دیدبان آزار

خوانشی هگلی از نابرابری جنسیتی

کنترل روانی در دیالکتیک سلطه

برای فهم برخی اشکال سلطه در روابط جنسیتی معاصر، دیگر نمی‌توان صرفاً به اشکال آشکار اجبار و اعمال مستقیم قدرت توجه کرد. بسیاری از سازوکارهای سلطه در جوامع مدرن از حوزه‌ اجبار فیزیکی فراتر رفته و در قلمرو هویت، بازشناسی و روابط نمادین عمل می‌کنند. از این منظر، اندیشه‌‌ هگل و به‌ویژه دیالکتیک «ارباب و بنده» می‌تواند چارچوبی نظری برای فهم چگونگی شکل‌گیری روابط نابرابر در سطح روانی و اجتماعی فراهم کند. اهمیت این رویکرد در آن است که نشان می‌دهد سلطه صرفاً از طریق زور اعمال نمی‌شود، بلکه می‌تواند در فرآیندهای روزمره‌‌ شکل‌گیری هویت و نیاز انسان به تأیید و بازشناسی نیز بازتولید شود.

در دیالکتیک ارباب و بنده نزد هگل، آگاهی انسان تنها در نسبت با دیگری شکل می‌گیرد. هویت فردی نه به‌صورت مستقل، بلکه از خلال فرآیند «به‌رسمیت‌شناسی» یا بازشناسی متقابل پدید می‌آید؛ یعنی وضعیتی که در آن هر فرد، دیگری را به‌عنوان یک سوژه‌ مستقل و دارای ارزش به رسمیت می‌شناسد. در این رابطه، ارباب در ظاهر موقعیتی برتر دارد، اما برتری او به تأیید بنده وابسته است و همین وابستگی، سلطه را به رابطه‌ای ناپایدار و متناقض تبدیل می‌کند. از سوی دیگر، بنده از طریق کار، تجربه و مواجهه با واقعیت به سطحی از خودآگاهی دست می‌یابد که می‌تواند بنیان سلطه را به چالش بکشد. به این معنا، سلطه در اندیشه‌‌ هگل یک وضعیت ثابت نیست، بلکه فرآیندی تاریخی و دیالکتیکی است.

اگر این الگو را به روابط جنسیتی تعمیم دهیم، می‌توان گفت که در بسیاری از جوامع تاریخی، ساختارهای مردسالارانه نوعی رابطه‌ نابرابر در به‌رسمیت‌شناسی ایجاد کرده‌اند. در چنین ساختارهایی، مرد غالباً در جایگاه تعریف‌کننده‌ هویت و معنا قرار گرفته و زن در مقام «دیگری» تعریف شده است. این ایده به‌ویژه در آثار سیمون دوبووار و کتاب «جنس دوم» مطرح می‌شود؛ جایی که او نشان می‌دهد زنان در تاریخ غرب غالباً نه به‌عنوان سوژه‌ای مستقل، بلکه به‌عنوان «دیگری» مرد تعریف شده‌اند. این خوانش فمینیستی از هگل بر آن است که نابرابری جنسیتی صرفاً ناشی از تفاوت‌های فردی نیست، بلکه ریشه در ساختارهای تاریخی و فرهنگی بازشناسی دارد.

در این چارچوب، مفهوم «بیناسوژگی» اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کند. بیناسوژگی به شبکه‌ روابطی گفته می‌شود که از طریق آن افراد هویت خود و دیگران را شکل می‌دهند و معنا می‌بخشند. از منظر هگل، هیچ آگاهی انسانی خارج از این روابط شکل نمی‌گیرد. بنابراین، هنگامی که روابط بیناسوژگی بر پایه‌ نابرابری استوار شوند، خودِ فرآیند شکل‌گیری هویت نیز تحت تأثیر قرار می‌گیرد.

از همین منظر می‌توان به مفهوم «کنترل روانی» نزدیک شد. مقصود از این اصطلاح، لزوماً فریب آگاهانه یا دستکاری عمدی افراد نیست، بلکه مجموعه‌ای از سازوکارهای فرهنگی و اجتماعی است که الگوهای خاصی از وابستگی، تأییدطلبی و خودارزیابی را تولید می‌کنند. آنچه در اینجا «اقتصاد روانی سلطه» نامیده می‌شود، به نحوه‌ سازماندهی نیازهای عاطفی و هویتی افراد در چارچوب روابط قدرت اشاره دارد؛ یعنی وضعیتی که در آن نیاز انسان به عشق، احترام، اعتبار یا پذیرش اجتماعی می‌تواند در خدمت تثبیت نابرابری قرار گیرد.

در این نقطه، رابطه‌ میان کنترل نمادین و دستکاری روانی روشن‌تر می‌شود. کنترل نمادین به نفوذ قدرت از طریق ارزش‌ها، هنجارها، تصاویر فرهنگی و معیارهای اجتماعی مطلوبیت اشاره دارد. این نوع کنترل مستقیماً افراد را مجبور به اطاعت نمی‌کند، بلکه معیارهایی را تعریف می‌کند که افراد بر اساس آن‌ها خود را ارزیابی می‌کنند. هنگامی که این معیارها درونی شوند، می‌توانند به صورت خودنظارتی، وابستگی به تأیید دیگران یا تلاش مداوم برای انطباق با انتظارات مسلط ظاهر شوند. به این معنا، آنچه گاه «دستکاری روانی» نامیده می‌شود، در بسیاری موارد پیامد درونی‌شدن همین سازوکارهای نمادین است. بنابراین، مسئله تنها به نیت افراد مربوط نمی‌شود، به نحوه‌ عملکرد ساختارهای فرهنگی و اجتماعی مربوط می‌شود.

در برخی شرایط تاریخی، ارزش اجتماعی زنان به میزان تأیید بیرونی، جذابیت یا انطباق با هنجارهای فرهنگی گره خورده است. در چنین وضعیتی، فرآیند به‌رسمیت‌شناسی به جای آنکه متقابل و برابر باشد، به شکلی مشروط توزیع می‌شود. در نتیجه، برخی افراد یا گروه‌ها در موقعیت اعطاکننده‌ اعتبار قرار می‌گیرند و برخی دیگر برای کسب اعتبار ناگزیر از انطباق با معیارهای مسلط می‌شوند. این وضعیت می‌تواند به بازتولید اشکال ظریف سلطه در سطح روانی و اجتماعی بینجامد.

از منظر فمینیستی، این مسئله صرفاً یک اختلال نظری در سطح مفاهیم نیست، بلکه ریشه در تاریخ طولانی روابط قدرت دارد. زنان در بسیاری از دوره‌های تاریخی به‌عنوان سوژه‌هایی وارد عرصه‌ اجتماعی شده‌اند که دسترسی آن‌ها به قدرت، دانش، تعریف هویت و تولید معنا محدود بوده است. در اینجا می‌توان از «ناهم‌زمانی در به‌رسمیت‌شناسی» سخن گفت؛ یعنی وضعیتی که در آن گروه‌های مختلف اجتماعی به‌طور هم‌زمان از فرصت برابر برای کسب اعتبار، تعریف خود و مشارکت در تولید معنا برخوردار نیستند. این مفهوم نشان می‌دهد که نابرابری صرفاً به توزیع منابع مادی مربوط نمی‌شود، بلکه به توزیع امکان دیده‌شدن، شنیده‌شدن و به رسمیت شناخته‌شدن نیز وابسته است.

با این حال، هم در اندیشه‌ هگل و هم در بسیاری از خوانش‌های فمینیستی، سلطه هرگز امری نهایی و تغییرناپذیر تلقی نمی‌شود. هر رابطه‌ نابرابر در درون خود حامل تنش‌ها و امکان‌هایی برای دگرگونی است. آگاهی از تجربه‌ محدودیت، مقاومت و بازتعریف هویت می‌تواند به نفی شکل‌های تثبیت‌شده‌ سلطه منجر شود. تاریخ جنبش‌های زنان نیز نشان می‌دهد که زنان صرفاً پذیرندگان منفعل این ساختارها نبوده‌اند، بلکه همواره در فرآیند نقد، مقاومت و بازسازی روابط اجتماعی نقش فعالی ایفا کرده‌اند.

بنابراین، مسئله‌ اصلی در تحلیل نابرابری جنسیتی صرفاً توصیف اشکال سلطه نیست، بلکه فهم سازوکارهای بازتولید و در عین حال گسست آن‌هاست. از یک سو، ساختارهای فرهنگی و اجتماعی می‌توانند اشکال نابرابر بازشناسی را تداوم بخشند و از سوی دیگر، همین ساختارها همواره در معرض نقد و تحول قرار دارند. ترکیب خوانش هگلی و فمینیستی این امکان را فراهم می‌کند که نابرابری جنسیتی نه به‌عنوان وضعیتی ثابت، بلکه به‌عنوان فرآیندی تاریخی و دیالکتیکی فهم شود؛ فرآیندی که در آن سلطه، مقاومت و امکان رهایی به‌طور هم‌زمان حضور دارند.

منبع تصویر: Artemisia Gentileschi

مطالب مرتبط