دیدبان آزار

این روزها؛ نفس کشیدن در حاشیه خون و انقلاب

نویسنده: خ. الف

 بعد از چند ماه به ایران بازگشته‌ام و در ششمین روز بازگشت به ایران، پنجشنبه هشتم ژانویه، اینترنت به‌کلی قطع شده است. قرار بود فردای روزی که اینترنت قطع شد استاد مهمان آنلاین در یک دانشگاه خارج ایران باشم. تاریخ جلسه را ماه‌ها قبل‌تر تنظیم کرده بودیم. قرار بود بیست ژانویه مقاله‌ای که نوشتنش را در دست دارم تمام کنم. قرار بود دوشنبه‌ها به روال هفته‌هایی که خارج ایران بودم در کلکیوم دانشگاهی که ترم گذشته در آن پژوهشگر مهمان بودم شرکت کنم. نگران اپلیکیشن‌هایی هستم که ددلاین‌شان یکی از پس دیگری می‌رسد و نمی‌دانم دوباره کی به اینترنت آزاد دسترسی خواهم داشت. هفته‌ای که پیش روست؟ یا دیرتر؟ حالا به‌کلی همه دسترسی‌ام به اینترنت و گویی کنترل‌ام بر زمان را از دست داده‌ام. در تعلیقی غریب روی زمان شناورم. برای هیچ کاری تمرکز ندارم. بیشتر روزها برای اینکه بفهمم چندشنبه یا چندم ماه است باید محاسبه کنم.

روز جمعه، یک هفته پس از کشتار بی‌رحمانه مردم در پنجشنبه و جمعه، به دوستم گفتم سرکوب تمام شد. جمهوری اسلامی یک‌بار دیگر پیروز شد. گفت نمی‌خواهد باور کند این‌همه خون ریخته شده و همه‌چیز به نقطه صفر رسیده است. با خودم فکر کردم جایی که ایستاده‌ایم بارها عقب‌تر از نقطه صفر است. در اعماق تاریکی و استیصال. میان ما و آینده مغاکی پیش‌بینی‌ناپذیر و هولناک ایستاده است. مغاکی پر از اسلحه و خون. تا چند شب پیش در خیابان‌ها گروه‌های بزرگی از نیروهای سرکوب امنیتی مستقر بودند، با اسلحه و سرهای پوشیده‌شده که برای مردم قابل‌شناسایی نباشند. ممکن بود ماشین را برای بازرسی متوقف کنند. چند شب قبل‌تر حتی ممکن بود به سوی ماشین یا آدم‌های پیاده شلیک کنند. دو-سه شب اخیر اما تعدادشان در خیابان کم و کم‌تر شده‌ است. معنایش این است که پروژه سرکوب در شهر کوچک من به‌کلی و با موفقیت برای سرکوب‌گران پایان یافته است.

صبح جمعه پیش، یعنی روز پس از اولین شبی که کشتاری خونین رخ داد، به بهانه گرداندن سگم از خانه خارج شدم. تلفن و اینترنت قطع بود. خیابان خلوت و بهت‌زده و هوا سنگین و گرفته، هنوز دقیق نمی‌دانستم که چون از آسودگی و پاکیزگی اروپا برگشته‌ام همه‌چیز غم‌بار و گرفته به نظر می‌آید یا چون شهر مثل سابق نیست و اضطراب و تنشی زیر پوست آن پنهان است. چیزی خودش را در لباس سکوت و خلوتی مرگبار، روی شهر پهن کرده بود. در مسیر پیاده‌روی تا گردشگاه معمول سگم، رد‌های بزرگی از خون می‌بینم. فکر می‌کنم حتی کسی مثل سابق تلاش نکرده تا رسیدن مردم ردها را پاک کند. یک جا رد کفشی کاملا خون‌آلود در مسیری طولانی و دو لکه بزرگ خون پاشیده‌شده روی ویترین یک مغازه. تصور می‌کنم به کسی یا کسانی شلیک شده، خونریزی شدیدی بوده و مسیری طی شده تا فرد زخمی از پیاده‌رو خود را به کنار خیابان برساند و سوار ماشین شود. رد کفش خونین متعلق به فرد زخمی است یا کسی که او را روی دست حمل می‌کرده؟

در تصورم خیال می‌کنم باید تعداد زیادی ساچمه خورده باشد، لابد از فاصله نزدیک. همان‌طور که به من و بسیاری دیگر در ۱۴۰۱ تظاهرات ساچمه زده بودند. چیز بیشتری به ذهنم نمی‌رسد جز اینکه این باید شلیکی از فاصله بسیار نزدیک بوده باشد که به چنان خونریزی شدیدی منجر شده. چندصد متر پایین خیابان، به سمت راست می‌پیچم. روی یکی از سکوهای کنار گردشگاه کاملا خونین است. جلوتر، ساختمان یک اداره دولتی در آتش سوخته است. روی دیوارها شعارهایی می‌بینم: مرگ بر خامنه‌ای؛ مرگ بر دیکتاتور؛ و شعاری که شب گذشته برای اولین‌بار از خیابان ‌شنیدم: جاوید شاه.

روزهای خیزش ژینا هم از شنیدن فریاد زن و آن‌همه شعارها و سرودهای مترقی شگفت‌زده می‌شدم. آن روزها با خودم می‌گفتم چه کسی باورش می‌شد از دل خاورمیانه، از دهان تاریخی پر از خشونت و استبداد و مردسالاری، نام زن بیرون بیاید؟ و هربار با شعف شگفت‌زده می‌شدم. گمان می‌کردم این حاصل سال‌ها مقاومت و مبارزه ما زن‌ها بوده است. درست نمی‌دانم باید با این واقعیت جدید چه کنم. جا و رد خودم را کجایش پیدا کنم. شاید منظره دموکراسی این چنین است و باید به آن عادت کنیم. 

در مسیر بازگشت به خانه، به سیاقی که معمولا در شهرهای کوچک رخ می‌دهد، دوستی را در خیابان می‌بینم. پریشان و مضطرب است. می‌گوید دوست پرستارش را بیمارستان به بیمارستان، گریان، همراهی کرده و مطلع است دیشب دست کم ۲۲ نفر را در شهر کشته‌اند، با گلوله جنگی، با شلیک مستقیم. انگار باورم نمی‌شود. نمی‌توانم عدد کشتگان را باور کنم. انگار امیدوارم اشتباهی شده یا به‌ترتیبی اغراقی رخ داده باشد. شهر کوچکی که در آن زندگی می‌کنم حدود صدهزار نفر جمعیت دارد. ۲۲ نفر تنها در یک شب؟ با خودم می‌گویم پس زخمی که رد خونش را روی پیاده‌رو دیده‌ام از تیر جنگی بوده و نه ساچمه. پس به مردم بی‌سلاح معترض در خیابان، در شهر، گلوله جنگی شلیک کرده‌اند. انگار حجم اطلاعات برایم شوک‌آور باشد. یا هنوز در مغزم ته‌نشین نشده‌ باشد.

کمی بعدتر مرد جوانی را می‌بینم که زمانی دانشجویم بوده است. از قبل می‌دانستم که پادشاهی‌خواه است. چشم‌هایش شبیه چشم‌هایی است که شب را بیدار بوده‌اند اما هیجان‌زده و هشیار ‌است. می‌پرسد آیا دیشب در اعتراضات حاضر بوده‌ام؟ خجالت‌زده می‌گویم نه، چون باید برای کلاسی آماده می‌شدم، اما با قطع اینترنت کلاس کنسل شده است. بهانه است. دست‌کم همه حقیقت نیست. حقیقت این است که این بار بخشی از ماجرای اعتراضات نبوده‌ام. تازه رسیده‌ام به ایران و هنوز درست نمی‌دانستم در خیابان چه می‌گذرد و مشخصا روز پنجشنبه دلم نمی‌خواست بخشی از اعتراضاتی باشم که فراخوان آن را فرزند شاه سابق ایران داده بود. حقیقت این است که گمان نمی‌کردم مردم زیادی به این فراخوان بپیوندند و روند اعتراضات با این فراخوان نسبت به 12-10 روز پیش‌تر تغییر شدیدی کند. اما اشتباه می‌کردم. مردم انگار منتظر نیرویی بودند که بتواند خودش را به‌عنوان رهبر اپوزوسیون معرفی و همبستگی ایجاد کند.

بین نیروهای مختلف اپوزسیون از جمله من و بسیارانی که خود را فمینیست، چپ، جمهوری‌خواه و حتا ملی‌گرا می‌دانند با پادشاهی‌خواهان امکان اتحاد و ائتلافی وجود نداشته. دست‌کم تا الان چنین چیزی ممکن نبوده است. اما میان بدنه مردم فرق می‌کند. بسیاری متقاعد شده‌اند برای گذار از جمهوری اسلامی به رهبری متحد‌کننده احتیاج دارند. از رضا پهلوی تصویر پر و کاملی ساخته شده که برای بسیاری از مردم رو به آینده، امید و ثروت است. تصویر او بخش نرمالی از جهان بودن را تداعی می‌کند. برخلاف ایده‌های ما از فمینیسم، آزادی‌خواهی و حقوق بشر که تصویر تحقق‌یافته‌ای برایشان ارائه نمی‌کند. 

دانشجوی سابقم انگار اعتمادش را به من از دست داده باشد. می‌گوید این‌بار کارشان تمام است. این‌بار فرق می‌کند. می‌پرسم می‌داند که چقدر خطرناک است؟ شنیده‌ که دیشب بیشتر از 20 نفر را کشته‌اند؟ خبر دارد که دارند مردم را می‌کشند؟ سعی می‌کنم خیلی محتاط باشم. می‌گویم اغلب آن‌ها که در خیابان بوده‌اند خیلی جوانند، بیست‌وچندساله، باید متوجه باشند که چه خطری تهدیدشان می‌کند، باید متوجه باشند که این دور از اعتراضات لزوما پایان آن نیست. مبارزه ممکن است خیلی طولانی باشد و چیزهایی از این‌دست. انگار صدایم را نمی‌شنود. تکرار می‌کند که چیزی نمانده، پیروزی نزدیک است. واکنش‌اش طوری است که احساس می‌کنم حرف‌هایم شبیه بزدل‌های ضدانقلابی است که دارند پشت وضع موجود می‌ایستند. 

نه‌تنها اینترنت قطع شده که خطوط تلفن هم با اختلال مواجه است. اس‌ام‌اس‌ها و پیام‌رسان‌های داخلی هم از کار افتاده‌اند. از پنج-شش عصر موبایل‌ها به‌کلی قطع می‌شوند، در محله ما هر دو شب پنجشنبه و جمعه برق را هم قطع کرده‌اند. می‌نشستیم توی تاریکی و به صدای تیراندازی و گاهی شعارهایی که از خیابان به انتهای کوچه بن‌بست ما می‌رسید گوش می‌دادیم. پنجشنبه، فرزند بیست‌ساله‌ام با اضطراب و وحشت مانع‌ شده بود تا به خیابان برویم. در آن دو روز، تصمیمم این نبود که بخشی از جمعیت پاسخ به آن فراخوان محسوب شوم، اما دلم می‌خواست آن‌چه در خیابان می‌گذرد را از نزدیک مشاهده کنم، اگرچه نتوانم با شعارها همراهی کنم یا نخواهم به فراخوان بپیوندم. عده زیادی از کسانی که می‌شناختم هم چنین نظری داشتند. بسیاری از دوستان فرزندم اما قصد داشتند که به خیابان بروند. کمی بعدتر صدای جمعیتی عظیم در خیابان را شنیدم که می‌گفتند: «این آخرین نبرده، پهلوی برمی‌گرده.» به پسرم گفتم با ماشین می‌رویم و فقط کمی در خیابان چرخ می‌زنیم. از خشم می‌لرزید و می‌گفت «بهتون شلیک می‌کنند». تلاش کردم که آرام‌اش کنم و قول دادم در خانه می‌مانم.

صبح شنبه از دوستی که مادرش در بیمارستانی در شهر مجاور کار می‌کند سراغ می‌گیرم. همه می‌ترسند در تلفن در این‌باره حرفی بزنند. بیمارستان آن‌ها یکی از بیمارستان‌های اصلی آن شهر است. می‌گوید مادرش فقط گریه می‌کرده و می‌گفته من نمی‌توانم عددی بگویم. جنازه روی جنازه آمده است بیمارستان. فکر می‌کنم این تنها یک بیمارستان در آن شهر است. در شهر کوچک ما حالا مردم عددهای بیشتری از تعداد کشتگان می‌گویند: ۴۵ نفر، بیش از ۷۰ نفر و اعدادی از‌ این‌دست.

از شنبه تا سه‌شنبه ما چهار شب متوالی را در خانه دوستی جمع شده‌ایم. شام خورده‌ایم. یک‌بار فیلم دیده‌ایم. اما تجربه سختی بوده، چون آنقدرها تمرکز و حوصله نداشتیم که یک فیلم را دنبال کنیم. بیشتر حرف زده‌ایم و کمی هم اخبار را از ماهواره تماشا کرده‌ایم. فقط برای اینکه اضطراب‌مان را کنترل کنیم و در اطراف یکدیگر باشیم. تظاهرات معمولا در خیابان‌های اصلی رخ می‌دهد و ما از آنجا دوریم. یک شب صدای شعار آمده از خیابان و ما از شجاعت مردم پس از آن‌همه کشتار شگفت‌زده شده‌ایم. دوستم رفته و در حیاط خانه را باز کرده که اگر کسی در حال فرار از مامورین داخل کوچه شد، بتواند بیاد داخل خانه پناه بگیرد. چند نفر از همسایه‌ها از ساختمان‌ها علیه رهبر جمهوری اسلامی و به حمایت از پهلوی شعار می‌دهند. برخی شعارها با مواضع سیاسی ما جور در نمی‌آید. صدای شلیک می‌آید. یک زن از همسایه‌ها فریاد می‌زند شلیک نکنید، مردم را نکشید، شلیک نکنید. از پشت پنجره گریه و مویه می‌کند. ما در سکوت به فریاد التماس زن گوش می‌کنیم. صدا حتما به گوش کسانی که شلیک می‌کنند نمی‌رسد.

من بغض می‌کنم. خبرهایی از احتمال حمله نظامی به ایران از ماهواره شنیده‌ایم. برای اولین‌بار می‌گویم من مشکل اخلاقی یا سیاسی با حمله محدود خارجی علیه جمهوری اسلامی ندارم. این کابوسی که داریم زندگی‌اش می‌کنیم باید یک‌طوری تمام شود. مگر می‌شود مردمی برای اعتراض به خیابان بروند و دسته‌دسته جنازه برود سردخانه؟ نیرویی باید این ماشین کشتار را متوقف کند. نامش جنگ یا ترامپ یا مداخله بشردوستانه یا هرچه که باشد. دوستانم شگفت‌زده می‌شوند. می‌پرسند متوجه هستم چه می‌گویم؟ جنگ طبق میل ما رخ نمی‌دهد. نتیجه‌اش هم طبق میل ما پیش نمی‌رود. مثل صاعقه می‌زند و همه‌چیز این زمین را در آتش می‌سوزاند. برای هیچ‌کس عاملیتی باقی نمی‌ماند، تنها می‌توانیم به آسمان نظاره کنیم و ببینیم موشک به کجا می‌خورد. میان شور احساسی نزدیک به گریه می‌گویم از کدام عاملیت حرف می‌زنند؟ مگر نمی‌بینید از ترس چپیده‌ایم توی خانه‌هایمان و به صدای شلیک گوش می‌کنیم؟ بحث‌ها بالا می‌گیرد، درباره پیش‌فرض‌هایی که رسانه‌های اپوزسیون و سخنان ترامپ و شاهزاده به مردم بسیاری داده‌اند که با حقیقت روی زمین مطابقت ندارد. می‌گویم این تحلیل‌ها هرچقدر که درست باشد در هیچ لحظه‌ای نباید فراموش کنیم چه کسی به مردم بی‌سلاح ماشه چکانده است. خشمگین‌ام. از جزییات استراتژیکی که می‌تواند حمله نظامی را اخلاقی کند حرف می‌زنمِ، اما در دلم به چیزی که می‌گویم معتقد نیستم. قلبم در آتش است.

احساس می‌کنم جایی در تاریخ ایستاده‌ام که شبیه به پایان سیاست و آغاز صحنه خشونت است. بر لبه پرتگاه. تعداد کشته‌ها و خشونت حکومتی که پیشاپیش برایش مشروعیتی قائل نبودم، اعتبار حکومت را برایم به‌کلی و به‌طور مطلق زدوده‌ است. به روزهای بعد که فکر می‌کنم وحشت می‌کنم، به مردم فقیرتر، نومیدتر و بی‌سلاح‌تر و حکومتی نامشروع‌تر، قسی‌تر، ترس‌خورده‌تر و کارآزموده‌تر. چه روزهای سیاهی در راه است. چه ناامیدی‌ها و دعواها و تاریکی‌هایی. چه خودکشی‌ها. چه زندگی‌های عزیزی که تباه خواهند شد. در آتش جنگ یا خشونت ماشین کشتار و جنایت حکومت.

فردای روزی که رسیده‌ بودم ایران و پیش از این کشتارها، با دوستی از فعالان و زندانیان سیاسی ۱۴۰۱ درباره تهران در دور جدید اعتراضات حرف زده بودیم. معتقد بود بسیاری از مردم در این لحظه از سر استیصال و این ایده که هر اعتراضی نیاز به رهبر دارد به شاهزاده پناه آورده‌اند. شاید حق با او بود. شاید هم ما هنوز در حبابی بودیم که واقعیت را نمی‌دیدیم. سر همان قرارمان در کافه از اداره اطلاعات به دوستم تلفن زدند. گفته بودند حواس‌مان هست که به لحاظ سیاسی با این اعتراضات همراه نیستی، اما مشغول رصد شما هستیم. دوستم پریده بود وسط حرف نیروی امنیتی که من با هر اعتراضی علیه شما همراه هستم و دشمن اول و آخر من شما هستید و نه پادشاهی‌خواهان. از شجاعت و صراحت دوستم خوشم آمده بود و تحسینش کرده بودم. دشمن اول و آخر من هم کسی است که به روی مردم بی‌سلاح شلیک کرده باشد.

هرکس با یکی‌-دو واسطه چندین نفر را می‌شناسد که کشته شده‌اند. شنیده‌ایم که برخی برای گرفتن جنازه فرزندانشان پول‌های هنگفتی پرداخته‌اند که به‌عنوان پول تیر ازشان دریافت می‌شود. رقم‌هایی که می‌شنویم از 250 میلیون تومان تا یک میلیارد در نوسان است. شنیده‌ایم برخی جاها تعداد کشته‌ها آن‌قدر زیاد بوده که برای خالی شدن سردخانه‌ها مجبور شده‌اند از پول حق تیر صرف‌نظر کنند. شنیده‌ایم برخی جاها خانواده‌های کشته‌شدگان با قمه و چاقو حمله کرده‌اند به سردخانه‌ها و جنازه‌های عزیزانشان را پس گرفته‌اند. جنازه و مراسم تدفین و سوگواری تنها چیزی‌ است که برای کسی که عزیزش به ناحق و به ظلم کشته شده باقی می‌ماند. آن ‌را هم دریغ کرده‌اند. شنیده‌ایم که برخی کشته‌شدگان را قصد داشته‌اند بدون اطلاع خانواده خاک کنند. بدون غسل و کفن. نگذاشته‌اند مراسمی برای کشتگان برگزار شود. مهم‌ترین لحظه قیام ژینا از مراسم خاکسپاری شروع شده بود. مراسم خاکسپاری و هفتم و چهلم هر کشته خود صحنه آغاز یک تظاهرات جدید بود. این‌بار حتی یک مراسم تدفین هم اجازه برگزاری نداشته است. اصلا خبردار نمی‌شویم چه کسی را کجا خاک کرده‌اند.

اولین کسی که من درباره‌اش می‌شنوم فرزند دوستی است که تیر خورده اما زنده مانده و در بیمارستان بستری است، بیست‌وچندساله. برادرزاده دوست دیگری، کشته شده است، بیست‌و‌هفت‌ساله. اجازه نداده‌اند جز سه نفر اعضای اصلی خانواده کسی در خاکسپاری شرکت کند. جنازه را شبانه خاک کرده‌اند. پدر دوست دوست دیگری کشته شده، شصت‌وچندساله، گفته می‌شود برای کنجکاوی با ماشین به خیابان رفته و حتا در صف معترضین نبوده است. مادر دخترهای مربی باشگاهی که می‌شناسم، پنجاه‌وچندساله. زن جوان نوازنده که دوست دیگرم می‌شناسد، حدودا سی‌ساله. جز حلقه ارتباطات نزدیک و دهان‌به‌دهان، خود ما هم نمی‌دانیم چه کسانی کشته شده‌اند. جزییات زیادی هست که نمی‌دانیم. گمان می‌کنم حتی می‌ترسیم که بدانیم. همه از وحشت مجددی حرف می‌زنند که بعد از وصل شدن اینترنت باید تجربه کنند. بعد از هم‌رسانی ویدئوها و اخبار. شاید این بی‌خبری کمی روان‌هایمان را از ترومای جمعی که تجربه کرده‌ایم در امان می‌دارد.

همسرم پس از چند روز تعطیلی به جلسه‌ای می‌رود که پیش از بازگشایی کلاس‌ها برایشان تشکیل داده‌اند. مدیر گروه از لزوم پرهیز از صحبت‌های سیاسی در کلاس‌ها حرف می‌زند. چراکه هم از طرفداران حکومت و هم از معترضین میان کلاس‌ها حاضرند و وظیفه آنها حفظ کلاس‌های درس به دور از تنش‌های سیاسی است. یکی از همکاران اعتراض می‌کند که اگر دانشجویی درباره وضعیت جامعه سوالی پرسید، چطور می‌توانیم سکوت کنیم. آنها کجا قرار است بتوانند درباره آنچه دیده‌اند و تجربه کرده‌اند حرف بزنند؟ همسرم از واکنش او که معمولا چندان خودش را درگیر سیاست نمی‌کرده متعجب می‌شود، بیرون جلسه حالش را می‌پرسد. همکار اشک می‌ریزد که جوانی از خانواده همسرش را کشته‌اند.

مادرم از زن روستایی فقیری حرف می‌زند که پسرش در اعتراضات کشته شده و طرفداران حکومت مقابل دفن جنازه در امامزاده روستا مقاومت کرده‌اند. به زن گفته‌اند برای گرفتن جنازه باید یک میلیارد پول بپردازد. بسیاری کشته‌شدگان از فرودست‌ترین اقشار جامعه‌اند و این پول هنگفتی است. می‌گویند جنازه را به شرطی بدون پول می‌دهند که بپذیرد پسرش شهید است. شهید اعلام کردن شخصی توسط حکومت یعنی قبول این‌که او بخشی از نیروهای حکومتی بوده است و توسط معترضین کشته شده است. یعنی قلب حقیقتی که کسی برای آن کشته شده است. و البته این یعنی ما به آسانی نخواهیم فهمید چه کسانی در درگیری‌های اخیر از کشته‌شدگان حکومتی توسط معترضین کشته شده‌اند، چون بسیاری مجبور شده‌اند برای تحویل گرفتن جنازه فرزندان‌شان اعلام کنند که فرزندشان از نیروهای حکومتی بوده است.

می‌دانیم که تعدادی نیروی حکومتی هم در میان کشته‌شدگان وجود دارد. اغلب کسانی که در شهرها به مردم شلیک می‌کنند نه از نیروهای رسمی با لباس پلیس که نیروهای سپاه و بسیج با لباس شخصی هستند. در ادبیات رسمی حکومت به آن‌ها می‌گویند حافظان امنیت و به کشتگان‌شان می‌گویند شهید امنیت. مردم با نام مزدور یا سرکوبگر درباره‌شان حرف می‌زنند. این‌بار در ادبیات پروپاگاندای رسمی می‌گویند تروریست‌هایی که قصد اغتشاش داشته‌اند به مردم و حافظان امنیت شلیک کرده‌اند. بر طبق ادبیات حکومت ایران همه هزاران نفری که در شهرهای مختلف کشته شده‌اند کسانی بوده‌اند که توسط تروریست‌ها کشته شده‌اند. به مثلا مردمی که توسط مثلا تروریست‌ها کشته شده‌اند می‌گویند شهیدان وطن.

هفته دوم پس از سرکوب مغازه‌ها یکی‌یکی باز می‌شوند و شهر بیشتر به حالت عادی درمی‌آید. روزهای اول مدام مردم را می‌دیدی که چندنفر به چندنفر گوشه‌ای جمع شده‌اند و پچ‌پچ می‌کنند. کم‌کم کافه‌ها و رستوران‌ها هم باز می‌شوند. جمعیتی حداقلی در آنها دیده می‌شود. جنب‌و‌جوشی که از شهر می‌شناختم اما هنوز پیدا نیست. انگار همه بدون اعلام رسمی در یک عزاداری عمومی شرکت کرده باشند. چند روز پیش برف زیبایی بارید. یادم می‌آید به دوست غیرایرانی‌ام گفته بودم مردم شهرم وقتی اولین برف زمستان می‌بارد به خیابان می‌روند، از ماشین‌ها موزیک پخش می‌کنند، گاهی از فرصت بسته بودن خیابان‌ها استفاده می‌کنند و می‌رقصند و جوان‌ترها به سمت هم گلوله برفی پرتاب می‌کنند. این‌بار اما رقص و شادی در کار نیست. همه در سکوت و آرامش از کنار هم رد می‌شوند. مردم خسته، عزادارند.

 

 

مطالب مرتبط