دیدبان آزار

روایت‌های زنان در جنگ

در جنگ هیچ‌کجا خانه نیست

نویسنده:‌ زینب بهزادفر

چند زن بغدادی از گورستان به خانه باز می‌گردند؟ 
- خانه؟
خانه تسلی احمقانه‌ای است 
هیچ‌کجا خانه نیست 
و هیچ‌کس شهید نمی‌شود
همه می‌میرند 
و می‌پوسند 

چند سال قبل این تکه از شعر الیاس علوی شاعر افغانستانی را گوشه‌ای برای خودم نوشته بودم و هر از گاهی با خودم مرورش می‌کردم. به عنوان کسی که بعد از جنگ ۸ساله در خانواده‌ یکی از کشته‌شدگان آن جنگ به دنیا آمده، خوب می‌دانستم که «هیچ‌کس شهید نمی‌شود» یعنی چه. می‌دانستم که نه تنها واژه‌ «شهید» بلکه هیچ نام مقدس یا باشکوه دیگری نمی‌تواند کشته شدن آدم‌ها در جنگ را بزک کند. اما «هیچ‌کجا خانه نیست» حالا و با زندگی کردن در جنگ برایم تازه‌ معنا پیدا کرده است: در جنگ هیچ‌کجا خانه نیست؛ چون خانه جایی است که در آن احساس راحتی و امنیت می‌کنیم، جایی که در آن بدن‌هایمان منقبض و هر لحظه آماده‌ خطر نباشند. در جنگ هیچ‌کجا امن و راحت نیست، پس هیچ‌کجا خانه نیست.

به این معنا برای من هیچ‌وقت «شهر ما، خانه‌ی ما» نبوده است. به‌عنوان یک زن، بودن در شهر همیشه برایم با حدی از احساس ناامنی همراه بوده است. در خیابان که هستم خیالم از اطراف راحت نیست. هیچ‌وقت صدای آهنگی که توی گوشم هست را آنقدر بلند نمی‌کنم که نتوانم صدای موتوری، ماشین یا پاهایی که از پشت سر نزدیک می‌شود را بشنوم. حواسم به ماشین‌ها یا موتوری‌هایی که زیاد نزدیک می‌شوند هست، چون همیشه ممکن است پشت فرمان یکی‌شان مرد عورت‌نمایی باشد که کیفش را از روی پایش برمی‌دارد و با لبخند چرکی نگاهت می‌کند. توی تاکسی یا قسمت عمومی مترو بدنم منقبض و حواسم جمع است که کسی عمداً بدنم را لمس نکند. شب‌ها حتی وقتی تا سر کوچه می‌روم که زباله را در سطلش بیاندازم حواسم هست کفش و لباسی بپوشم که اگر لازم شد بتوانم با آن بدوم و فرار کنم. «شهر ما» هیچ‌وقت خانه‌ من نبوده است؛ ولی حالا خانه هم خانه نیست.

حالا توی خانه هم با صدای بلند چیزی گوش نمی‌کنم یا جاروبرقی را زیاد روشن نمی‌گذارم تا بتوانم صدای جنگنده یا انفجار را بشنوم و به‌موقع پناه بگیرم. حتی وقت خواب حواسم هست لباسم برای دویدن و فرار کردن و پناه گرفتن راحت باشد. پنجره‌ها را چسب زده‌ایم، کوله‌ وسایل ضروری را دم دست گذاشته‌ایم و گوشه‌های امن‌تر خانه را شناسایی کرده‌ایم و هربار که صدای انفجاری می‌آید آنجا پناه می‌گیریم اما این را هم می‌دانیم و در عکس‌های خانه‌های فروریخته دیده‌ایم که اگر انفجار خیلی نزدیک باشد همان‌ گوشه‌های امن و پنجره‌های چسب‌خورده هم امن نخواهند بود. بدن من با این انقباض‌ها بیگانه نبود، ولی زمانی خانه‌ای داشت که دست‌کم آنجا دائم منقبض نبود.
 

مطالب مرتبط