دیدبان آزار

فریاد زندگی و مراقبت سیاسی؛ از زیر خاکستری که بر سرمان ریخته

نویسنده: ندا ناجی

این متن را در لحظه‌ای می‌نویسم که بیش از هر زمان دیگری احساس نومیدی دارم و مانند بسیاری از هم‌جهانان، خواهران و رفقایم درگیر تناقض‌های احساسی و فکری هستم. در میانه‌ نوشتن بارها از خود و از دوستانم پرسیدم که آیا در اکنون ما، نظریه محلی از توجه دارد؟ آیا زمانه مرگ‌بارتر از چیزی نیست که کسی بخواهد بنویسد و دیگرانی بخوانند؟ و هزاران پرسش دیگر. اما فکر کردم اگر نوشتن و رجوع به یکدیگر ما را نجات ندهد، چیز دیگری برایمان باقی نخواهد ماند. ما با مرگ محاصره شده‌ایم. در ایران، جمهوری اسلامی در حال کشتار و پاک‌سازی تمام غیرخودی‌‌ها است و در دیاسپورا چوبه‌های دار را به‌طور نمادین در تجمعات خود برقرار کرده‌اند و هرکسی که شعار آنان را ندهد، تهدید می‌کنند. صدای فاشیسم از همیشه بلندتر است و شاید نوشتن کمکی باشد برای کنار هم آوردن کسانی که جور دیگری می‌اندیشند و برای بلندتر کردن صدای‌مان.

در یک ماه گذشته ایران شاهد عظیم‌ترین کشتار بعد از کشتار تابستان ۶۷ بوده است. گرچه سویه‌های فاشیستی و حذف دیگران در برخوردهای حاکمیت هیچ‌گاه کم‌رنگ نشده و هربار خود را به ‌شکلی نشان داده است، اما همیشه برای اشاره به عمق غضب جمهوری اسلامی و قساوت آن در نسبت با مخالفی، از دهه‌ ‌۶۰ یاد می‌شد. اما اکنون می‌توانیم ببینیم که برخلاف تصور ما، جمهوری اسلامی هنوز هم بر همان باور است که مخالفین خود را باید قتل‌عام کند و همان استراتژی را به کار بسته تا دوباره صدای اعتراضات مردم را خفه کند. پس از انقلاب سال ۱۳۵۷، نظام تازه تاسیس که وارث زندان‌های ساواک و مجری نظام جدید ارعاب و شکنجه بود، زخم‌های بسیاری بر بدن و روان زندانیان سیاسی پیشین برجا گذاشته و بازماندگان هنوز آثار آن شکنجه را با خود حمل می‌کنند. سرکوب گسترده همیشه و تنها شامل کشتار نبوده و همواره نسبتی بین کشتار و زندانی کردن معترضان و مخالفان و همچنین احکام اعدام برقرار بوده است. احکامی که حتی نسبت به ضوابط قانونی غیرانسانی حاکم در این نظام نیز بی‌توجه است.

این دور مکرر، منطق سرکوب نظام توتالیتر جمهوری اسلامی است که در دوره‌های مختلف شاهد آن بوده‌ایم. گاهی آن را انتقام خوانده‌ایم و گاهی زهر چشم گرفتن. این‌بار نیز جمهوری اسلامی تمام توان سرکوب خود را به‌ کار گرفته و حتی در مقطعی فراخوان پیوستن موافقان خود به دستگاه سرکوب و ماشین کشتار در خیابان را داده، دسترسی به اینترنت را قطع کرده و از انتشار اخبار پیش‌گیری کرده است. این‌بار ما با فاجعه‌ای فراتر از انتظار و در ابعاد دهه‌ ۶۰ روبرو هستیم. جمهوری اسلامی از هر جهت آن دهه‌ مخوف را فرا خوانده است. زمانی که حتی زندانیان سیاسی که حکم مشخصی داشته و حبس خود را می‌کشیدند و برخی تنها چندماه تا آزادی فاصله داشتند هم در امان نماندند و اعدام شدند. بر همین اساس و با توجه به عدم امکان نظارت بر زندان‌ها و هم‌دستی سازمان زندان‌‌ها (که انتظار می‌رود حافظ جان زندانیان باشد) با این سیستم کشتار جمعی، نگرانی از وضعیت زندانیان پیشین و بازداشتیان قیام اخیر در زندان‌ها و بازداشتگاه‌ها و در خانه‌های امن و سیاه‌چاله‌های فاقد عنوان رسمی، موضوعی است که نیاز داریم به دقت مورد توجه قرار دهیم.

عددهایی که تعداد کشته‌شدگان را بیان می‌کنند، از مخیله خارج و به‌راستی دهشتناک است، تمامی ما سوگواریم و ناباورانه به آن‌چه مقابل رویمان است نگاه می‌کنیم. در عین حال، در کنار عدم دسترسی به اینترنت و دشواری تماس‌های تلفنی با خارج از کشور، و با اخبار جسته‌وگریخته می‌توان گفت که رژیم در حال بازداشت بسیاری از کسانی است که هنوز نکشته است. قوه‌ قضاییه بارها تاکید کرده‌ است که جرم بسیاری محاربه و حکم آن‌‌ها اعدام است و بخششی در کار نخواهد بود. این‌که در قانون مجازات اسلامی در ایران زندانی سیاسی تعریف نشده و جرم سیاسی نیز وجود ندارد دست حاکمان جمهوری اسلامی را در این جنایت بازتر می‌کند. پیش از دی ۹۶ که با تغییر پارادایمی سیاسی در ماهیت اعتراضات روبرو بودیم، با وجود این عدم تعین قانونی، زندانی سیاسی همچنان به‌طور بین‌الاذهانی قابل تعریف و تشخیص بود. اما پس از آن می‌بینیم که این مرز چه‌گونه درهم ریخته و نابسندگی اصطلاح «زندانی سیاسی»، به‌خودی‌خود هم نسبت به همیشه آشکارتر شده است. ما پس از دی ۹۶ شاهد تغییراتی در بازداشت‌شدگان و کشته‌شدگان هستیم. انسان‌هایی که بدون انجام فعالیت سیاسی، با تعریف کلاسیک آن، درهم آمیختگی حیات خود و سیاست را به‌خوبی لمس کرده و زیسته‌اند و برای تغییر آن اقدام کرده‌اند.

اما درد در نقطه‌ای تیزتر می‌شود که بسیاری از این افراد نه در نظر خود و نه در نظر بخشی از جامعه زندانی سیاسی محسوب نمی‌شوند و عنوان زندانی سیاسی در این‌جا کج‌کارکردی خود را نشان داده و انگار تنها عده‌ای سزاوار حمل آن هستند. زندانی سیاسی بودن و داشتن اسم و رسم زندانی سیاسی از آن‌جایی شروع می‌شود که فعالیت سیاسی فرد زندانی برای دیگران عینیت پیدا می‌کند، فرد از کار سیاسی خود و جمع سیاسی که در آن بوده هویت گرفته و به تبع این اعتبار اجتماعی از یک سیستم مراقبتی برخوردار خواهد بود. اما این نوع از بازداشت که جمهوری اسلامی پس از سرکوب و کشتار در خیابان آغاز کرده است نه واکنش به «جرم» که ‌واکنشی به سیاسی‌تر شدن زیست مردم است.

گزارش‌ها از شهرهای مختلف نشان می‌دهد به خانه‌ مردم حمله می‌کنند و انسان‌ها را با خود می‌برند. این بازداشت شامل طیف وسیعی از شهروندان است و آن‌طور که پیدا است، تنها دارا بودن پتانسیل مخالفت برای بازداشت کافی است. مشابه آن‌چه امروز در حال رخ دادن است را پس از اعتراضات پیشین هم دیده‌ایم، اما این‌بار ابعاد گسترده‌تری دارد و تعداد بازداشتی‌ها همچون قتل‌عامی که صورت گرفت، مبهوت‌کننده است. قابل درک است که رویارویی با حقیقت آن جوی خونی که همه‌جا را گرفته، توانی برای ما باقی نگذارد. اما روایت زندگان نیز لازم است که شنیده شود.

در طی قیام‌های گذشته نیز دسترسی معترضین اعتراضات سراسری به رسانه‌ها برای اطلاع رسانی از وضعیت بازداشتی محدود بود. در سال ۱۳۹۸ با وجود تعداد زیاد زندانیان در تهران و کرج اما معدودی از آنان را به بند زنان زندان اوین فرستاده بودند و اکثر بازداشتی‌ها در زندان‌هایی مانند قرچک و کچویی و در شرایطی غیرقابل‌زیستن بودند که صدای زندانیان برای مخابره‌ حضورشان شانس زیادی ندارد.
حالا در این شرایط که اینترنت را قطع کرده‌اند، تلفن و اطلاع زندانی از خود و دسترسی به وکیل مانند شوخی می‌ماند، وضعیت بیش از همیشه نگران کننده است. مقابل درب زندان‌ها و بازداشتگاه‌ها خانواده‌هایی صف کشیده‌اند که برای دیدن و خبر گرفتن از حال زندانیان خود باید هر نوع تحقیر و توهینی را یشنوند و تازه شاید بفهمند که زندانی در چه شرایطی است.

همچنین با توجه به تعداد زیاد بازداشتی‌ها و به بهانه‌ برخورد با مجرمان دادگاه‌ها سعی دارند رسیدگی را سرعت بدهند. در دست‌کم یک مورد برای زندانی با فاصله‌ چند روز پس از بازداشت حکم اعدام صادر شده است و همچنین انتظار می‌رود با توجه به تهدیدها این تعداد بیشتر شود. زندانیانی را مقابل دوربین آورده‌اند و از آنان اعتراف اجباری گرفته‌اند. گزارش‌هایی از خانواده‌ زندانیان وجود دارد که زندانیان برای اعتراف تحت فشار و شکنجه هستند و قبل از دادگاه برگه‌های سفیدی را برای امضا به آن‌ها می‌دهند. در شرایطی که امکان مشورت گرفتن از افرادی که با روند مجرم‌سازی دستگاه قضایی آشنا هستند نیست و در عدم دسترسی به وکیل خطری جدی متوجه زندانیان است.

غیر از بازداشت‌شدگان قیام اخیر، می‌توان گفت که زندانیان پیشین نیر تحت فشار روانی هستند و محدودیت‌های آنان در زندان بیش از پیش شده است. در سال ۹۸ درست زمانی که اینترنت را قطع کردند و در خیابان مردم را به گلوله بستند، تلفن زندان را هم قطع کرده بودند و خانواده‌هایمان تنها با ایما و اشاره‌هایی در ملاقات حضوری توانستند در مورد اعتراضات حرف بزنند و ما تنها زمانی عمق فاجعه را فهمیدیم که اولین بازداشتی به بند ما آورده شد. در تمام آن دوران که سرکوب در جریان بود، گاهی با خنده‌ای که برآمده از استیصال و دست‌بستگی‌مان بود، لحظه‌ای را تصور می‌کردیم که از پشت پنجره‌های بند به رگبار بسته‌ می‌شویم. حالا این اتفاق در خیابان افتاده و گزارش‌ها زیادی از کسانی وجود دارد که زنده بازداشت شده‌اند اما جنازه شکنجه‌شده‌شان به خانواده بازگردانده شده. تعداد کودکان بازداشتی نیز که پیش از قطعی اینترنت هم هدف بازداشت بودند، زیاد است.

آنچه امروز در ایران می‌گذرد را دیگر نمی‌توان تنها  «سرکوب اعتراضات» یا «بحران سیاسی» نامید. ما با وضعیتی روبه‌رو هستیم که در آن کشتار معترضان، بازداشت‌های بدون ضابطه، ناپدیدسازی قهری، شکنجه، تجاوز و استفاده‌ گسترده از مجازات اعدام، به اجزای عادی‌شده‌ حکمرانی تبدیل شده‌اند. خشونت نه واکنشی مقطعی به ناآرامی، بلکه شیوه‌ای پایدار برای اداره‌ جامعه است. در این نظم، دولت نه‌تنها حق تنبیه، بلکه حق مرگ را هم برای خود مفروض می‌گیرد.

طبیعی است که در واکنش به چنین روشی از رویارویی، خشم مردم بیشتر شود و انتقام را تنها راه تسلی‌بخش و تنها پاسخ درخور بدانیم. بدیهی است که نظریه و کلی‌گویی‌هایی بدون راه‌کار ایجابی سریع، نتوانند راه خود را به میان این برافروختگی و قهر باز کنند و ابزارهایی به‌دردنخور در این وضعیت تلقی شوند. در چنین فضایی، خشم نه واکنشی افراطی، بلکه پاسخی قابل‌فهم به تجربه‌ عریان بی‌عدالتی و مرگ است. وقتی دوستان، نزدیکان، آشنا و کسانی که در یک شهر و یک جغرافیا با آنان زندگی کرده‌ایم و خواست واحدی داشتیم، در خیابان، زندان و بالای دار کشته می‌شوند، مطالبه‌ انتقام به‌مثابه تنها زبان باقی‌مانده برای ایجاد توازن و به‌دست گرفتن عاملیت سلب‌شده، ظاهر می‌شود. در این شرایط که حتی امکان سوگواری برای کشته‌شدگان هم وجود ندارد، سخن گفتن از «پرهیز از خشونت»، «صبوری» یا «آینده‌ای بهتر» به‌سادگی می‌تواند به‌عنوان انکار رنج، بی‌حسی سیاسی یا لوکس‌بودن نظری طرد شود.

بااین‌حال، مساله این است که اگر خشم و انتقام تنها افق تصور ما از سیاست باقی بماند، خطر آن وجود دارد که ناخواسته در همان منطقی حرکت کنیم که دولت سرکوب‌گر بر آن استوار است. منطق حذف، تنبیه و حق کشتن. پرسش اساسی این نیست که خشم مشروع است یا نه. پرسش این است که این خشم به چه افقی جهت داده می‌شود و چه نظمی را، آگاهانه یا ناآگاهانه، بازتولید می‌کند. در چنین بزنگاهی، نظریه‌ای که از دل تجربه‌ خشونت و نه در فاصله‌ای امن از آن برآمده باشد، نه ابزاری برای آرام‌سازی کاذب، بلکه می‌تواند امکانی برای مکث سیاسی باشد. مکثی برای دیدن این‌که چگونه نظم موجود، حتی در لحظه‌ فروپاشی، می‌کوشد افق‌های کنش ما را به واکنش‌های فوری، فردی و مرگ‌محور محدود کند.

فمینیسم الغاگرا، یعنی نوعی از سیاست‌ورزی فمینیستی و مدافع زندگی که باور دارد سیاست مرگ و کشتار و حکمرانی با روش تنبیه و زهر چشم گرفتن و طرد باید از اساس از میان برداشته شود، درست در این نقطه مداخله می‌کند. نه برای انکار خشم یا تعلیق مبارزه، بلکه برای گشودن پرسشی ریشه‌ای‌تر و برای برچیدن و لغو هرآن‌چه رنگ و بویی از مرگ دارد. اما آیا به‌راستی می‌توان در دل این فاجعه، شکلی از سیاست را تصور کرد که به‌جای بازتولید منطق مرگ، بر امکان زندگی، پیوند و رهایی جمعی پافشاری کند؟

در لحظات فاجعه، واکنش فوری مانند اطلاع‌رسانی، امضای بیانیه، هشتگ زدن و کمپین آزادی زندانیان و توقف اعدام ضروری و حیاتی است. اما لازم است این را جدی بگیریم که اگر سیاست در همین سطح متوقف شود، در نهایت در منطق دولت تنبیهی گرفتار می‌ماند. در اکنون ما و درست زمانی که گویی همه‌چیز در هم فرو ریخته است، لازم است بیش از همیشه مراقبت را به‌عنوان دستور کاری انقلابی مورد توجه قرار دهیم. مراقبت نه به معنای کار عاطفی بلکه به‌عنوان عملی رادیکال برای بقای جمعی و پیش رفتن پس از درآمدن از تاریکی. این مراقبت رادیکال به‌معنای احساس همدردی فردی نیست، بلکه کنشی سیاسی برای بقا و پیوند است. مراقبت رادیکال یعنی ساختن شبکه‌هایی که بتوانند در غیاب یا در دشمنی دولت، امکان زیستن را حفظ کنند.

این مراقبت جنبه‌های عینی زیادی دارد و شامل حمایت از خانواده‌های زندانیان و جان‌باختگان، ثبت روایت‌ها در برابر پاک‌سازی حافظه‌ جمعی، و ایجاد همبستگی‌هایی است که انزوای تحمیلی را می‌شکند. به این معنا، مراقبت رادیکال شکلی از مقاومت در برابر مرگ اجتماعی بازماندگان است. در مصاحبه‌هایی که با زندانیان سابق سیاسی داشتم موارد متفاوتی بسته به شرایط افراد مطرح شده است. برخی پس از آزادی شغل یا خانه‌ خود را از دست داده‌اند، برخی خانواده‌شان از هم‌ پاشیده و برخی دیگر دوستانی در کنار خود ندارند و برخی نیاز به دریافت درمان پزشکی و روان‌درمانی دارند. تمام این‌ افراد باید درحالی‌که با ترومای پس از زندان و شکنجه سر و کله می‌زنند، زندگی خود را سامان بدهند. این‌کسانی که ما قهرمان می‌خوانیم‌شان انسان‌‌هایی هستند که در این مسیر پا گذاشته‌‌اند، ساخته‌شده از خون و گوشت و استخوان، در زمینی مادی که کشتار در آن اتفاق افتاده. کاری که می‌توانیم در قبال زندانیان سابق بکنیم که اگر خیلی خوش‌شانس باشند به‌عنوان زندانی سیاسی به رسمیت شناخته می‌شوند، گوش دادن و شنیدن آنان و فراهم‌ آوردن ظرفیت مراقبت است؛ نه از سر دلسوزی و نه برای کمک‌های انسان‌دوستانه، بلکه به‌عنوان بخشی از مبارزه و به‌عنوان مقاومت.

اندیشیدن به آلترناتیوها در این شرایط به‌معنای طراحی یک آرمان‌شهر دوردست نیست، بلکه بازگشتن به مسیر و باوری است ناتمام که هم‌زمان با مقاومت شکل می‌گیرد و به‌جای تمرکز بر مجازات فردی، بر تغییر شرایطی تاکید می‌کند که خشونت را ممکن می‌سازند و به این‌ ترتیب مسئولیت‌پذیری جمعی، ترمیم و بازسازی پیوندها، جایگزین منطق انتقام می‌شود. در برابر سیستمی که بر حذف فیزیکی و اجتماعی بناشده، آلترناتیو فمینیسم الغاگرا و سیاست‌های مراقبتی بر بازشناسی انسانیت حذف‌شدگان و بازپیوند آن‌ها با جامعه استوار است.

فمینیسم الغاگرا توام با مبارزه با منطق پدرسالار تنبیه و مجازات و کشتار و سیاست مراقبت استراتژی ارزشمندی برای بقاست که اگرچه در ایران امروز وعده‌ نجات فوری نمی‌دهد، ولی امکانی حیاتی را حفظ می‌کنند؛ امکان معنابخشی به مبارزه و جان‌های از دست‌رفته، امکان امتناع از تن دادن به جریانی که می‌خواهد انفعال را جایگزین کنش کند و امکان تخیلی سیاسی که قابلیت ریشه‌ دواندن در باور عمومی را دارد. در برابر نظمی که مرگ را عادی می‌کند، این رویکرد بر سیاست زندگی پافشاری می‌کند، سیاستی که هم‌زمان مقاومت می‌کند، می‌سازد و آینده‌ای بدون قفس را حتی در دل فاجعه قابل‌تصور نگه می‌دارد.

درست اکنون که افراد بسیاری که شاید حداکثر پتانسیل برای تغییر را داشته‌اند، یا در زندان هستند یا به‌‌واسطه‌ بازداشت و تعهد قانونی که داده‌اند یا دیدن مرگ هم‌رزمان خود در میانه‌ میدان، ترس‌خورده و ناامید هستند، و دیگرانی که بسیار بسیار بوده‌اند کشته شده‌اند، به یاد داشته باشیم که ما نیاز به مراقبت داریم. نیاز داریم از خود و از دیگران مراقبت رادیکال به‌عمل بیاوریم. نه به معنای گوشه‌نشینی و دور بودن از اخبار بد و انفعال، بلکه به معنای اندیشیدن هوشمندانه به آن‌چه می‌خواهیم ممکن شود، توأم با نگاه نقادانه به عمل‌کرد خود.

همین‌طور که اخبار را مرور می‌کنیم، اخبار بازداشت‌شدگان را می‌بینیم. ۲۱ شهروند، ۱۰۸ شهروند، ۹۰ شهروند، ۱۷ کودک،…این‌ها زندانیان بی‌نام و نشانی هستند که بدون صدا و بدون نام تحت‌ شکنجه هستند. سال ۱۴۰۱ و در جریان قیام ژینا ایرانیان بسیاری این موقعیت را تجربه کرده‌اند. وقتی حتی غذای روزانه کم می‌آمد و هم‌سلولی‌ها از سهم خود برای دیگری می‌گذشتند و حتی دارویی در زندان نبود و آن‌چه به‌اندازه‌ کافی وجود داشت بازجو و نیروی امنیتی بود. ما اکنون در انتظار این جان‌های زنده‌ای نشسته‌ایم که گرچه رنجور و شکنجه‌دیده، اما باید زنده به ما برگردانده شوند. تنها به یاد بیاورید زندانیانی که حتی به‌عنوان زندانی سیاسی به رسمیت شناخته نمی‌شدند و بعد از آزادی بدون مراقبت رها شده و خودکشی کرده یا به خودکشی اجتماعی کشانده شده‌اند.

آری، لازم است در مورد وضعیت زندان‌ها، با عینیت دادن به شرایط آن و روایت‌های پیشین صحبت کنیم. از این‌ بگوییم که با چشم‌بند به سوالات بی‌ربط پاسخ دادن چه احساسی می‌تواند داشته باشد، روزها و ماه‌ها در یک سلول بودن چه‌گونه است، جا دادن هشت یا نه نفر در یک فضای کوچک و خوابیدن روی زمین سرد پیام این‌که تو بی‌ارزش هستی را چه‌گونه در مغز استخوان حک می‌کند. همچنین زندانیان بسیاری پس از آزادی با تصور این‌که آن‌چه رخ داد و تمام آن هزینه‌ها بی‌فایده بوده، ممکن است از مبارزه عقب کشیده و نخواهند دیگر کاری انجام دهند. 

اکنون که امکان مداخله‌ فوری و با تاثیر قابل‌رویت برای ما وجود ندارد، مراقبت رادیکال و جمعی می‌تواند پاسخی به وضعیت باشد. ما تاریخ پرباری از دادخواهی و گرد هم آمدن خانواده‌ جان‌باختگان و زندانیان داریم. نیاز است به آن رجوع کنیم و حلقه‌های همبستگی مبتنی بر مراقبت سیاسی را تشکیل دهیم. اگر نگاه‌مان به آن‌کسانی نیست که اراده‌ سیاسی ما را سلب کرده‌اند، لازم است برای بازتولید زندگی و برخاستن‌مان از خاکستری که بر سرمان ریخته و برای گرفتن قدرت سیاسی، مبارزه‌ را از سر بگیریم. مسیر طولانی و ما خسته و فرسوده و رها‌شده‌ایم، ولی ما زندگان، ما فعالان سیاسی، ما فمینیست‌‌ها، در برابر آن‌چه شاهد هستیم مسئولیت داریم و مسئولیت ما تا پیروزی ادامه خواهد داشت.

مطالب مرتبط