دیدبان آزار

زن در آثار زنان

حق شخصیت بودن

نویسنده: الهام محمدنژاد

چند روز پیش از خبر درگذشت شهرنوش پارسی‌پور، یاداشتی در شبکه‌های اجتماعی به بحث‌هایی دامن زد. یاداشتی که نویسندگان زن ایرانی را با بهرام بیضایی مقایسه می‌کرد و نوشته بود که در پنجاه سالی که نویسندگان زن ایرانی سرگرم روایت «زنانگی آپارتمانی» بوده‌اند، بهرام بیضایی زنانی آفریده که یک‌‌تنه به جنگ ظلم و سنت مردانه می‌روند، در حالی که هیچ‌یک از زنان نویسنده ایرانی نتوانسته‌اند شخصیت زن قهرمان و اسطوره‌ای خلق کنند. بحث‌هایی در حاشیه یاداشت شکل گرفت. نکته‌ این بود که بسیاری از پاسخ‌ها صورت‌مسئله را پذیرفته بودند و برای چرایی‌اش توضیح ارائه می دادند؛ توضیح اینکه زنان فرصت نداشتند، در خانه محصور بودند، با سانسور مواجه بودند، جامعه مردسالار بود و به همین دلیل نتوانستند مثل بیضایی بنویسند. فارغ از اینکه اقتدار ادبی مثل هر اقتدار دیگری حافظه دارد، و آثار در خلا خوانده نمی‌شوند، اساسا سوال این است چه کسی گفته پروژه‌ نویسندگان زن ایرانی باید همان پروژه‌ بیضایی می‌بود؟ و اساساً چرا بیضایی باید با نویسندگان زن مقایسه شود، نه با سنت غالب داستان‌نویسی مردان ایران، با گلشیری، قاسمی، معروفی، ساعدی یا هدایت؟

گاهی در نقد ادبی ما آدم احساس می‌کند زن، برای اینکه اصلاً اجازه‌ ورود به ادبیات پیدا کند، باید اول یک فرم استخدامی عجیب را پر کند: آیا با سنت جنگیده‌اید؟ آیا یک‌‌تنه تاریخ را نجات داده‌اید؟ آیا در برابر جهان مردانه ایستاده‌اید؟ آیا دست‌کم سه قرن عقب‌ماندگی فرهنگی-اجتماعی را با نگاه دریده‌تان جبران کرده‌اید؟ اگر پاسخ منفی است، متأسفیم شما فقط یک زن در آپارتمانید. این شوخی نیست، یا دستکم، شوخی قدیمی و پرخرجی است. مردان ادبیات فارسی دهه‌هاست اجازه داشته‌اند انسان باشند؛ شکسته، حسود، حقیر، بیمار، خودخواه، بدذات، بزدل، مستأصل، پر از شیشه‌خرده. هیچ‌کس بعد از خواندن همنوایی شبانه‌ ارکستر چوب‌ها یا چاه بابل از رضا قاسمی نمی‌پرسد چرا مردانت یک‌‌تنه به جنگ سنت نرفتند. کسی بعد از سمفونی مردگان  معروفی نمی‌گوید چرا این‌همه مرد شکست‌خورده، برادرکش، حسود و گرفتار نوشتی، یکی را هم می‌فرستادی جهان را نجات بدهد. کسی از گلشیری، از شازده احتجاب تا جن‌نامه، طلب قهرمان اسطوره‌ای-اخلاقی نمی‌کند. در جهان هدایت، از بوف کور به بعد، مرد می‌تواند بیمار، مالیخولیایی، ویران و گرفتار کابوس خودش باشد و همچنان شخصیت محسوب شود. مرد لازم نیست نماینده‌ مردان باشد، کافی است انسان باشد. 

با این حال، این امتیاز ساده وقتی به زن می‌رسد، ناپدید می‌شود. نوبت به زن که می‌رسد، ناگهان ادبیات به آزمون ورودی اسطوره تبدیل می‌شود. زن اگر قرار است جدی گرفته شود، باید یا شورشی کبیر باشد، زنی که با چشمان دریده به جنگ تمام سنت می‌رود. یا هیئتی از فضیلت که موقتاً در قالب انسان ظاهر شده است. وسط این دو چیست؟ همان چیز خطرناک: انسان. برای فهم ریشه‌های این انتظار، باید به الگوهای قدیمی و تثبیت‌شده روایت در ادبیات فارسی  نگاه کرد. در بخش بزرگی از ادبیات داستانی فارسی، زن مدت‌ها در یک دوگانه‌ فرسوده زندانی بوده: زنِ اسیری و زنِ لکاته.  اولی میل ندارد، خشم ندارد، اندیشه ندارد، بیشتر یک فضیلت متحرک است تا شخصیت. دومی همه‌ فریب، اغوا، خطر، فساد و شرارت جهان را نمایندگی می‌کند. هردو بیش از آنکه زندگی کنند، معنا می‌دهند. هردو پاسخ‌اند. یا نماد پاکی، یا نماد فساد. یا برای نجات مرد آمده، یا برای سقوط او. این دوگانه، کم‌کم به دستور زبان تخیل ادبی تبدیل شد.

در دهه‌های بعد در لابه‌لای آثار ادبیات داستانی لباس عوض کرد، اما منطقش نه. زن‌ها مدرن شدند، تحصیل‌کرده شدند، شهری شدند، گاه حتی سیاسی شدند؛ اما در بسیاری از موارد هنوز درون همان دستگاه معنایی حرکت می‌کردند. هنوز نماینده مفهومی بودند. مسئله این نیست که نویسنده‌ای مثل بیضایی زن‌های بزرگ، صاحب اراده و اسطوره‌ای خلق نکرده است. مسئله این است که وقتی قرار است اهمیت کار او فهمیده شود، چرا مقایسه ناگهان با نویسندگان زن انجام می‌شود؟ چرا با همان سنت غالب مردان داستان‌نویس مقایسه نمی‌شود که زن را اغلب میان قدیسه و لکاته جابه‌جا کرده؟ سنتی که زن بیشتر تیپ بود و نه صاحب آگاهی، که حامل معنا بود. بیضایی، در این سنت، اتفاقاً یک استثنا است. اگر بیضایی از حاشیه‌ این دوگانه زن را به میدان اسطوره و اراده برده، و اگر اشاره به او و مقایسه‌اش واجد معنایی باشد، این در نسبت با همان سنت مردانه معنا دارد، نه در مقابل نویسندگان زن که از اساس پروژه‌ دیگری داشته‌اند. 

 

 

نمادها پاسخ‌اند و شخصیت‌ها پرسش

زن در بخش بزرگی از این ادبیات، پاسخ بود. پاسخ به این سؤال که پاکی چیست؟ فداکاری چیست؟ مادری چیست؟ اغوا چیست؟ فساد چیست؟ قرار نبود چیزی را کشف کند، قرار بود چیزی را اثبات کند و پاسخ دهد. از همین‌جا می‌توان به تفاوت مسیرها رسید. شاید پروژه‌ نویسندگان زن ایرانی ساختن زن قهرمان نبود، پس‌گرفتن زن از دست نمادها بوده است. آن‌ها زن را از «پاسخ» به «پرسش» تبدیل کردند. زن دیگر قرار نبود نماینده‌ «زن ایرانی» باشد. قرار نبود الگویی برای رهایی باشد یا بیانیه‌ای علیه مردسالاری. او دیگر پاسخی آماده نبود. خودش پرسش‌های جهان را تغییر می‌داد. تو دیگر نمی‌دانستی حق با اوست یا نه. دوستش خواهی داشت یا نه. تصمیم درستی می‌گیرد یا نه. تنها کاری که می‌توانستی بکنی این بود که مدتی را با او بگذرانی. و دقیقاً همان‌جا شخصیت متولد می‌شود، جایی که ادبیات بیش از هرچیز امکان تعویق داوری باشد.

 اگر زویا پیرزاد زن را با سکوت می‌سازد، فریبا وفی با تردید، گلی ترقی با حافظه و شهرنوش پارسی‌پور با برهم‌زدن مرز اسطوره و واقعیت چنین می‌کند. اهمیت پیرزاد فقط این نیست که از خانه و رابطه و سکوت می‌نویسد، اهمیتش این است که زن را به مرکز ادراک جهان می‌آورد، بی‌آنکه او را مجبور کند روی سکوی قهرمانی بایستد. زنان پیرزاد بیشتر فکر می‌کنند تا خطابه بخوانند؛ تردید می‌کنند، دل‌زده می‌شوند، سکوت می‌کنند، سکوتِ لحظه‌هایی که آدم نمی‌داند بماند یا نه، دوست بدارد یا نه، ببخشد یا نه. آنها گاهی حتی تصمیمی نمی‌گیرند. زن‌های فریبا وفی هم اغلب نه شورشیان باشکوه‌اند، نه قربانیان. فریبا وفی زن را نه در لحظه‌های باشکوه تاریخ، که در فرسایش تصمیم‌های کوچک کشف می‌کند. تصمیم‌هایی که گاهی هرکدامشان می‌توانستند زندگی را به جهتی کاملاً متفاوت ببرند، اما در نقطه‌ای از زندگی، دیگر حتی پاسخ‌های متفاوت هم سرنوشت‌های چندان متفاوتی نمی‌سازند. جایی که انسان ناگهان درمی‌یابد مسئله دیگر انتخاب میان دو زندگی نیست، بلکه مواجهه با خودِ زندگی است. انگار پس از مدتی، آنچه باقی می‌ماند نه امکان‌های ازدست‌رفته، که خودِ بودن است. وفی به زن اجازه می‌دهد ناتمام بماند. شخصیت‌هایش برخلاف قهرمان‌های کلاسیک، برای حل‌شدن در پایان داستان ساخته نشده‌اند. آن‌ها با همان تردیدها، همان سکوت‌ها و همان تصمیم‌های نیمه‌کاره از داستان بیرون می‌روند، درست مثل زندگی واقعی و درست به همین دلیل، پیش‌بینی‌ناپذیرتر و انسانی‌ترند. 

گلی ترقی زن را از تاریخ به حافظه منتقل می‌کند، و حافظه در جهان او اتاقی به‌هم‌ریخته است، پر از فقدان، مهاجرت، اشیای کوچک، طنزهای تلخ و گسست‌هایی که هیچ روایت بزرگی از پس جمع‌وجور کردنشان برنمی‌آید. زن در آثار او بیش از آنکه نماد باشد، حامل شکستگی‌های کوچک حافظه است؛ جاهایی که انسان، نه نماینده‌ یک آرمان، بلکه فقط خودش است: کمی زخمی، کمی خنده‌دار، و تنهای تنها. حتی شهرنوش پارسی‌پور، با همه‌ نزدیکی‌اش به تمثیل و اسطوره، اسطوره را از دست‌نخورده بودن محروم می‌کند. در جهان او آدم‌ها گاهی می‌خواهند خود را به قامت اسطوره برسانند، به تاریخ، مشروطه، آزادی، یا معانی بزرگ‌. اما زندگی با تمام حقارت‌ها، بدن، میل، جنون و تصادف‌هایش، اسطوره‌ها را در پیش‌پاافتادگی تجربه فرو می‌ریزد. اسطوره‌هایش تناقض دارند و آلوده‌ به شکلی از جنون هستی تجربه را می‌کنند. 

نویسندگان زن ایرانی، در بهترین لحظاتشان، آمدند و گفتند زن لازم نیست برای مهم‌شدن حتماً پرچم بردارد، شمشیر بکشد، سنت را با یک مونولوگ باشکوه نابود کند یا به اندازه‌ چند تمدن بار معنایی با خود حمل کند. زن می‌تواند حسود باشد، فعالیت سیاسی بکند، باهوش باشد، معمولی باشد، مادر بدی باشد، عاشق بدی باشد، شکست بخورد، از زندگی‌اش خشمگین باشد، متفکر باشد، اشتباه کند و حتی دوست‌داشتنی نباشد. و با همه‌ این‌ها شخصیت باشد. میراث این نویسندگان، افزودن زن به ادبیات نبود، افزودنِ تناقض به تصویر زن بود. آن‌ها نمی‌خواستند زن را به اسطوره‌ای دیگر بدل کنند، می‌خواستند او را از قلمرو نماد به قلمرو تجربه‌ انسانی منتقل کنند و حقِ شخصیت بودن را به او بازگردانند.  با این‌همه، پذیرش چنین تصویری هنوز برای برخی تحمل‌ناپذیر است: یا ازسر عرف یا قدرت. زن وقتی اسطوره است، امن‌تر است. نه فقط چون قهرمان است، بلکه چون پیش‌بینی‌پذیر است. از همان صفحه‌ اول می‌دانیم قرار است چه کسی باشد، کجا بایستد، چگونه دوست بدارد، چگونه رنج بکشد و احتمالا حتی چگونه بمیرد. زن اسطوره‌ای، حتی اگر قهرمان باشد، هنوز در نهایت یک ابژه‌ معناست. او برای رساندن یک پیام ساخته شده است. قرار است سنت‌شکنی را نمایندگی کند، وطن را نمایندگی کند، مادر را نمایندگی کند، شجاعت را نمایندگی کند، رنج را نمایندگی کند. او هنوز در خدمت یک ایده است و ما از همان ابتدا می‌دانیم که قرار است چه شود. چون اسطوره برخلاف انسان، آزادی ندارد. او مأموریت دارد. اما انسان ماموریت ندارد و امکان دارد. 

زن انسانی دیگر در خدمت هیچ ایده‌ای نیست. او خودش موضوع است و همین است که او را خطرناک می‌کند. نه چون از سنت سرپیچی می‌کند، بلکه چون از پیش‌بینی سرپیچی می‌کند. در جوامع ایدئولوژیک، پیش‌بینی‌پذیری یک ویژگی روایی نیست، نوعی کنترل است. قدرت و ایدئولوژی همیشه با اسطوره راحت‌تر کنار می‌آید تا با انسان. اسطوره از نقشش خارج نمی‌شود، زن انسانی در میانه میدان عظیم تجربه با همه عناصرش ایستاده و ممکن است هر لحظه تصمیم بگیرد نقش را کنار بگذارد. قدرت پیش از آنکه رفتار انسان‌ها را کنترل کند محدوده تیپ‌ها و نقش‌هایی که برایشان قابل‌ تصور است کنترل می‌کند. در نهایت، این بحث به بلوغ خود ادبیات برمی‌گردد. ادبیات وقتی بالغ می‌شود که شخصیت‌هایش از وظیفه‌ نمایندگی آزاد شوند. شخصیت زنی که قرار نیست نماینده‌ همه‌ زنان باشد، همان‌طور که شخصیت‌های رضا قاسمی، عباس معروفی یا گلشیری هرگز مجبور نبودند نماینده‌ همه‌ مردان باشند. نویسندگان زن ایرانی، بیش از آنکه زن را قهرمان کرده باشند، زن را از وظیفه‌ نمایندگی معاف کردند، او را غیرقابل‌ پیش‌بینی کردند و هیچ چیز برای یک فرهنگ اسطوره‌ساز، خطرناک‌تر از انسانی نیست که دیگر پیش‌بینی‌پذیر نباشد. 

 

مطالب مرتبط