دیدبان آزار

شهادت ترانه حائری از انقلاب ناتمام 57 و عشق ‌میان زنان؛

«مبارزه خوشبختی من است»

نویسنده: ترانه حائری

برگردان: گروه زنان* سال صفر
 

مقدمه مترجمان: بسیاری چهره‌ او را با عکسی که در فضای مجازی دست‌به‌دست شده می‌شناسند، عکسی که ترانه‌ جوان را با فریادی انقلابی و کتاب‌هایی در دست نشان می‌دهد. ترانه حائری مانند هزاران زن دیگر، در تظاهرات هشتم مارس ۵۷ حضور پررنگی داشت. زنانی که بسیاری از آنان‌ با آن‌که در انقلاب مشارکت داشتند، اما از همان فردای انقلاب حذف شدند و بسیاری از حقو‌قی را که دهه‌ها برایش جنگیده بودند، از دست دادند. ترانه هم مانند دیگر حذف‌شدگان،‌ روایت خود را دارد. ترانه مبارز تروتسکیست جوانی بود که در مبارزات قبل و بعد انقلاب ۱۳۵۷ مشارکت داشت. درست پس از انقلاب، ترانه به دلیل تسلط بر زبان‌های انگلیسی و فرانسوی، مسئولیت ترجمه برای برخی از فمینیست‌هایی چون کیت میلت را بر عهده گرفت که برای روز جهانی زن در اسفند ۱۳۵۷ به ایران سفر کرده بودند تا تصاویری از آن روزها و مقاومت زنان را ثبت کنند. متن پیش‌رو، صحبت‌های او (احتمالا مصاحبه‌ای کوتاه و کلی در بحبوحه ‌اعتراضات) با یکی از گروه‌های فمنیست‌های فرانسوی «ام. ال. اف» است که در ایران مشغول بایگانی این لحظات تاریخی و جمع‌آوری شواهد بودند؛ شواهدی از آن روزهای تاریخی اعتراضات زنان پس از اعلام قوانین تبعیض‌آمیزی چون حجاب اجباری و منع زنان از داشتن مشاغلی چون قضاوت در دادگستری و مبارزاتی که تا به امروز ادامه دارد.

اصل این متن، در ویژه‌نامه‌ مجله‌ فرانسوی «دِ فم» (Des Femme) برای تظاهرات زنان ایرانی به مناسبت روز جهانی زن در ۱۷ اسفند ۱۳۵۷ (۸ مارس ۱۹۷۹)، در کنارِ مجموعه‌ای از دیگر متن‌های مرتبط با مقاومت زنان در ایران در آغاز انقلاب ۵۷ به چاپ رسیده است. شهادت‌های ترانه برای نخستین بار به دست گروه «زنان سال صفر»[1]  به زبان انگلیسی ترجمه و در اسفند ۱۴۰۳ (مارس ۲۰۲۵) منتشر شد؛ و حالا برای دسترسی بیشتر برای پلتفرم دیدبان آزار به فارسی برگردانده شده است. همزمانی انتشار این متن با ماه پراید (افتخار) به دلیل اشاره‌ تاریخی ترانه به روابط عاشقانه و اروتیک میان زنان در آن نسل است که روایت‌ها و آرشیو‌های تاریخی و سیاسی آن تا به امروز در حاشیه مانده است. ترانه اشارات مهمی به موضوعات کمتر ‌طرح‌شده‌‌ آن روزها (و حتی این روزها) دارد؛ به‌ویژه هومواروتیسم موجود میان زنان چپ و انقلابی در راستای شکستن ساختارهای دینی و پدرسالانه عمیق در جامعه؛ مسائلی که تا به امروز نیز حائز بازنگری هستند و حتی اشاراتی به آن نیز تابوشکنی محسوب می‌شود. ترانه به جز عشق انقلابی و نیروی نهفته در آن، به مفاهیمی چون آزادی، اقلیت‌های ملی و مذهبی، آرمان و مشارکت‌های مردمی و مسئله سرکوب می‌پردازد. گفته‌های او، با وجود گذشت حدود چهل سال، هنوز جزو دغدغه‌ها‌ی امروز ما محسوب می‌شود. در حقیقت می‌توان بازتاب و امتداد ترانه را در بسیاری از ما و مبارزات‌مان مشاهده کرد. مخرج مشترکی که در تمامی اشارات ترانه می‌توان دید، مبارزه با سلطه‌ای است که تلاش می‌کند با حذف گوناگونی‌های ملیتی، جنسیتی،‌ عقیدتی و دیگر، جامعه‌ای یکدست و مطیع بسازد که تمامی ساختار و قوانینش تنها از یک تفکر غالب دگم تبعیت می‌کند و هیچ‌ نوعی از دیگری را در خود نمی‌پذیرد. برهم‌شکستن چنین ساختاری نیازمند زمینه‌های اجتماعی و فرهنگی است که جامعه را برای پذیرش تفاوت‌ها آماده سازد و قدرت یک جامعه را در اتحادش در اوج چندگونگی ببیند، قدرتی به زیبایی یک رنگین‌کمان بر سپهری وسیع. اهمیت این امر در زمانه‌ای که سیستم‌های سرکوب‌گر با کمک رسانه‌های خود شاید بیش از هر زمانی بر تفاوت‌ها صحه می‌گذارند و با تشدید دوقطبی و چندقطبی‌های شدید باعث می‌شوند تمامی جنبش‌ها و خواست‌های اساسی مردمی به فراموشی سپرده شود، دوچندان است.

***

انقلاب دومی در ایران رخ خواهد داد

بیان شاهدانه ترانه حائری

رژیمِ سابق با آن دیکتاتوریِ منحصر‌به‌فردش سقوط کرد، اما تنها برای آن‌که دیکتاتوریِ دیگری به نامِ اسلام جایگزینِ آن شود. این یک انقلابِ واقعی نیست؛ چنان‌که بسیاری معتقدند این رویداد بیشتر به یک کودتا شباهت دارد. روزی در جریان یک تظاهرات روی دیوارها اعلامیه می‌چسباندم که یک نفر آمد و اعلامیه‌ها را پاره کرد. با اعتراض گفتم: «اسم این رو می‌ذاری آزادی؟ ما یک سال و نیم برای آزادی جنگیدیم و شما باهاش این کار رو می‌کنین! این اصلاً درست نیست!» او جواب داد: «ببین، من این‌جوری‌ام. از چیزی که خوشم نیاید، پاره‌اش می‌کنم.» من هم به یادش آوردم: «ساواک هم درست همین کار رو می‌کرد. شاه هم می‌گفت: همینه که هست! و همین‌طور هم می‌مونه!»

طی سه روز قیام، همگان علیه شاه متحد شدند؛ چه کسانی که طرفدار خمینی بودند و چه کسانی که نبودند. سرنگونی شاه کار بسیار دشواری بود. هیچ‌کس فکرش را هم نمی‌کرد که این اتفاق در سال ۱۳۵۷ رخ دهد. با اینکه همه فریاد می‌زدند «خمینی»، این به‌آن معنا نبود که مردم لزوماً خواهان خمینی و یک حکومت اسلامی هستند. خمینی یک نماد بود: او کسی بود که بیست سال می‌گفت «شاه باید برود»، نه شاه و نه مأمورانش نتوانسته بودند او را بخرند. ما از خمینی،‌ خمینی ساختیم. اگر او نبود و کس دیگری جای او بود، ما از آن شخص هم می‌توانستیم رهبر بسازیم. اولویت، سرنگونی شاه بود. اما حالا کار به اینجا رسیده است. خمینی فرصت‌طلبی کرد. او اعتبار و نفوذ بیشتری به دست آورد و از آن برای پیشبرد دیدگاه اسلامی خود استفاده کرد. در دوران تبعیدش در پاریس، سخنرانی‌های خمینی با وعده‌های آزادی عمل، اندیشه و بیان، همه را مجذوب کرده بود. هیچ‌کس تصور نمی‌کرد اوضاع این‌گونه شود. حالا که خمینی به قدرت رسیده است، مردم چیز دیگری می‌خواهند و می‌گویند: «آن‌ها [گروه‌های انقلابی اسلام‌گرا] فریبمون دادند!» از سوی دیگر، کسانی هم هستند که همیشه به این گفته باور داشتند که «فرد مذهبی نمی‌تونه انقلابی باشد. مذهب، ارتجاعی است.»

نکته‌ قابل توجه، میزان مشارکت زنان در این انقلاب است. هرگز در تاریخ ایران، این تعداد زن در خیابان‌ها دست به اعتراض نزده بودند؛ چه در داخل ایران و چه در خارج از کشور به عنوان تبعیدیان سیاسی. در دوران شاه، ۴۰۰۰ زندانی سیاسی زن وجود داشت؛ تعداد بسیار زیادی زن که همگی بسیار شدیدتر از مردان شکنجه می‌شدند. اما ما به مبارزه ادامه خواهیم داد و حتی از قبل هم مصمم‌تر هستیم. ما می‌خواهیم بیش از هر زمان دیگری مبارزه کنیم، حتی اگر به قیمت جانمان تمام شود. برای من، هیچ چیز مهم‌تر از این نیست.

به عقیده‌ من زنان از آگاهی سیاسی برخوردارند. وقتی به آرمان خود باور داشته باشند، حاضرند جان خود را هم فدا کنند. آن‌ها تحت رژیم شاه، سرکوب‌شده‌ترین گروه اجتماعی بودند، به همین دلیل شدیدتر قیام کردند و همیشه در خط مقدم جنبش‌های سیاسی بودند. از این رو، زنان پیشگامِ مبارزه علیه هر شکلی از سرکوب هستند. علاوه بر این، اسلام همواره نسبت به زنان رویکردی ارتجاعی داشته است و آن‌ها، به‌ویژه کسانی که مقاومت را آغاز کرده‌اند، این را احساس می‌کنند. در محیط خانواده، زنان همیشه اولین قربانیان خشونت هستند، نخستین کسانی که مورد ضرب‌و‌شتم قرار می‌گرفتند و همه این‌ها در حالی است که از استقلال مالی نیز محروم‌ هستند. برای مثال، مادر خود من نمی‌توانست طلاق بگیرد و توان مالی ترک خانه را نداشت، بنابراین مجبور بود همه چیز، از جمله کتک خوردن از پدرم را تحمل کند. یکی از دوستانم پسر ۱۰ ساله‌ای دارد. یک روز، این پسر به مدرسه رفت و اعلام کرد: «من به خدا اعتقاد ندارم.» دوستانش پرسیدند: «منظورت چیه؟ من به خدا اعتقاد ندارم یعنی چی؟» او توضیح داد: «ببینین، من یک سال تمام هر شب دعا می‌کردم تا نمره ۲۰ بگیرم. اما هیچ‌وقت اتفاق نیفتاد. یک شب با خودم گفتم: خب، به جای دعا کردن، درسم رو می‌خونم. درسم رو حفظ کردم و روز بعدش ۲۰ گرفتم. اون‌جا بود که فهمیدم خودم خدا هستم، اگر بشه این‌طور گفت!» همین پسر به مادرش گفت: «چیزی که من می‌خوام جمهوری اسلامی نیست، من آزادی می‌خوام. هیچ چیز دیگه‌ای نمی‌فهمم.»

آن‌چه بر سر این پسر آمد، دقیقاً همان چیزی است که در ایران رخ خواهد داد. فعلاً اکثریت از ایده‌ جمهوری اسلامی حمایت می‌کنند. من کاملاً مطمئن هستم که نتایج رفراندوم به نفع جمهوری اسلامی خواهد بود. نیازی نیست خودمان را فریب دهیم. اما با گذشت زمان، مردم متوجه خواهند شد که قرار نیست خدا مشکلاتشان را حل کند. به مدت چهار یا پنج روز شادی برپا بود، اما زودگذر بود. با وجود این، من شنیدم که زنان در اصفهان به مقاومت خود ادامه دادند و ۵۰ نفر از آنان راهپیمایی کردند. این جنبش از پایتخت به مناطق مختلف گسترش پیدا کرد.

من به چشم خودم دیده‌ام که در ایران بسیاری از زنان تمایل دارند با یکدیگر پیوندهای عاشقانه برقرار کنند. خیلی‌ها این‌گونه رابطه را دوست دارند و در حال حاضر چنین حسی دارند؛ آن‌ها بسیار به هم نزدیک هستند. دختران دبیرستانی هنگام خروج از مدرسه دست یکدیگر را می‌گیرند؛ به محض رسیدن به خانه، حتی اگر تازه از هم جدا شده باشند، با هم تماس می‌گیرند و جزئیات همه‌چیز را به اشتراک می‌گذارند؛ همه‌چیز را. حتی پس از ازدواج نیز این روابط را حفظ می‌کنند. حالا با خودم می‌گویم که این نزدیکی زیبا چیزی است که سیستم فعلی از آن می‌هراسد و سرکوبش می‌کند، چون بی‌شک می‌داند که اگر مبارزات زنان و مردان یکی شود، چقدر می‌تواند خطرناک باشد. دخترخاله‌ من برای حداقل ۱۰ سال با زن دیگری زندگی می‌کرد؛ ۱۰ سال زندگی در یک خانه و داشتن رابطه‌ای عاشقانه. این موضوع شگفت‌انگیز بود، به‌ویژه در جایی مثل ایران که سرکوب همجنس‌گرایی به‌طور خاص، و آزادی‌های فردی به‌طور عام، تا این حد شدید است. من عمیقاً این زنان، و به‌ویژه دخترخاله‌ام را تحسین می‌کردم. من او را به‌خاطر شجاعتش در رویارویی با چنین سرکوبی، بسیار دوست داشتم. آن‌ها با هم داستان عاشقانه‌ای را زندگی کردند که به عمیقیِ داستان رومئو و ژولیت در قرن نوزدهم بود. البته، تحمل این وضعیت برای ۱۰ سال بسیار دشوار بود و در نهایت، آن‌ها از هم جدا شدند.

۷۰ درصد مردم ایران از اقلیت‌های ملی هستند: بلوچ‌ها، کردها، عرب‌ها و ترک‌ها... یعنی هفتاد درصد از مردمِ ایران فارس نیستند! زنان به پا خاسته‌اند، اقلیت‌های ملی هم همین‌طور، فقط کارگران جای‌شان خالی است. اما در مناطق نفتی، خیلی‌ها در اعتصاب هستند! این مبارزات جدا از هم نیستند. این‌ها به ما قوت قلب زیادی می‌دهند. من معتقدم انقلاب دومی در ایران رخ خواهد داد و اطمینان دارم که پیروز خواهد شد. خوشبختانه من این امید را در دلم دارم. به خودم می‌گویم: «چه چیزی برای از دست دادن دارم؟ خوشبختی من، زندگی من، همین مبارزه است. وقتی مبارزه تمام شود، من هم تمام می‌شوم. هیچ چیز دیگری مهم نیست.»

 


[1] گروه زنان سال صفر را عده‌ای از هنرمندان و نویسندگان ایرانی داخل و خارج تشکیل می‌دهند که به دنبال تکه‌های گمشده تاریخ مبارزه زنان در ایران هستند و مسیر رهایی جامعه را گره‌خورده با رهایی زنان* می‌دانند. باشد که روایت‌های بیشتری از مبارزات مردمی به حاشیه‌رانده شده پیدا کنیم تا بتوانیم تاریخ را با حذف هر چه کم‌تر این روایت‌های مختلف بشناسیم.

مطالب مرتبط