دیدبان آزار

روایت و بازسازی سوژۀ فریب‌خورده

نویسنده: مرضیه بهرامی برومند

میان تجاوز و فریب، اگرچه هر دو می‌توانند به نقض خودآیینی و آسیب عمیق به سوژه بینجامند، تفاوتی بنیادی در سازوکار اعمال قدرت وجود دارد. تجاوز، در معنای کلاسیک و آشکار آن، با تحمیل، اجبار و خشونت همراه است: بدن و اراده‌ دیگری در برابر نیرویی بیرونی قرار می‌گیرد که مجال انتخاب را از او سلب می‌کند. در فریب، اما، صورت مسئله پیچیده‌تر است؛ زیرا فریب الزاماً با «نه» گفتن قربانی و سپس تحمیل خواست دیگری شکل نمی‌گیرد، بلکه ممکن است در سطحی ظریف‌تر، از مسیر ایجاد پذیرش عمل کند. اینکه فردی به یک رابطه یا کنش «بله» گفته است، به تنهایی تمام پیچیدگی تجربه‌ او را توضیح نمی‌دهد. پذیرش و رضایت را باید درون زمینه‌ای بررسی کرد که آگاهی، مناسبات قدرت، امکان مخالفت، وابستگی و معنای رابطه را در اختیار سوژه قرار می‌دهد. فرد ممکن است در لحظه‌ای مشخص با تصمیمی موافقت کند و این موافقت از منظر تجربه‌ همان لحظه برای او واقعی باشد؛ اما اگر موضوعاتی که برای تصمیم‌گیری اهمیت اساسی داشته‌اند عمداً از او پنهان شده باشند، افشای بعدی آنها می‌تواند معنای آن تصمیم را دگرگون کند. به بیان دیگر، مسئله‌ رضایت فقط مسئله‌ «بله یا خیر» نیست؛ مسئله‌ ساختار اجتماعی و معرفتیِ امکان گفتن بله یا خیر نیز هست.

این موضوع در روابطی که از ابتدا با عدم تقارن قدرت همراه‌اند، اهمیت بیشتری پیدا می‌کند. رابطه‌ «استاد و دانشجو» نمونه‌ روشنی از چنین ساختاری است. استاد و دانشجو در یک موقعیت نهادی کاملاً برابر قرار ندارند. استاد می‌تواند حامل اعتبار علمی، قدرت ارزیابی، امکان توصیه، دسترسی به منابع و شبکه‌های حرفه‌ای و در برخی شرایط اثرگذاری بر آینده‌ تحصیلی و شغلی دانشجو باشد. بنابراین، حتی اگر تهدید آشکار یا اجبار مستقیم وجود نداشته باشد، ساختار رابطه همچنان واجد نوعی عدم تقارن قدرت است. از این منظر، وقتی فریب در چنین رابطه‌ای رخ می‌دهد، مسئله را نمی‌توان صرفاً به یک «دروغ شخصی» تقلیل داد. آنچه ممکن است دست‌کاری شود فقط یک اطلاعات مشخص نیست، بلکه معنای خودِ رابطه است. در رابطه‌ استاد و دانشجو کسی که قدرت بیشتری در تعریف رابطه دارد،  می‌تواند در تعیین معنای رفتارها نقش داشته باشد. می‌تواند مشخص کند چه چیزی «حرفه‌ای»، «صمیمانه»، «عاطفی» یا «عادی» تلقی شود. به همین دلیل، قدرت فقط در زور نیست؛ در توانایی تعریف وضعیت نیز هست. از همین منظر، استاد فقط به دانشجو نمی‌گوید چه کاری انجام دهد؛ او ممکن است، آگاهانه یا ناآگاهانه، در شکل‌دهی به این تصور نیز مؤثر باشد که «دانشجوی برتر» چه کسی است؟ احترام به استاد چگونه نشان داده می‌شود و مخالفت با استاد چه معنایی دارد.

فریب زمانی به سطح عمیق‌تری از قدرت وارد می‌شود که نه فقط رفتار فرد، بلکه روایت او از خویشتن را تحت تأثیر قرار دهد. سوژه برای آنکه بتواند خود را بفهمد، نیازمند روایت است: من چه کسی هستم؟ دیگری چه کسی است؟ چرا این اتفاق رخ می‌دهد؟ رفتار من چه معنایی دارد؟ اگر اطلاعاتی که این روایت بر اساس آنها شکل می‌گیرد ناقص یا تحریف‌شده باشند، فرد ممکن است در ابتدا خود را درون روایتی کاملاً متفاوت تجربه کند. ممکن است خود را انتخاب‌کننده، خواستار، مورد توجه یا حتی برخوردار از یک رابطه‌ی ویژه بداند. اما هنگامی که حقیقتی پنهان آشکار می‌شود، همان روایت فرو می‌ریزد. در اینجا فریب می‌تواند در ساختار خودفهمی سوژه مداخله کند. سوژه ناگهان مجبور می‌شود گذشته‌ خود را دوباره بخواند. آنچه قبلاً نشانه‌ حس خوب بود، ممکن است اکنون نشانه‌ دیگری از دست‌کاری تلقی شود. خاطراتی که زمانی ساده و بدیهی به نظر می‌رسیدند، اکنون نیازمند تفسیر مجدد می‌شوند. از این منظر، فریب فقط آینده‌ رابطه را تغییر نمی‌دهد؛ بلکه می‌تواند گذشته را نیز بازمعنا کند.

در اینجا می‌توان از مفهوم «دوپارگی سوژه» استفاده کرد؛ دوپارگی در اینجا به شکاف میان دو موقعیت تفسیری اشاره دارد: «سوژه‌ای که در زمان تجربه خود را انتخاب‌کننده می‌دانست» و «سوژه‌ای که اکنون، با آگاهی جدید، همان انتخاب را دوباره تفسیر می‌کند». بنابراین، شکاف اصلی میان دو «خود» شکل می‌گیرد: خودی که تجربه را از درون اطلاعات موجود زیسته است و خودی که اکنون با آگاهی از اطلاعات پنهان، همان تجربه را بازخوانی می‌کند. این وضعیت می‌تواند بحران در خودآیینی ایجاد کند، زیرا فرد فقط از دیگری نمی‌پرسد «چرا با من چنین کردی؟»، بلکه ممکن است از خودش نیز بپرسد: «چرا نفهمیدم؟ چرا اعتماد کردم؟ چرا آن نشانه را ندیدم؟ چرا آن رفتار را طور دیگری تفسیر کردم؟». اینجا است که فریب می‌تواند از بیرون به درون سوژه منتقل شود.

فرد گذشته را بارها مرور می‌کند و به دنبال نشانه‌هایی می‌گردد که در زمان وقوع اتفاق از نظرش پنهان مانده بودند. سوژه ممکن است بدن، رفتار، میل، ظاهر و حتی حافظه‌ خود را موضوع ارزیابی قرار دهد. پرسش‌هایی مانند «آیا رفتار من باعث شد؟» و امثال آن نشان می‌دهند که چگونه مسئولیت ممکن است از کنش فریب‌کار به بدن و خودِ فریب‌خورده منتقل شود. مفهوم «سوژه دوپاره» در معنای مورد نظر این بحث، نه به معنای شکاف فیزیکی بدن است و نه به معنای یک وضعیت بالینی یا تشخیص روان‌شناختی؛ بلکه استعاره‌ای نظری برای توضیح وضعیتی است که در آن سوژه، با وجود داشتن یک بدن واحد، دیگر قادر نیست تجربه‌ آن بدن را در یک افق معنایی کاملاً یکپارچه درک کند. بدن همان بدن است، اما معنای آن در اثر ورود آگاهی جدید درباره‌ رابطه، قدرت، فریب، جنسیت و نیت دیگری دگرگون شده است. به عبارت دیگر، آنچه دوپاره می‌شود خودِ بدن نیست، بلکه موقعیت تفسیری سوژه نسبت به بدن خویش است.

بحران اصلی پس از آشکارشدن فریب فقط بحران اعتماد به دیگری نیست؛ بحران اعتماد به خود نیز می‌تواند شکل بگیرد: «اگر من آن زمان آگاه­تر بودم موقعیت را به شکل دیگری می­دیدم». برای فهم این مفهوم باید میان «بدنِ زیسته» و «بدنِ اجتماعی» فرق گذاشت. بدن به‌عنوان یک واقعیت مادی و بدن به‌عنوان یک تجربه‌ اجتماعی تمایز گذاشت. بدن انسان صرفاً مجموعه‌ای از اندام‌ها، ویژگی‌های زیستی و فرآیندهای فیزیولوژیک نیست. فرد بدن خود را در جهان تجربه می‌کند و این تجربه همواره درون روابط اجتماعی، هنجارهای جنسیتی، نگاه دیگران، زبان، نهاد و ساختارهای قدرت شکل می‌گیرد. این دو بدن در واقع دو بدن جداگانه نیستند. یک بدن واحد هستند که از دو موضع متفاوت قابل تجربه و تفسیرند.

فریب ممکن است نه از یک دروغ آشکار، بلکه از یک «قاب‌بندی» خاص رابطه آغاز شود. فرد صاحب قدرت می‌تواند رابطه را به نحوی عرضه کند که دیگری آن را در قالب خاصی بفهمد: «تو برای من متفاوت هستی»، یا «تو تنها کسی هستی که مرا می‌فهمی». چنین جملاتی در خلأ معنا ندارند. معنای آنها از جایگاه گوینده، موقعیت شنونده، تکرار آنها و مجموعه‌ی مناسباتی که درون آن بیان می‌شوند، تأثیر می‌گیرد. از این منظر، اغواکننده و فریب­دهنده را می‌توان نوعی تولید معنا دانست: تولید معنایی درباره‌ اینکه «این رابطه چیست»، «من برای تو چه کسی هستم» و «تو برای من چه کسی هستی». به‌عنوان مثال؛ در اینجا دیگر رابطه فقط میان «استاد» و «دانشجو» نیست؛ یک هویت رابطه‌ای جدید در حال شکل‌گیری است. اهمیت این مسئله در نظریه‌ قدرت آنجاست که قدرت زمانی می‌تواند عمیق‌تر عمل کند که صرفاً از بیرون بر فرد اعمال نشود، بلکه در ساختن تصویری که فرد از خودش دارد نیز مشارکت کند.

 

 

در عین حال، میل به دیده‌شدن، نیاز به تأیید، جست‌وجوی ارزشمندی و رابطه با اقتدار می‌توانند در تجربه‌ رابطه نقش داشته باشند. برای دانشجو،جایگاه استاد ممکن است در سطح نمادین با دانش، موفقیت، اقتدار، آینده‌ی حرفه‌ای یا تصویری از «خودِ موفق آینده» پیوند بخورد. در برخی شرایط نیز ممکن است جایگاه او با تجربه‌های پیشین فرد از تأیید یا اقتدار تداعی شود. اگر صاحب قدرت این نیاز را بشناسد و آن را در ساختن رابطه به کار گیرد، قدرت بیرونی و میل درونی به هم پیوند می‌خورند. پس از آشکارشدن فریب، گذشته ممکن است دوباره معنا شود. آنچه در لحظه‌ وقوع «توجه» تلقی می‌شد، ممکن است بعدها به شکل دیگری فهمیده شود. آنچه «حمایت» به نظر می‌رسید، ممکن است در پرتو اطلاعات تازه، بخشی از یک فرایند دستکاری ذهن تلقی شود. این بازتفسیر به معنای آن نیست که گذشته تغییر کرده است؛ آنچه تغییر کرده، موقعیت معنایی گذشته در روایت زندگی فرد است. می‌توان این دو موقعیت را به صورت نظری چنین نام‌گذاری کرد: «منِ تجربه‌کننده» و «منِ پس از آگاهی».

منِ تجربه‌کننده، همان سوژه‌ای است که در زمان وقوع رویداد درون موقعیت قرار دارد. او با دانش، احساسات و اطلاعات همان لحظه تصمیم می‌گیرد و رابطه را معنا می‌کند. منِ پس از آگاهی، همان سوژه است، اما اکنون اطلاعات دیگری در اختیار دارد. او به گذشته نگاه می‌کند و آن را از موقعیت جدید خود تفسیر می‌کند. این دو «من» دو فرد جداگانه نیستند. هر دو متعلق به یک سوژه‌اند. دوپارگی دقیقاً در همین نکته است: جمله‌ی «من واقعاً احساس کردم» با جمله‌ «اما اکنون می‌فهمم که موقعیت آن‌گونه که تصور می‌کردم نبود» تناقض منطقی ندارد. این دو جمله درباره‌ دو سطح متفاوت سخن می‌گویند. یکی درباره‌ تجربه‌ی زیسته است و دیگری درباره‌ی بازتفسیر شرایط آن تجربه. بازگویی تجربه را نباید صرفاً تکرار یک خاطره دانست. بازگویی می‌تواند فرآیندی برای سازمان‌دهی دوباره‌ تجربه باشد. فرد با روایت‌کردن، میان رویدادها ارتباط برقرار می‌کند، معنای آنها را بررسی می‌کند و جایگاه خود را در داستان بازتعریف می‌کند. در لحظه‌ بازگویی، فرد دیگر فقط موضوع روایت دیگری نیست. او به راوی تبدیل می‌شود. این تغییر بسیار مهم است. او در مرحله بازگویی می­تواند احساس خود را به رسمیت بشناسد و هم ساختار قدرتی را که در آن قرار داشت تحلیل کند. این همان چیزی است که می‌توان آن را «بازپس‌گیری روایت» نامید.

بازپس‌گیری روایت نه بازگشت به یک حقیقت ساده، بلکه ساختن روایتی است که بتواند پیچیدگی تجربه را تحمل کند. لحظه‌ افشا و روایت را می‌توان یکی از نقاط مرکزی در فرایند دوپارگی بدن و بازسازمان‌یابی تجربه‌ سوژه دانست. افشا صرفاً لحظه‌ای نیست که در آن یک حقیقت پنهان آشکار می‌شود؛ بلکه لحظه‌ای است که در آن نظام پیشینِ ادراک، حافظه، میل و اعتماد سوژه دچار اختلال می‌شود. تا پیش از افشا و روایت، سوژه گذشته‌ خود را بر اساس مجموعه‌ای از فرض‌ها، باورها و اطلاعات مشخص معنا می‌کند؛ اما با آشکارشدن فریب، این نظام تفسیری دیگر نمی‌تواند بدون پرسش باقی بماند. در نتیجه، گذشته از یک امر تثبیت‌شده به مسئله‌ای باز و قابل بازخوانی تبدیل می‌شود. از این منظر، رویدادهایی که در زمان وقوع، صمیمانه، قابل اعتماد یا حتی مطلوب به نظر می‌رسیدند، پس از افشا ممکن است معنایی متفاوت پیدا کنند. یک نگاه، یک سکوت، یک وعده، یک رفتار محبت‌آمیز یا حتی یک تجربه‌ بدنی ممکن است در پرتو اطلاعات جدید دوباره تفسیر شود. بنابراین، افشا نه تنها درباره‌ «آنچه واقعاً اتفاق افتاده» پرسش ایجاد می‌کند، بلکه درباره‌ این پرسش نیز تردید ایجاد می‌کند که سوژه در زمان وقوع رویداد تا چه اندازه می‌توانسته آن را درست بفهمد.

بنابراین، گفتنِ جمله‌ای مانند «آنچه واقعاً برای من اتفاق افتاد این بود...» صرفاً گزارش یک واقعه نیست. این گفتار همزمان بخشی از فرایند تولید حقیقت درباره‌ سوژه است. فرد در حین روایت‌کردن، نه فقط یک رویداد، بلکه جایگاه خود را در برابر آن رویداد نیز تعریف می‌کند. او توضیح می‌دهد که چه کسی بوده، چه چیزی را تجربه کرده، چه چیزی را باور داشته و اکنون چه چیزی را می‌فهمد. در اینجا سوژه برای آنکه بتواند درباره‌ خود سخن بگوید، مجبور است از زبان و مفاهیمی استفاده کند که پیش از او در جامعه وجود داشته‌اند. او باید برای توضیح تجربه‌ خود از مفاهیمی مانند اعتماد، فریب، قدرت، مرز، رضایت، سوءاستفاده، آسیب، وابستگی، کنترل یا عاملیت استفاده کند. این مفاهیم پیشاپیش درون گفتمان‌های اجتماعی، حقوقی، روان‌شناختی، اخلاقی و فرهنگی شکل گرفته‌اند و سوژه برای فهم‌پذیرکردن تجربه‌ خود به آنها متوسل می‌شود. از همین‌جا مسئله‌ نام‌گذاری تجربه اهمیت پیدا می‌کند. نام‌گذاری صرفاً اضافه‌کردن یک واژه به یک رویداد گذشته نیست؛ بلکه می‌تواند رابطه‌ سوژه با آن رویداد را تغییر دهد. تجربه‌ای که پیش‌تر به صورت مجموعه‌ای از احساسات پراکنده، سردرگمی‌ها یا خاطرات ناسازگار وجود داشت، با یافتن یک مفهوم می‌تواند وارد حوزه‌ گفتار و تفسیر شود.

مثلاً تفاوت میان جمله‌ «من فریب خوردم» و جمله‌ «من اشتباه کردم» در این زمینه بسیار مهم است. جمله‌ دوم می‌تواند تمام مسئله را به تصمیم یا نقص فردی سوژه تقلیل دهد، در حالی که جمله‌ نخست رابطه‌ای میان سوژه، دیگری، اطلاعات، قدرت و فریب را برجسته می‌کند. این تمایز به معنای حذف مسئولیت شخصی نیست؛ بلکه نشان می‌دهد که تجربه‌ سوژه را نمی‌توان بدون توجه به شرایط رابطه‌ای و ساختار قدرتی که در آن شکل گرفته است، فهمید. وقتی سوژه گذشته را روایت می‌کند، از موقعیت زمانی و دانشی متفاوتی نسبت به زمان وقوع رویداد سخن می‌گوید. او اکنون آمار و آگاهی دارد که در گذشته نداشته است. بنابراین، روایت حال، گذشته را از منظر اکنون بازخوانی می‌کند. این امر به معنای جعل گذشته یا تغییر واقعیت تاریخی آن نیست؛ بلکه به معنای تغییر جایگاه تفسیری سوژه نسبت به آن گذشته است. به همین دلیل، بازسازی عاملیت نباید با پاک‌کردن گذشته، فراموش‌کردن تجربه یا حذف رنج یکی دانسته شود. همچنین لازم نیست سوژه خود را کاملاً قربانی تعریف کند تا تجربه‌اش معتبر باشد. عاملیت پیچیده‌تر و واقع‌بینانه‌تر زمانی شکل می‌گیرد که سوژه بتواند چند حقیقت ظاهراً متناقض را همزمان حفظ کند. مثلاً او می‌تواند بگوید: «من اعتماد کردم». «من احساس ارزشمندی کردم» و «من همه‌چیز را نمی‌دانستم» و ...

این جملات الزاماً یکدیگر را نفی نمی‌کنند. ممکن است فرد واقعاً اعتماد کرده باشد و در عین حال اطلاعات کافی برای ارزیابی وضعیت نداشته باشد. ممکن است واقعاً احساس ارزشمندی کرده باشد و بعداً بفهمد که بخشی از آن رابطه بر عدم توازن قدرت استوار بوده است.  در نتیجه، عاملیت در اینجا به معنای ادعای کنترل کامل بر گذشته نیست. عاملیت عبارت است از توانایی سوژه برای معناگذاری دوباره‌ تجربه، بدون آنکه پیچیدگی، تناقض و محدودیت‌های آن تجربه را انکار کند. لحظه‌ای که بدن روایت می‌شود، بدنِ گذشته دوباره خوانده می‌شود. منظور از این بازخوانی آن نیست که حقیقتی پنهان ناگهان به شکل کامل آشکار می‌شود. بلکه منظور این است که معنای تجربه‌ بدنی در پرتو موقعیت تازه‌ سوژه دوباره سازمان می‌یابد. بدن گذشته و بدن اکنون در یک رابطه‌ ساده و یکسان قرار ندارند. بدن گذشته تجربه می‌کرد، در حالی که سوژه‌ اکنون آن تجربه را تفسیر می‌کند. میان این دو موقعیت فاصله‌ای ایجاد می‌شود و همین فاصله می‌تواند امکان بازاندیشی را فراهم آورد.

در نتیجه، مهم‌ترین تحول در این فرایند آن است که بدن و تجربه‌ی سوژه از وضعیت «موضوع سخن دیگری بودن» به وضعیت «موضوع و صاحب روایت خود بودن» حرکت می‌کنند. بدن ابتدا محل وقوع تجربه‌ فریب است؛ سپس در لحظه‌ افشا به محل بحران تبدیل می‌شود؛ بعد از طریق حافظه و زبان بازخوانی می‌شود؛ و سرانجام از طریق روایت به بخشی از فرایند تولید معنا تبدیل می‌گردد. بنابراین، بازسازی سوژه نه بازگشت به یک «خودِ پاک و بی‌تجربه‌ پیشین» است و نه حذف تجربه‌ فریب از زندگی فرد. بازسازی عبارت است از ایجاد امکان برای روایتی تازه که در آن فرد بتواند تجربه‌ خود را بدون واگذاری کامل معنای آن به فردِ فریب‌کار بازخوانی کند.

 

منبع تصویر: Ramón Casas

مطالب مرتبط