نویسنده: مولود سلیمانی
رضوانه احمدخان بیگی، روز دوشنبه ۸ تیرماه، به همراه دختر خردسالش که زیر دو سال سن دارد، برای تحمل ادامه دوران محکومیت حبس خود راهی زندان اوین شد. او برای زایمان از زندان اوین به مرخصی اعزام شده بود. برای نوشتن از خشونتی که بر مادران و کودکانِ زندانی میرود، به عقب برمیگردم و روایتِ پروین بختیارنژاد از مادرانگی در زندان را به اکنون احضار میکنم. این احضار هم برایِ نوشتنِ تاریخِ کودکی و خشونتِ نظاممندِ جمهوری اسلامی علیهِ کودکان ضروری است و هم برایِ نوشتنِ تاریخِ مادرانگی؛ دو تاریخی که در نظامهای مردسالار همواره درهمتنیدهاند.
پروین پس از آزادی از زندان روایتش را در مقالهای با عنوان «کودکان کجای بازی بزرگسالاناند؟» منتشر میکند. روایتِ پروین را آنگونه که خودش نوشته، پیدا نمیکنم. سایتِ منتشرکننده متن (روزآنلاین) از دسترس خارج شده است. متن خاک خورده و به فراموشی سپرده شده است؛ مثلِ باقیِ روایتهایِ مادران. ناچار باید آن را از خلالِ تکهتکههایِ پراکنده از اینجا و آنجا بازسازی کنم. این روایت را بازگو میکنم؛ هم برایِ به یاد آوردنِ خشونت درونِ آن و سازوکار استفاده از کودک برای تنبیه والد (باشد که هیچ مادری بازتجربهاش نکند) و هم برایِ به یاد آوردنِ مرهمی که در آغوشِ پروین و فرزندش، ارشاد، هنوز زنده است.
پروین روایت میکند که بازجوها فرزندِ یکسالهاش، ارشاد، را از آغوشِ او جدا میکنند. پروین میگوید: «شیرش را نخورده، گرسنه است.» بازجو با تمسخر پاسخ میدهد: «آخ، مادرِ مهربان، نترس. اگر شیر خواست، خودمان به او شیر میدهیم.» پروین از پشتِ در صدایِ گریه ارشاد را میشنود. ارشاد هنوز نمیتواند نامِ مادرش را درست تلفظ کند و به جایِ «پروین»، فریاد میزند: «ووین، ووین.» پس از یک ساعت تقلا، او را به آغوشِ مادرش بازمیگردانند. پروین مینویسد: «او را در آغوش گرفته بودم و دورِ اتاق میچرخاندم. برایش شعری را که دوست داشت میخواندم: «عروسکا، عروسکا، کجایید، کجایید؟ ... آنقدر این شعر را برایش خواندم و او را در آغوش چرخاندم تا به خواب رفت.»[2]
روایتِ مادران و فرزندانشان در زندان دو فرآیندِ تاریخی و عمیق را در جمهوری اسلامی آشکار میکند: نخست، فرآیندِ کودکزدایی از کودکان؛ و دوم، استفاده از کودک بهعنوانِ ابزاری برایِ تنبیهِ مادران. بدنِ کودک در منطقِ جمهوری اسلامی همواره میتواند در هاویهایترین جایگاهِ مرگسیاست قرار گیرد. فرآیندهایِ کودکزدایی بخشی جداییناپذیر از سیاستهایِ جمهوری اسلامی و شاید حتی بخشی از ماهیتِ آن از همان آغاز بودهاند. واژه «کودکزدایی»[3] را از نادره شلهوب-کوورکیان[4] به امانت گرفتهام. او با این مفهوم نشان میدهد که چگونه دولتهایِ استعمارگر و امنیتی کودکان را زندانی، بازجویی، کنترل و تنبیه میکنند و کودکیِ آنان را انکار میکنند؛ گویی کودک دیگر «نیازمندِ مراقبت» نیست، بلکه «تهدید»، «سوژه امنیتی» یا «بدنی قابلِ تنبیه» است. در چنین نظامهایی، حتی زمانی که کودک واقعاً در زندان نیست، بدن، حرکت، تخیل و بازیِ او در وضعیتی زندانمانند قرار میگیرد. از این منظر، زندان تنها یک مکان نیست، بلکه میتواند بهمثابه وضعیتی هستیشناختی نیز صورتبندی شود؛ وضعیتی که کودکانی که زندان را واقعاً تجربه کردهاند، بیش از هر گروهِ دیگری آن را درمییابند.
کودکزدایی یک خطا یا پیامدِ ناخواسته نیست، بلکه فرآیندی است که امکان میدهد که خشونت علیهِ کودک، اخلاقی و عادی جلوه کند. زندانیکردن کودک همراه با مادر، یکی از این فرآیندهاست. کودکزدایی را نمیتوان بدونِ فهمِ فرآیندهایِ مادرزدایی درک کرد. منظور از مادرزدایی ایجاد این احساس در مادران است که به اندازه کافی مادر نیستند یا بهدلیل فعالیتهای خود بخشی از فرآیندِ کودکزدا شدهاند. در بسترهای دیگر، مطالعات مردمنگارانه پریسا اوسن [5]و دوروتی رابرتز[6] در زندان نشان میدهد که چگونه نهادهایِ کیفری با تضعیفِ توانِ زنان برایِ مراقبت از فرزندان و حفظِ پیوند با آنان، مادران را تنبیه میکنند و احساسِ ناتوانی در مادریکردن را در آنان شکل میدهند. این فرآیند میتواند هم در صورت همراهی کودک با مادر در زندان و هم در صورت جداکردن مادر و کودک رخ دهد.
در زندان، مادر باید هرروز شاهدِ حضورِ فرزندش در فضایی باشد که بیشترین بیگانگی را با کودکی دارد؛ فضایی که آزادیِ حرکت، بازی، تماس با طبیعت، تعامل با همسالان و دسترسی به محیطی امن و متناسب با رشد را از کودک سلب میکند. جداکردن والد از فرزند، شکل دیگری از خشونت را به خود میگیرد؛ محرومیت از زیستنِ لحظههایی که هرگز تکرار نمیشوند. بسیاری از مادران زندانی در مطالعات اوسن و رابرزتز روایت کردهاند که دردناکترین بخشِ مجازات، نه خودِ زندان، بلکه از دست دادنِ نخستین دندان، نخستین کلمه، نخستین گام یا نخستین روزِ مدرسه فرزندشان است. در هردو وضعیت، آنچه هدف قرار میگیرد تنها آزادیِ مادر نیست، بلکه پیوندِ مادر و کودک است، پیوندی که ابزاری شده است برای مجازات در دوفرایند کودکزدایی و مادرزدایی.
احضارِ روایتِ پروین تنها برایِ نور تاباندن بر این فرآیندها نیست. یه عنوانِ مقاله پروین برمیگردم: «کودکان کجای بازیِ بزرگسالاناند؟»؛ پرسشی که ما را به اندیشیدنِ فعالانه درباره کودکان و شیوههایِ مراقبت از آنان در این نظامِ کودکزدا فرامیخواند. به بیانِ دیگر، این پرسش را پیش میکشد که چگونه میتوان کودکان را در نظامهایِ مراقبتِ جمعی و در سیاستی مبتنی بر زندگی وارد کرد؛ بهویژه کودکانی را که بیش از همه در معرضِ این سیاستها بودهاند. سهمِ کودکان از «زندگی» در شعارِ «زن، زندگی، آزادی» چیست؟
به گمانم نخست باید به هر شکلِ ممکن در برابرِ این عادیسازی ایستاد. باید این خشونت را مرئی کرد و گفتمانِ حقوقِ کودک را به بخشی از زیستِ روزمره تبدیل کرد. همانگونه که هر روز فریاد میزنیم «نه به اعدام»، باید فریاد بزنیم: «نه به زندانی کردنِ کودکان». البته این گام، هرچند ضروری، کافی نیست. آموختنِ حقوقِ کودک، بهویژه برایِ بزرگسالانی که خود در نظامی کودکزدا رشد کردهاند، ضرورتی اساسی است. یکی از این حقوق، حقِ کودک بر حفظِ حریمِ خصوصی و عدمِ انتشارِ تصویرِ اوست. و سرانجام، در این تاریکی، تنها پناهِ ما شکلهایِ مراقبتِ جمعی است. شهلا طالبی در مقالهاش درباره وضعیتِ کودکان و مادران در زندانهایِ دهه ۶۰ نشان میدهد که چگونه در دلِ زندان، گونهای از مراقبت و خویشاوندیِ جمعی شکل میگیرد که به دوامِ مادر و کودک کمک میکند. این شکلهایِ مراقبت را میتوان پس از آزادی نیز بازآفرید و گسترش داد؛ زیرا مراقبت از کودکان مسئولیتی جمعی است، نه باری که تنها بر دوشِ مادران گذاشته شود.
و در پایان خطاب به مادران زندانی: احساسِ ناتوانی برای مادرانگی، بههیچوجه حقیقتی درباره مادری نیست، بلکه اغلب بخشی از سازوکاری است که دقیقاً برایِ تولیدِ همین احساس طراحی شده است. مادری را نباید با معیارهایی سنجید که نظامِ تنبیه برایِ درهمشکستنِ آن ساخته است. حتی زیرِ سنگینترین فشارها نیز رابطه مراقبت، هرچند شکننده و کوتاه جریان مییابد. درست مانندِ آن لحظهای که پروین، پس از ساعتها جدایی، ارشاد را دوباره در آغوش میگیرد و برایش آواز عروسکها را میخواند؛ در آن لحظه خشونت اگرچه قادر به جداکردن بدنها از یکدیگر است، اما قادر به نابودی رابطه مراقبتی نیست و آری ثبت است بر جریده عالم، دوام شما...
[1] عنوان را از مقاله پروین بختیارنژاد برداشتم از روایتش از تجربهاش در زندان
[2] این ترانه مربوط به برنامه عروسکی «هادی و هدی» است که در میانه دهه ۱۳۶۰ از شبکهی دو صداوسیما پخش میشد. ترانه آغازین آن با صدای آقبابا شروع میشد
«عروسکا، عروسکا، کجایید، کجایید؟
مادربزرگِ هادی و هدی، بیایید، بیایید»
و سپس عروسکها میخواندند:
«عروسکای خوبیم، از نخ و میخ و چوبیم،
عروسکای نازیم، قصه رو ما میسازیم»
[3] UnChilding
[4] Nadera Shalhoub-Kevorkian
[5] Prisca Ocen
[6]Dorothy Roberts

