نویسنده: الهام فتحی
در هفتهها و ماههای پس از کشتار معترضان در اعتراضات گسترده و سراسری دیماه ۱۴۰۴، تصاویری از مراسم تشییع و یادبود جوانان جانباخته در شهرهای مختلف ایران منتشر شد که نگاه بسیاری را متوقف کرد. در این تصاویر، خانوادههای درجه اول، خویشان و دوستان کشتهشدگان، بهجای سکوت رسمی و عزاداری منجمد، میرقصند، کل میکشند، همصدا میخوانند، ساز و دهل مینوازند و با حرکاتی خلسهوار سوگواری میکنند. برای بخشی از افکار عمومی، این تصاویر متناقض به نظر میرسد؛ چگونه میتوان در اوج اندوه رقصید؟ اما دقیقاً در همین نقطه است که سیاست آغاز میشود. این شکل از سوگواری نه انکار فقدان، بلکه بازتعریف آن است؛ بازتعریفی که بدن را به زبان اعتراض بدل میکند و مرگ تحمیلی را از انحصار حکومت بیرون میکشد. رقص سوگ، در بستر سرکوب عریان، به کنشی سیاسی تبدیل میشود که همزمان حافظه، خشم و امید را در خود حمل میکند.
سوگواری صرفاً واکنشی فردی به فقدان نیست، بلکه پدیدهای اجتماعی است که در چارچوب فرهنگ، قدرت و روابط سیاسی معنا مییابد. دولتها همواره کوشیدهاند مرگ را مدیریت کنند: چه کسی حق سوگواری دارد، چگونه باید عزاداری کرد و کدام مرگها شایسته دیدهشدن هستند. در حاکمیت جمهوری اسلامی، مرگ معترضان باید یا انکار شود یا به سکوت کشانده شود. خانوادهها تحت فشار قرار میگیرند که مراسم نگیرند، صدایشان را بلند نکنند و روایت رسمی را بپذیرند. در چنین شرایطی، هر شکل مستقل و جمعی از سوگواری، بهخودیخود کنشی سیاسی است. رقص سوگ دقیقاً در برابر این سیاست ایستاده است: بدنی که میرقصد، از اطاعت سر باز میزند.
رقص و حرکت جمعی در آیینهای سوگواری، پیشینهای طولانی در میان برخی اقوام و ملیتهای ایران دارد. در میان کُردها، لُرها، بختیاریها، بلوچها و نیز در بخشهایی از شمال و جنوب ایران، مرگ جوان اغلب با آیینهایی همراه است که ترکیبی از فریاد، موسیقی، حرکت و زاری جمعی است. این آیینها معمولاً برای جوانانی برگزار میشود که فرصت تجربه شادیهای اجتماعی مانند ازدواج و تشکیل خانواده از آنها گرفته شده است. در این سنتها، جامعه بهطور نمادین شادیهای ازدسترفته را به گورستان میبرد. رقص سوگ، جایگزین عروسیای میشود که هرگز برگزار نشد. این منطق فرهنگی، امروز در بستر سیاسی تازهای فعال شده است: جوانانی که نه بهدلیل بیماری یا حادثه، بلکه بهدست نیروهای سرکوبگر رژیم کشته شدهاند.
بنا بر گزارشها، بخش بزرگی از کشتهشدگان اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ را زنان و مردان جوان و حتی نوجوانان تشکیل میدهند. نسلی که در شرایط بحران اقتصادی، بیکاری، تبعیض و سرکوب رشد کرده و آیندهای امن پیش روی خود نمیبیند. مرگ این جوانان، نه یک تراژدی تصادفی، بلکه محصول مستقیم سیاست سرکوب است. در این بستر، رقص سوگ در مراسم تشییع، به بیانی جمعی علیه حذف تبدیل میشود. سخنان پدران و مادران معترض بر مزار فرزندانشان، همراه با رقص و کلکشیدن، پیام روشنی دارد: شما فرزند ما را کشتید، اما صدای او را خاموش نکردید. هرچند برخی از ویدیوهای پربازدید، مانند آیینهای سوگواری در ایذه، مستقیماً مربوط به کشتهشدگان دیماه نبودند، اما بازنشر گسترده آنها نشان میدهد که رقص سوگ از یک رسم محلی فراتر رفته و به زبانی ملی برای بیان خشم و اندوه تبدیل شده است. یکی از نخستین نمونههای پررنگ این بازنمایی، عزاداری خانواده پارسا رضادوست، از جانباختگان انقلاب زن، زندگی، آزادی در سال ۱۴۰۱ در هشتگرد بود. آن تصویر، بدن عزادار را به سندی سیاسی بدل کرد؛ سندی که نشان میداد حکومت حتی در مرگ نیز قادر به تحمیل سکوت نیست. رقص سوگ خانوادههای سورنا گلگون، دانشجوی ۱۸ ساله در تنکابن، سینا حقشناس ۲۷ ساله در گرگان، یاسین الهی ۱۸ ساله در شهر ری، سعید تروند در ایلام و علیرضا رحیمی ۲۸ ساله در تهرانپارس، تنها نمونههایی از هزاران شکل سوگواریاند که در برابر فراموشی ایستادهاند. در این میان، رقص نمادین عظمت اژدری، از خانوادههای دادخواه هواپیمای اوکراینی، بر مزار قاتلان خواهرش، نشان داد که سوگواری میتواند از سطح اندوه شخصی فراتر رود و به کنشی مستقیم علیه عاملان جنایت تبدیل شود.
نقش زنان در این آیینها برجسته است. مادران، خواهران و خالهها اغلب پیشقراول رقص سوگاند. این بدن زنانه، که رژیم زنستیز جمهوری اسلامی کوشیده آن را کنترل، سرکوب و بیصدا کند، در لحظه سوگواری به میدان مقاومت بدل میشود. رقص و کلکشیدن زنان، امتداد همان منطق بازپسگیری بدن از قدرت و تبدیل تجربه شخصی به کنش سیاسی است که انقلاب زن، زندگی، آزادی را شکل داد.
در سوی دیگر این تجربه جمعی، واکنش دادخواهان به هلاکت برخی مقامات جمهوری اسلامی در حملات هوایی اسرائیل قرار دارد. شادی علنی از مرگ چهرههایی چون امیرعلی حاجیزاده، که مسئولیت شلیک به هواپیمای اوکراینی را پذیرفته بود، پرسشی اخلاقی را پیش میکشد. برای خانوادههای دادخواه، جهانی بدون حاجیزادهها و همه عاملان قتل و سرکوب، جهانی امنتر است. ابراز شادی از مرگ قاتلان، نه نفی ارزش زندگی، بلکه نفی مصونیت جنایتکاران است. با این حال، در دل این شادی، حسرتی عمیق نیز وجود دارد: ایکاش زنده میماندند و در دادگاهی به وسعت تاریخ محاکمه میشدند.
رقص سوگ، شکلی از سیاست حافظه است. این آیین نمیگذارد کشتهشدگان به آمار و عدد تقلیل یابند. هر حرکت بدن، هر فریاد و هر ضرب دهل، نام و چهرهای را زنده نگه میدارد که حکومت میخواهد پاک کند. این حافظه زنده، مکمل مبارزه حقوقی و سیاسی است. همانگونه که لیستگذاری سپاه پاسداران بهعنوان سازمان تروریستی، مصونیت حقوقی عاملان سرکوب را هدف میگیرد، رقص سوگ مصونیت نمادین و فرهنگی آنها را در هم میشکند. در مراسم تشییع و یادبود جانباختگان اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ در ایران، از سورنا گلگونِ ۱۸ ساله در تنکابن، سینا حقشناسِ ۲۷ ساله در گرگان، یاسین الهیِ ۱۸ ساله در شهر ری، سعید تروند در ایلام و علیرضا رحیمیِ ۲۸ ساله در تهرانپارس گرفته تا دهها نام دیگر که هنوز بسیاریشان حتی مجال ثبت عمومی نیافتهاند، خانوادهها و نزدیکانشان با رقص، همخوانی، کلکشیدن و آیینهای سوگ جمعی بدرقهشان کردند. این رقصها نه انکار مرگ، بلکه ایستادگی در برابر سیاست مرگ است؛ کنشی که اعلام میکند حکومت میتواند جان بگیرد، اما نمیتواند معنا، حافظه و روح مقاومت را نابود کند. در شرایطی که فشارهای شدید روانی، امنیتی و اقتصادی بر خانوادههای دادخواه و فعالان سیاسی تحمیل میشود، حفظ روحیه مبارزاتی اهمیتی حیاتی دارد. فرسودگی، انزوا و انفعال، درست همان هدفی است که ماشین سرکوب دنبال میکند: تضعیف ظرفیت جمعی مقاومت. تجربه خیزشهای اخیر نشان داده است که نباید بار فعالیت، سازماندهی و امید تنها بر دوش شمار محدودی از کنشگران باقی بماند. مبارزه، اگر جمعی نشود، فرسوده میشود و اگر تقسیم نشود، میشکند. خانوادههای دادخواه، با وجود فقدان جبرانناپذیر عزیزانشان، به الگویی زنده از مقاومت اجتماعی بدل شدهاند. آنان نشان دادهاند که سوگواری میتواند همزمان کنش سیاسی باشد و اندوه میتواند به نیرویی برای ادامه مبارزه بدل شود. این روحیه مبارزاتی، که در رقص سوگ، در فریادهای بیصدا و در پایداری روزمره متجلی است، باید در میان همه ما تقویت شود. امید و نگاه میلیونها نفر در داخل ایران به استمرار و جدیت فعالیتهای سیاسی، رسانهای و همبستگی ما دوخته شده است؛ نگاهی که یادآور میشود مسئولیت ما تنها روایت گذشته نیست، بلکه ساختن افق آینده است. رقص سوگ را باید در تداوم انقلاب زن، زندگی، آزادی فهمید. انقلابی که از دل بدنها، تجربههای زیسته و خشم انباشته زاده شد. در این انقلاب، سیاست از خیابان به خانه، از شعار به بدن و از مرگ به زندگی پیوند خورده است. رقص سوگ، اعلام میکند که حتی در اوج فقدان، زندگی را میتوان به نیروی مقاومت بدل کرد.
رقص سوگ خانوادههای جانباختگان اعتراضات دیماه ۱۴۰۴، پدیدهای حاشیهای یا صرفاً فرهنگی نیست. این رقص، کنشی سیاسی، اجتماعی و عمیقاً انسانی است که در برابر پروژه مرگ جمهوری اسلامی ایستاده است. مرگ سران و فرماندهان سرکوب ممکن است لحظهای از خشم را تسکین دهد، اما پایان این نظام تنها با قدرت مردم و با تداوم انقلاب زن، زندگی، آزادی رقم میخورد. انقلابی که با بدنهای زخمی، حافظه دادخواه و افق زندگی پیش میرود. رقص سوگ، وعده این افق است: وعده پیروزی زندگی بر حکومت مرگ.

