دیدبان آزار

سرمایه فرهنگی، قدرت و حذف؛ بازنمایی «بی‌صداها» در فضای روشنفکری

 نویسنده:‌ پریسا سردشتی

متن حاضر در روزهای آغازین اسفند‌ماه، درست چند روز پیش از آغاز جنگ چهل‌روزه نوشته شد و به دلیل شرایط جنگی امکان انتشار نیافت. آنچه در این فاصله رخ داد، صرفاً یک درگیری نظامی نبود، بلکه بازآرایی خشونت‌آمیزِ میدان‌های مادی و سیاسی درون جامعه بود. در این مدت، شاهد حملات گسترده و ویرانگرِ رژیم‌های امپریالیستیِ آمریکا و اسرائیل در داخل مرزهای ایران بودیم؛ جنگی که با دو بار حمله به دبستان شجره‌ طیبه در میناب آغاز شد و با بمباران زیرساخت‌های صنعتی، علمی-تحقیقاتی،‌ مدارس، بیمارستان‌ها و مناطق مسکونی ادامه پیدا کرد. در جریان این حملات، هزاران نفر کشته و زخمی شدند. هم‌زمان، با تخریب بخش بزرگی از زیرساخت‌های اقتصادی، موجی از بیکاری و فقر در میان طبقات کارگر و لایه‌های فرودستِ طبقه‌ متوسط گسترش یافت و معیشت این گروه‌ها در وضعیت اضطراری قرار گرفت.

از سوی دیگر، در داخل نیز همین طبقات، تحت کنترل و سرکوب روزمره قرار دارند؛ از ایست‌های بازرسی و محدودیت‌های تردد تا تشدید نظارت و امنیتی‌سازی فضاهای شهری. در کنار این سازوکارهای مستقیم، دولت با برگزاری کارناوال‌ها و نمایش‌های خیابانیِ موسوم به «پیروزی» می‌کوشد روایت مسلط خود از جنگ را تثبیت کند. این نمایش‌ها نه نشانه‌ پیروزی، بلکه بخشی از سازوکار ایدئولوژیکی‌اند که این وضعیت دوگانه‌، تخریب از بیرون و کنترل از درون، را طبیعی‌سازی می‌کنند. در چنین شرایطی، جنگ به زبان مسلطِ سیاست بدل می‌شود؛ زبانی که نه فقط میدان عمل، بلکه حدودِ آنچه قابل گفتن است را نیز تعیین می‌کند. در نتیجه، مبارزات مدنی و برابری‌خواهانه زیر سایه‌ جنگ و گفتمان «دفاع میهنی» به حاشیه رانده شده‌اند و هر پرسشی خارج از این چارچوب بی‌موقع یا بی‌اهمیت تلقی می‌شود. اصرار بر انتشار این متن دقیقاً در تقابل با همین وضعیت قرار دارد؛ تلاشی برای بازپس‌گیری میدان‌هایی که جنگ آن‌ها را تنگ و به نحوی ساختاری مردانه‌تر کرده است.

***

مدتی‌‌ است فضای روشنفکری با برگزاری گردهم‌آیی‌ها، درس‌گفتارها، هم‌اندیشی‌ها، مناظره‌ها و برنامه‌های گفت‌وگومحور تلاش می‌کند «همگان» را به اندیشیدن درباره آینده دعوت کند. هدف اعلام‌شده‌ این فضاها ساختن عرصه‌هایی گفت‌وگو محوری است تا امکانِ تمرینِ تخیل جمعی درباره آینده‌ مشترک فراهم شود، ایده‌ها به بحث گذاشته شود و از خلال آن، به تعبیر خودشان، «طرحی نو» درانداخته شود. از همین رو این فضاها معمولاً خود را «مستقل»، «روشنفکرانه» و در تعارض با دستگاه حکومتی معرفی می‌کردند و می‌کوشیدند بدیلی برای آن ترسیم کنند. بدیلی همگانی، آزادانه، کارآمد و رهایی‌بخش. اما پرسش اصلی این است که این «هم‌فکری» دقیقاً برای چه کسانی ممکن است و چه کسانی از همان ابتدا بیرون می‌مانند.

یک نگاه سریع به ترکیب سخنرانان و «نمایندگان فکری» در همین برنامه‌ها نشان می‌دهد که مسئله تنها محتوای هم‌فکری نیست؛ خودِ فرمِ هم‌فکری نیز حامل سیاست است. فرم این فضاها غالباً مردانه، مرکزمحور، و از نظر طبقاتی در انحصار لایه‌ای از طبقه‌ متوسطِ شهریِ دانشگاهی است. این فرم همچنین دعوت‌محور است و بر شبکه‌های از پیش موجود تکیه دارد. در بسیاری موارد، سخن گفتن در این فضاها شبیه نوعی «ثبت‌نام» و بر «نمایندگی از بالا» استوار است؛ گویی فکر کردن درباره امر عمومی نیازمند ورود رسمی به شبکه‌هاست. این «ثبت‌نام» در عمل همان سرمایه‌ فرهنگی و شبکه‌ای است، مدرک، رابطه، زبان رسمی، بیان تخصصی، دسترسی به رسانه، و مهم‌تر از همه وقتِ آزاد و امنیتِ حضور. برای بسیاری از نیروهای محذوف، همین شروط مادی از پیش سدی می‌سازد؛ کسانی که به دلیل کار مزدی، ناامنی، حاشیه‌نشینی و محدودیت‌های امنیتی امکان حضور ندارند. این فرم همفکری تصادفی یا صرفاً آماری نیست؛ یک الگوی قدرت است که تعیین می‌کند چه کسی حق دارد «از موضع تحلیل‌گر» درباره امر عمومی سخن بگوید. بنابراین فرم فقط آدم‌ها را فیلتر نمی‌کند؛ مسئله‌ها و حتی «نوع پاسخ مجاز» را هم فیلتر می‌کند. چنین فرمی عرصه‌ روشنگری را به دوگانه‌ای تقلیل می‌دهد: گوینده‌ حقیقت و شنونده‌ نادان. در نتیجه فضا همچون غنیمتی میان حلقه‌های محدود دست به دست می‌شود و به حذف دامن می‌زند.

این الگو در ساده‌ترین سطح با حذف زنان بازتولید می‌شود و در ساختارهای دولتی، غیردولتی و دانشگاهی، و نیز در محافل روشنفکری و هنری، به شیوه‌های گوناگون تداوم دارد. زنان یا اصلاً در جایگاه سخنران و تحلیل‌گر حاضر نیستند، یا اگر هستند معمولاً به تحلیل موضوعات محدود و «زنانه» ارجاع داده می‌شوند. این سازوکار به این معناست که زن به عنوان سوژه‌ سیاسیِ تمام‌عیار به رسمیت شناخته نمی‌شود. زن اغلب به جایگاه شاهد رنج، نماینده‌ تجربه‌ جنسیتی، یا سخنگوی حقوق مدنی فروکاسته می‌شود. در نتیجه، سیاست به عنوان قلمرو طبیعیِ مردان تثبیت می‌شود و زن به جای فاعل سیاسی، به موضوعی برای بحث بدل می‌گردد. این جابه‌جایی اتفاقی نیست؛ همان تقسیم کار اجتماعی که کارِ مراقبت و بازتولید زندگی را زنانه می‌کند، در میدان روشنفکری هم زن را به «حوزه‌ مراقبت، بدن و رنج» هُل می‌دهد و جایگاه تعریف امر عمومی و تصمیم‌سازی را مردانه نگه می‌دارد. پس مسئله فقط «دیده شدن» نیست؛ مسئله این است که چه کسی اجازه دارد دستور کار را تعریف کند.

اما حذف به زنان محدود نمی‌ماند. همین منطق، با سازوکارهای متفاوت، در مورد سایر نیروهای محذوف نیز عمل می‌کند. منظور از نیروهای محذوف، گروه‌ها و افرادی‌اند که از جایگاه تحلیل‌گر و نماینده کنار گذاشته می‌شوند؛ از زنان تا ملت‌های تحت ستم، مهاجران، کوییرها، و طبقات فرودستی که به شکل سیستماتیک از میدان سخن گفتن درباره امر عمومی حذف می‌شوند. بسیاری از این برنامه‌ها درباره آینده ایران، شکل دولت، نظم سیاسی مطلوب، الگوهای توسعه، یا روایت «ملت» و «جامعه» حرف می‌زنند، اما در جایگاه سخنران و نماینده، عمدتاً همان گروه‌های مسلط حضور دارند. در مورد ملت‌های تحت ستم، مسئله غالباً این است که درباره آنان تصمیم‌سازی می‌شود، بی‌آنکه خودشان در مقام نظریه‌پرداز، تحلیل‌گر یا صاحب موضع سیاسی در گفت‌وگو حضور داشته باشند. در مورد مهاجران، مسئله فقط «دعوت نشدن» نیست؛ ترکیبی از نژادپرستی، اقتصاد رسانه، و ریسک‌های امنیتی باعث می‌شود تجربه‌ مرز، کار ارزان، تبعیض و بی‌حقوقی به موضوع گفتار دیگران بدل شود، نه دانش سیاسی خودِ مهاجران. در مورد طبقه، مسئله اغلب از مسیر زبان و امکان مادی می‌گذرد، درباره طبقه صحبت می‌شود، اما کارگران، بیکاران، حاشیه‌نشینان و کسانی که هزینه‌ مستقیم تصمیمات سیاسی و اقتصادی را می‌پردازند، به ندرت امکان حضور به عنوان سخنران و نماینده دارند. پیامد مشترک این حذف‌ها این است که «آینده» از تجربه‌های مادیِ ستم و استثمار جدا می‌شود و به نسخه‌هایی کلی و کم‌هزینه فروکاسته می‌شود. در چنین نسخه‌هایی، توسعه بدون کار، عدالت بدون نان، و آزادی بدون امنیت زیستی تصور می‌شود.  در نتیجه، «آینده» دوباره در اتاق‌هایی ترسیم می‌شود که ترکیب انسانی‌اش یادآور همان نظم قدیمی است؛ نظمی که گروه‌های حاشیه‌ای را یا حذف می‌کند یا از بالا درباره‌شان حرف می‌زند.

از دو زاویه می‌توان به این پدیده نگاه کرد. یک زاویه برگزارکننده است؛ یعنی مؤسسه یا گروهی که برنامه را طراحی می‌کند و مهمان دعوت می‌کند. زاویه دیگر مهمان است؛ یعنی کسی که دعوت را می‌پذیرد و در آن چارچوب حاضر می‌شود. برگزارکننده معمولاً مجموعه‌ای از توجیه‌های آشنا را تکرار می‌کند. این توجیه‌ها ظاهراً متنوع‌اند، اما یک کار مشترک می‌کنند. مسئولیت را از تصمیم‌گیری برگزارکننده برمی‌دارند و آن را به وضعیت طبیعی جهان منتقل می‌کنند. گویی جهان به خودی خود مردانه است و کاری از دست کسی برنمی‌آید. اینجا «حذف» تبدیل به امر بدیهی می‌شود.

از سوی دیگر، پذیرشِ بی‌چون‌وچرای مهمانانِ برخوردار نیز بخشی از بازتولید است. در بسیاری موارد، حتی وقتی مهمان می‌بیند ترکیب برنامه تک‌جنسیتی است یا گروه‌های حاشیه‌ای به شکل سیستماتیک حذف شده‌اند، این وضعیت را به پرسش نمی‌کشد. به برگزارکننده هشدار نمی‌دهد و پذیرش دعوت را مشروط به تغییر فرم نمی کند.

پس مسئله صرفاً غیاب چند نفر در این گفت‌وگوها نیست؛ پیامد مهم‌تر، محدود ماندن تعریف خودِ امر عمومی است. آنچه «مسئله‌ مشترک» شمرده می‌شود، به قلمروی فهم و تجربه‌ زیسته‌ حاضران گره می‌خورد. وقتی مشروعیت حضور از پیش به رویت‌پذیری در سلسله‌مراتب روابط قدرت موجود وصل شده است، ادعای این فضاها برای ساختن یک عرصه‌ عمومیِ موازی با عرصه‌ رسمیِ سرکوب‌شده از درون تهی می‌شود. این انحصار زمانی مسئله‌دارتر است که هدف اعلام‌شده‌ این فضاها تخیل جمعی درباره آینده‌ مشترک ایران و اهالی آن باشد. زیرا آنچه «جمعی»، «همگانی» و حتی «ملی» خوانده می‌شود، از ابتدا بر پایه طرد بخش بزرگی از همین «همگان» بنا شده است.

اینجا باید صریح گفت که دعوا بر سر «بازنمایی» به معنای سطحی آن نیست. مسئله این نیست که چند نفر زن یا چند نفر از گروه‌های تحت ستم دعوت شده‌اند. مسئله این است که بازنمایی مرزهای سوژگی سیاسی را ترسیم می‌کند و مرجعیت را تعریف می‌کند. وقتی تصویرِ تکرارشونده‌ فضای اندیشه مردانه باشد، جامعه به‌تدریج یک تصویر یکپارچه از «صاحب‌نظر» می‌سازد و به آن باور می‌کند. در این نقطه حذف از سطح تعداد عبور می‌کند و به سطح تعریف مرجعیت می‌رسد. این تصویر، سیاست را به کلوپی مردانه و اقتدارگرا تقلیل می‌دهد و به مخاطب می‌آموزد که تحلیل، رهبری فکری و ترسیم آینده کار مردانِ گروه‌های مسلط است. اینجاست که فرم به ابزار بازتولید سلطه تبدیل می‌شود، حتی اگر محتوای سخنرانی‌ها ژست انتقادی داشته باشد. در اینجا بازنمایی فقط تصویر نیست؛ سازوکار تعیین دستور کار است. فرم تعیین می‌کند کدام مطالبه «واقع‌بینانه» خوانده می‌شود، کدام خشونت «حاشیه‌ای» تلقی می‌شود، و کدام رنج اصلاً سیاسی به حساب می‌آید.

افزون بر این، این فضاها در اقتصاد سیاسی و ساختار مادی خاصی شکل می‌گیرند. امکان اجاره‌ فضا، جذب حمایت مالی، تهیه‌ تجهیزات، و فعالیت در چارچوب ساختار سیاسی موجود، از پیش دسترسی به منابع مادی و شبکه‌ای معینی را می‌طلبد که همه گروه‌ها از آن برخوردار نیستند. این یعنی خودِ امکان سازماندهی چنین گفت‌وگوهایی در داخل ایران از همان ابتدا در اختیار گروه‌های محدودی بوده است. وقتی حق سازماندهی گفت‌وگو به گونه‌ای نابرابر توزیع شده باشد، یک چرخه‌ بازتولید شکل می‌گیرد. برگزاری این رویدادها سرمایه‌ اجتماعی برگزارکنندگان و حاضران را افزایش می‌دهد و همین سرمایه امکان رویدادهای بعدی را تضمین می‌کند. در نتیجه همان شبکه‌ها بازتولید می‌شوند و توجیه «نمی‌شناسیم» نیز تغذیه می‌شود. وقتی فرصت دیده و شنیده شدن در انحصار حلقه‌های ثابت می‌ماند، «غیبت» نیروهای محذوف طبیعی جلوه داده می‌شود، در حالی که این غیبت حاصل سازوکارهای میدان است.

 

اما در این میان این منطق حذف به چه چیز دامن می‌زند یا نتیجه‌ مادی و ملموس آن چیست؟ مدت‌های طولانی‌ست که این گفت‌و‌گوها با همین ساختار مسلط تلاش می‌کند کارکردی درباره‌ آینده داشته باشد و مازادی بیافریند اما در بزنگاه‌های تاریخی می‌توان دید که این گردهمایی‌ها نه تنها مازادی نیافریدند بلکه حتی به ضد خود نیز بدل شده‌اند. امروز "همگان" از این برنامه‌ها چیزی جز تکرار حرف‌های پیشین نمی‌بینند و گاهی حتی از آنها رویگردانند. گفته می‌شود که جامعه روز بروز از منطق روشنفکران فاصله می‌گیرد و صدای این دو به یکدیگر نمی‌رسد. حقیقت این ناکارآمدی و الکن بودن دقیقا در فرم الکن آن نهفته است. وقتی یک جامعه‌ متکثر هیچ بدیلی از حضورهای متکثر را نمی‌تواند ردیابی کند چطور می‌توان از او خواست که همچنان تلاش کند بشنود؟ بطور کلی چطور می‌شود مازادی رهایی‌بخش از این منطق بیرون کشید درحالیکه این همان الگوی پیشین است و گویی بازی بر سر هسته‌ قدرت است؟ سالهاست این صداها گویی در خلا پرتاب می‌شوند و همانجا نیز می‌مانند. معلوم نیست مخاطب این برنامه‌ها چه کسانی هستند؟ "روشنفکران" با چه کسانی سخن می گویند؟ "مردم" ؟ این مردم چه کسانی هستند؟ چرا همیشه از عرصه‌های عمومی غایبند؟ وقتی در فرم همیشه یک صدا بجای همه‌ صداها سخن می‌گوید نتیجه‌ غایی آن چیزی جز بازگشتن صدا به خودش نیست.

این نقد به معنای ساکت‌کردن کسی نیست. این نقد مطالبه‌ تغییر قواعد میدان است. مطالبه‌ این است که سخن گفتن درباره آینده، بدون حضور کسانی که آینده درباره آنان نیز تصمیم می‌گیرد، از اساس ناقص و اقتدارگرایانه است. اگر روشنفکری واقعاً می‌خواهد از نظم مسلط فاصله بگیرد، باید این فاصله را در فرم گفتگو هم نشان دهد. این فاصله باید در ترکیب سخنرانان، معیارهای دعوت، و به رسمیت شناختن نیروهای محذوف به عنوان سوژه‌های سیاسیِ دارای حق تحلیل، حق تصمیم، و حق ترسیم افق دیده شود. فرم‌های بدیل می‌توانند چیدمانی بسازند که تفاوت‌ها را به رسمیت بشناسد و به درک پیچیدگی مسائل جامعه کمک کند. این پیچیدگی از تجربه‌های زیستی گوناگون می‌آید؛ تجربه‌هایی مرتبط با ملیت، جنسیت، بدنمندی، مهاجر بودن، کوییر بودن، و زیستن با فقر و نابرابری اجتماعی. از سوی دیگر، چنین چیدمانی افقی از آینده ترسیم می‌کند که در آن عدالت جمعی قربانی اولویت‌های تک‌صدایی و تک‌جنسیتی نمی‌شود.

هدف این نقد زیر سؤال بردن توان و عاملیت گروه‌های غیر مسلط در گردهم آمدن و ساخت فضاهای بدیل نیست. زنان، کوییرها، کارگران و دیگر نیروهای حذف‌شده از گفتمان مسلط همواره فضاهای خود را ساخته‌اند و در آنها به شکل پایدار گفت‌وگو و ایده تولید کرده‌اند. اما همان‌طور که ساخت این فضاهای بدیل خود یک عمل سیاسی است، بازپس‌گیری جایگاه سخن گفتن، تحلیل کردن و تخیل آینده در فضاهایی که ادعای «همگانی بودن» دارند نیز عملی سیاسی است. در نهایت این متن یک دعوت جمعی است از نیروهایی که به شکل سیستماتیک از میدان سخن گفتن درباره امر عمومی حذف می‌شوند. مسئله فقط نقد یک برنامه یا یک محفل نیست؛ مسئله این است که هرجا این قواعد بازتولید می‌شود، به چالش کشیده شود. هدف ساختن فرم‌های تازه‌ گفت‌وگوست؛ فرم‌هایی که در آن «صداهای محذوف» موضوع بحث نیستند، بلکه خودِ صداها تصمیم‌ساز و افق‌سازند. این یعنی شکستن انحصار دستورکار. این پروژه صرفاً افزودن چند صدا به همان صحنه‌ قدیمی نیست؛ تخیل صحنه‌های نو و ساختن قواعد نو است. آینده قرار نیست «از بالا» برای نیروهای محذوف ترجمه شود؛ آینده باید با حضور مستقیم آنان، در مقام تحلیل‌گر و نماینده، و با ساختن فرم‌های بدیل، ساخته شود.

منبع تصویر: رافائل

مطالب مرتبط