دیدبان آزار

محاکمه روایت؛ سرمایه نمادین و ساماندهی سکوت

نویسنده: آرزو رضائی مجاز

روایت هیچ‌گاه سطحی خنثی برای بازگویی تجربه نیست. آنچه گفته می‌شود، از پیش درونِ شبکه‌ای از قدرت و اعتبار شکل گرفته است؛ هندسه‌ای که مهندسی می‌کند چه چیزی شنیدنی‌ است و چه چیزی باید از ابتدا در وضعیت تردید باقی بماند. از این‌رو تجربه آزار را نمی‌توان به لحظه‌ وقوع‌اش فروکاست؛ زیرا بخش مهمی از آن موقعِ روایت‌شدن و در نحوه‌ تنظیم امکان گفتن، دوباره تولید می‌شود. خشونت، حتی زمانی که از رخداد اولیه فاصله می‌گیرد، در شیوه‌ روایت‌شدن‌اش بازآرایی می‌شود؛ آن‌جا که زبان، به‌جای گشودن رنج، آن را در نظم از پیش موجودِ قدرت جای می‌دهد. در سطح ظاهر، همه‌چیز به نزاع روایت‌ها فروکاسته می‌شود؛ اینکه چه کسی چه گفته و کدام روایت معتبرتر است‌. اما این سطح، خود بخشی از صورت‌بندی ایدئولوژیک مسئله است. در عمق، کانون مناقشه نه بر سر گفته‌ها، بلکه درباره‌ امکان گفتن است؛ اینکه چه کسی از ابتدا در موقعیت تولید «صدای معتبر» قرار می‌گیرد و چه کسی باید پیشاپیش روایت، حق سخن‌گفتن خود را نیز احراز کند.

این نابرابری در خلأ انتزاعی شکل نمی‌گیرد؛ در آرایشی مادی و نهادی تثبیت می‌شود. در یک‌سوی این نظم، انباشت «سرمایه‌ نمادین» قرار دارد. موقعیتی که اعتبار را از پیش در خود رسوب داده و آن را به‌صورت نهادی نیز بازتولید می‌کند. پیرامون این موقعیت، حلقه‌ای امن شکل گرفته، غشایی که صرفاً شبکه‌ ارتباطی نیست، بلکه سازوکار بازتولید همان سرمایه و تضمین تداوم آن است. این حلقه، به‌ظاهر شبکه‌ اعتماد است، اما در واقع، مرزهای نامرئی ادراک را تنظیم می‌کند؛ این‌که چه امری می‌تواند «حقیقت» تلقی شود و چه چیزی باید در وضعیت تعلیق و تردید باقی بماند. 

آزارگر واجد چهره‌ای اجتماعی، به‌مثابه‌ موقعیتی استقراریافته عمل می‌کند، نه صرفاً یک فرد، بلکه حامل انباشته‌ای از اعتبار که از آغاز، امکان سوءظن به خود را محدود می‌کند. در سوی دیگر، زن‌هایی در موقعیت فرودستی قرار دارند که وضعیت آن‌ها صرفاً تحت‌تأثیر جنسیت در نظام مردسالار نیست، بلکه حاصل برهم‌نهیِ آن با دیگر مناسبات نابرابر اجتماعی، از جمله مهاجرت، ساختارهای محدودکننده‌ خانوادگی و قرارگرفتن در حاشیه‌ نظام‌های تولید اعتبار است. آن‌ها در جایی سخن می‌گویند که گفتارشان، پیش از آن‌که حامل تجربه باشد، باید حق شنیده‌شدن خود را احراز کند و از همین‌جا فرسایش آغاز می‌شود. فرسایشی که نه حادثه‌ای لحظه‌ای، بلکه نتیجه‌ ساختاریِ نابرابری در شرط امکان روایت است. زیرا شرایط سخن‌گفتن از ابتدا برابر نبوده است.

مسئله در این‌جا نه اختلاف دیدگاه، بلکه وزن اجتماعی گفتار است. یک‌سو ادعا بی‌واسطه گردش می‌کند. سوی دیگر، ادعا باید پیشاپیش خود را به‌مثابه‌ امر قابل پذیرش تثبیت کند. این شکاف، خطای فهم نیست؛ نتیجه‌ چیدمان نامتقارن حق شنیده‌شدن است. در این وضعیت، راوی فقط روایت نمی‌کند. او باید روایت را از فروریختن نیز حفظ کند. هر جمله در معرض آزمون است، هر مکث می‌تواند علیه او خوانده شود، هر ناهماهنگی به‌ جای پیچیدگی تجربه، به نشانه‌ای از بی‌اعتباری تبدیل می‌شود. در این شرایط، روایت از همان ابتدا هم گفتن است، هم دفاع از گفتن. اما این وضعیت، حین روایت ساخته نشده؛ پیش از شکل‌گیری روایت، مسیرهای تردید و تفسیر آماده‌اند و مسئله را از آن‌چه گفته می‌شود، به این‌که چه کسی می‌تواند اصولاً باور شود، جابه‌جا می‌کند. این جابه‌جایی، شکل خاموش قدرت است؛ قدرتی که به جای رد روایت، امکان شنیده‌شدن را تنظیم می‌کند. 

هنگامی که هزینه‌ روایت از خود تجربه‌ آزار سنگین‌تر می‌شود، سکوت دیگر انتخابی فردی نیست، بلکه محصول آرایشی‌‌ است که گفتن را به امری پرمخاطره بدل کرده است. این هزینه، در لحظه‌هایی عینیت پیدا می‌کند که یکی از آشکارترین آن‌ها، افشای هویت راوی است. از همین منظر، فاش‌کردن نام راوی در میدانی که از ابتدا نامتقارن بوده، صرفاً ذیل ارزش‌هایی چون «شفافیت» یا «حق دانستن» فهمیده نمی‌شود. نام در این‌جا یک شناسه نیست، نقطه‌ای است که بدن، حافظه، روابط اجتماعی و آینده‌ راوی را در معرض همان مناسبات قدرت قرار می‌دهد که روایت در وهله‌ نخست، علیه آن‌ها شکل گرفته است.

پس آن‌چه برملا می‌شود تنها هویت نیست؛ امکان ادامه‌ زیستن راوی نیز هست. در چنین وضعی، روایت به جای آن‌که راهی برای گسستن از خشونت باشد، خود به امتداد خشونت بدل می‌شود. این همان لحظه‌ای است که آزار از سطح یک رخداد فراتر می‌رود و صورت منطق یک نظم اجتماعی را به خود می‌گیرد. در این معنا، افشای نام راوی، بخشی از سازوکار انضباطی میدان است و به بازتوزیع نامتقارن خطر می‌انجامد؛ خطر از جایگاهی که سرمایه‌ نمادین در آن انباشته‌شده فاصله می‌گیرد و بر بدن کسی فرود می‌آید که در موقعیتی شکننده‌تر ایستاده است. بدین‌ترتیب، همین آرایش نه فقط روایت را به محاکمه می‌کشاند، بلکه راوی را نیز موضوع انضباط و تنبیه می‌سازد.

این‌جاست که نقد وضعیت نمی‌تواند به توصیه‌ای اخلاقی یا دعوتی به همدلی فروکاسته شود. مسئله آن نیست که افراد منصف‌تر داوری کنند؛ بلکه مناسباتی‌ است که خود، امکان داوری را سازمان می‌دهد. تا زمانی که این آرایش دست‌نخورده باقی بماند، هر فراخوانی به شفافیت -بی‌آنکه نابرابری میدان را به پرسش بکشد- می‌تواند به زبانی دیگر، برای بازتولید سلطه بدل شود. از همین‌رو دفاع از راوی، دفاع از یک فرد یا یک روایت خاص نیست؛ حمایت از شرایطی‌ست که روایت بتواند پیش از آن‌که زیر بار اثبات بی‌پایان مستهلک شود، مجال ظهور پیدا کند. اگر نقد قرار است در کنار رنج بایستد، وظیفه‌ آن آشتی‌دادن با نظم موجود نیست، بلکه آشکارکردن تناقض‌هایی‌ است که آن نظم، پیوسته پنهان می‌کند. پس پرسش اساسی این است که: چگونه می‌توان از امکان روایت محافظت کرد، بی‌آنکه خود روایت به مجازاتی برای صاحبان رنج بدل شود؟

در چنین وضعی، مسئله نه حذف داوری است و نه عادلانه‌تر شدن آن. قضاوت همواره رخ می‌دهد؛ اما آن‌چه می‌تواند دگرگون شود، مناسباتی است که از پیش، مسیر آن را تعیین می‌کنند. پرسش اصلی این نیست که کدام روایت باور شود، بلکه این است که چرا بعضی موقعیت‌ها پیش از هر سخنی واجد اعتبارند؛ حال‌آنکه برخی دیگر ناگزیرند روایت خود را از سد تردید عبور دهند. از این منظر، عرصه‌ عمومی نه یک فضای بی‌طرف، بلکه بخشی از همان سازوکار توزیع اعتبار است. بنابراین هر مواجهه‌ انتقادی اگر تنها بر سطح روایت‌ها باقی بماند، ناخواسته همان نابرابری را بازتولید می‌کند که روایت در ابتدا از آن برآمده است. 

پس مسئله این نیست که روایت از داوری مصون شود، بلکه این است که پیشاپیش، مصونیتِ نامتقارن برخی موقعیت‌ها از داوری به پرسش گرفته شود. بدین‌ترتیب، آن‌چه در نهایت به‌عنوان امکان تغییر باقی می‌ماند، نه اصلاح موردی قضاوت‌ها، بلکه اختلال در بدیهی‌بودن آن نظمی‌ است که برخی صداها را قابل‌اعتماد و بعضی را مشکوک می‌سازد. تنها در این صورت است که داوری می‌تواند از تکرار خودکار سلسله‌مراتب فاصله بگیرد و روایت، پیش از آن‌که به آزمون فرساینده‌ اثبات کشیده شود، امکان شنیده‌شدن پیدا کند.

این جابه‌جایی، نابرابری را از میان نمی‌برد؛ اما محل درگیری را دگرگون می‌کند. از این پس، روایت ناگزیر نیست تمام نیروی خود را صرف اثبات صداقت راوی کند؛ بلکه می‌تواند بخشی از بار استدلال را به‌سوی سازوکارهایی معطوف سازد که اعتبار را به‌طور نامتقارن توزیع می‌کنند. بدین‌سان، آنچه به چالش کشیده می‌شود نه فقط یک داوریِ خاص، بلکه طبیعی‌بودن همان قواعدی است که برخی را بی‌نیاز از اثبات و برخی دیگر را محکوم به دفاع بی‌پایان ساخته‌اند. درست از همین‌جا است که فرسایشِ روایت، هرچند نه به‌واسطه‌ حذفِ نابرابری، بلکه از طریق جابه‌جایی افق نقد، می‌تواند کاهش یابد.

اما این اختلال، زمانی پایدار می‌شود که خود داوری عمومی نیز موضوع داوری قرار گیرد؛ نه در حد شعار، بلکه در سطح سازوکارهایی که آن را ممکن می‌کنند. یعنی آن‌جا که «بداهت اعتماد» نسبت به برخی موقعیت‌ها و «بداهت تردید» نسبت به بعضی، دیگر طبیعی تلقی نشود، بلکه به‌عنوان یک تولید اجتماعی دیده شود. در این نقطه عرصه‌ قضاوت، ناگزیر به بازاندیشی در مبانی خود کشیده می‌شود؛ اینکه چه کسی و با چه پشتوانه‌ای حقِ نامرئیِ معتبربودن پیدا کرده است. از همین‌جا، مسئله به سرمایه‌ نمادین بازمی‌گردد؛ نه به‌عنوان یک ویژگی فردی، بلکه به‌مثابه‌ شکل رسوب‌کرده‌ قدرت در بدن‌ها و نام‌ها. 

سرمایه‌ نمادین در این معنا، صرفاً اعتبار تولید نکرده است؛ بلکه پیشاپیش، مرزهای باورمندی را تنظیم می‌کند و دقیقاً به همین دلیل است که می‌تواند همچون «بدن دوم قدرت» عمل کند: بدنی که پیش از هر مواجهه، مسیرهای ادراک را شکل می‌دهد و خود را از مواجهه‌ مستقیم با پرسش‌گری مصون نگه می‌دارد. پاسخگوکردن این بدنِ دوم، یعنی گشودن آن به منطق پنهان توزیع اعتبار و تحمیل هزینه‌ به روایت. اما این جابه‌جایی، صرفاً تغییری در شیوه‌ داوری نیست؛ تغییر در موضوع داوری است. تا زمانی که روایت، تنها امر قابل محاکمه باقی بماند، سرمایه‌ نمادین همچنان در مقام داور نامرئی عمل خواهد کرد و هر روایت تازه، ناگزیر همان مسیر فرسایش را از سر خواهد گذراند. از این‌رو، آنچه باید به میدان پرسش فراخوانده شود، نه فقط اعتبار روایت، بلکه مشروعیت همان موقعیتی است که حق داوری را پیشاپیش در اختیار گرفته. تنها در این جابه‌جایی‌ است که محاکمه، از روایت به شرایط امکان روایت منتقل می‌شود.

همان‌گونه که مفهوم «سرمایه‌ نمادین» نزد پی‌یر بوردیو نشان می‌دهد، قدرت بیش از آن‌که در قالب اجبارِ آشکار ظاهر شود، در هیئت اعتبار و امری طبیعی اثر می‌گذارد. از همین‌رو، آنچه باید از بداهت خارج شود، نه روایت، بلکه همان سازوکاری است که پیشاپیش، برخی صداها را شایسته‌ اعتماد و برخی دیگر را سزاوار تردید می‌سازد. آگاهی از این شیوه‌های توزیع سرمایه‌ نمادین و قواعد نادیدنی اعتبار، موقعیت راوی را از «درخواست‌کننده‌ی مشروعیت» به «آگاه به منطق مشروعیت» منتقل می‌کند؛ و از همین‌جا امکان روایت‌های آینده نه از حذف نابرابری، بلکه از کاهش فرسایش دائمی توضیح‌دادن و دفاع‌کردن شکل می‌گیرد.

مطالب مرتبط