نویسنده: فاطمه عسکری
هر بار که مردی قدرتمند، ثروتمند یا مشهور به تجاوز یا آزار جنسی متهم میشود، معمولاً یک پرسش آشنا بیان میشود: او چه نیازی به این کار دارد؟ این جمله در ظاهر فقط یک سؤال است، اما پشت آن مجموعهای از فرضها قرار دارد که معمولاً ناگفته میمانند. در این متن سعی دارم منطق پنهان آن را کمی شرح دهم: این مرد به رابطه جنسیِ رضایتمندانه دسترسی فراوان دارد؛ تجاوز راهی برای رسیدن به رابطه جنسی است؛ بنابراین کسی که بهراحتی میتواند به آنچه میخواهد دست پیدا کند دلیلی ندارد سراغ راهی پرخطر و ناخواسته برود. پس احتمالاً مرتکب چنین کاری نشده است.
مشکل این استدلال آن است که بر یک خطای دستهبندی تکیه دارد: یعنی پدیدهای را در مقولهای میگذارد که به آن تعلق ندارد و در نتیجه با معیارِ نادرستی میسنجد. رفتاری که به قدرت، استحقاق و سلطه مربوط است، اینجا با مفاهیمی مانند نیاز و محرومیت توضیح داده میشود. این پرسش فرض میگیرد که انگیزه تجاوز جبرانِ یک کمبود جنسی است و از همین رو نتیجه میگیرد مردی که از چنین کمبودی رنج نمیبرد، انگیزهای هم برای این کار ندارد. اما اگر انگیزه اصلی تجاوز اعمال قدرت و سلطه باشد، نه رفع یک محرومیت جنسی، آن وقت میزان دسترسی فرد به روابط رضایتمندانه اهمیت چندانی نخواهد داشت. در این صورت، فراوانی آن دسترسی نه دلیلی به سود اوست و نه چیزی را درباره درستی یا نادرستی اتهام روشن میکند؛ چون اساساً موضوع چیز دیگری است.
همین ظاهر منطقی است که به این جمله قدرت میدهد. شنونده را مردد میکند، از سنگینی اتهام میکاهد و بهتدریج بار اثبات را جابهجا میکند. در نتیجه، بهجای آنکه پرسش اصلی متوجه رفتار متهم باشد، فشار بیشتری بر کسی وارد میشود که ادعا میکند مورد آزار یا تجاوز قرار گرفته است. اما این فقط یک اشکال مفهومی نیست؛ دادههای تجربی هم از این تصویر که تجاوز را نتیجه «محرومیت جنسی» میداند حمایت نمیکنند. اگر تجاوز صرفاً راهی برای رفع یک نیاز جنسی بود، انتظار میرفت مرتکبان آن عمدتاً مردانی باشند که دسترسی کمتری به روابط جنسی رضایتمندانه دارند. در این صورت، محرومیت جنسی باید یکی از ویژگیهای شاخص مرتکبان میبود.
پژوهشها اما تصویر دیگری نشان میدهند. در مطالعاتی که مرتکبان را با غیرمرتکبان مقایسه کردهاند، محرومیت جنسی الگوی متمایزکنندهای نبوده است و در برخی پژوهشها مرتکبان حتی شمار بیشتری از شرکای جنسی رضایتمندانه را گزارش کردهاند [۱، ۲]. آنچه این یافتهها نشان میدهند بیش از هرچیز این است که کمبودِ دسترسی به رابطه توافقی توضیح کافی برای خشونت جنسی نیست و داشتنِ فرصتهای بیشتر نیز بهخودیِخود تضمینی در برابر آن محسوب نمیشود. اگر دسترسی بیشتر سپری در برابر تجاوز نباشد، دیگر نمیتوان ثروت، شهرت یا محبوبیت را بهخودیخود نشانهای به سود بیگناهی دانست. ویژگیهایی که در این استدلال بهعنوان دلیل بیگناهی مطرح میشوند، دستکم بر اساس دادههای موجود، چنین نقشی ندارند.
پس اگر «نیاز» توضیح مناسبی برای این رفتار نیست، چگونه میتوان توضیحش داد؟ یکی از مفاهیمی که در ادبیات پژوهشی توجه زیادی به خود جلب کرده، «استحقاق جنسی» است. منظور از استحقاق جنسی این است که فرد رابطه جنسی را چیزی بداند که حق اوست؛ نه امری که تنها با رضایت طرف مقابل معنا پیدا میکند. در چنین نگاهی، مخالفت یا امتناع طرف مقابل نه یک انتخاب مشروع، بلکه مانعی تلقی میشود که نباید وجود داشته باشد. این ایده فقط یک فرضیه نظری نیست. در پژوهشهایی که از مرتکبان درباره انگیزههایشان پرسیده شده، یکی از رایجترین پاسخها نه محرومیت جنسی، بلکه این باور بوده است که آنان حق دارند آنچه را میخواهند بهدست آورند. در یک مطالعه جمعیتی بزرگ با بیش از هزار و هفتصد شرکتکننده، برجستهترین انگیزه گزارششده برای تجاوز همین احساس استحقاق بود [۳]. این نگرش معمولاً بهتنهایی هم ظاهر نمیشود؛ بلکه با مجموعهای از باورها و نگرشهای دیگر همراه است، از جمله دیدگاههای نابرابر درباره زنان، پذیرش باورهای نادرست رایج درباره تجاوز، و نیز داشتن شرکای جنسی بیشتر [۴].
البته این یافتهها به این معنا نیست که میل جنسی هیچ نقشی در تجاوز ندارد. در این زمینه میان پژوهشگران اتفاقنظر کامل وجود ندارد و چنین ادعای مطلقی قابل دفاع نیست [۵]. اما آنچه شواهد با اطمینان بیشتری نشان میدهند این است که دسترسی به رابطه جنسی بهتنهایی توضیح مناسبی برای این رفتار نیست. اگر قرار باشد متغیری نقش محوریتری در توضیح آن داشته باشد، شواهد بیش از آنکه به «نیاز» اشاره کنند، به «استحقاق» اشاره میکنند. با این حال استحقاق جنسی را هم نمیتوان نقطه پایان توضیح دانست. پژوهشهای جرمشناختی نشان میدهند که میان احساس استحقاق و خشونت جنسی رابطهای وجود دارد، اما معمولاً کمتر به این پرسش میپردازند که این احساس از کجا میآید و چگونه در برخی زمینههای اجتماعی چنین ماندگار و نیرومند میشود.
پرسش دقیقتر احتمالاً این است که چرا نوع خاصی از لذت —لذتِ تحمیل اراده، لذتِ گرفتن چیزی برخلاف خواست دیگری— اینقدر در تجربه مردانه آشنا و تکرارشونده به نظر میرسد؟ چرا چیزی که ظاهراً باید یک استثنا باشد، بارها و بارها در قالب الگوهای مشابه ظاهر میشود؟ برای نزدیکشدن به این پرسش، دیگر صرفِ توصیف رفتار کافی نیست. باید به خودِ میل نگاه کرد: به اینکه میل چگونه شکل میگیرد، چگونه سازمان مییابد و چه نسبتی با قدرت پیدا میکند. اینجاست که بحث از جرمشناسی فراتر میرود و به حوزههایی مانند روانکاوی و نظریه فمینیستی میرسد؛ حوزههایی که هرکدام از زاویهای متفاوت میکوشند همین سازوکار را توضیح دهند.
نقطه آغاز این بحث، درک تفاوت میان میل انسانی و غریزه است. زیگموند فروید بر این تفاوت تأکید میکرد که غریزه معمولاً به موضوعی مشخص معطوف است و با ارضای آن فروکش میکند. حیوان گرسنه پس از سیر شدن دیگر به دنبال غذا نمیرود. اما میل انسانی چنین نظم سادهای ندارد. انسان اغلب حتی پس از رسیدن به آنچه میخواسته نیز احساس رضایت کامل نمیکند. میل پایان نمییابد، بلکه در شکلها و موضوعات تازه دوباره ظاهر میشود. از این منظر، ناآرامیِ میل یک نقص یا اختلال نیست؛ بخشی از شیوه کار خودِ میل است. به همین دلیل، دسترسی به یک موضوعِ مطلوب لزوماً میل را خاموش نمیکند و برآوردهشدن یک خواسته نیز الزاماً به پایان خواستن نمیانجامد [۶].
برای فهم بهتر این ناآرامیِ میل، لکان میان سه مفهوم تمایز میگذارد که اغلب با یکدیگر خلط میشوند: نیاز، مطالبه و میل. نیاز جنبهای زیستی دارد؛ مانند گرسنگی یا تشنگی که با یک موضوع واقعی برطرف میشوند. اما وقتی نیاز از مسیر زبان و رابطه با دیگران بیان میشود، به مطالبه تبدیل میگردد. کودکی که گریه میکند فقط شیر نمیخواهد؛ میخواهد دیده شود و پاسخی دریافت کند. به همین دلیل هر مطالبه، علاوه بر رفع یک نیاز، حاملِ خواستی برای به رسمیت شناختهشدن نیز هست. با اینهمه، حتی وقتی هم نیاز برطرف شده و هم پاسخِ عاطفی دریافت شده است، باز چیزی ناتمام باقی میماند. لکان این باقیمانده را «میل» مینامد [۷].
از نظر لکان، میل را نمیتوان به یک شیء مشخص فروکاست؛ آنچه انسان میخواهد هرگز بهطور کامل در چیزی که بهدست میآورد حل نمیشود. لکان برای همین از مفهومی به نام «ابژه کوچکِ آ» سخن میگوید: نه آن چیزی که میل بهدنبالش است، بلکه آنچه میل را به حرکت درمیآورد و زنده نگه میدارد. این ابژه ماهیتاً دستنیافتنی است؛ همواره اندکی فراتر از دسترس میماند، و درست همین فاصله است که میل را به جریان میاندازد. اگر روزی بهچنگ آید، دیگر آن چیزی نخواهد بود که میل را برمیانگیخت— زیرا کارکردِ آن نه برآوردهکردنِ میل، که زنده نگهداشتنِ آن بوده است [۸].
نتیجه مهم این دیدگاه آن است که میل با داشتنِ بیشتر یا دسترسیِ بیشتر از میان نمیرود. اگر میل بر نوعی فقدانِ ساختاری بنا شده باشد، هیچ میزان از مالکیت، موفقیت یا دسترسی نمیتواند آن را بهطور کامل خاموش کند. از این منظر، عجیب نیست که فردی که در ظاهر همهچیز در اختیار دارد، همچنان در پیِ تصاحب چیزهایی باشد که هنوز بیرون از قلمرو او قرار دارند. آنچه میل را زنده نگه میدارد خودِ فاصله است، نه صرفِ دستیابی. اما از این نکته بهخودیِخود نتیجه نمیشود که میل لزوماً به خشونت یا سلطه منتهی خواهد شد. میل میتواند در قالبهای بسیار متفاوتی سازمان یابد: جاهطلبی، رقابت، کسب منزلت، مصرف یا حتی روابط عاطفی. پرسش مهمتر این است که چه شرایط اجتماعی و فرهنگی برخی صورتهای خاصِ میل را برجسته و مشروع میکنند. اگر میل همواره به چیزی فراتر از آنچه در اختیار داریم معطوف است، هنوز باید توضیح داد چرا در برخی زمینهها این میل به تصاحبِ بدنِ دیگری و اعمالِ سلطه بر او گره میخورد، و در چه ساختاری چنین میلی کمهزینهتر —یا دقیقتر، مشروع— میشود.
در کنار مفهوم «میل»، لکان از مفهوم دیگری نیز سخن میگوید: ژوئیسانس. این واژه را نمیتوان بهسادگی «لذت» ترجمه کرد، زیرا به تجربهای اشاره دارد که از لذت معمولی فراتر میرود. میتوان آن را «بهرهبری» ترجمه کرد و اصطلاحِ مرتبطِ آن را «بهرهبریِ افزوده» تا ریشه مشترکِ این دو حفظ شود؛ انتخابی که پیوندی هم با ایده «ارزش افزوده» در سنتِ مارکسی برقرار میکند، پیوندی که خودِ لکان نیز در صورتبندیِ این مفهوم از آن بهره میگیرد.¹ از سوی دیگر، خاستگاهِ حقوقیِ این واژه نیز اهمیت دارد: ژوئیسانس در زبانِ حقوق به معنای حقِ بهرهبرداری یا انتفاع از چیزی است که لزوماً مالکیتش به فرد تعلق ندارد. همین پیشینه حقوقی است که این مفهوم را برای اندیشه لکان اهمیت میبخشد؛ زیرا ژوئیسانس صرفاً تجربهای از لذت نیست، بلکه نوعی بهرهبرداری، تصاحب یا انتفاع از امری است که همواره نسبتی با قانون، حق و محدودیت دارد. از این منظر، ژوئیسانس پلی میان میل، قدرت و استحقاق میسازد، و به همین دلیل برای فهمِ خشونت جنسی —که در آن مسئله «حقِ تصاحبِ دیگری» نقشی محوری دارد— مفهومی راهگشاست.
از این منظر، خشونت جنسی را نیز نمیتوان صرفاً نتیجه میل جنسی یا نیاز به رابطه دانست. در برخی خوانشهای لکانی، خشونت جنسی را میتوان تلاشی برای کسبِ نوعی ژوئیسانس فهمید؛ ژوئیسانسی که نه از صرفِ رابطه جنسی، بلکه از تجربه سلطه و نادیدهگرفتنِ اراده دیگری حاصل میشود. فرد از تحمیلِ اراده خود، از نادیدهگرفتنِ خواستِ دیگری و از فروکاستنِ او به ابژهای برای ارضای خود، نوعی ژوئیسانس بهدست میآورد. به همین دلیل مسئله فقط دسترسی به رابطه جنسی نیست، زیرا سرچشمه این رفتار در جای دیگری قرار دارد. اگر آنچه فرد در پیِ آن است تجربه سلطه باشد، افزایش دسترسی به روابط رضایتمندانه پاسخ چندانی به این میل نمیدهد.
نظریهپردازان فمینیست کوشیدهاند توضیح دهند که چرا این تجربه سلطه در بسیاری از جوامع بهطور خاص به روابط جنسیتی گره میخورد. کاترین مککینون استدلال میکند که مسئله صرفاً به روانشناسیِ افراد مربوط نیست، بلکه در ساختارهای فرهنگی و اجتماعی ریشه دارد. از نگاه او، مردسالاری فقط توزیع نابرابر قدرت نیست؛ نظامی است که در آن قدرت و جنسیت به یکدیگر گره میخورند و دسترسیِ مردانه به بدن زنان به شکلی هنجارمند و مشروع بازنمایی میشود [۹]. در چنین بستری، برخی شکلهای سلطه نه امری استثنایی، بلکه امتدادِ اغراقشده الگوهایی هستند که در شکلهای ملایمتر در سراسر فرهنگ حضور دارند. البته این به آن معنا نیست که هر شکل از میل مردانه با خشونت گره خورده است یا هر مردی چنین نگرشی دارد. ادعا صرفاً این است که برخی الگوهای خشونت جنسی را نمیتوان جدا از ساختارهای فرهنگی و جنسیتیای فهمید که به آنها معنا و مشروعیت میبخشند. از این منظر، آنچه معمولاً «میل طبیعی مردانه» نامیده میشود، صرفاً بیانِ یک امر زیستی نیست، بلکه محصولِ فرایندهای اجتماعیای است که برخی شکلهای دسترسی و سلطه را طبیعی، بدیهی یا حتی مطلوب جلوه میدهند. در نتیجه مسئله فقط رفتارِ چند فرد منحرف نیست، بلکه هنجارهایی است که این رفتارها درون آن معنا پیدا میکنند.
ماجرای «او چه نیازی داشت؟» فقط به یک اشتباه در توضیح انگیزه محدود نمیشود. این جمله کارکرد اجتماعی مهمتری هم دارد. چنین پرسشهایی اغلب پیش از آنکه کسی شواهد را بررسی کند، تعیین میکنند که حرف چه کسی باورکردنی به نظر برسد و حرف چه کسی با تردید روبهرو شود. سارا احمد نشان داده است که احساسات و واکنشهای اجتماعی بهطور برابر میان افراد توزیع نمیشوند. احساسات صرفاً حالتهای درونی نیستند؛ در روابط اجتماعی جریان پیدا میکنند و به برخی افراد و گروهها بیش از دیگران نسبت داده میشوند [۱۰]. در بحث خشونت جنسی نیز الگوی آشنایی دیده میشود: تردید و بدگمانی اغلب پیش از آنکه متوجه فرد متهم شود، متوجه کسی میشود که از خشونت سخن گفته است. به بیان دیگر، اعتبار و بیاعتباری از همان ابتدا بهشکلی نابرابر توزیع شدهاند.
این وضعیت به چیزی مربوط میشود که فیلسوفان آن را «بیعدالتی معرفتی» نامیدهاند: موقعیتی که در آن سخن یک فرد نه بهدلیل ضعف شواهد، بلکه بهدلیل پیشداوری درباره جایگاه اجتماعی او کمتر از آنچه باید جدی گرفته میشود [۱۱]. در چنین وضعی، زنی که از آزار یا خشونت جنسی سخن میگوید، اغلب ناچار است از همان نقطهای شروع کند که دیگران در آن با پیشفرض تردید به او نگاه میکنند. آنچه در یک جامعه «معقول»، «طبیعی» یا «باورپذیر» به نظر میرسد، فقط محصول شواهد و استدلالها نیست؛ بلکه به چارچوبهای نمادینی بستگی دارد که از پیش تعیین میکنند چه چیزهایی بدیهی و چه چیزهایی مشکوک به نظر برسند. تا زمانی که این چارچوبها زیر نفوذ روابط مردسالارانه باشند، روایتهایی که این نظم را به چالش میکشند معمولاً با مقاومت بیشتری روبهرو خواهند شد. مسئله این نیست که این روایتها ذاتاً ضعیفترند؛ مسئله این است که زمین بازی از ابتدا به سود برخی صداها و به زیان برخی دیگر چیده شده است.
به همین دلیل خشونت جنسی فقط در لحظه وقوع آن معنا پیدا نمیکند. بخشی از مسئله به آن چیزی مربوط است که بعد از واقعه رخ میدهد: به شیوههایی که درباره آن صحبت میکنیم، روایتش میکنیم و درباره درستی یا نادرستی آن داوری میکنیم. اگر خشونت را فقط در خودِ عمل جستوجو کنیم، بخش مهمی از مسئله را از دست خواهیم داد. خشونت جنسی تنها به آنچه رخ داده مربوط نیست، بلکه به سازوکارهایی نیز مربوط است که تعیین میکنند چه روایتهایی شنیده شوند، چه روایتهایی مشکوک تلقی شوند و چه کسانی از همان ابتدا در جایگاهِ باورشدن یا باورنشدن قرار گیرند.
بنابراین دفاعِ «او چه نیازی داشت؟» نهتنها با یافتههای جرمشناسی سازگار نیست، بلکه از نظر منطقی نیز بر یک خطای دستهبندی استوار است. این دفاع تجاوز را بهصورتِ پاسخی به کمبود جنسی میفهمد، حال آنکه پژوهشهای تجربی و خوانشهای روانکاوانه و فمینیستی نشان میدهند که مسئله را باید در نسبتِ میان استحقاق، قدرت، میل و سازوکارهای فرهنگی جستوجو کرد. به همین دلیل، این پرسش بیش از آنکه ابزاری برای کشف حقیقت باشد، به سازوکاری برای بازتوزیعِ اعتبار تبدیل میشود؛ سازوکاری که پیش از بررسی شواهد، روایتِ متهم را معقولتر و روایتِ شاکی را مشکوکتر جلوه میدهد.
پانوشت:
۱. در ترجمه فارسی، «بهرهبری» برای jouissance و «بهرهبریِ افزوده» برای plus-de-jouir پیشنهاد شده است تا ریشه مشترکِ jouir در هر دو اصطلاح بازتاب یابد؛ اصطلاحِ دوم به «ارزش افزوده» در اقتصادِ مارکسی نظر دارد [۱۲].
منابع:
۱. Abbey A, McAuslan P, Zawacki T, Clinton AM, Buck PO. Attitudinal, experiential, and situational predictors of sexual assault perpetration. J Interpers Violence. 2001;16(8):784–807.
۲. Malamuth NM, Sockloskie RJ, Koss MP, Tanaka JS. Characteristics of aggressors against women: testing a model using a national sample of college students. J Consult Clin Psychol. 1991;59(5):670–681.
۳. Jewkes R, Sikweyiya Y, Morrell R, Dunkle K. Gender inequitable masculinity and sexual entitlement in rape perpetration South Africa: findings of a cross-sectional study. PLoS One. 2011;6(12):e29590.
۴. Jewkes R, Sikweyiya Y, Morrell R, Dunkle K. Gender inequitable masculinity and sexual entitlement in rape perpetration South Africa: findings of a cross-sectional study. PLoS One. 2011;6(12):e29590.
۵. Abbey A, Jacques-Tiura AJ, LeBreton JM. Risk factors for sexual aggression in young men: an expansion of the confluence model. Aggress Behav. 2011;37(5):450–464.
۶. Freud S. Three essays on the theory of sexuality. In: Strachey J, editor and translator. The standard edition of the complete psychological works of Sigmund Freud, vol. 7. London: Hogarth Press; 1953. p. 123–246. (Original work published 1905.)
۷. Lacan J. The signification of the phallus. In: Écrits: the first complete edition in English. Fink B, translator. New York: W. W. Norton; 2006. p. 575–584. (Original work published 1958.)
۸. Lacan J. The four fundamental concepts of psycho-analysis (The Seminar of Jacques Lacan, Book XI). Miller JA, editor. Sheridan A, translator. New York: W. W. Norton; 1978. (Original work published 1973.)
۹. MacKinnon CA. Toward a feminist theory of the state. Cambridge (MA): Harvard University Press; 1989.
۱۰. Ahmed S. The cultural politics of emotion. Edinburgh: Edinburgh University Press; 2004.
۱۱. Fricker M. Epistemic injustice: power and the ethics of knowing. Oxford: Clarendon Press; 2007.
۱۲. لکان ژ. راستارش روانکاوی و اصول توانمندی آن. حنیفهزاده م، مترجم. تهران: نشر آها.

