا که با تأکید بیش از حد بر چندصدایی و تکثر روایتها، این خطر ایجاد میشود که همه روایتها بهعنوان گزینههایی برابر در نظر گرفته شوند. در حالی که یکی از دستاوردهای مهم جنبشهایی مانند MeToo این بوده است که نشان دهند برخی روایتها بهطور سیستماتیک سرکوب شدهاند و نه صرفاً یکی از روایتهای ممکن هستند. تأکید صرف بر تکثر روایتها، بدون توجه به این تاریخ سرکوب، میتواند به تضعیف همین دستاورد منجر شود. و عملا امکانی است برای سرکوب صداهای به حاشیه راندهشده. اگر قرار باشد رویکردی واقعاً فمینیستی و انتقادی اتخاذ شود، باید از نقطهای متفاوت آغاز کرد؛ نه از برابری انتزاعی صداها، بلکه از نابرابری واقعی آنها؛ نه از امکان سخنگفتن، بلکه از شرایط شنیدهشدن؛ و نه از تقارن اخلاقی، بلکه از تحلیل دقیق روابط قدرتی که این تقارن را ناممکن میسازند.

