دیدبان آزار

آیا جهان دیگری ممکن است؟

مابین سرخوردگی و امید

نویسنده: کهکشان

این نوشته را با الهام از کتاب «فرسودگی: تجربه احساس شکست سیاسی» از هانا پروکتر و مقاله «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» الهه سروش‌نیا نوشتم.

شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸ در اتاق خوابگاه دانشجویی‌ام روی تخت نشسته بودم و ویدئوی مرگ ندا آقاسلطان را که در تهران توسط نیروهای حکومتی به قتل رسیده بود بر روی صفحه لپ‌تاپ در فیسبوک تماشا کردم. خونی که از دهانش و دماغش بیرون می‌زد و صورتش که غرق خون شد و چشمانی که زندگی از آنها پرواز کرد، همه را، تماشا کردم. بعد از دیدن ویدئو چنان زارزار گریه کردم که انگار هیچ کنترلی بر خودم و گریه‌ام ندارم. انگار دیگر هیچ‌چیز وجود ندارد و فقط صدای من است که به‌طرز گوشخراشی از گلویم بیرون می‌آید. آن‌قدر صدایم بلند بود که همسایه بغلی‌ که یک دانشجوی تورک بود زنگ در را زد که ببیند چه اتفاقی افتاده است. در را باز نکردم ولی با صدای زنگِ در کمی به خودم آمدم. گویی برای دقایقی کاملا از خودم جدا شده بودم. 

به‌گفته مجله تایم در سال ۲۰۰۹ لحظه مرگ ندا پس از تیرخوردن پربیننده‌ترین لحظه مرگ در تاریخ بشریت شد. بعد از ندا، ویدئوی لحظه قتل جورج فلوید در سال ۲۰۲۰ که تبدیل به جرقه اعتراضات گسترده‌ای شد احتمالا گوی را از جان‌باختن ندا دزدیده باشد. و یا شاید صدای هند رجب شش‌ساله از غزه که در ژانویه ۲۰۲۴ از داخل ماشینی که خانواده‌اش در آن قتل عام شده بودند به صلیب سرخ زنگ زده بود بیشتر از ندا و جورج فلوید شنیده شد. لحظه مرگ ندا، چیزی را در من برای همیشه تغییر داد. من ۲۴ ساله بودم و ندا ۲۷ ساله. تصویر قتل بی‌رحمانه او نفس‌گیر بود ولی تنها خود خشونت نبود که اهمیت داشت بلکه آن تصویر گویی بازنمایی شروع شکست آن جنبش بود. با آنکه قتل ندا تنها چند روز بعد از انتخابات بود و جنبش سبز ماه‌ها بعد از آن نیز ادامه پیدا کرد، تصویر قتل ندا بازنمایی میزان خشونتی بود که در جواب یکی از خشونت‌پرهیزترین اعتراضات تاریخ معاصر ایران بر سینه مردم فرود آمد و می‌توانست باز فرود آید. میزان خشونتی که می‌توانست رندوم از میان جمعیت چنین خون‌آمیز قربانی بگیرد مانند سایه دهشتناکی نمایان شد که سطح زور و قساوت خود نشان می‌داد.

در این بیست‌و‌اندی سال، جنبش پس از جنبش و اعتراض پس از اعتراض، هر‌بار جواب خشونت بود و هربار سطح خشونت بیشتر از قبل. تا رسیدیم به کشتار دی‌ماه ۱۴۰۴ که به سلاخی هزاران نفر ختم شد. این‌بار، بر عکس ۸۸ اینترنتی نیز در کار نبود (متناقض با زمانه خود) و ما نه خود کشتار بلکه پس از کشتار را بر روی صفحات موبایل خود دیدیم. کیسه‌های سیاه‌رنگی که تن‌های سرد شده را درون خود جای داده بودند و ده‌ها ده‌ها کیسه کنار هم و خانواده‌هایی که بین آنها دنبال عزیزانشان می‌گشتند «سپهر بابا کجایی؟» و بعد هفتم و چهلم‌ها از راه رسید و عزاداری پشت عزاداری و بعد...جنگ شد.... بمب و بمب و بمب و اکنون زمانی بین بمب‌هاست و مایی که چهار ماه، نه یک سال، نه چهار سال، نه هفده سال، ۴۷ سال خشونت و مرگ و جنگ را تجربه کردیم، دیدیم، چشیدیم.

۳۱ خرداد ۸۸ بود. نمی‌دانم همان‌روز بود یا فردایش که جلسه‌ای داشتیم برای برنامه‌ریزی یکی از تظاهرات‌های همبستگی با مردم ایران. من ولی از آن روز به بعد، پس از دیدن لحظه مرگ ندا، کس دیگری بودم.‌ ولی فاصله‌ای هم بود. بین من و ندا آقاسلطان تنها آن صفحه کامپیوتر و فاصله بین مرگ یا زندگی نبود، بلکه چند هزار کیلومتر و یک مهاجرت فاصله بود. چیزی که باعث شد من دیگر آن آدم قبل از دیدن ویدئو نباشم، تنها خود آن خشونت و توحش دهشتناک نبود بلکه فاصله من با آن خشونت بود که من را ویران کرد. و من باز ویران شدم، وقتی محسن محمدپور در خرمشهر خونین شد و مُرد، وقتی هواپیمای اوکراین را زدند، وقتی نیکا و سارینا و محسن شکاری و کیان و همه دیگران از نفس‌کشیدن باز ایستادند، وقتی کیسه‌کیسه تن سرد‌شده در کهریزک روی زمین ریخته شد، وقتی بمب‌ها یکی پس از دیگری فرو ریختند. پس از هرکدام از اینها من دیگر آدم قبل از آن نبودم. یعنی من بارها، شاید ده‌ها بار عوض شدم. کس دیگری شدم. و باز کس دیگری شدم. و باز کس دیگری شدم.

وقتی به آن لحظه‌ از خود بیگانگی فکر می‌کنم، آن ضجه‌های اتاق خوابگاهم و یا گریه‌های بعد از شروع جنگ دوازده‌روزه، در واقع به شکست فکر می‌کنم. به همه شکست‌هایی که ما خوردیم. حتی عقب‌تر می‌روم، به کمپین یک میلیون امضا فکر می‌کنم. چند امضا جمع شد؟ چند هزار؟ عدد اینقدر با یک میلیون فاصله دارد که حتی اعلام رسمی نیز نشد. چند نفر دستگیر شدند؟ به همه شکست‌ها که فکر می‌کنم، عقب‌تر نیز می‌روم، حتی شکست‌هایی که شاید مال من نبودند ولی در واقع به ارث بردمشان. از ۵۷ تا کنون شکست پشت شکست (در مورد سازمان مجاهدین خلق و ملی‌گرایان نمی‌نویسم با آنکه آنها نیز به نظر من شکست خوردند ولی توضیح شکست آنها در این متن نمی‌گنجد).
ولی فاصله یک شکست تا شکست بعدی یک خلا نیست. ذهن دوست دارد آن‌ها را نقاطی منفک از هم ببیند، وقتی در قعر دره هستیم، ولی در واقع آنها خطوطی هستند که نقاط را به هم وصل می‌کنند و اوج‌هایی نیز در آن میان‌اند. امید‌هایی نیز هستند. امیدهایی چنان قدرتمند که تمام زندگی و خیال ما را تسخیر کردند. زنانی که جلوی سردر دانشگاه تهران بر زمین نشستند، مردمانی که خیابان‌ها را تسخیر کردند، ویدا موحد و شال سفید که بر چوبی به اهتزاز در آمد، زن‌هایی که در «زن، زندگی، آزادی» بر روی سکوها و ماشین‌ها رفتند، مشعل‌ها و مشت‌هایی که به هوا رفتند، دو زن جوانی که همدیگر را در خیابان بوسیدند، برنج‌هایی که در آبدانان به هوا پرت می‌شدند همه تصاویر شکوهمند دیگری که تجربه آنها و یا نظاره‌گر بودن آنها اوج‌های امیدواری ما بوده‌اند.

از آن احساس ناامیدی و استیصال تا آن لحظه جادویی امید، تاریخ پیوسته است. اینها نقاطی منفک از هم نیستند، اینها نقاطی در امتداد همدیگرند. وقتی این فراز و فرودها را نه به‌مثابه چیزهایی منفک از هم ولی در امتداد همدیگر ببینیم سوالی که مطرح می‌شود این است که رابطه اینها با هم چگونه است؟ چطور یکی از پس دیگری می‌آید؟ چه نسبتی اینها را به همدیگر وصل می‌کند؟ آیا می‌توان حتی وقتی که در نقطه فرود قرار داریم تخیل نقطه اوج را هم همچنان داشته باشیم؟ پاندول سرخوردگی و امید قطعا فقط منحصر به جغرافیای ایران نیستند. من به‌عنوان مهاجر شکست‌های سیاسی متعددی را در کشور میزبان خود هم تجربه کرده‌ام. همچنین لحظات امید را. ولی حتی کسی که مهاجر نیست، در نسبت با دلبستگی‌های انسانی و اعتقادی‌اش از نظر احساسی تحت تاثیر امیدها و شکست‌های سیاسی جهانی نیز قرار می‌گیرد. و این سال‌های اخیر شکست‌ها زیاد بوده‌اند. ولی از آنجایی که تاریخ یک امر پیوسته است حتی شکست‌های پیشین نیز رد احساسی خود را می‌گذارند.

داستانی (واقعی) را اخیرا در همان کتابی که بالا اشاره کردم خواندم که بسیار منقلبم کرد و رفتم دنبالش و تحقیق کردم که جزییات بیشتری از آن را یاد بگیرم. کمون پاریس در مارس ۱۸۷۱، پس از شکست فرانسه در جنگ با پروس شکل گرفت. کارگران و شهروندان پاریس علیه دولت محافظه‌کار ورسای قیام کردند و برای ۷۲ روز کنترل شهر را در دست گرفتند. دستاوردهای کمون حتی در آن زمان محدود کم نبودند. آموزش رایگان و غیرمذهبی، جدایی کلیسا از دولت، لغو کار شبانه در نانوایی‌ها، و اداره‌ کارخانه‌ها توسط خود کارگران از مهم‌ترین اقدامات آن بودند. زنان نیز نقش فعالی داشتند، در کلوب‌های سیاسی سخنرانی می‌کردند و گردان‌های مسلح تشکیل دادند، در تصمیم‌گیری‌ها دخالت داشتند که نسبت به آن دوران بسیار مترقی بود. با وجود کمبود غذا و منابع ولی لحظات جادویی امید در هوای شهر رقصان حرکت می‌کردند.

در «هفتهٔ خونین» (۲۱–۲۸ مه)، ارتش ورسای با خشونت تمام وارد پاریس شد، بیش از ۱۰ هزار کمونار کشته شدند. کمون پاریس شکستی وحشتناک داشت. می‌گویند خیابان‌ها غرق در خون بودند و بوی تعفن همه شهر را گرفته بود. ‌ده‌ها هزار نفر اعدام و یا در بدترین زندان‌های فرانسه اسیر شدند و حدود ۷۵۰۰ نفر به کالدونیای جدید، جزیره‌ای در اقیانوس آرام جنوبی در حدودا ۱۰۰۰ کیلومتری استرالیا تبعید شدند. کالدونیای جدید که قلمروی اشغال‌شده فرانسه محسوب می‌شد (و هنوز هم هست) دورترین مکانی بود که فرانسه می‌توانست تبعیدیان را بفرستد. کمونارها چهار ماه در قایق‌ها در قفس نگه داشته شدند تا به جزیره برسند و آنجا در شرایط بسیار سختی زندگی می‌کرند: نگهبانان بی‌رحم، محرومیت حرکتی و غذایی، انزوای روحی و خستگی طاقت‌فرسا. اکثرشان در شبه‌جزیره خشک دوکوس در نوعی «زندان بدون دیوار» زندگی می‌کردند. کالدونیای جنوبی از سال ۱۸۴۴ توسط نیروهای مسلح فرانسوی اشغال شده بود. آنها زمین‌های بومیان را غصب و حقوق سیاسی آنها را نیز سلب کرده بودند. کمی بعد از تبعید کمونارها به جزیره بومیان جزیره، کاناک‌ها، برای احقاق حق خود علیه فرانسوی‌ها به پاخواستند.

لوئیز میشل زن معلم، آنارشیست و یکی از برجسته‌ترین چهره‌های کمون پاریس بود که به خاطر شجاعتش «گرگ سرخ» لقب گرفت. او در دفاع مسلحانه از کمون شرکت کرد و پس از شکست، به جای فرار، خود را تسلیم کرد تا در ازایش مادرش آزاد شود. او نیز در بین تبعیدیان به جزیره بود. هنگامی که بسیاری از کمونارها یا با مشکلات روحی شدید پس از شکست و تبعید دست‌و‌پنجه نرم می‌کردند، یا به‌دلیل تمایلات استعماگرایانه نه‌تنها طرف بومیان نبودند بلکه از استعمارگران فرانسوی (زندان‌بان‌های خود) حمایت می‌کردند، لوییز میشل یکی از معدود کسانی بود که ارتباطی عمیق با کاناک‌ها برقرار و از خیزش آنها حمایت کرد. خیزش کاناک بر ضد تصرف‌کنندگان فرانسوی به‌طرز وحشیانه‌ای سرکوب و رهبرشان آتایی، سر بریده شد.‌ سپس سر او را به پاریس فرستادند تا در موزه به نمایش گذاشته شود. اکنون ما با لوییز میشلی طرفیم که نه‌تنها یکی از رهبران کمون تاریخی پاریس بود و سرخوشی امید برای جهان دیگر را آنچنان تجربه کرده بود بلکه با شکست سیاسی چنان وحشتناک و خونینی مواجه شده بود، تبعید شده بود و بعد در دل تبعید باز امیدی برای تغییر پیدا کرده بود. حتی روایت شده که او زبان بومیان را یاد گرفت. دستمال گردن قرمزرنگ خود را که تنها یادگارش از کمون بود نصف کرد و با رهبر کاناک‌ها، آتایی، شریک شد.

لوییز میشل پس از ۹ سال تبعید و زندان به فرانسه بازگردانده شد و تا آخر عمر (۱۹۰۵) به فعالیت و سخنرانی‌های خود ادامه داد. چیزی که در این داستان برای من مسحورکننده بود پیوستگی امید و سرخوردگی‌های شدید در زندگی این انسان در دو زمینه و جغرافیای بسیار متفاوت بوده است. ولی چطور شکست خونین پاریس او را از پای در نیاورد؟ این را لزوما به معنای مثبت نمی‌گویم، برای افسردگی‌ها و سرخوردگی‌های پس از شکست‌های بزرگ سیاسی همدلی زیادی قائلم. هرچند احساس نمی‌کنم پیوستگی مبارزه‌‌ او چیزی از جنس روبه‌رو نشدن با احساسات شکست و زیر فرش کردن آنها بوده است (آن‌گونه که بسیاری از سیاسیون سنتی با احساسات خود رفتار می‌کنند) بلکه گویی ارتباطی که او به‌واسطه انسان‌دوست بودنش با بومیان جزیره برقرار کرده بود باعث شد در جریان رنج و مبارزه‌ای قرار بگیرد که با وجود آنکه به‌صورت ابتدایی از آن او نبود ولی او را از آن خود کرده بود.

بارها این ماه‌ها از خودم پرسیدم آیا می‌توانیم لوییز میشل باشیم؟
انقلاب ۵۷ شکست بزرگ و سنگینی برای همه انقلابیون –به غیر اسلام‌گراها– بود. چه برای اکثریتی‌ها و توده‌ای‌ها که امید داشتند تحت لوای خمینی می‌توان مبارزه ضدامپریالیستی را ادامه داد و ساده‌لوحانه فکر کردند با پیروی از خمینی و توده مردم می‌توانند در نظام جدید جایی برای خود باز کنند. چه برای چریک‌ها و سازمان‌های کوچک‌تر سیاسی که با مبارزه مسلحانه یا سیاست‌ورزی مبتنی بر اقلیت سریعا راه خود را از جامعه به‌نوعی جدا کردند و امید داشتند از این طریق بتوانند ترکی در نظم نوین به وجود آورند و سنگ جلوی پایش بیاندازند.

ولی ما به‌ندرت از احساسات شکست و بار عاطفی شکست آنها شنیده‌ایم. آن شکست چه تاثیری در عمق «دستگاه عاطفی» (اشاره به ترمی که سروش‌نیا درمقاله‌اش در وبسایت نقد استفاده می‌کند. البته سروش‌نیا مساله عاطفی را سریعا به راهکردهایی عملی پیوند می‌زند و من تلاشم این است بر خود عاطفه کمی درنگ کنیم) آنها داشت و به دنبال آن چه تاثیری بر سیاست‌ورزی‌هایشان پس از آن گذاشت؟
از این سوالات به خودمان می‌رسم، به خودم می‌رسم که شکست «زن، زندگی، آزادی» و بعد کشتار دی‌ماه و جنگ با دستگاه عاطفی ما/من چه کرد و چگونه می‌توان با توجه به پیوستگی سرخوردگی و امید پیوندی به اوج‌های بعدی پیدا کرد؟ شاید مسئولیت ما اینجاست: نه فقط حفظ امید خودمان، بلکه توجه به این که شکست سیاسی برای کسانی که در کنارمان هستند تجربه‌ای تنها و فردی نشود.

شکست‌های بزرگ سیاسی معمولاً روایت جمعی دارند اما به‌شکل فردی تجربه می‌شوند: در اتاق‌های خوابگاه، در تنهایی شب‌های بعد از خبر، در انتظار دهشتناک «نابودی تمدن». این فاصله بین روایت جمعی و تجربه فردی جایی است که آدم‌ها می‌توانند در آن گم شوند. و کسی که در آن گم می‌شود، اغلب برای امید بعدی آنجا نیست. لوئیز میشل در تبعید نه به خاطر اراده فولادین یا بی‌تفاوتی به شکست، بلکه به خاطر ارتباطی که با رنج دیگری برقرار کرد، در جریان ماند. شاید همین ارتباط، دیدن رنج دیگری و از آن خود کردنش، همان چیزی است که فاصله بین یک شکست و امید بعدی را قابل زیستن می‌کند. تاریخ نشان داده که امید بعدی می‌آید. اما این که چه کسی آنجا باشد تا آن را ببیند، تا حدی به ما بستگی دارد.

پانوشت: آگاهم بر روی «شکست» جنبش ژینا بحث است.‌ من دستاوردهای «زن، زندگی، آزادی» را زیر سوال نمی‌برم (که اصلا دستاوردهای کوچکی نیستند) ولی آن خیزش انقلابی در هر صورت به مطالبات انقلابی خود دست ییدا نکرد و کمی بعد تلاش شد توسط راست‌گرایان سلطنت‌طلب به مصادره برود.

مطالب مرتبط