دیدبان آزار

روایت از خویشتن؛ بازپس‌گیری فضای بدنمند و بازسازی سوژه زنانه

نویسنده: مرضیه بهرامی برومند

روایت‌گری زن از خویشتن، در جوامعی که ساختارهای مردسالار بر تولید معنا، حافظه جمعی و تعریف سوژه اجتماعی مسلط بوده‌اند، فرایندی پیچیده و چالش‌برانگیز است. زن برای روایت خود نه‌تنها با موانع فرهنگی و اجتماعی، بلکه با موانع روانی ناشی از تجربه‌های سرکوب، شرم، احساس گناه و تروما مواجه است. این مقاله با رویکردی مبتنی بر مطالعات فمینیستی و نظریه روایت، به بررسی چگونگی تبدیل تجربه خاموش زنانه به روایت، و نقش روایت در بازسازی هویت، بدن‌مندی و عاملیت زن می‌پردازد. استدلال اصلی این است که روایت زنانه صرفاً بازگویی تجربه‌ای فردی نیست، بلکه کنشی اجتماعی و سیاسی است که مرز میان امر خصوصی و عمومی را به چالش می‌کشد و امکان شکل‌گیری سوژه‌ای زنانه، صاحب صدا و حاضر در فضای عمومی را فراهم می‌سازد.

 

دشواری روایت زن از خویشتن

روایت کردن از «خود» برای زنان، به‌ویژه در جوامعی با پیشینه‌های فرهنگی سنتی و مردسالار، همواره با موانع متعددی همراه بوده است. این دشواری را می‌توان در دو سطح فرهنگی و روانی بررسی کرد. در سطح فرهنگی، بسیاری از نظام‌های ارزشی سنتی، سکوت، خویشتنداری و پنهان کردن تجربه‌های شخصی را به‌عنوان فضیلت اخلاقی زنانه تعریف کرده‌اند. در چنین چارچوبی، زن مطلوب زنی است که رنج‌های خود را تحمل می‌کند، درباره تجربه‌های آسیب‌زا سخن نمی‌گوید و با سکوت خویش نظم اجتماعی موجود را حفظ می‌کند.

در سطح روانی نیز روایت کردن تجربه‌های دردناک، به‌ویژه تجربه‌های مرتبط با خشونت، تبعیض یا تروما، فرایندی دشوار است؛ زیرا سخن گفتن درباره گذشته مستلزم مواجهه دوباره با خاطراتی است که فرد گاه برای بقا و ادامه زندگی آن‌ها را سرکوب یا فراموش کرده است. از این منظر، سکوت همواره نشانه فقدان صدا نیست، بلکه گاه راهبردی برای کنار آمدن با رنج و فشارهای اجتماعی است. با این حال، روایت‌گری می‌تواند نقطه آغاز بازگشت سوژه به خویشتن باشد. زن در فرایند روایت، خودی را آشکار می‌کند که سال‌ها پنهان مانده است؛ خودی آسیب‌دیده، خاموش و حذف‌شده که امکان دیده شدن و شنیده شدن نداشته است. روایت کردن، این خود پنهان را از حوزه خصوصی و خاموشی به عرصه معنا و گفت‌وگو وارد می‌کند.

در فرهنگ‌های مردسالار، سکوت زنان صرفاً یک رفتار فردی نیست، بلکه بخشی از یک نظام معنایی گسترده است که از طریق آن بدن، صدا و حضور زن کنترل می‌شود. زن تاریخی طولانی از محدود شدن به فضای خصوصی، اندرونی و حوزه خانواده داشته است؛ حوزه‌ای که در آن تجربه‌های او اغلب فاقد ارزش عمومی و سیاسی تلقی شده‌اند. در چنین شرایطی، سخن گفتن زن از تجربه زیسته خود می‌تواند نوعی گسست از نظم مسلط باشد. روایت زنی که درباره رنج، خشونت، بدن، میل یا تجربه‌های شخصی خود سخن می‌گوید، صرفاً یک خاطره را بیان نمی‌کند؛ بلکه ساختاری را به پرسش می‌کشد که پیش‌تر این تجربه‌ها را خصوصی، بی‌اهمیت یا حتی شرم‌آور تعریف کرده بود.

یکی از مهم‌ترین دستاوردهای نظریه فمینیستی، به چالش کشیدن دوگانه فضای خصوصی/عمومی از طریق مفهوم «امر شخصی، سیاسی است» است. این مفهوم نشان می‌دهد که بسیاری از تجربه‌هایی که زنان در حوزه خصوصی تجربه می‌کنند، نه مسائل صرفاً فردی، بلکه پیامد روابط قدرت اجتماعی و جنسیتی هستند. بنابراین، روایت زنانه می‌تواند امری سیاسی باشد؛ زیرا تجربه‌های پنهان‌شده را به عرصه عمومی وارد می‌کند و ساختارهای قدرت را آشکار می‌سازد. یکی از سازوکارهای مهم نظام مردسالار، تولید احساس شرم و گناه در زنان است. زن ممکن است در مواجهه با تجربه آسیب، به جای پرسش از ساختارهایی که آن آسیب را تولید کرده‌اند، مسئولیت آن را متوجه خود کند. این احساس گناه، محصول فرایندی تاریخی و فرهنگی است که زنان را به حفظ آبرو، سکوت و تحمل دعوت کرده است.

در چنین شرایطی، حتی روایت‌ کردن تجربه‌های شخصی یا مراجعه به فضاهای حمایتی مانند روان‌درمانی ممکن است با پنهان‌کاری همراه شود؛ زیرا فرهنگ غالب، سخن گفتن از رنج را نه به‌عنوان امکانی برای بازسازی خود، بلکه به‌عنوان نشانه ضعف یا اختلال تلقی می‌کند. مطالعات روایت نشان می‌دهد که بیان تجربه‌های زیسته، به‌ویژه تجربه‌های آسیب‌زا، می‌تواند امکان بازسازی معنا و هویت را فراهم کند. روایت، فرد را از موقعیت قربانی خاموش به جایگاه سوژه‌ای فعال منتقل می‌کند که قادر است تجربه خود را تفسیر و بازتعریف کند.

بازتعریف تجربه زیسته زنانه، ارتباطی عمیق با مفهوم بدن‌مندی دارد. بدن زن در بسیاری از نظام‌های مردسالار نه به‌عنوان فضای تجربه و عاملیت، بلکه به‌عنوان موضوع کنترل اجتماعی تعریف شده است. از این منظر، روایت کردن درباره بدن، تجربه‌های بدنی و آنچه بر بدن زن گذشته است، نوعی بازپس‌گیری مالکیت بر خویشتن محسوب می‌شود. زنی که روایت می‌کند، بدن خود را از وضعیت ابژه بودن خارج کرده و آن را به بخشی از تجربه زیسته و هویت خویش تبدیل می‌کند. روایت، بدن خاموش را به بدن سخنگو تبدیل می‌کند؛ بدنی که نه موضوع نگاه دیگری، بلکه صاحب معنا و تجربه است.

روایت زنانه زمانی شکل می‌گیرد که زن بتواند از چارچوب‌های روایی مسلط فاصله بگیرد و زبان خاص خود را برای بیان تجربه بیابد. مسئله صرفاً حضور زنان در تولید روایت نیست، بلکه یافتن شیوه‌ای از روایت است که تجربه زنانه را بدون بازتولید منطق مردسالار بازنمایی کند. سوژه زنانه در فرایند روایت، خود را دوباره می‌سازد. هویت امری ثابت و از پیش تعیین‌شده نیست، بلکه از طریق داستان‌هایی که درباره خود می‌گوییم، شکل می‌گیرد. از این منظر، زن راوی نه فقط بازگوکننده گذشته، بلکه سازنده معنای تازه‌ای از خویشتن است.

این مسئله در ادبیات زنان نیز قابل مشاهده است. بسیاری از نویسندگان زن، به‌دلیل محدودیت‌های فرهنگی و اجتماعی، از زبان استعاری، شخصیت‌های واسطه و شیوه‌های غیرمستقیم روایت استفاده کرده‌اند. این امر نشان می‌دهد که تاریخ روایت زنانه همواره با مسئله امکان سخن گفتن، مرزهای بیان و کنترل اجتماعی صدا همراه بوده است. در مطالعات روایت، حافظه صرفاً بازگشت به گذشته نیست، بلکه فرایندی فعال برای بازسازی معناست. روایت زنان از تجربه‌های شخصی می‌تواند حافظه‌ای جمعی ایجاد کند؛ حافظه‌ای که زنان دیگر نیز می‌توانند تجربه‌های خود را در آن بازشناسی کنند.

هنگامی که یک زن تجربه خود را روایت می‌کند، روایت او از مرز فردی فراتر می‌رود و به بخشی از شبکه‌ای از تجربه‌های مشترک تبدیل می‌شود. این فرایند می‌تواند به شکل‌گیری آگاهی جمعی زنانه کمک کند؛ آگاهی‌ای که تجربه‌های پراکنده را به یک میدان معنایی مشترک پیوند می‌دهد. با این حال، حافظه همواره کامل و ثابت نیست. خودِ روایتگر در نقطه‌ای میان گذشته و آینده و در زمان حال قرار دارد؛ بنابراین، روایت او همواره تحت تأثیر تغییرات زمانی، تجربه‌های جدید و تحولات هویتی قرار می‌گیرد. «خود» در روایت، موجودیتی سیال و در حال بازسازی است.

روایت کردن آنچه پنهان مانده است، آغاز فرایندی است که طی آن معناهای جدید شکل می‌گیرند. روایت زنانه با آشکار کردن تجربه‌های حذف‌شده، زنجیره‌ای از معناها را فعال می‌کند که می‌تواند گفتمان‌های مسلط را به چالش بکشد. از این منظر، روایت نه‌تنها ابزاری برای بیان فردیت، بلکه شیوه‌ای برای آشکارسازی سازوکارهای طرد، حذف و نابرابری است. روایت‌های زنان می‌توانند تجربه گروه‌های نادیده‌گرفته‌شده را به عرصه عمومی وارد کنند و مفاهیمی مانند قدرت، فضا، بدن و هویت را دوباره تعریف کنند.

در نتیجه روایت زنانه فرایندی برای بازپس‌گیری صدا، بدن و فضای عمومی است. زن از طریق روایت، از موقعیت موضوع روایت‌شده توسط دیگران خارج می‌شود و به سوژه‌ای تبدیل می‌شود که قادر است تجربه خود را معنا کند. این فرایند نه صرفاً اقدامی فردی، بلکه کنشی فرهنگی و سیاسی است که نظم‌های تثبیت‌شده را به پرسش می‌کشد. در چارچوب مطالعات فمینیستی، روایت زنانه امکان شکل‌گیری نوعی سوژه بدنمند را فراهم می‌کند؛ سوژه‌ای که حافظه، تجربه و زبان خود را به رسمیت می‌شناسد و از طریق بازگویی گذشته، امکان ساختن آینده‌ای متفاوت را فراهم می‌سازد. روایت زنانه در نهایت تلاشی است برای تبدیل سکوت تاریخی به صدا، پنهان‌بودگی به حضور و حذف‌شدگی به عاملیت.

 

منبع تصویر: Locas Novac

مطالب مرتبط