نویسنده: پیام حسنزاده
پیش از آنکه جایگاهی، رسانهای، دادگاهی، یا تقویمِ توسعهیافتگیِ تمدنی، خود را بیطرف یا سزاوارِ اعتماد بنمایاند، چیزی باید از میدانِ دید کنار رفته باشد. و آنچه کنار میرود هرگز صرفاً یک واقعه نیست: تنی است که هنوز خودتابی نیافته[1]، یعنی هنوز به زبانِ رفلکتیو (reflectivity؛ بازتابندگیِ خودبنیاد)ی مشروع بازتابیده نشده و از همینرو در تنپذیریِ خامِ خویش (affectability)، شایستگیِ ایستادن در آن جایگاه را ندارد. همان منطق که اثباتِ یک تعرض را به تکرارِ چهار بارِ اقرار یا شهادتِ چند تنِ دیگر مشروط میکند، و همان منطق که سرزمینها و مردمانی را که هرگز اجازه نیافتند افقِ ادراکیِ خویش را در تقویمِ حقیقتِ تاریخ ثبت کنند، در جایگاهِ ابدیِ منتظرِ نجات مینشاند، از یک ریشۀ واحد تغذیه میکنند: تنپذیری، تا وقتی به خودتابی ترجمه نشود، هرگز بهخودیِخود گواهی نمیشود؛ باید نخست از میدانِ دیدِ جایگاه کنار برود تا جایگاه بتواند خود را از شرطِ امکانِ پیدایشِ خویش —یعنی از همین کنار رفتنِ تن— تهی، و بنابراین بیطرف بنمایاند. دنیس فریرا دا سیلوا این کنار رفتن را با دقتی بیرحمانه نامگذاری کرده است: سوژۀ مدرن، آنچه را «شفافیت» مینامد، دقیقاً از رهگذرِ همین کنار گذاشتنِ تن به دست میآورد، گویی میتواند از هر تعلقِ نژادی، جنسیتی و تاریخیاش عبور کند تا صرفاً عقلی خودآیین و بیمکان باقی بماند. شفافیت، از این منظر، فضیلت نیست؛ فراموشیِ سازمانیافتهای است که تنِ کناررفته را به نامرئیترین جزءِ خودِ همان شفافیت بدل میکند.
اما این کنار رفتن هرگز یکبار برای همیشه به انجام نمیرسد. باید هربار که تن دوباره در میدانِ دید پدیدار میشود در جملهای، در تصویری، در سندی از نو تکرار شود؛ نه بهعنوانِ رخدادی که یکبار رخ داده و بسته شده، بلکه بهعنوانِ کاری که جایگاه را تنها تا لحظۀ بعدیِ حضورِ همان تن معتبر نگه میدارد. از همینروست که جایگاه هرگز آرام نمیگیرد: باید پیوسته، در هر لحظه، همان کنار زدن را تکرار کند، تکراری که هرگز به پایان نمیرسد، چون پایان یافتنش دقیقاً به معنایِ آن است که تن، دستکم برای یک لحظه، اجازه یافته در میدانِ دید بماند. آنچه این ترجمه را از وظیفهای صرفاً معرفتی به تکنولوژیای زمانی بدل میکند، تعویق است: نه مکثی خنثی پیش از صدورِ حکم، بلکه فاصلهای که در آن از تنپذیری خواسته میشود پیشاپیش گواهیِ خودتابیِ خویش را بیاورد. چهار بار اقرار، یا شهادتِ چند تنِ دیگر، یا تأییدیهای که رنج را از زبانِ خودِ رنجدیده به زبانِ رسمیِ حقیقت ترجمه کند. در همین فاصله، جایگاه از نو ساخته میشود؛ نه چون حکمی صادر نشده، بلکه چون شرطِ صدورِ حکم، اثباتِ صلاحیتِ گفتار پیش از خودِ گفتار است. و از همینرو تعویق هرگز بیطرف نیست: همان مدتی که صرفِ ترجمه شدن میشود، مدتی است که در آن جایگاه، بیآنکه حتی یک سندِ تازه بیاورد در سکوتِ همان انتظار، خود را بازتولید میکند.
اما بازتولید همیشه به شکلِ سکوت نیست؛ گاه دقیقاً از طریقِ سخن گفتن رخ میدهد. کلمهای که بر جایگاه مینشیند؛ لقبی، عنوانی، صفتی که سالها پیش از هر اتهام به آن چسبیده میتواند همان کارِ تعویق را در زبان انجام دهد که تأییدیه در زمان انجام میداد. «ملیپوشِ سابق»، «هنرمندِ مشهور»، «روشنفکرِ نامی»، هر کدام سرمایهای متفاوت را حمل میکنند؛ ورزشی، هنری، معرفتی، اما در جملهای که آنها را میسازد یک کار را انجام میدهند: نه انکارِ رخداد، بلکه نشاندنِ خود در جایگاهِ فاعلیِ جمله، جایی که اتهام دیگر نمیتواند فاعل باشد فقط بندی فرعی است که به عنوان میچسبد. «آن هنرمند» یا «آن روشنفکر»؛ ساختارِ نحوی پیش از هر بحثی حکم داده: عنوان فاعل است، اتهام مضافالیه. و همین جابهجایی، در هر حیطهای که رخ دهد، یک منطقِ واحد را تکرار میکند؛ هرچه انباشتِ سرمایه در آن حیطۀ مشخص سنگینتر باشد، وزنِ نحویِ عنوان بیشتر و امکانِ فاعل بودنِ اتهام کمتر میشود؛ نه چون کسی سکوت را خواسته، بلکه چون زبان در همان لحظهای که جمله ساخته میشود، جایی برای فاعل بودنِ آنکه اتهام را روایت کرده نگذاشته بود. و این وزنِ نحوی خود محصولِ عنوان نیست، محصولِ تکرار است. نخستینباری که لقب پیش از اتهام نشست، شاید تصادفی مینمود؛ ترتیبی که خبری بیآنکه بیندیشد برگزیده بود. اما از دلِ همان تصادف الگویی زاده شد که هربارِ بعد بیآنکه دیگر کسی تصمیمی تازه بگیرد، همان ترتیب را بازتولید کرد؛ و آنچه یکبار عادتِ نحو بود، اکنون به قانونِ خودِ نحو میماند. تکرار، اینجا، هیچ تفاوتی نمیآفریند که بتوان دید؛ فقط همان جابهجایی را هر بار با قطعیتی بیشتر از بارِ پیش مینویسد تا آنجا که دیگر کسی نمیپرسد چرا لقب همیشه اول میآید چون همیشه بودنش خود به دلیل بدل شده است.
و همین جابهجایی در جهتِ معکوس، بر کسانی که اتهام را روایت میکنند نیز اعمال میشود؛ اما نه بهصورتِ حذفِ یک فاعل از جمله، بهصورتِ ادغامِ فاعلهای متعدد در یک محمولِ واحد. شهادتهای جداگانه هرکدام از تنی متفاوت، از لحظهای متمایز از رخداد، در جملهای که آنها را بازمیگوید، غالباً زیرِ یک محمولِ مشترک جمع میشوند؛ طمع، فرصتطلبی، همدستی. جملهای که میگوید «آنها که ادعا کردند»، کثرتِ فاعلان را به تودهای همگن بدل میکند که دیگر هیچ کدام صاحبِ روایتِ منحصربهفردِ خود نیستند. این ادغام، خود نمونهای کوچک از نسبتی بزرگتر است: همان نحو که کثرتِ فاعلان را زیرِ یک محمول یکدست میکند، در مقیاسی دیگر، کثرتِ زبانها، آیینها و تاریخهای جوامعِ آفریقایی را زیرِ محمولِ واحدِ «عقبماندگی» مینشاند، عقبماندگیای که نه با سنجهای مستقل، بلکه از رهگذرِ همان تمدنی تعریف میشود که با چپاولِ این جوامع، شرطِ امکانِ متمدن بودنِ خویش را فراهم کرده بود؛ تمدنی که با همین نسبتِ فاعل/محمول، خود را در کرسیِ نحویِ «سوژۀ تاریخ» مینشاند و آن جوامع را در جایگاهِ محمولِ ابدیِ عقبماندگی نگه میدارد. این دو عملیات —بالا بردنِ یک فاعل به کرسیِ نحوی، و ادغامِ فاعلانِ متعدد در یک محمول— یک منطقِ واحدند در دو جهتِ متضاد: یکی تن را (در جایگاه لقب) به فاعلِ جمله بدل میکند تا از اتهام برهاندش، دیگری تنها را به محمولِ جمله بدل میکند تا از فاعل بودن محرومشان کند.
در برابرِ این منطق تنها یک واکنش ممکن است: امتناع از پذیرفتنِ آن نحو، امتناع از آنکه عنوان همچنان فاعلِ جمله بماند و اتهام مضافالیه. این امتناع در نامِ خود چیزی جز رفتن به سراغِ شرایطِ امکانِ همان جمله نیست: نه حذفِ فرد بلکه امتناع از تداومِ مناسباتی که او را بیآنکه لازم باشد حتی سخنی بگوید فاعل نگه میدارد. اما همین امتناع بهمحضِ آنکه نام میگیرد دوباره از تبارِ انضمامیِ خود جدا میشود: به «فرهنگِ کنسل» بدل میشود، عنوانی که آن را از امتناعِ ساختاری به حذفِ فردی فرو میکاهد و همان کسانی را که پیشتر عنوان را فاعلِ جمله کرده بودند اکنون در جایگاهِ قربانیانِ رفتاری «افراطی» مینشاند. کنسل کردنِ ساختار، خود، کنسل میشود، نه با انکار بلکه با تغییرِ نامی که آن را به مصداقی خرد و قابلِ سرزنش بدل میکند. این بازگشت در زبانِ رسانه صورتِ آشناتری هم دارد؛ گزارشی که مینویسد «فلان کس پس از انتشارِ اتهاماتی هدفِ کارزاری آنلاین قرار گرفت»، در همین یک جمله، اتهام از فاعلِ رخداد به صفتی برای رخدادِ دیگر فروکاسته شده: نه چیزی که واقع شده بلکه صرفاً زمینهای برای رخدادِ تازهای به نامِ «کارزار». فاعلِ این جمله دیگر نه متهم است نه شاکی، فاعل خودِ «کارزار» است؛ تودهای بیچهره که اکنون میتواند مقصر شناخته شود بیآنکه لازم باشد حتی یک بار دیگر به محتوای اتهامِ نخست بازگردد.
و این دوگانه —خودتابی در برابرِ تنپذیری— هرگز فقط بر یک محور نمینشیند. ماریا لوگونس نشان داد که آنچه امروز «جنسیت» مینامیم خود مقولهای است که استعمار آن را بر بدنهای استعمارشده حک کرد. پیش از آن، بسیاری از جوامعی که استعمار زیر پا گذاشت نظمی از این دست را نمیشناختند. کولونیالیتیِ جنسیت، به تعبیرِ او یعنی خودِ نظامی که در آن برخی بدنها بهطور بنیادین برای کار، اطاعت و سکوت ساخته شدند و نه نابرابریای درونِ نظمی ازپیشموجود، بلکه تولیدِ خودِ آن نظم. از این چشمانداز، همان مرزی که میانِ عقلانیتِ خودآیین و اثرپذیریِ تنانه کشیده میشود، همزمان مرزِ جنسیت است و مرزِ استعمار؛ زن و مستعمره، در این تقسیم از یک ریشه سیراب میشوند نه از دو منطقِ موازی. وقتی از زنی خواسته میشود پیش از آنکه شنیده شود خشمش را به زبانِ آرام و مستدل ترجمه کند. و وقتی از سرزمینی خواسته میشود پیش از آنکه صاحبِ تاریخ شناخته شود، عقلانیتِ خود را به شکلِ نهادهای شبیهِ نهادهای فاتح ثابت کند، یک تقاضای واحد در دو بدنه تکرار میشود: تنپذیری باید بمیرد تا خودتابی متولد شود، و تنها آنگاه که این مرگ رخ دهد ورودی به جایگاهِ فاعل صادر میشود؛ دری که بهمحضِ گشوده شدن، معلوم میشود همان چیزی را که قرار بود از پسِ آن حفظ شود، یعنی همان تنِ خشمگین یا همان تاریخِ زیسته، پشتِ در جا مانده است. زن برای شنیده شدن باید دیگر آن زنی نباشد که چیزی برایش رخ داده؛ سرزمین، برای شناخته شدن باید دیگر آن سرزمینی نباشد که چیزی از آن ربودهاند. ه چه بیشتر به این تقاضا تن دهند، کمتر همان کسی میمانند که ادعا داشت آسیب دیده و این نه بختِ بد بلکه دقیقاً کارکردِ تقاضا است.
این را میتوان در نصابِ شهادت نیز دید، بیآنکه لازم باشد از آن بهعنوانِ واقعیتی مسلم و ابدی سخن گفت: هرجا اثباتِ رنج به تکرارِ گواهیِ دیگران یا به تأییدیهای که زبانِ رنج را به زبانِ رسمی ترجمه کند مشروط میشود، همان تقسیمِ خودتابی/تنپذیری، اینبار در قالبِ حقوقی از نو نوشته میشود. این را نمیتوان با قطعیت به یک ریشۀ تاریخیِ واحد فروکاست. چنین ادعایی نیازمندِ کاوشی میبود که این نوشتار برای انجامش صلاحیتِ کافی ندارد اما میتوان در سطحِ شرطِ امکان ماند و پرسید: چرا هرجا این تقسیم رخ میدهد تنپذیری همیشه بارِ اثباتی سنگینتری بر دوش میکشد و خودتابی همیشه از پیش بیآنکه چیزی اثبات کند اعتماد را با خود دارد؟
همین سازوکار تنزل دادنِ امتناعِ ساختاری،[2] به رفتاری فردی و قابلِ سرزنش تنها یک نمونه از منطقی است که در دو جهتِ متضاد کار میکند. در یک جهت، امتناعِ کسی از پذیرفتنِ نحوی که دیگری را فاعل نگه میداشت از ساختارِ خود جدا و به رفتارِ فردیِ کنترلنشده فروکاسته میشود. در جهتِ دیگر، دقیقاً همین جداسازی اما وارونه بر فردِ متهم اعمال میشود: او از ساختاری که پروندهاش نمونهای از آن است جدا میشود تا پرونده به یک انحرافِ شخصی بدل شود، نه نشانهای از مناسباتی که بارها تکرار شدهاند. در هردو حرکت، آنچه از پرسش معاف میماند خودِ ساختار است؛ یکبار با نامیدنِ مقاومت بهعنوانِ افراط و بارِ دیگر با نامیدنِ پرونده بهعنوانِ استثنا. و در همین ادغام است که پرسش از «آیا این فرد آسیب دیده» بهآرامی جایش را به پرسشِ دیگری میدهد: آیا خودِ روایتِ او واجدِ آن وزن و اعتباری هست که پیشتر دیدیم چگونه توزیع میشود؟ وزنی که هرگز نه از خودِ رخداد، بلکه از فاصلۀ میانِ رخداد و زبانِ رسمیِ راستیآزماییاش حاصل میآید.
و این وزنی که میانِ رخداد و راستیآزمایی فاصله میاندازد، به بازاری تعلق دارد که حقیقت را نیز کالایی میانِ کالاهای دیگر میکند. اعتباری که یک نوشته با «تعادل» و «انصاف»اش کسب میکند، سرمایهای است در همان بازاری که رنج، مقاومت و دانش را نیز به اشکالِ سرمایه بدل میکند، نه چون کسی آگاهانه قصد میکند رنج را بفروشد، بلکه چون منطقِ انباشتِ اعتبار مستقل از نیت هر مفهومی را که در آن به گردش درآید به سنجهای برای اندازهگیریِ توسعهیافتگی و تمدنِ گویندهاش بدل میکند. حقیقتِ دانش در این بازار به حدِّ غاییِ سرمایه بدل میشود که همۀ انباشتهای دیگر را از رهگذرِ همین منطقِ مشترک تطهیر میکند. این بازار بهعلاوه، زمان را نیز کالا میکند. هرچه صدایی دیرتر به گوش برسد، از تازگی —همان چیزی که در این اقتصاد به قیمتِ اعتبار ترجمه میشود— محروم مانده است. شهادتی که سالها پس از رخداد گفته شود، نهفقط با پرسشِ «چرا اینهمه دیر؟» روبهرو میشود، بلکه در همان بازارِ اعتبار، ارزشِ کمتری برایش تعیین میگردد. گویی رنج نیز مثلِ هر کالای دیگری تاریخِ انقضا دارد و تنی که دیر سخن گفته از پیش مقصرِ همان دیرکردِ خویش شناخته میشود.
و درست همینجا معنای شهادت خود را از نو نشان میدهد. شهادت هرگز صرفاً گزارشِ «چه بر من گذشت» نیست؛ ادعای حق است بر اینکه آنچه گذشته چگونه باید فهمیده شود. اگر این حق از تن گرفته شود، اگر شهادت پس از گفته شدن به سندی برای دیگران بدل شود که آنان دربارهاش تصمیم میگیرند، آنگاه صدا ثبت شده اما نامیدن ثبت نشده است. تنی که فقط شنیده میشود بیآنکه معنای شنیدهشده را خود تعیین کند، هنوز در جایگاهِ موضوع ایستاده، هرچقدر هم صدایش بلند باشد. اما این فاصله، هرچند در هر پروندۀ مشخص بهنامِ «راستیآزمایی» توجیه میشود، خود محصولِ تصمیمی پیشینی است. تصمیم به اینکه پاسخگویی فقط از رهگذرِ همان نهادهایی ممکن است که از ابتدا این وزنِ نابرابر را تولید کردهاند؛ دادگاه، لقب، رسانه. پاسخگویی اما میتوانست شکلِ دیگری داشته باشد: نه بازگشت به همان نهادها با تعدیلی جزئی و نه صرفِ نفیِ آنها، بلکه دگرگون کردنِ خودِ شرطِ امکانی که تعیین میکند کدام شنیدن، شنیدنِ مشروع است. چنین دگرگونیای مطالبۀ راستیآزماییِ رخداد نیست؛ مطالبۀ راستیآزماییِ خودِ سازوکارِ راستیآزمایی است: چرا شهادتِ یک تن باید نخست به زبانِ رفلکتیوِ نهاد ترجمه شود تا شنیدهشدنی گردد در حالیکه هیچ نهادی از تنپذیریِ خویش —از اینکه چرا از ابتدا اعتبار را اینگونه توزیع کرده— بازخواست نمیشود؟
مطالبهای از این جنس بهمحضِ آنکه بیان میشود با همان خطری روبهرو میشود که پیشتر بر سرِ کنسل آمد: میتواند خود به نهادی دیگر بدل شود که اکنون باید از مشروعیتِ خویش دفاع کند. قدرت در این نقطه دیگر صرفاً مقاومت را سرکوب نمیکند؛ مالکیت بر شرایطِ امکانِ خودِ مقاومت را از آنِ خود میکند؛ یعنی همین پرسش را که «چه کسی مجاز است شرطِ امکانِ راستیآزمایی را زیرِ سؤال ببرد» به انحصارِ خویش درمیآورد. مقاومتی که این حرکت را نبیند، فقط جای یک نهاد را با نهادی دیگر عوض میکند؛ مقاومتی که آن را ببیند، ناگزیر است هربار که سخن میگوید شرطِ امکانِ سخنِ خویش را نیز، همزمان، بازاندیشی کند. کاری که هرگز به پایان نمیرسد چون خودِ پایان یافتن، بازگشت به همان بستارِ نهادی است که این حرکت از آن آغاز شده بود. اما اینکه چه کسی از ابتدا مجاز بوده چنین پرسشی را طرح کند، خود محصولِ قراردادی است که هرگز نوشته نشده اما همهجا اجرا میشود: قراردادی که در آن برخی از ابتدا در جایگاهِ فاعلِ امضاکننده نشستهاند و برخی همیشه در جایگاهِ موضوعی که قرارداد دربارهاش تصمیم میگیرد. زن در این قرارداد بهندرت غایب است، حضورش پیوسته تکرار میشود، در قانون، در روایتِ رسمیِ ملت و در آمارِ توسعه. اما این تکرار خود جایگزینِ فاعلیت میشود: هر چه بازنماییِ او کاملتر، ضرورتِ حضورِ خودش برای تعیینِ شرایطِ آن بازنمایی کمتر احساس میشود.
و این حضورِ تکرارشونده خود یکدست نیست؛ دستِکم در چهار جایگاهِ متفاوت تکرار میشود که غالباً بهجای یکدیگر گرفته میشوند. یک،[3] زن میتواند موضوعِ تاریخ باشد، کسی که رخدادها بر او واقع میشوند و دربارهاش روایت میشود؛ دو، میتواند موضوعِ نقد باشد، کسی که وضعیتش تحلیل و افشا میشود؛ سه، میتواند موضوعِ ترمیم باشد، کسی که برایش خسارت و جبران در نظر گرفته میشود. هر سۀ این جایگاهها میتوانند با همدلیِ کامل، حتی با قصدِ رهاییبخش اشغال شوند و درست به همین دلیل خطرشان نامرئیتر است. زیرا هیچکدام از این سه بهخودیخود او را به فاعلِ دگرگونیِ تاریخ (جایگاه چهارم) بدل نمیکند: کسی که نه فقط چیزی دربارهاش گفته میشود، بلکه خودش تعیین میکند از این پس چه چیزی گفتنی است و به چه زبانی. قراردادی که پیشتر از آن سخن گفتیم دقیقاً در همین شکاف عمل میکند: سخاوتمندانه جایگاهِ موضوعِ نقد و ترمیم را به زن میبخشد و درست به همان اندازه از سپردنِ کرسیِ فاعلِ دگرگونی امتناع میکند. چون این کرسی برخلافِ سۀ دیگر، چیزی نیست که بتوان بخشید، فقط میتوان از اشغالِ آن دست کشید. سیلویا وینتر دلیلِ این تفاوت را نشان داده: انسان، در آنچه او being human as praxis مینامد، جوهری ثابت نیست که کسی داشته باشد یا نداشته باشد بلکه کنشی است که پیوسته و در هر لحظه باید از نو اجرا شود. به همین دلیل، فاعلیت را نمیتوان مثلِ مدرکی اعطا کرد؛ کسی که «کرسی» را نگه داشته فقط میتواند از تکرارِ اجرای انحصاریِ خویش دست بکشد تا اجرای دیگری نیز ممکن شود.
این سه جایگاه بهعلاوه، هرگز جدا از هم نمیمانند؛ اغلب هر سه در یک جمله، در یک گزارش، در یک نگاهِ دلسوزانه، همزمان اشغال میشوند. زن همزمان کسی است که رخداد بر او واقع شده، کسی است که وضعیتش تحلیل میشود و کسی است که برایش جبران در نظر گرفته میشود. و درست همین همزمانی است که کرسیِ چهارم را نامرئیتر میکند: هرچه او را کاملتر در آن سه جایگاه بنشانند، سؤال از اینکه او خود چه میخواهد بنامد، بهآرامی موضوعیتش را از دست میدهد. نه چون کسی آگاهانه آن را حذف کرده، بلکه چون سه جایگاهِ دیگر آنقدر جا را پر میکنند که دیگر جایی برای پرسیدنِ آن سؤال باقی نمیماند. و این کرسی، تنها گذشته را دربر نمیگیرد. هرکه روایتِ رخداد را در انحصار دارد حق دارد تعیین کند از اینپس چه چیزی مسئله باشد، چه چیزی اولویت، و چه چیزی به حاشیه رانده شود؛ انحصارِ روایت به همین اعتبار، انحصارِ آینده نیز هست. زنی که نتواند روایتِ رخدادی را که بر او گذشته در دست بگیرد، نه فقط از تفسیرِ گذشته که از سهیم بودن در سامان دادنِ آنچه بعداً مسئله خوانده میشود نیز محروم میماند. و این محرومیت برخلافِ محرومیت از گذشته، حتی وقتی کسی توجهی به آن نشان ندهد همچنان در جریان است.
کرسیِ فاعلِ دگرگونی که نه بخشیدنی است نه ستاندنی، خود تنها یکی از هزاران هزار نامی است که همان دوگانۀ خودتابی و تنپذیری در مقیاسی دیگر بازمیگویند. آنچه در آغاز «خودتابی» و «تنپذیری» خوانده شد در هیئتِ «فاعلِ دگرگونی» و «موضوعِ نقد و ترمیم» بازگشته است؛ نه بهعنوانِ تکرارِ صوریِ همان نامها بلکه چون در هر بازگشت، این خودِ تعلیقِ میانِ دو نام است که اندیشیدن را به تن میآورد: تعلیقی که نه باید حل شود و نه میتواند، بلکه هربار در بستری تازه گره میخورد و میگشاید. لقبی که فاعل میشود و اتهامی که مضافالیه؛ سرزمینی که موضوع میشود و تمدنی که فاعل؛ زنی که موضوعِ ترمیم میشود و کرسیای که همچنان خالی میماند. اما آنچه در همۀ این گرهها تکرار میشود پیش از آنکه دوگانه باشد، جدایی است. و این خودِ جدایی است که باید به پرسش گرفته شود، نه فقط توزیعِ نابرابرش میانِ دو طرف. لقب از اتهام جدا میشود تا فاعل بماند؛ تمدن از سرزمینی که آن را ممکن ساخته جدا میشود تا فاعلِ تاریخ بماند؛ ساختار از فردی که آن را حمل میکند جدا میشود تا از پاسخگویی معاف بماند؛ حتی زن در قراردادِ ملت از فاعلیتِ خویش جدا میشود تا همیشه در جایگاهِ موضوع بماند. در همۀ این حرکتها، جدایی نه توصیفِ یک واقعیت، بلکه شرطِ امکانِ ادامۀ همان مناسبات است.گویی برای آنکه یک جایگاه بایستد باید چیزی از او جدا و بیرون رانده شود.
اما تفاوت بهخودیِخود جدایی را ایجاب نمیکند. لقب و اتهام از یک رخداد برخاستهاند؛ تمدن و سرزمینِ چپاولشده، از یک تاریخِ واحد؛ ساختار و فرد، از یک شبکۀ مناسبات؛ زن و ملت، از یک هستیِ بههمتنیده. تفاوتِ میانشان واقعی است. لقب واقعاً چیزی دیگر از اتهام است و تمدن واقعاً چیزی دیگر از سرزمینِ استعمارشده. اما این تفاوت هرگز به معنای جداییای نبوده که بتوان یک طرف را بیآنکه از دیگری تغذیه کند فهمید. جدایی همواره چیزی است که باید بعداً با کارِ زبان و نهاد و لقب ساخته و اضافه شود؛ خودِ آن نیرویی است که باید اِعمال شود، نه امری که بهسادگی از پیش هست. و این دقیقاً همان چیزی است که ساختارها میکوشند نامرئیاش کنند: آنها میخواهند بهنظر برسد که جدایی همیشه بوده، طبیعی بوده، پیشاپیش داده شده تا کسی نپرسد این جدایی از کجا و به چه قیمتی ساخته شده است.
همینجاست که تن اهمیت مییابد. نه بهعنوانِ مثالی برای نشان دادنِ این منطق، بلکه بهعنوانِ همان چیزی که این جدایی همیشه بر او اِعمال میشود و او همیشه از آن تن میزند. تنِ راوی وقتی به تودۀ بیشکلِ شهادتها فروکاسته میشود، مقاومتش نه در بازگشت به فردیتِ خویش، که در امتناع از پذیرفتنِ آن جدایی است که او را از رخدادِ مشترکش با تنهای دیگر میکَند. تنِ سرزمین وقتی به «عقبماندگی» تقلیل مییابد، مقاومتش در یادآوریِ همان تاریخِ بههمتنیدهای است که تمدن میکوشد از آن جدا بماند. و تنِ متن —همین نوشتار— نیز نمیتواند بیرون از این منطق بایستد: اگر بخواهد این جداییها را فقط توصیف کند، از موضعی که خود را از آنچه توصیف میکند جدا فرض کرده، دوباره همان ژستِ تمدن را تکرار میکند که از سرزمینِ خویش جدا میشود تا فاعلِ دانستن بماند. و اگر حقِ نامگذاری واقعاً کنهِ شهادت است، آنگاه این نوشتار نیز نمیتواند از این محک معاف بماند. هرجا در این صفحات چیزی «نامیده» شد —تعویق، خودتابی، جدایی، کرسی— این نامیدن نیز خطرِ همان مصادره را داشت که بر تنِ راوی و بر سرزمین رفت: خطرِ آنکه نویسنده، به جای آنکه امکانِ نامگذاری را باز بگذارد، خود در جایگاهِ تنها مرجعِ مشروعِ معنا بنشیند و بگوید این تعلیق، دقیقاً همین است و نه چیزِ دیگر. اگر این متن جایی بهگونهای خوانده شود که انگار قرار است بگوید آخرین کلام را دربارۀ رنجِ کسی زده، همانجا از منطقی که خود نقد میکند بیرون نایستاده، بلکه دوباره در دلِ آن نشسته است.
این نوشتار نیز در هر جملهای که ساخته، از رابطهای که با خوانَندهاش دارد جدا نبوده است. جملهای که اکنون خوانده میشود، بارها بازنویسی شد. نه چون خامیِ نخستینش ارزشی نداشت، بلکه چون شنیده شدنش مثلِ شهادتِ هر تنِ دیگری، مشروط به دالانی بود که وزن و اعتبار را توزیع میکند. این نوشتار بیرون از آن دالان نایستاده تا فقط آن را برای دیگران شرح دهد؛ خودش در نوشته شدنش از همان اقتصادی گذشته که موضوعِ خودش است. اما درست همینجا باید از خطایی رایج پرهیز کرد: توجه به رنج را با بازگرداندنِ فاعلیت یکی نگرفت. ترمیمی که فقط رنج را بهرسمیت میشناسد — که میگوید «آری، بر تو گذشت»— میتواند همچنان تن را در جایگاهِ موضوع نگه دارد؛ زیرا بهرسمیت شناختنِ رنج، بهخودیِخود بهرسمیت شناختنِ ظرفیتِ او برای تولیدِ معنا نیست. ترمیمی که از این خط عبور نکند آشتیای بیهزینه میماند: نشانهها مدیریت میشوند، رنج نامیده میشود، اما همان کسی که رنج را زیسته هنوز کسی نیست که تعیین میکند رنجش چه معنایی دارد و آینده باید بر پایۀ چه چیزی از نو ساخته شود.
تا اینجا آنچه بارها دیده شد این بود: جدایی هزینهای دارد که همیشه بر تنی گذاشته میشود، و این هزینه معمولاً به زبانِ بدهی ترجمه میشود؛ بدهیِ استعمار، بدهیِ آسیب، بدهیِ سکوت. اما بدهی، خود مفهومی است که جدایی را از پیش مفروض میگیرد: تنها میانِ دو طرفِ مستقل میتوان از بدهی سخن گفت، طرفی که میستاند و طرفی که باید بازپرداخت کند. تا زمانی که جهان را مجموعهای از افرادِ مستقل بدانیم، عدالت نیز بهصورتِ مبادله، جبرانِ خسارت یا بازپرداختِ بدهی فهمیده میشود. اما اگر جهان را عرصۀ تفاوتِ بدونِ جدایی بدانیم، آنگاه بدهیِ استعمار و دستاندازی به فاعلیتِ زنانِ دیگر چیزی نیست که بتوان آن را پرداخت؛ بلکه نشانۀآن است که هستیِ ما از آغاز بهطور مشترک و درهمتنیده ساخته شده است. در این افق، مقاومت نه بازگرداندنِ تعادلِ گذشته، بلکه گشودنِ امکانِ شیوهای دیگر از با هم بودن است؛ شیوهای که بر منطقِ مالکیت، جدایی و معادلسازی استوار نیست، بلکه بر وابستگیِ متقابل و مسئولیتی بنا میشود که هیچگاه به تسویۀ نهایی نمیرسد.
شاید بتوان گفت: هربار که پرسیده شد «چه چیزی کنار رفته»، همان پرسش در لحظۀ طرح شدنش، چیزِ تازهای را کنار زد؛ نامِ خودِ آن غیبت. این نوشتار نیز، حتی وقتی میکوشد از این سازوکار سخن بگوید ناچار در زبانی مینویسد که پیشاپیش کسی را غایب فرض کرده تا بتواند دیگری را حاضر بنمایاند. تنها امکانی که میماند بیرون رفتن از این زبان نیست. زبانِ دیگری در دسترس نیست، بلکه ماندن در همان تنش: نوشتنی که هربار در همان حرکتی که چیزی را نام میگذارد، خودش را نیز بیآنکه به پایان برسد به پرسش میگیرد. و شاید همینجا است که پرسشی که این نوشتار با آن آغاز شد —چه چیزی باید از میدانِ دید کنار برود تا جایگاهی خود را بیطرف بنمایاند— شکلِ دیگری مییابد: نه اینکه آنچه کنار رفته را بازگردانیم، که خودِ آن بازگرداندن نیز جداییای دیگر میسازد، بلکه اینکه بپرسیم چه رابطهای از همان آغاز در کارِ کنار زدنِ آن بوده، رابطهای که تا نامیده نشود همچنان کنار میزند.
منابع:
da Silva, Denise Ferreira. Toward a Global Idea of Race. University of Minnesota Press, 2007.
Wynter, Sylvia. "Unsettling the Coloniality of Being/Power/Truth/Freedom: Towards the Human, After Man, Its Overrepresentation—An Argument." CR: The New Centennial Review, vol. 3, no. 3, 2003, pp. 257–337.
Lugones, María. "Heterosexualism and the Colonial/Modern Gender System." Hypatia, vol. 22, no. 1, 2007, pp. 186–209.
Lugones, María. "Toward a Decolonial Feminism." Hypatia, vol. 25, no. 4, 2010, pp. 742–759.
Pateman, Carole. The Sexual Contract. Stanford University Press, 1988.
Derrida, Jacques. "Signature Event Context." Margins of Philosophy, translated by Alan Bass, University of Chicago Press, 1982, pp. 307–330.
Deleuze, Gilles. Difference and Repetition. Translated by Paul Patton, Columbia University Press, 1994.
Butler, Judith. Excitable Speech: A Politics of the Performative. Routledge, 1997.
Foucault, Michel. Discipline and Punish: The Birth of the Prison. Translated by Alan Sheridan, Vintage Books, 1995.
سه منبعِ نخست (دا سیلوا، وینتر، لوگونس) صراحتاً در متن نامبرده شدهاند. شش منبعِ بعدی، هرچند نامشان در متن نیامده، در نحوِ استدلال —تکرارپذیریِ نامیدن، منطقِ تکرار و تفاوت، قراردادِ جنسیتیِ ملت، بازتولیدِ زبانی سوژه، و انضباطِ نامرئیِ نهادها— حضوری ساختاری و نه تزئینی دارند.
[1]. خودتابی (رفلکتیویتی) و تنپذیری (افکتیبیلیتی) را از دنیس فریرا دا سیلوا وام گرفتهام؛ اولی را او در برابرِ آنچه «شفافیتِ سوژۀ مدرن» مینامد صورتبندی میکند، دومی را در برابرِ چیزی که بر تن، وقتی از عقلانیتِ خودآیین محروم میماند، تحمیل میشود. اما این وامگیری نیز، مثلِ هر ارجاعی که این نوشتار به کار برده، نباید صرفاً در خدمتِ اعتبار باشد: اگر خواندید و پرسیدید چرا واژهای بیگانه در جملهای فارسی نشسته، همان لحظه از خودتان بپرسید کدامیک از این دو —خودتابی یا تنپذیری را از این نوشتار طلب میکنید، و آیا آن طلب، خود بخشی از همان سازوکاری نیست که این متن کوشیده نامش را ببرد؟
[2]. «امتناع ساختاری» هم به معنای «عدم پذیرش ساختار» و هم «مقاومت علیه ساختار». ساختار، سر پذیرفتنِ اینکه خودش نحوی است که فاعل را تولید کرده —نحوی که فقط از رهگذر عملِ (آگاهانۀ) فاعل مادی میشود— سر باز میزند. از سوی دیگر، راوی دقیقاً در لحظۀ روایتگری، و حامیان راوی، در لحظۀ شنیدن روایت (و نه در هنگام توصیف یا حتی «تاییدِ» رنج او)، از سر سپردنِ تن به این ساختار سر پا امتناع میورزند. اما مهم آن است که مدام در نظر داشته باشیم: این دو امتناع، نه در «مقابل هم»، که در کشاکش هم حیات دارند.
امتناع «اندیشمندِ خودتاب» از پذیرشِ مسئولیت «تن» خود —و پناه بردن به «زبان مشروع» برای «توضیح» آنچه در پی روایات آزار در فضا پژواک مییابد، (فضای «بیدروپیکر»، «ضرورتِ» «سازوکاری مدنی»، «قضاوتِ سالم»، «عقلانیسازی» و از این دست)— از یک سو، و از سوی دیگر، راویانی که بهواسطۀ تنپذیریشان و سپس روایت کردنشان، که در تنهاییِ برآشوبندهای میمانند که زبان مشروع، آنان را خام و فاقد عقلانیت فهم میکند (یا بازمیتاباند؟)، درست بهواسطۀ همین فرایندِ نهخطی، که مدام در رفتوبرگشتِ تنپذیری، روایتگری و خودتابی، از هضم شدن در ساختار زبان مشروع تن میزنند.
[3]. این شمارهگذاریِ ترتیبی صرفاً بهمنظور راحتخوان شدن متن به کار رفته، و نباید این پندار را ایجاد کند که اینها در پی هم میآیند یا کاملاً از هم جدا هستند. همچنانکه متن در ادامه در تلاش است بگوید.

