نویسنده: ندا زندی
انگار فقط همین سالهای آخر نبود که در تنگنای مالی شدید قرار داشت و در آن ویدئو متأثرکننده -چرا مینویسم متأثرکننده؟ چون که بیرودربایستی، بیخوف آنکه در چشم همه آنهایی که آدمها را با داراییهایشان چوب میزنند و گز میکنند کوچک شود، از نداشتن استطاعت مالی برای خرید خانهای گفت که سرپناه خودش و پسرش شود؟ پس شاید باید گفت «آن ویدئو شجاعانه»- با چهره زنی ۷۳ ساله و صدایی که سعی میکرد محکم باشد و نلرزد، از رؤیای خانهدار شدنش گفت و درخواست کمک کرد از خوانندگانش -نه مدیر این نهاد یا آن نهاد، نه این سیاستمدار یا آن واعظ. از سالهای دورتر دغدغه گذران معاش داشت- و کیست که با شرف زندگی کند و چنین دغدغهای نداشته باشد؟
پاییز ۱۳۶۸ که گزارشگر پرکار آن سالهای مجله «دنیای سخن» و چند نشریه دیگر در چند نشستوبرخاست همکلام شهرنوش پارسیپور شده بود، در همان لید مصاحبه آورده بود: «۴۳ ساله است و با مادر و تنها پسرش زندگی میکند. برای امرارمعاش از زبانهای فرانسه و انگلیسی ترجمه میکند. از نداشتن امنیت مالی و بهتبع آن استقلال اقتصادی بهشدت نگران است...» مثل خیلی از زنهای دیگر که زندگی و عزیزانشان را به دندان میکشند، بارِ سهمگین زندگی را به دوش میکشید. اما انگار هیچ مشکلی بهاندازه کافی مشکل نبود که از نوشتن منصرفش کند. در همین مصاحبه «دنیای سخن» میگوید: «درست شب اول فروردین سال ۱۳۶۲ نوشتن «طوبا و معنای شب» را شروع کردم. بعد از دو ماه حدود ۱۰ دفتر فراهم آمد. دوری پنجساله من از پسرم در او تأثیر بدی گذاشته بود، پس اول باید او را پیدا میکردم، یعنی درواقع همدیگر را از نظر روحی پیدا میکردیم. از اواخر شهریور ۶۵ تا اسفند همان سال کتابفروشیای باز کردم که به ورشکستگی برخورد. کتاب حاضر در فاصله همان شش ماه نوشته شد. لابهلایش یک جلد تاریخ لبنان را ترجمه کردم. یک کتابفروشی و یک خانه را اداره کردم و در صفهای مختلف گوشت و نان هم ایستادم. در نتیجه میتوانید فکر کنید چه دوره اعصابخردکنی بود. در آن شش ماه احساس عجیبی داشتم. دائم فکر میکردم پیش از آنکه کتاب را تمام کنم خواهم مرد.»
معلوم است که نمرد. طاقت آورد. اما باز هم رنجش دادند. قبل از انقلاب کمتر از دو ماه طعم زندان را چشید، ولی بعد از انقلاب هم از سال ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۴ در زندان بود. بعد از انتشار «زنان بدون مردان» هم حدود ۲ ماه باز زندانی شد چون از بکارت و منکرات نوشته بود. اواخر دهه ۱۳۷۰ که از ایران رفت، احتمالاً احساس کرده بود دیگر اینجا نمیشود؛ شاید جای دیگر بشود. طوری ننویسم که انگار زندگی هیچوقت روی خوش به پارسیپور نشان نداد. تحصیلکرده سوربن فرانسه بود، قبل از مهاجرت و رحل اقامت افکندن در ینگه دنیا، به بسیاری از کشورهای دنیا سفر کرده و دنیادیده بود. بزرگان و نامداران زمان و دوران را میشناخت و از مؤانست با آنها بهره برده بود. قبل از انقلاب ۷ سال با ناصر تقوایی زن و شوهر بودند. از تقوایی یک پسر داشت، علی که گویا از پدر تنها گرفتاریهایش را به ارث برد، ولی برای مادر همیشه عزیز بود. شهریار پارسیپور، از کارگردانان سینمای آزاد، برادرش بود که وقتی در سال ۱۳۸۴ مُرد، شهرنوش به احتمال زیاد برای مراسمش در ایران نبود. قدر خودش از زندگی لذت برد، اما مثل هر آدم شریف دیگری بیشتر از توانش رنج کشید.
باز در همان مصاحبه در جواب اینکه چرا در «سگ و زمستان بلند» و «طوبا و معنای شب»، خانه و حس مالکیت نسبت به آن نقش اساسی دارند، گفت: «جملهای از یاسر عرفات خواندم که به نظرم بسیار جالب آمد، نوشته بود «من یک قطعه زمین میخواهم، ولو آنکه از شدت کوچکی بتوان آن را بار الاغ کرد.» لورنس (عربستان) هم در «هفت ستون خرد» توصیه میکند: «هرگز در جستوجوی تغییر همیشگی مکان نباشید، چون از متن یک فرهنگ رانده میشوید، اما فرهنگ جدید نیز کاملاً پذیرای شما نیست…» و به هر حال در آخرین تحلیل شاید علتش این است که من در این سنوسال هنوز موفق نشدهام خانهای مطابق میلم برای خودم درست کنم.» فکر نکنم سرآخر هم صاحبخانه شده باشد. کتابهایش به ۲۵-۲۶ زبان ترجمه شد، هرچند آورده مالیای برایش نداشت. خانهای از قِبَل نوشتههایش خرید یا نخرید، او ساکن جهان بود و فقط اتاقی از آن خود میخواست که بنویسد. برای او هر اتاقی مرکز جهان بود.

