در هیاهوی جنگها نوشتن آخرین سنگر حیات دوباره است. نوشتاری سیال که در چارچوب معیارهای متداول مردانه نیست در هنگام فاجعه و جنایت صاحبان قدرت. وقتی تمام نهادها با صدایی واحد دستور میدهند حکومت نظامی است و باید در خانههایتان حبس شوید، باید از زن و داستان بگویید. نوشتن تبدیل میشود به راهی برای نفس کشیدن. اما نوشتن بدون دیدن رویدادها از نزدیک بیفایده است. جایی که من بودم در هنگام جنگ حرکت وجود داشت. اما نه از نوع آگاهانه بلکه از نوع استیصال میان چند رخدادِ پیدرپی که هنوز حتی نمیدانستم باید آنها را «حادثه» بنامم یا «رویداد».
بدنها در حال جابهجایی بودند، صداها در فضا پخش میشدند، اما آگاهی از آنچه میگذرد همیشه چند ثانیه عقبتر میرسید. انگار واقعیت جلوتر از فهم ما میدوید. برای نوشتن اگر امکان واقعی بیرون رفتن وجود داشته باشد تمام شریانهای جملات واقعی از جنس ارتباط دوطرفه بیرون و درون در جهان نشانهها بهم گره میخورد. در این رفتوآمد است که نوشتن از یک عمل صرفاً ذهنی فاصله میگیرد و به تجربهای زنده تبدیل میشود؛ تجربهای که در آن حتی سکوتها، حتی ترسهای جمعی، در بافت زبان جای خودشان را پیدا میکنند.
روزهای ابتدایی جنگ است. همه در تعلیقاند و قرار بود دگرگونی بهار خبری خوش ز احوال جهان بیاورد که این قافله سر دراز دارد و هیچ به مطلب نمیرسد اگر به تمام وجوهات آن رجوع نشود. گویی اعماق آن مثل یک درخت کهنسال تاریخی پیوسته دارد. من فکر میکنم این جنگ، تنها برشی در زمانِ حال نیست، بلکه انگار دارد از ریشههایی تغذیه میکند که سالهاست در خاکِ سردِ این جغرافیا مدفون شدهاند و حالا با هر وزشِ بادی، جوانه میزنند. مردم در میان چهلم جوانان همه در یک روز میگذرند. آخر چه شد این همه جوان؟ اعلامیههایی از نامهای جوانان لر بر میدان شهدا که دورتادور آن کشیک میدهند نشان از چه چیز دارد. دشمن همچون غولهای سهمگین از در و دیوار و آسمان و زمین به سمت مردم و خانههایشان هجوم میآورد. کارگران خسته هم از صبح نشستهاند آنطرف میدان. اما هیچکسی اعتنایی نمیکند. در رادیوی تاکسی قرار است هیچ سفرهای خالی نماند.
شب کابوس دیدم. باز هم انفجار و باز هم فرار از مدرسه. یک انگاره تکراری. داشتم جنگ جهانی اول را ورق میزدم. مقاومت مردم در زمان جنگ؛ آوارگی فرودستان و کارگران کشاورز و کودکان و زنان تنها و تمام به حساب نیامدهها. یاد آرزو آمد به نظرم. در خرابهای در انتهای شهر به این ور شهر میآمد تا کار کند. او میگفت پسرم را بغل کرده بودم و تمام شیشهها میلرزید. او میگفت امروز سیبزمینی نیست. روغن نیست. گوشت گران شده است. یک هفته از جنگ مهیب میگذرد. موشکها را بالای سرم میبینم. بالاترین نقطه حیاط میروم و با چشمان خودم میبینم چگونه چند پایگاه پودر میشوند. خبر میآید یکی از سپاهیهای کلهگنده در خانهاش با فرزندان و همسرش نابود شدهاند. هیچ اثری از آنها نمانده. از تلافات جانبی جان انسان –هرچه که باشد با هر مرامی- یک پیرمرد و پیرزن و جوانی دیگر هم در آن اطراف کشته شدهاند. جنگ وقتی از آسمان میآید، دیگر کسی را دقیق انتخاب نمیکند؛ فقط دایره ویرانیاش را بزرگتر میکند.
در زمان پساجنگ جهانی دوم در فرانسه، مردم به کودکانی که حاصل نزدیکی افسران و سربازان آلمانی با زنان فرانسوی بودند رحم نمیکردند. آن کودکان، بیآنکه انتخابی کرده باشند، بارِ خشم و تحقیر یک ملت را بر بدنهای کوچکشان حمل میکردند. بربریتِ پساجنگ، تمام معناهای اخلاق را درهم ریخته بود؛ گویی وقتی خشونت سالها در جهان جاری میشود، مرز میان گناه و بیگناه هم فرسوده میشود. و بیش از همه، بدنِ زن است که در این میان میدان ستم تاریخ میشود؛ جایی که جنگ حتی بعد از خاموش شدنِ سلاحها ادامه پیدا میکند. کودکانی که از آن بدنها به دنیا میآیند، یادگارهایی هستند که جامعه نمیداند با آنها چه کند؛ نه میتواند آنها را به رسمیت بشناسد، نه میتواند حقیقتِ پیدایششان را پاک کند. انگار جنگ، حتی وقتی تمام میشود، هنوز در بدنها و حافظهها زندگی میکند.
ایران گویی در آستانه تغییراتی است. کاش سیاستهای جنگطلبانه پیشین بمیرند و چیزی تازه بهوجود بیاید. من نه خوشبینم نه ناامید. به این روند آگاهم که دگرگونی آهستهآهسته اتفاق میافتد. اما گاهی حس ناامیدی در لحظه به من دست میدهد و این درد با درد فیزیکی یکی میشود. باید تحمل کرد. دوش گرفتم و حالا حالم خوب است. به این فکر میکنم نمایشنامهای جدید بنویسم. ایدههای زیادی در سرم هست. اما هنوز انتخاب نکردهام. به این فکر میکنم فیلمی کوتاه بسازم باز هم نمیدانم از چه. از هرچه باشد باید ازوجود و هستی من باشد نه دروغین و نمایشی که از آن بیزارم.
امروز صبح باران گرفته بود و ابرها از کوههای بلند پایین آمده بودند. این روزها اگر باران نبود حتما میمردیم. گویی هستی میگوید من هستم و کار خودم را میکنم. در میانه ماه آخر سال زمین تا انتها سبز بود و تکدرختهایی دیده میشد و کلبهای قرمز که از دور نقطهای بهنظر میآمد. به کافه طبقه چهارم راندم. همین که نشستم انفجارهای پیاپی شیشهها را میلرزاند و هرچه میدویدیم از راهروهای پلهها، پایین نمیرسیدیم و صدا تمام نمیشد. به خانه که رسیدم او عکسی برایم ساخته بود که خودم خودم را در آغوش گرفته بودم. جنگ حسها را عوض میکند. گاهی از این که اینقدر احساساتم متغیر و در نوساناند خسته میشوم.
دوست ندارم دیگر به او فکر کنم. اما دوباره دیشب به خوابم آمد... برایش نوشتم: «هربار خواب چشاشو میبینم، صبحش حالم یطوری میشه. همه چیزا رو به یاد میارم. دلم میخواد بغلش کنم. کنارش بخوابم. صورتشو لمس کنم. گردنشو... سینشو بو کنم تا تمام چیزهایی که نمیدونم و اون میدونه توی پوستم رسوب کنه.» اون به من میگفت: «فقط بنویس و بخون.» شاید برای همین جمله عاشقش هستم. نور از پنجره نیمهباز به اتاقم میخورد. من در حالتی نیمههوشیار، بیدارم و دوست دارم با نوشتن به خودآگاهم نزدیک بشوم. میخواهم فقط در لحظه باشم و نفس عمیق بکشم. دیروز «تریستانیا» را دیدم. دختری که فلج شد از تمام رنجهایی که در نوجوانی به او تحمیل شده بود. اما ستمگر در پایان فیلم مرد و هوای تازه از اتاق پنجره به درون آمد. زن با پای فلج آزاد شد.
صحنه دوم نمایشنامه را شروع کردم. دختر نیمهبرهنه یا برهنه نشسته است روی تخت وسط صحنه و یک مرد پشت میز تحریر یادداشت برمیدارد.
دختر: اون روز هوا خیلی بارونی بود. من با عجله کاپشنمو پوشیدم و کلاهمو سرم گذاشتم. آژیر قرمز مدام روشن میشد. زدم بیرون...
مرد: چیز دیگهای همرات نبردی؟
دختر: [مکث]. کارتها و فندک و سیگارم رو هم برداشتم. به شدت بارون میاومد و رعد پشت برق. ابرها از کوههای بلند پایین اومده بودن و روی نوک قلهها برفی شده بود. سگم شروع به پارس کردن کرد. یهو برقا قطع شدن... کسی نباید میفهمید من دارم چیکار میکنم؛ حداقل قبل از این که از اونجا بزنم بیرون. دیگه هیچی برام معنی نداشت. جنگ شده بود و تمام اجزای جهان داشت از هم فرو میپاشید. من هم خودم رو جزئی از اون میدیدم.
مرد: کی منتظرت بود؟
دختر: نمیدونم. من زنگ زدم به آژانس اون روستا.
مرد: با چه ماشینی اومد سراغت؟ کجا رفتید؟
دختر: در رو که باز کردم زمین تا انتها سبز بود. تکدرختهایی دیده میشد و کلبهای با سقف شیروونی سرخ که از دور نقطهای بهنظر می رسید. من با خودم گفتم: چه هوایی! کاش سیگاری آتیش بزنم. همهچیز گستردهتر شد. هاپی دوست داشت بره بیرون. بارون هم داشت شدیدتر میشد. با هم درو باز کردیم و زدیم بیرون. از پشت پنجره دیدمش. زیر بارون بهاری میرفت و میاومد. انگار داشت کشیک میداد یا منتظر چیزی بود. من قلبم لرزید. فکر کردم نکنه همیشه میاومده و من ندیدمش.
هنوز صدای بمباران و موشکپراکنیهایشان میآید. اما دیگر پس از رنجهایی که کشیدیم این دو هفته دارد عادی میشود. از اتاق خبر پدر دوری میکنم و جهان نمادین برایم مسالهساز نیست دیگر. او تمام عمرش کار کرده و اکنون در این عصر فوق مدرن جز یک تلویزیون قدیمی و ماهواره که از جهان باخبر شود چیزی ندارد. لباسهایش، کفشهایش، جورابهایش همه قدیمیاند. او هرروز شعر مینویسد حتا در جنگ! که پس از آن شعر سرودن بربریت است؛ بهقول آن فیلسوف متوسطها. من برای فرار از تکرار با سگم توی علفزارها میدویدیم و از وسعت آن سبزها در ادامه کوهستانهای زاگرس لذت میبردیم. موشکها از بالای سرمان مثل برق و باد میگذشتند. نمیدانم مقصدشان کجا بود و نمیدانم از کدام ور جنگ. همین چند روز پیش آنطرفتر خانه ما منفجر شد. زمین و شیشهها میلرزید و میلرزید. من و برادرم محکم هم را در آغوش گرفته بودیم.
مادربزرگ همهاش به دنبال ما میآمد و مدام میگفت:« چقدر همهچیز خوب است. بیا به کجا بریم، بیا به خونه اون پسرم بریم، اونجا خیلی خوب بود، اونا میخواستن ما بیشتر بمونیم. ما خودمون نموندیم. بهنظرم خیلی جای امنیه. اصلا اینجا هم امنه. چرا همه نمیاید اینجا؟ اینجا خیلی خوبه. جا برای همه هست.» لحظهای بعد یادش آمد قرصهایش را نخورده و گفت دارد از تنهایی استخوانشکن این خانه دیوانه میشود. با در و دیوار حرف میزد. لباسهایش را تندتند عوض میکرد و گله داشت چرا پسرانش شب عید پیش او نیستند. دیگر جنگ ملالتبار شده. جنگ هم به تکرار رسیده است. همهچیز از یک ریتم آهسته پیش میرود و نه چیزی آغاز میشود و نه تمام میشود. مورچهها اطرافم را گرفتهاند. دیگر خسته شدهام از صدای ممتد آژیر خطر و تعطیلات مضحکانه عید. دیگر خسته شدهام از بیمعنا شدن هرچه تمامتر جان انسانها و باارزش شدن صاحبان بمب و آتش جنگ.
در خانههایمان حبس شدهایم. پیشتر در حبس خانواده، دولت، خدا، پدر، شاه، مذهب، آخوند و ... بودیم و امروز حبس خانگی هم شدهایم. در حالی که موشکها بر بالای سرمان پرواز میکنند و نمیدانیم هدفشان کجاست. شبیه به شکنجه شدن است. تمام این ساختار مرا محبوس میکند. میخواهم رها شوم. میدانم که رهایی از همینجا آغاز میشود. در همین اتاق باید به رهایی برسم. اتاقی که پنجرهاش رو به باغ و دشتها در این روز بارانی است. چه بسیار آنها که در آزادی رها نشدند و در دور باطل میان هستههای قدرت چرخیدند. نفسم گرفته و هرچه بیشتر استشمام میکنم، دلم بیشتر هوای تازه میخواهد. یاد آن پیرمرد قراضه که از پاریس برگشته بود افتادم. همان که در پارک میگفت در زمان جوانیاش پیرزنی او را اجیر کرده و بعد در خانهاش خواسته به او تعرض کند و او فرار کرده است.
یک ماه از جنگ میگذرد. من در رخوت بودم و هیچ کاری نمیتوانستم و نمیتوانم انجام دهم. یک سمت ذهنم در میان زندانها گذر میکرد. کاش در جنگ به مرخصی میآمدند. هیچ خبری از بعضی زندانیها نیست. جنگ شدت گرفته و همهچیز در تعلیق است. نمیدانم چرا آدمهای بهحاشیهرانده و فلکزده وقتی از رنجهایشان میخواهند بگویند، طوری به چشمهایم خیره میشوند که انگار میخواهند تمام دردهایشان را در من جاری کنند. دیروز زن میانسال آشنای دورمان آمده بود و میگفت نوهام اوتیسم دارد. بعد بیشتر به من زل زد و گفت: «روانی است و پسرش او را بدبخت کرده. تمام وسایل خانه را میجود.»
جنگ کشدار شده است. من زبان میخوانم. دلم میخواهد از مرز فرار کنم. اما نمیشود. هیچ تضمینی نیست آنطرف چه میشود. مدام درگیرم که فکری به حال آینده کنم. با اندوه چیزی حل نمیشود. به او گفتم احساس زندان میکنم اما میدانم کجا ایستادم. آن لحظه فکر میکردم تمام جوارح بدنم تحت فشار و کنترل است. به انباری رفتیم و کمی شراب نوشیدیم. فهمیدم زندگی در کلیت بیارزش شده و تنها در حال است که باید سیر کرد. او گفت فضای خانهتان سنگین است و هرکس یک نهاد قدرت که حکمرانی میکند.
ماهیهای قرمز کوچک در تنگ بلور وول میخوردند. یکیشان مرده بود. افتاده بود آن ته. آنیکی رفته بود زندهاش کند. آب آرام بود، اما اضطرابی نامرئی در حرکتهای کوتاهشان موج میزد. یکیشان مرده بود؛ افتاده بود تهِ تنگ، بیحرکت، با بدنی که دیگر به نور واکنشی نشان نمیداد. آنیکی مدام پایین میرفت، دورش میچرخید، با دهان کوچکش به پهلویش میزد؛ انگار میخواست بیدارش کند، انگار هنوز باور نکرده بود که حرکت میتواند برای همیشه متوقف شود. مدتی همانجا ماند، کنار آن بدنِ بیجان. گاهی بالا میآمد، نفسی کوتاه در سطح آب میگرفت و دوباره پایین میرفت، مثل کسی که نمیتواند عزیزش را رها کند. تنگ بلور ناگهان کوچکتر به نظر میرسید؛ جهانی شفاف اما بیرحم، که در آن مرگ هم درست جلوی چشم اتفاق میافتد و جایی برای پنهان ندارد.

