نویسنده: مویرا دانگن
برگردان: نیلوفر رحمانیان
بازمیگردند؛ منظورم مردانی است که گمان میرفت طرد و تبعید شدهاند، بازگشتی سرطانگونه. شنیده بودیم جنبش «میتو» شکستشان داده، به حاشیه رانده و به زندگیای در گمنامی و بیآبرویی خاموش محکومشان کرده است—و تا مدتی من هم فکر میکردم شاید واقعاً چنین شده باشد. در آن روزها آزارگرانِ رسواشده بیانیههایی منتشر میکردند که بیش از آنکه عذرخواهی باشند، چیزی شبیه به «ناعذرخواهی»های محتاطانه و حسابشده بودند؛ متنهایی آکنده از همان زبان مبهم و پر طفرهٔ شرکتی که بهوضوح محصول کار وکلاست. میگفتند در حال «تأمل و بازاندیشی» هستند. میگفتند «مدتی کنار میکشند». با گذشت ماهها و سپس سالها و در غیاب هر نشانهای از حضور دوبارهشان، به نظر میرسید که دستکم برخی از این مردان برای همیشه از صحنه کنار رفتهاند.
اما بعد دوباره به سطح میخزند—گاهی نامحسوس و گاهی با وقاحت تمام. پروژهٔ بازگشت خود را آغاز میکنند. این روزها، شیوهٔ غالبِ بازگشت مردان آزارگر در دوران پس از «میتو» وقاحت محض است. اندرو کومو (Andrew Cuomo)، که تحقیقات دادستان کل او را مسئول آزار جنسی بیش از دوازده زن شناخته بود، اکنون برای شهرداری نیویورک نامزد شده است، آن هم در حالی که همچنان کارزار انتقامجویی و آزار حقوقی علیه زنانی را که از او شکایت کردهاند پیش میبرد. آرمی همر (Armie Hammer)، که به تجاوز و نیز مجموعهای از کنشهای جنسی خشونتآمیز، تحقیرآمیز و فاقد رضایت متهم شده بود—از جمله نوعی خیالپردازی زنستیزانه دربارهٔ آدمخواری—این روزها در مصاحبههای کماهمیت ظاهر میشود و در فضای مجازی دربارهٔ پورنوگرافی بلعدوستی (Vorarephilia) شوخی میکند. این مردان از سادیسمِ اباحهگرِ فرهنگ کنونی لذت میبرند؛ میکوشند خود را با تصویری از مردانگی که این روزها در حال عروج است همسان کنند؛ تصویری که بیش از هر چیز با مصونیت از مجازات و تحقیرِ خویشتنداری شناخته میشود. اما امروز نمیخواهم دربارهٔ این عده حرف بزنم.
اما راه بازگشت این مردان—این بازگشتگانِ بیشرم و قلدری که در دوران پس از «میتو» دوباره سر برآوردهاند—پیشتر به دست گونهای دیگر و حسابگرتر از آنان هموار شده بود: مردانی که طلب بخشش میکردند. در سالهای نخستِ واکنش علیه «میتو»، این مردان بار دیگر، با چشمانی خمار و اشکآلود، مقابل دوربینها ظاهر شدند. میگفتند آمادهاند به خطاهای خود اعتراف کنند، حقیقت را بر زبان آورند. اما آنچه تقریباً همیشه در پی میآمد، کمتر شبیه به عذرخواهی و بیشتر شبیه به انکارِ محتاطانه بود؛ نوعی طفرهرفتن و سلب مسئولیت. آنها، چنانکه معلوم شد، صرفاً برای جلب توجه ما بازنگشته بودند؛ آمده بودند تا خواستار اعادهٔ حیثیت و بازگرداندهشدن به جایگاه پیشین خود شوند. با لحنی ملتمسانه که بیش از هر چیز به گله و شکایت میماند، به ما یادآوری میکردند که وظیفهای در قبال آنان داریم: اینکه ببخشیم.
تابستان گذشته، کوین اسپیسی (Kevin Spacey)، بازیگری که بیش از پنجاه مرد او را به سوءرفتار جنسی متهم کردهاند، در گفتوگویی با پیرس مورگان (Piers Morgan)، مجری بریتانیایی تلویزیون، در حالی که از بدهیهای ناشی از هزینههای حقوقیاش سخن میگفت، به حال خودش اشک ریخت. مورگان، مفسری جنجالی با مخاطبانی عمدتاً محافظهکار، با مهمان خود همنظر بود که اسپیسی قربانی «زیادهروی رسانهها» شده است؛ آن هم به این دلیل که پس از مطرحشدن اتهامهای آزار و تعرض جنسی از سوی این مردان، فرصتهای کاری خود را از دست داده بود. این مصاحبه که بیش از یک ساعت و نیم به طول انجامید، فرصتی بود برای اسپیسی تا خود را از نو صورتبندی کند: بهمثابه انسانی رنجدیده و بیگناه؛ مردی که یا به ناحق متهم شده، یا شاید قربانی عاشقپیشگیِ افراطی و تنگنای خفهکنندهٔ پنهانزیستی بوده است؛ مردی که مطلقاً توضیحی برای سر در آوردن از هواپیمای جفری اپستین (Jeffrey Epstein) نداشت.
اسپیسی در طول این گفتوگو موفق شد همزمان از دو ادعای ظاهراً ناسازگار دفاع کند: از یک سو، اینکه از زمان نخستین اتهام تعرض جنسی در سال ۲۰۱۷ دگرگونی عمیقی را پشت سر گذاشته است، و از سوی دیگر، اینکه اساساً هرگز کار خطایی انجام نداده است. آنچه شاکیانش «دستمالی کردن» مینامیدند، به زعم اسپیسی «نوازش» بود. آنتونی رَپ (Anthony Rapp)، نخستین مردی که اسپیسی را به سوءرفتار جنسی متهم کرد، میگوید هنگامی که چهارده سال داشت، از سوی این بازیگرِ مسنتر «نوازش» شده بود.
مصاحبهٔ اسپیسی با مورگان اندکی پس از انتشار مرثیهای در نیویورک تایمز دربارهی مورگان اسپرلاک (Morgan Spurlock)، مستندسازی که در ۲۳ مه بر اثر سرطان درگذشت، انجام شد. اسپرلاک بیش از هر چیز با فیلم Super Size Me شناخته میشد؛ مستند تجربیِ سال ۲۰۰۴ که در آن سی روز تمام فقط مکدونالد خورد و پیامدهای فرسایندهٔ این رژیم را بر سلامت خود ثبت کرد. در نیویورک تایمز، یکی از دوستان اسپرلاک مرگ او را نه فقط بهانهای برای سوگواری بر فقدان یک دوست، بلکه فرصتی برای سوگواری بر سر حرفهای قرار داد که به گفتهی او، اسپرلاک «میتوانست داشته باشد» اگر در فرهنگی بخشندهتر زندگی میکردیم. تیتر مطلب با لحنی نهچندان متقاعدکننده اعلام میکرد: «ما در مجازات مردانِ MeToo# مهارت داریم. آیا هرگز میتوانیم آنها را ببخشیم؟» اسپرلاک، برخلاف اسپیسی، زنده نیست که خود این استدلال را پیش ببرد. اما همانطور که دربارهٔ بسیاری از آزارگرانِ رسواشدهٔ دوران «میتو» دیدهایم، دیگران بیش از اندازه مشتاق بودند که به نیابت او چنین کنند.
دوست اسپرلاک در آن یادداشت استدلال میکند که مسیر حرفهای این مستندساز با پستی که در دسامبر ۲۰۱۷، در اوج جنبش «میتو»، منتشر کرد از ریل خارج شد؛ یادداشتی با عنوان «من بخشی از مشکل هستم.» اسپرلاک در آن نوشته روایت میکند که یکی از همکلاسیهایش در دوران دانشگاه او را به تجاوز متهم کرده بود. او مینویسد که با آن زن، در حالی که بهشدت تحت تأثیر الکل بود، رابطهٔ جنسی داشته و زن در طول آن مواجهه گریه کرده است. او همچنین به آزار جنسی یکی از زیردستانش در شرکت تولیدی خود اعتراف میکند. این نوشته نوعی اعتراف و ابراز پشیمانیِ پراکنده و نامنسجم بود که با لحنی خودمانی و سیال پیش میرفت و از این شاخه به آن شاخه میپرید. اسپرلاک بعدها به یکی از دوستانش گفته بود که پیش از انتشار، از هیچکس نخواسته بود متن را بخواند و دربارهاش نظر بدهدِ؛ که احتمالاً تصمیم عاقلانهای نبود!
نویسندهٔ نیویورک تایمز این پست را نقطه پایان حرفهٔ اسپرلاک میداند. در روایت او، آن متن نوعی عذرخواهی بود که همزمان کارکرد اعتراف را نیز داشت، اما اسپرلاک را به هدف ناعادلانهٔ حملات عمومی تبدیل کرد. دوست اسپرلاک مینویسد: «این فکر رهایم نمیکند که با گذشت نزدیک به هفت سال از MeToo#، هنوز راهی پیدا نکردهایم که مردانی که درصدد جبراناند، بتوانند به شکلی معنادار چنین کنند. اگر واقعاً میخواهیم بهعنوان یک جامعه چرخهی آسیب را متوقف کنیم، باید امکان بخشش را برای کسانی فراهم کنیم که حقیقتاً مایل و مشتاق تغییرند.»
اما آیا اسپرلاک واقعاً تغییر کرده بود؟ آن نوشته تا حد زیادی به دلیل لحن خودستایانهاش با واکنش منفی عمومی روبهرو شد؛ لحنی که بارها چنین القا میکرد که صرفِ اعتراف به سوءرفتار جنسی، اسپرلاک را از مسئولیتِ آن سوءرفتار مبرا میکند. به نظر من، برجستهترین ویژگی آن نوشته این است که مخاطبش نه زنانی که اسپرلاک به آنها آسیب زده بود، بلکه افکار عمومی بود. اما چنین ظرافتهایی یا از چشم دوست اسپرلاک پنهان مانده بود، یا دستکم او ترجیح داده بود به آنها نپردازد. او در مقام گمانهزنی مینویسد: «در بازنگری به گذشته، به این نتیجه میرسم که اگر آقای اسپرلاک صرفاً سکوت کرده بود، احتمالاً اعتبار و شهرتش را مصون میداشت.»
اگر این روایت درست باشد، بیتردید تراژیک مینماید. اما شاید هم درست نباشد. درست که حرفهٔ اسپرلاک پس از انتشار آن یادداشت هرگز احیا نشد، اما این نیز حقیقت دارد که زندگی حرفهای او از مدتها پیش دچار افول شده بود. در سالهای پس از Super Size Me ، مسیر حرفهای اسپرلاک بیهدف و پراکنده پیش رفت و او هرگز نتوانست موفقیت آن فیلم را تکرار کند. بخشی از ماجرا به این دلیل بود که سبک طنز نیشدار و علنی دوران بوش که در آن فیلم به کار گرفته بود، با گذشت زمان سطحی و متکبرانه به نظر میرسید. اما دلیل اصلی چیز دیگری بود: در سالهای پس از اکران، بنیانِ اصلی فیلم اسپرلاک تا حد زیادی بیاعتبار شد. در سال ۲۰۰۷—یعنی یک دهه پیش از انتشار یادداشت اعترافگونهٔ اسپرلاک—پژوهشگرانی سوئدی که کوشیدند آزمایش Super Size Me را تکرار کنند، نخستین کسانی بودند که دریافتند نتایج اسپرلاک قابل بازتولید نیست. رفتهرفته روشن شد که بسیاری از مشکلات جسمیای که اسپرلاک در جریان فیلمبرداری تجربه کرده بود و آنها را به مصرف فستفود نسبت میداد، به احتمال زیاد در واقع ناشی از اعتیاد درماننشدهٔ او به الکل بوده است؛ اعتیادی که آن زمان نیز پنهان نگاه داشته شده بود. در بخشی از فیلم، پزشکی به اسپرلاک هشدار میدهد که آزمایش مکدونالد را متوقف کند، زیرا کبدش «دارد نابود میشود» و نشانههای نوعی سیروز را بروز میدهد که معمولاً فقط در افراد مبتلا به مراحل پیشرفتهٔ الکلیسم دیده میشود. مشکل مکدونالد نبود.
این یکی از ویژگیهای تکرارشوندهٔ مطالبهٔ اعاده حیثیت در دوران پس از «میتو» است: این ادعا که جنبش «میتو» حرفهٔ مردانی را نابود کرده که در واقع، حرفهشان مدتها پیش و به دست خودشان از مسیر خارج شده بود. در این روایت، دیگر ناکامیهای این مردان—تلخکامی و فقدان خلاقیت، اعتیاد یا بیانضباطی حرفهای، سوءرفتارهای شغلی یا حتی صرفاً بداقبالیهای حرفهایشان—از حساب حذف میشود و بهسادگی زیر این ادعای متأخر پنهان میماند که آنان قربانیانِ زیادهرویهای فمینیسم بودهاند. در این روایت، مسئله این نیست که این مردان، چه با آزار و تعرض به زنان و چه به هزار شکل دیگر، خود مسئول ویرانکردن زندگیشان بودهاند. مسئله این است که «میتو» بیش از حد پیش رفت، و آنها صرفاً در مسیرش قرار گرفتند.
اما واقعیتِ افول حرفهای این مردان، در حقیقت، موضوع اصلی این درخواستها برای بخشش نیست. مسئله در واقع این نیست که کوین اسپیسی قربانیانش را «دستمالی» کرده یا «نوازش». مسئله وضعیت حرفهٔ سینمایی و تلویزیونی مورگان اسپرلاک در میانهی دههی ۲۰۱۰ هم نیست. آنچه در میان است، تاکتیکی موذیانه در تلاشهای عمومی برای عقبراندن و وارونهکردن دستاوردهای جنبش «میتو» است: استفاده از فراخوان به بخشش به مثابه شکلی از باجگیری اخلاقی.
اشتباه برداشت نکنید: بخشش، بهخودیِخود، مفهومی نیست که نیاز باشد با سوءظن به آن بنگریم. بخشش یک فضیلت است؛ نوعی موهبت. دردهای اندکی هستند که با شرم و نفرت از خود، آنگاه که به کسی آسیب زدهایم که استحقاق آن را نداشته، برابری کنند. و مهربانیهای اندکی هستند که به اندازهٔ بخشیدن کسانی که به آنان ظلم کردهایم—و با این حال دوباره ما را به زندگی خود راه میدهند—فروتنکننده و تعالیبخش باشند. شاید مهمترین تجربهای که رشد اخلاقی میتواند از دل آن سربرآورد این باشد که انسان بتواند شکستها و خطاهای خود را به رسمیت بشناسد، برایشان سوگواری کند، سپس عذر بخواهد و برای جبرانشان بکوشد.
این فرایند برای پرورش ظرفیتهای اخلاقی ضروری است؛ برای بلوغ روح نیز ضروری است. در عین حال، در بخشیدهشدن نیز نوعی آسودگی منحصربهفرد وجود دارد: بخشش این اطمینانِ کمیاب و گرانبها را به ما میبخشد که شاید در نهایت، شخصیت ما بیش از ضعفهایمان معنا و وزن داشته باشد. من نیز به انسانهایی آسیب زدهام و از سوی آنان بخشیده شدهام؛ و این از بزرگترین افتخارات زندگی من بوده است.
اما شاید دقیقاً همین نیروی حیاتی و عمیقِ بخشش—و این واقعیت که بسیاری از ما مشتاق آن هستیم—دلیل اثربخشیِ مطالبهٔ بخشش، آنگاه که بهعنوان نقدی بر «میتو» و بهطور کلی بر فمینیسمِ ضدخشونت به کار گرفته میشود، باشد. زیرا فراخوان به بخشش در مواردی از این دست صرفاً تلاشی شخصی برای کفاره یا جبران نیست. اینها کنشهایی خصوصی برای ابراز ندامت و جبران خطا نیستند؛ حتی مخاطبشان نیز زنانی نیستند که آسیب دیدهاند. برعکس، این مطالبات برای بخشش ماهیتی عمومی دارند و اغلب در قالب اتهام مطرح میشوند.
کوین اسپیسی رو به میکروفون اشک میریزد و میگوید این رسانهها بودهاند که در حق او ظلم کردهاند؛ این قربانیان بودهاند که بدبینانه و فرصتطلبانه رفتار کردهاند. دوست مورگان اسپرلاک میگوید این جنبش «میتو» است که بیرحم و نابخشنده است؛ او از فقدان فضایی عمومی برای بخشش شکایت میکند، آن هم درست در حالی که این شکایت را در یکی از معتبرترین روزنامههای کشور فریاد میزند. منتقد «میتو» راست توی میکروفون میگوید: «هیچکس اینها را نمیگوید».
در این روایتها، مقصرانِ مذکور معمولاً چهرهای مبهم و نامعین دارند. «رسانهها» هستند؛ همان لولوخورخورهٔ نامعینی که هیچکس دوستش ندارد، و نه یک گزارش یا سرمقالهٔ مشخص. یا «جنبش میتو» است، نه زنی معین با روایت، استدلالها و مطالبات خاص خودش؛ زنی که نمیتوان به این سادگیها او را به کاریکاتوری یکبعدی فروکاست. اما انگشت اتهام را به سوی چنین دشمنانِ مبهم و غایبی گرفتن، کارکرد دیگری هم دارد: این کار واقعیت را پنهان میکند که کسی که این گویندگان در پی تغییر رفتار او هستند، در واقع خودِ شما هستید. زیرا این استغاثهها برای بخشش، در حقیقت عذرخواهیهایی درخورِِ نام عذرخواهی نیستند؛ بلکه مطالبهاند.
رفتارهای گوناگونی را میتوان ذیل عنوان «عذرخواهی» جای داد. عذرخواهی میتواند صادقانه یا حسابگرانه باشد، از سر اخلاص یا با اکراه، خاضعانه یا خویشتندارانه. اما عذرخواهیهایی که واقعاً بازتابِ تغییری در منشِ فرد خطاکارند، همگی یک ویژگی مشترک دارند: معاملهگرانه نیستند. عذرخواهی نباید هیچ تعهدی برای فردی که در حق او خطا شده ایجاد کند؛ حتا صادقانهترین عذرخواهی نیز نمیتواند مطالبهای برای بخشش یا بازگرداندهشدن به منزلت و احترام پیشین پدید آورد.
شاید به همین دلیل است که درخواستهای بخششِ مردان مشهورِ «میتو» خطاب به کسانی مطرح نمیشود که بخشششان بهراستی حائز اهمیت است. چنین درخواستهایی اساساً به خودِ خطا علاقهای ندارند؛ دغدغهشان نه معنای خشونت جنسی است، نه پیامدهای آن برای زندگی قربانیان، و نه حتی رفاه و بهزیستیِ کسانی که آسیب دیدهاند. آنچه میطلبند، منزلت و اعتبار نزد دیگران است؛ و میکوشند اثرِ افشاگری در ذهن افکار عمومی را خنثی کنند.
اما این درخواستها از افکار عمومی چیست؟ در اغلب موارد، به نظر میرسد از ما میخواهند زمان را به عقب بازگردانیم. از ما میخواهند جنبش «میتو» و دانشی را که برایمان به ارمغان آورد، همچون خطایی پاکشدنی و ابطالپذیر تلقی کنیم. این سرودهای ستایشِ بخشش به ما میگویند که در قضاوت دربارهٔ این مردان، بر پایه اتهاماتی که علیهشان مطرح شده بود، مرتکب اشتباه شدهایم. که نباید کوین اسپیسی را بد تلقی میکردیم، چرا که در مورد او صرفاً دچار سوءتفاهم شدهایم. نباید رفتار مورگان اسپرلاک را داوری میکردیم، چون خودش به آن اعتراف کرده بود. دلیل و توجیهی که برای این فراموشی عرضه میشود چندان اهمیتی ندارد؛ آنچه اهمیت دارد، نتیجهی نهایی است.
به بیان دیگر، فراخوان به بخشش در واقع فراخوانی است برای بازگرداندن افکار عمومی به آن سطحی که این مردان و مدافعانشان آن را وضعیت طبیعی میپندارند: ارزیابی مردان آزارگر بدون توجه به آزارگریشان. در نتیجه این درخواستها تلاشی برای جبران در حق قربانیان نیستند، و اساساً نیز چنین ادعایی ندارند. آنها تلاشیاند برای واداشتن افکار عمومی به فراموشکردن تمام و کمال قربانیان.
بسیاری نیز مشتاقاند که دقیقا چنین کنند. جنبش «میتو» ما را از چیزهایی آگاه کرد که ترجیح میدادیم ازشان بیخبر بمانیم؛ دانستههایی که عشق و تحسین ما نسبت به مردانِ روی صفحهٔ تلویزیون و مردانِ حاضر در زندگیمان را با آگاهیهایی ناخوشایند و گاه هولناک دربارهٔ رفتارشان پیچیده و مسئلهدار کرد. وسوسهٔ فراموشکردن این اطلاعات بسیار قوی است؛ اینکه وانمود کنیم این دانستهها ضرورتی ندارند که بر قضاوت ما دربارهی این مردان اثر بگذارند. و این فراموشی بهویژه زمانی جذابتر میشود که به ما گفته میشود فراموشکردن نشانهٔ شفقت، بلندهمتی و نوعی ظرافتِ اخلاقیِ ستودنی است؛ و در مقابل، به یاد سپردن و فراموش نکردن، شکلی از بیرحمی. فراخوان به بخششِ آزارگرانِ «میتو»—و پاککردن همزمانِ ادعاها و روایتهای قربانیان—وارونگیِ چشمگیری را رقم میزند: ناگهان این دیگر قربانیِ آزار نیست که سزاوار همدلی ماست، بلکه مردِ آزارگر است که بر همدلی ما و بر تعهدات اخلاقی ما ادعا پیدا میکند. ناگهان این دیگر قربانیِ آزار نیست، بلکه مردِ آزارگر است که عدالت و درستی را در جانب او میجوییم.
جنیفر فرید (Jennifer Freyd)، روانشناس دانشگاه استنفورد، در مقالهای که در سال ۱۹۹۷ با عنوان «نقض قدرت، کوری انطباقی و نظریهٔ تروماى خیانت» منتشر کرد، اصطلاح DARVO را ابداع کرد؛ سرواژهای برای «انکار، حمله، و وارونهسازیِ جایگاه قربانی و متخلف» (Deny, Attack, Reverse Victim and Offender). فرید این الگو را برای توصیف واکنش مردانِ خشونتورز در روابط خانگی، هنگامی که با رفتار خود مواجه میشوند به کار برد: آنها خشونت را انکار میکنند، به اعتبار و انگیزههای فردِ افشاگر حمله میکنند، و سپس مدعی میشوند که این خودِ آنها هستند که قربانیِ بدخواهیِ او شدهاند.
فرید مینویسد: «شکل و زمینه بهطور کامل وارونه میشوند. هرچه متخلف را پاسخگوتر کنیم، بیشتر ادعا میکند که در حق او ظلم شده است... متخلف در موضع حمله قرار میگیرد و کسی که میکوشد او را پاسخگو کند، ناگهان در موضع دفاعی قرار میگیرد». مطالبهٔ بخشش، آخرین چرخشِ چرخهای را که فرید توصیف میکند، در سطحی بهمراتب موذیانهتر کامل میکند: اقتصاد اخلاقیِ آزار را وارونه میسازد، بهگونهای که دیگر این قربانیانِ آزار نیستند که سزاوار همدلی ما به نظر میرسند، بلکه آزارگرانیاند که هنوز بخشیده نشدهاند.
البته هر عذرخواهیِ مردی که مرتکب آزار شده است را نباید لزوماً نوعی فریبکاریِ حسابشده تلقی کرد. اما از سوی دیگر، امتناع قربانیانِ آزار یا حامیان آنان از بخشیدن نیز نباید بهمنزلهٔ خودخواهی، سنگدلی، تلخکامی یا دریغکردنِ نابجای بخشش فهمیده شود. به نظر میرسد همواره این زنان و دیگر گروههای بهحاشیهراندهشدهاند که از فضیلتهای بخشش برایشان سخن گفته میشود؛ و همواره این خشم و رنجشِ آنان است که بیش از هر چیز برای صاحبان قدرت آزاردهنده و تحملناپذیر جلوه میکند.
در فرهنگی که خشونت جنسی بهندرت بهمثابه شکلی واقعی از خشونت فهمیده شده است—و از یک سو امتیازی خصوصی و از حقوق نانوشته مردانگی تلقی شده، و از سوی دیگر امری ناچیز که زنانِ «بیش از حد احساساتی» دربارهاش اغراق میکنند—امتناع از بخشیدن را میتوان پافشاریِ مداوم بر نادرستی و ناروا بودنِ آزار جنسی دانست. بخشش به مرتکب و جامعهٔ پیرامون او اجازه میدهد به وضعیت پیشین بازگردند؛ همان وضعیتی که اغلب با اشتیاق فراوان در پیِ احیای آن هستند. اما نبخشیدن، کینه را رها نکردن، و ابرازِ سرسختانهی خشم و رنج، در برابر این فراموشی مقاومت میکند. از این منظر، نبخشیدن میتواند نشانهای از احترامِ عصیانگرانهٔ قربانی به خویشتن باشد؛ نشانهای از امتناع او از اینکه با خطایی که در حقش روا شده—و در حق او—چنان رفتار شود که گویی اهمیتی نداشته است.
در حالی که برنامههای تلویزیونی بیشمار و یادداشتهای فراوانی به این پرسش پرداختهاند که پس از افشای آزارگران چه بر سر آنان میآید، توجه بسیار کمتری به این موضوع شده است که پس از چنین افشاگریهایی چه بر سر قربانیانشان میآید. شاید چنین فرض میشود که حقانیتِ ادعاهای زنان، آنان را از پیامدهای روانی، طرد اجتماعی یا تلافیجوییهای حرفهای مصون میدارد. اما چنین نیست. مارتا گیل (Martha Gill)، ستوننویس گاردین، در یادداشتی در واکنش به مصاحبهی کوین اسپیسی با پیرس مورگان، به نوعی تقارن تلخ میان سرنوشت آزارگران و قربانیانشان اشاره میکند. قرارگرفتن در فهرست سیاه، کنار گذاشتهشدن از شغل یا حتا از تمام حوزهی حرفهایشان، و تحقیر و شرمسارسازیِ عمومی: تا همین اواخر، این بازماندگانِ آزار جنسی بودند که بیش از همه «کنسل» میشدند. لحن گیل چنان است که گویی از جهانی سخن میگوید که دیگر تغییر کرده است. اما استفادهی او از افعال ماضی، به نظر من، اندکی خوشبینانه است.
زنانی که دربارهٔ خشونت جنسی سخن میگویند همچنان بابت این کار مجازات میشوند؛ آن هم اغلب به شیوههایی نامتناسب، سادیستی، غریب، طولانیمدت و با نفوذی ویرانگر به خصوصیترین قلمروهای زندگی. با این همه، او درست میگوید که در بسیاری موارد، سرنوشت تیرهوتاری که مردان آزارگر و مدافعانشان امروز از آن شکایت میکنند، در گذشته تقریباً بهطور انحصاری نصیب قربانیانشان میشد. با این حال، به نظر نمیرسد سرنوشت این زنان هرگز همان میزان نگرانی، دلسوزی و توجه عمومی را برانگیخته باشد. افراد اندکی به زندگیِ شاکیان پس از افشاگریها، یا به معماهای اخلاقیای که زندگی آنان پیش روی ما میگذارد، علاقه نشان میدهند. این از آن موضوعاتی است که بیشتر مردم ترجیح میدهند از آن روبرگردانند.
یکی از استثناها جودیت هرمن (Judith Herman) است؛ روانپزشکی که کارش با قربانیان تجاوز و زنای با محارم نقشی تعیینکننده در واداشتن نهاد روانپزشکی به پذیرش ایجاد رنج روانیِ بلندمدت در قالب اختلال استرس پس از سانحه (PTSD)پس از تجربهی خشونت جنسی داشت. هرمن در کتاب حقیقت و ترمیم (Truth and Repair) که در سال ۲۰۲۳ منتشر شد، بهتفصیل به مسئلهٔ عذرخواهی و بخشش در موارد خشونت جنسی میپردازد. اما برخلاف بسیاری از فراخوانهای رایج به بخشش، او این موضوع را از منظر قربانیان بررسی میکند.
هرمن، که از متعهدترین فمینیستهای ضدخشونتی است که تاکنون شناختهام، با شور و اشتیاقی کمابیش ستایشآمیز از ظرفیتهای عذرخواهی سخن میگوید. به باور او، عذرخواهی میتواند برای قربانیان خشونت جنسی که از علائم تروما رنج میبرند، اثری عمیقاً ترمیمکننده داشته باشد. با این حال، تأکید میکند که چنین عذرخواهیای باید شرایط معینی را برآورده کند. به گفتهی هرمن، عذرخواهیای که بتواند از نظر روانی التیامبخش باشد، باید از هرگونه ترحم به خود خالی باشد: فرد خطاکار باید نه برای خود، بلکه برای قربانیاش متأسف باشد. قربانی نیز در برابر این عذرخواهی نباید هیچ تعهدی بر عهده داشته باشد؛ باید کاملاً آزاد باشد که، بدون هیچ شرط و تبصرهای، آن را بپذیرد یا رد کند. افزون بر این، عذرخواهی اغلب باید بارها تکرار شود و تنها به اظهار پشیمانی محدود نماند، بلکه با شواهدی از ندامت واقعی و تغییر رفتار همراه باشد. از نظر هرمن، چنین عذرخواهیای میتواند عمیقاً دگرگونکننده باشد؛ گیریم که پدیدهای بسیار نادر است. دستکم من مطمئن نیستم که تاکنون نمونهای از چنین عذرخواهیای را از سوی مردی که به خشونت جنسی متهم شده باشد، دیده باشم.
با این حال، به باور هرمن، عذرخواهیِ جعلی ممکن است حتی از نبودِ عذرخواهی نیز آسیبزاتر باشد. او مینویسد: «در حالی که عذرخواهیهای صادقانه این امید را زنده نگه میدارند که اعمال شرارتبار را میتوان جبران و رستگار کرد، عذرخواهیهای غیرصادقانه با به سخره گرفتن همین امید، نمک بر زخم میزنند. بسیاری از مرتکبان، در واقع، حقیقتاً بابت آنچه انجام دادهاند متأسف نیستند.» هرمن در ادامه توضیح میدهد که بسیاری از افرادی که با آنها کار میکند و از تروما رنج میبرند، در واقع از ابراز پشیمانیِ آزارگران خود هراس دارند، زیرا بیم آن دارند که چنین عذرخواهیهایی صرفاً «شکلی دیگر از دستکاری و فریب روانی» باشد. یکی از بازماندگان، شاعری که هرمن او را «کارولین» مینامد، میگوید: «من نسبت به عذرخواهیها محتاطم، چون احساس میکنم تحت فشارم تا او را ببخشم.»
همانطور که عذرخواهیهایی که نه از سر ندامتِ واقعی یا دگرگونیِ شخصی، بلکه در جستوجوی منفعتی موقت و معاملهگرانه صورت میگیرند، توهینی به معنای راستینِ عذرخواهیاند، چنین بخششی نیز—بخششِ تحمیلشده، دستکاریشده و غیرصادقانه—توهینی به معنای حقیقیِ بخشش است. در مقابل، هرمن از گونهای بخششِ یکسویه سخن میگوید؛ چیزی که بسیاری از زنانی که با آنان گفتوگو کرده بود در پیِ آن بودند. این بخشش کمتر دربارهی آشتی و اعاده حیثیتِ مرتکب و بیشتر دربارهٔ نوعی رهایی عاطفیِ خصوصی، شخصی و یکجانبه از سوی قربانی است؛ فرایندی تدریجی که در آن خشم و تلخکامی بهآرامی فروکش میکنند.
با این حال، هرمن هشدار میدهد که چنین رهاکردنی را نمیتوان صرفاً با تصمیم و اراده محقق کرد. این وضعیت، بیشتر بازتابِ التیام و بهبودِ درونیِ فرد است؛ در نتیجه شاید «بخشش» حتا نام مناسبی برای آن نباشد. یکی از زنانی که هرمن با او گفتوگو کرده بود—زنی که در خانه خود هدف تجاوز مردی غریبه قرار گرفته بود—میگوید: «نمیدانم اسمش را میشود بخشش گذاشت یا نه، اما من اسمش را آرامش میگذارم.» گرچه ممکن است این توصیف اندکی مهآلود و احساساتی به نظر برسد، در واقع چنین نیست. هرمن این نوع حلوفصل عاطفی را با عبارتی بهغایت تلخ و بیپرده توصیف میکند: «بخشش یعنی دست کشیدن از امید به گذشتهای بهتر».
«امید به گذشتهای بهتر»؛ آیا این دقیقاً همان چیزی نیست که مردانِ «میتو» و تشویقکنندگانشان در پیِ آناند؟ آیا وقتی دوست مورگان اسپرلاک در صفحات نیویورک تایمز حسرت میخورد که دوست درگذشتهاش پیش از مرگ از رستگاری و اعاده حیثیتِ عمومی برخوردار نشد، در واقع خواستار گذشتهای بهتر نیست؟ آیا وقتی کوین اسپیسی در یک برنامهٔ پربیننده تلویزیونی میکوشد قضاوت عمومی دربارهٔ اتهامهای تعرض جنسیاش را از نو به محاکمه بگذارد، او نیز در طلب گذشتهای بهتر نیست؟ این مردان و هوادارانشان میخواهند گذشته را از نو بنویسند. اما آنچه میخواهند تغییرش دهند، خشونتی نیست که در گذشته رخ داده است. بلکه میخواهند لحظهای را تغییر دهند که دیگران از آن خشونت باخبر شدند. اگر بخشش، آنگونه که هرمن میگوید، نوعی کنار آمدن با تغییرناپذیریِ گذشته است، شاید کسانی که بیش از همه به بخشیدن نیاز دارند، همین قماش باشند.
Moral Blackmail and the Forgiveness Demand - Considering the post-Me Too redemption arc. Moira Donegan
https://moiradonegan.substack.com/p/moral-blackmail-and-the-forgivenes

