نویسنده: زهره رجبی
قبل از آمدن به تهران، چند روزی در استانبول بودم. استانبول هم با گرانی و تورم شدید دستوپنجه نرم میکند؛ قیمتها بالا رفته و زندگی برای بخشی از مردم دشوار شده است. اما چیزی که در تجربه من تفاوت داشت، حالوهوای شهر بود. استانبول، با همه فشارهای اقتصادی، هنوز شاد و پرتحرک به نظر میرسید. مردم در خیابان بودند، کافهها فعال بودند و شهر نوعی انرژی اجتماعی داشت. تهران اما برای من حال دیگری داشت: شهری زنده، اما خسته؛ شهری فعال، اما معلق. کافهها باز بودند و مردم در خیابان رفتوآمد میکردند. زنان حضور داشتند، کار میکردند، رانندگی میکردند و در فضاهای عمومی دیده میشدند. بسیاری از دختران جوان، بهویژه نسل زد، شکلهای تازهای از حضور در شهر را تجربه میکردند. زنان موتورسوار را بیشتر از سفرهای قبلیام میدیدم. در بخشهایی از شهر، زنان با پوششهایی متفاوت از هنجار رسمی رفتوآمد میکردند و در همه موارد با مداخله مستقیم مأموران مواجه نمیشدند. اما این حضور، لزوما به معنای آرامش نبود. پشت این زندگی روزمره، خستگی، گرانی، ترس و انتظار جریان داشت.
شهرِ کنترلشده، اما نه یکدست
در تهران هنوز ایستهای بازرسی، نیروهای امنیتی و نشانههای کنترل وجود داشتند، اما شدت مداخله در همه مکانها یکسان نبود. گاهی مردم بدون اینکه بازرسی یا تذکر جدی ببینند از کنار نیروهای انتظامی عبور میکردند؛ گاهی نیز در میدانها و نقاط مهم شهر، حضور سیاسی و ایدئولوژیک بسیار پررنگ بود. در میدانهایی مانند ولیعصر و فردوسی، طرفداران حکومت تجمع کرده بودند و علیه کسانی شعار میدادند که از مذاکره یا سازش سیاسی دفاع میکردند. میدان دیگر فقط محل عبور و مرور نبود؛ به صحنهای برای نمایش موضع سیاسی تبدیل شده بود. صدا، شعار و حضور جمعی، فضا را اشغال میکرد و روایت خاصی از شهر و شهروندی را به نمایش میگذاشت. در همان شهری که گروهی میدانهای اصلی را با شعارهای سیاسی پر میکردند، زنان و دختران جوان نیز از طریق حضور روزمرهشان معناهای دیگری از شهر میساختند: با پوشش، حرکت، موتورسواری، نشستن در کافه، رفتوآمد و ادامهدادن زندگی. این دو حضور در کنار هم، تهران را به فضایی پر از معناهای رقیب تبدیل کرده بود.
مذاکره زنان با شهر
در سفرهای قبلی، میزان برخورد با پوشش زنان در زمانهای مختلف متفاوت و سختگیرانه بود. دورههایی بود که گشتهای ارشاد و نیروهای کنترلکننده در نقاط مختلف شهر برخوردهای پلیسی و وحشیانه داشتند. اما در این سفر، در برخی فضاها زنان با پوششهایی آزادتر در شهر حضور داشتند و به نظر میرسید میان قانون رسمی و اجرای روزمره آن فاصلهای آشکار شکل گرفته است. من این وضعیت را «آزادشدن کامل حجاب» نمیدانم. قانون و امکان برخورد همچنان وجود داشت. اما در زندگی روزمره، زنان در حال مذاکره با این قانون و با فضای شهر بودند: تشخیص میدادند کجا، چه زمانی و با چه پوششی میتوانند حرکت کنند؛ چه زمانی باید محتاط باشند و چه زمانی میتوانند آزادتر باشند. این مذاکره فقط درباره لباس نبود. مسئله بر سر حق دیدهشدن، حق حرکت و حق حضور در شهر بود. حضور زنان در تهران نه یک پیروزی نهایی بود و نه نشانه پایان کنترل. بیشتر شبیه جابهجایی مداوم مرزها بود؛ مرزهایی که یک روز سختتر و روز دیگر سیالتر به نظر میرسیدند.
خستگی در شهر
چیزی که بیش از همه در تهران احساس میکردم، خستگی بود. مردم در کافهها مینشستند، خرید میکردند، کار میکردند و در خیابان حرکت میکردند، اما نوعی فرسودگی در چهره و صدایشان وجود داشت. گویی زندگی ادامه داشت، اما بدون اطمینان به آینده. تقریبا هر جا مینشستم، مردم بدون مقدمه شروع به صحبت میکردند. رانندههای تاکسی، بدون استثنا، سر صحبت را باز میکردند. رانندههای اسنپ از وضعیت اقتصادی، ترس، آینده و شرایط سیاسی میگفتند. مردم شکایت میکردند، اما این شکایت فقط درباره گرانی نبود. در حرفهایشان اضطراب و انتظار هم وجود داشت: آیا توافقی شکل میگیرد؟ آیا درگیری دوباره آغاز میشود؟ آیا شرایط بدتر خواهد شد؟ فضای عمومی تهران تبدیل شده بود به جایی برای تخلیه خستگی جمعی. آدمها انگار مدتها حرفهایشان را نگه داشته بودند و با کوچکترین فرصت میخواستند آنها را بیرون بریزند. این گفتوگوها برای من فقط گفتوگوهای روزمره نبودند. آنها نشانهای از شهری بودند که در آن مردم، در نبود اطمینان و چشمانداز روشن، از طریق حرفزدن تلاش میکنند تجربه خود را قابل فهم کنند.
تهرانِ معلق
تهران برای من در وضعیت تعلیق بود. شهر تعطیل نشده بود. کافهها کار میکردند، مردم در خیابان بودند و زنان حضور اجتماعی خود را حفظ کرده بودند. اما پشت این عادیبودن، احساس دائمیِ ناپایداری جریان داشت. این تعلیق در پرسشهای سیاسی مردم دیده میشد؛ در اینکه آیا توافقی شکل میگیرد یا نه، آیا تنش افزایش پیدا میکند یا نه، آیا حملهای رخ میدهد یا نه. اما فقط در سیاست نبود. در بدن مردم، در سکوتهایشان، در بیحوصلگی، در دعواهای خیابانی و در خستگی رانندهها نیز دیده میشد. یکبار شاهد درگیری شدیدی میان یک راننده تاکسی و فردی دیگر بودم. شاید این دعوا بهتنهایی معنای خاصی نداشته باشد، اما در فضای کلی شهر، بخشی از همان فشار انباشته به نظر میرسید؛ فشاری که در هر لحظه ممکن بود در یک مکالمه، بوقزدن، مشاجره یا واکنش تند خود را نشان دهد.
وقتی شهر امن نیست
تلخترین لحظه سفرم زمانی بود که در خیابان شهید یاسمی، نزدیک بیمارستان خاتمالانبیا، آثار ویرانی و خرابیهای جنگ را دیدم. تا پیش از آن، جنگ برای من بیشتر در قالب خبر، تصویر و روایت وجود داشت. اما آنجا ناگهان جنگ را در شهر خودم دیدم؛ در خیابانهایی که برایم آشنا بودند، در تهران، در جایی که بزرگ شده بودم و خاطره داشتم. برای شهرم گریه کردم. برای خانهای که فقط یک ساختمان نبود؛ بخشی از زندگی و ریشههای من بود. تهران برای من محل زندگی خانوادهام، خاطرهها و سالهای رشد و شکلگیریام بود. دیدن آثار آسیب در شهر، فقط مواجهه با تخریب کالبدی نبود؛ انگار بخشی از حافظه شخصیام نیز زخمی شده بود. آن شب، نزدیک صبح، صدای شدید پدافند را شنیدم. برای نخستین بار از خانه ترسیدم. خانه همیشه برای من محل امنیت بود؛ جایی برای خوابیدن، پناهگرفتن و دورشدن از خطر. اما آن شب مرز میان خانه و جنگ از بین رفت. صدا از بیرون میآمد، اما ترس درون خانه پخش شده بود. دیگر خانه کاملا بیرون از جنگ نبود. همانجا فهمیدم جنگ فقط خیابانها و ساختمانها را تغییر نمیدهد. جنگ حس آدم نسبت به خانه، شهر و امنیت را هم تغییر میدهد.
میان استانبول و تهران
مقایسه تهران و استانبول برای من مقایسه میان دو شهر بدون مشکل نیست؛ هر دو شهر با گرانی، تورم و فشار اقتصادی روبهرو هستند. اما تجربه زیسته آنها در آن روزها متفاوت به نظر میرسید. استانبول، با وجود گرانی، برای من پرانرژیتر و شادتر بود. شهر نوعی سرزندگی عمومی داشت. تهران اما سنگینتر بود. مردم در شهر حضور داشتند، اما انگار بخشی از ذهنشان جای دیگری بود؛ در فکر آینده، خبر، توافق، حمله، قیمتها و امنیت. این تفاوت شاید فقط به وضعیت اقتصادی مربوط نباشد. تهران در آن روزها جنگ را مستقیما در بدن و حافظه خود حمل میکرد. شهر هنوز فعال بود، اما شادی و آرامش در آن شکنندهتر به نظر میرسید.
زندگی ادامه دارد
بااینهمه، تهران شهری خاموش و تسلیمشده نبود. زنان بیرون بودند. کافهها باز بودند. دختران جوان شکلهای تازهای از حضور را امتحان میکردند. زندگی، با همه خستگی و ترس، ادامه داشت. اما این ادامهدادن را نباید با عادیبودن اشتباه گرفت. مردم ممکن است در کافه بنشینند، در خیابان راه بروند یا با موتور حرکت کنند، اما همزمان از جنگ، گرانی و آینده بترسند. تهران شهری بود که در آن زندگی و ترس، خستگی و کنشگری، کنترل و نافرمانی، همزمان وجود داشتند. شاید مهمترین ویژگی تهران در این روزها همین همزمانی بود: شهر زنده بود، اما آسوده نبود؛ مردم فعال بودند، اما خسته بودند؛ زنان حضور داشتند، اما این حضور هنوز در حال مذاکره با قانون و قدرت بود؛ و خانه وجود داشت، اما دیگر همیشه امن نبود. تهران در وضعیت تعلیق زندگی میکرد؛ تعلیقی میان جنگ و صلح، میان عادیبودن و فروپاشی، میان امید به توافق و ترس از آینده. و شاید پرسش اصلی همین باشد: در شهری که زندگی در آن ادامه دارد، اما امنیت و آینده هر لحظه ناپایدار است، مردم چگونه شهر را دوباره برای خود قابل سکونت میکنند؟
یادداشت روششناختی: این متن بر مشاهدات شخصی نویسنده در سفر اخیر به تهران نوشته شده است و ادعای نمایندگی تجربه همه شهروندان تهران را ندارد. روایتهای مربوط به پوشش، کنترل، خستگی، گفتوگوهای خیابانی و احساس امنیت، بخشی از تجربه زیسته و مشاهده شخصی نویسندهاند.

