دیدبان آزار

برای یک سال لزبین زیستن

در شادی ما چیزی هست که جهان را به گریه می‌اندازد

نویسنده: ترانه

به ن، زنی که در انتهای خیابانی که در آن همه چیز می‌سوزد محکم ایستاده، آغوشش را گشوده و قهقهه می‌زند تا از عشق نترسم. و به همه شما که انعکاس این قهقهه را می‌شناسید و با آن می‌خندید.

لزبین. حالا می‌شود یک سال که نام‌ام را نامیده‌ام؛ به صدای بلند. چشم‌درچشم آینه، زل‌زده به خیابان و جایی میان در آغوش گرفتن‌ات. عجیب است اما پرسیدی و یادم نمی‌آمد که اولین بار کی بود؟ انگار سال‌هاست که می‌دانستم و انگار که با بوسیدنت فهمیدم.  انگار با بوسیدنت فهمیدم که سال‌ها بود می‌دانستم. یک سال می‌شود که دستان یکدیگر را گرفته‌ایم و به نگاه‌های ترسیده و بهت‌زده و حتی منزجر رهگذرها نگاه کرده‌ایم. از تصویر در آینه تعجب کرده‌ایم و باز با هم مرور کرده‌ایم که این واقعا تصویر ماست. «ما واقعا لزبینیم؟ یعنی اگه به من بیست ساله می‌گفتن اینو!» بارها نامیده‌ام و غم و ناامیدی را در چشمان کسانی که قبل از این «به من افتخار می‌کردند» دیده‌ام. بغض و خشم را فرو داده‌ام، و خودم را دوباره و چندباره توضیح داده‌ام. گفته‌ام «می‌فهمم» و نمی‌فهمیدم، نمی خواستم بفهمم که چه‌طور حتی توان نگاه کردن به چشم‌هایم را ندارند. نفرت را نمی‌توان ندید. بیمار نامیده شده‌ام، نزدیکانم جلوی چشمم به دنبال «مقصر» و «مشکل» و «اشتباه» گشته‌اند. بارها کلمه معالجه را شنیده‌ام. ترسیده‌ام. پنهان کرده‌ام. از پنهان کردنم منتفر شده‌ام. باز هم گاهی پنهان. «می‌ترسم اون به خاطر من خشونت ببینه.» ترس از خشونت دیدن آدمی نزدیک و کم سن‌وسال، خیلی نزدیک. هنوز هم گاهی از سنگینی نگاه شهر وحشت می‌کنم و تو این را خوب می‌دانی. «خواهرید؟» خندیده‌ایم. «به دوستت سلام برسون.» خندیده‌ایم. «به صاحبخونه چیزی نگو» خندیده‌ایم.

هربار در ذهنم به همه این لحظه‌های انکار برمی‌گردم و جواب دیگری می‌دهم «نه خواهر نیستیم، پارتنریم.» و در برابرشان یکدیگر را می‌بوسیم. و تو می‌خندی. انگار هربار برگشتن به تحریف این خاطره‌ها فقط بهانه‌ای برای قهقهه زدنت در ذهن من باشد، یا نوشتن این نامه هم حتی. تا به حال کسی فقط برای شنیدن قهقهه کسی نامه نوشته است؟ شاید اصلا نوشتنش برای این باشد که صدای قهقهه‌ات را از تمام این روزهای نابه‌جایی بدزدم و روی دوش کلمات بکشم تا خیابان‌هایی که تنها خانه‌‌ام بودند «حس می‌کنم یه جایی حوالی کشاورز اولین بار دستانت را گرفته‌ام.» تقاطع کشاورز و حجاب؟ روی دوش کلمات بکشم تا آنجا که انعکاس قهقهه‌ا‌ت بپیچد و من حس کنم که به خانه برگشته‌ام. که این نابه‌جایی کشسان تمام شده و من هم‌نام خودم شده‌ام.

قهقهه می‌زنی.

چند قدم جلوتر می‌روی با دوستی کنارت و من چند قدم عقب‌تر با دوست دیگری. چشم‌های‌مان از حرکت بین گریه و بهانه‌هایی برای فراموشی، از چک کردن اخبار و تکرار «کجارو زدن؟»، از چرخیدن بین پیام‌هایی که به سختی گاهی می‌رسد و دیده می‌شود، از انتظار، از سبکی بی‌معنای زندگی و زمان ورم کرده است. اما چند قدم جلوتر می‌روید و ما نمی‌شنویم. فقط می‌بینیم که می‌خندید و به قهقهه‌ات لبخند می‌زنم. دوست کنارم جا می‌خورد. «شنیدی به چی خندیدن؟» نشنیده‌ام.

قهقهه می‌زنی.

شاید این نوشته اصلا برای خیره شدن به سالی باشد که در آن به عمقی از تاریکی زل زدیم که پیش از آن فرسنگ‌ها بیرون از تخیل‌مان بود و به تجربه‌ای از عشق که آن‌ هم. چه‌طور این همه ویرانی کنار بی‌تابی‌ات دوام آورد؟ جایی حوالی اول این سال، نشسته‌ای در نقاشی‌ای از یک حیاط.  سیگار می‌کشی. شب است و تصویر با آبرنگ کشیده شده. رنگ‌ها به هم می‌پیچد. و جایی گوشه بالای تصویر انگار که کودکی وسط نقاشی قلمو را از تو قاپ زده باشد و خودش روی کاغذ دویده باشد، رنگ‌ها وحشی می‌شوند. به هم آمیخته. سر می‌خورند روی هم، «دستت آشناست، هر جا که می‌خواهی»، و بعد در همین قاب من کنارت می‌نشینم، در گوش‌ات با هق‌هق زمزمه می‌کنم که «دیگر هیچ چیز نیست، نه زندگی، نه کار، نه دانشگاه، نه مهاجرت، اگر تهران می‌سوزد بگذار همه چیز با آن بسوزد.» جنگ اول است و فکر می‌کنیم به انتهای سیاهی خیره شده‌ایم. هنوز مانده اما. هنوز در خیابان، روی همان سنگفرشی که قرار است، که قرار بود، که «باورت می‌شه فضای عمومی چه‌جوری عوض شده بعد ژینا؟»، که «زود دوباره با هم»، که فریاد، که خون، که دی، که خون، که خون، «می ترسم خبر مرگ‌شو بشنوم.»... این همه ویرانی چه‌طور کنار بی‌تابی‌ تنت تاب آورد؟ رنگ‌ها می‌پیچند، تو در امتداد به هم رسیدن‌شان چیزی می‌کشی «پاشو بیا نقاشی یادت بدم.» و کوهستانی روی امتداد شهری طرح می‌خورد که شبیه سرگردانی ما در تهران است. «تو کجای تهران می‌شه همدیگه رو ببوسیم؟»

قهقهه می‌زنی.

من عاشق زنی شده‌ام که در انتهای سالی که در آن همه چیز می‌سوزد ایستاده و...من عاشق زنی شده‌ام. اولین بارهایی که لزبین را به صدای بلند گفتم از لرزش صدای خودم غافلگیر می‌شدم. و وسواسی حتی که واقعا؟ نکند وهم، اما این نامِ ناگهان چه‌قدر آشناست؟ اما باز نکند وهم؟کدام وهم خودش را روی دوش کلمات تا آن خیابان‌ها می‌کشاند؟ توی کافه نشسته‌ام و به دوستی که بیشتر از ده سال است می‌شناسمش می‌گویم؛ با وسواس، اضطراب، نگران واکنش‌اش. «نگران نباش، یه دوست دیگه هم داشتم، مرد بود اون، یه مدت می‌گفت من گِی‌ام، بعد یه مدت رفع شد، یادش رفت.» با بیسکوئیت کنار چایی بازی می‌کنم و بیشتر از ده سال دوستی توی ذهنم می‌دود. هفته‌هاست ندیدم‌ات و تنها که راه می‌روم در خیابان‌هایی دستت را می‌گیرم که می‌شناسندت. «ببین من عمرا بتونم از مطهری رد بشم، همین آخرشه، وی در تلاش برای رد شدن از مطهری جان باخت.» چشمم را می‌بندم بوی دود و اضطراب و هیاهوی شهر تبدیل به بوی عرقت می‌شود. «رد شو بعد از این حرف‌ها بزن، خطرناکه.» و بوی عرقت تبدیل به خشکی تنهای عصری که در آن برای آخرین بار از دروازه‌های دانشگاهی بیرون آمدم که تمام کودکی‌ام را به رویایش بافته بودم. «یک ساعت دورش گشتم و با خودم کلنجار رفتم که یه شالی بخرم برم تو یا نه.» روی زبان شور می‌شود، یا حتی تلخ، اما شبیه تلخی قهوه‌ای که من رها نکرده باشم که تا می‌تواند بجوشد. «باورت می‌شه یه اسپرسو گرفتم سیصد تومن؟ آدم‌ها واقعا دارن برای هر روز زندگی له می‌شن.» و تبدیل می شود که زبری شور دیواره‌های دور دانشگاه، از بیرون. «نرفتم تو. راه ندادن. دست آدم مگه مزه حس می‌کنه؟» و پخش می‌شود روی چمن‌های پارک‌ کودکی‌ام، جایی حوالی زاگرس که خودم را روی آن‌ها انداختم تا بدنم لمس خاک خشک را به یاد بیاورد.

قهقهه می‌زنی.

چرا دارم برایت می‌نویسم؟ اصلا چه‌طور می‌شود این همه نزدیک نوشت. نوشتن مگر همیشه ردی از غیاب با خودش ندارد؟ نمی‌دانم. شاید برای کشاندن بودنت روی دوش کلمات تا جایی که از سیاهی این سال بلند... چه‌طور این همه ویرانی کنار بی‌تابی آشنای تنت دوام آورد؟

قهقهه می‌زنی.

در خانه‌ای جمع شده‌ایم. چند نفریم؟ رنگ آبرنگ آشفته می‌شود و نمی‌شود شمرد. اما برگشته‌ایم، نه فقط ما که یعنی من و تو، «ما» که یعنی کسی دستش به گوشی نمی‌رود تا بنویسد «واقعا جات خالیه.» برگشته‌ایم، روی خون‌های روان لابه‌لای سنگفرش‌ها «نه یه قطره دو قطره، همین‌جوری خون حرکت می‌کرد» پای‌کوبان گریسته‌ایم به رقص سوگ جمعی و بعد خسته کنار صندلی‌های کافه‌ای با آبجوهای پنهان‌شده، «ژینا از خیابان‌ها نمی‌رود.» گفتم خانه؟ خیابان است. رنگ آبرنگ پخش می‌شود و دیواری نیست. کنار صندلی‌های کافه‌ای، تو کمی دورتر نشسته‌ای، قهقهه می‌زنی و کلمه‌ای نیست که روی دوش آن تصویر آن لحظه را بکشم.

حالا اما، در رطوبت نابه‌جایی از جهان، در انتهای سالی که در آن همه چیز می‌سوزد، قهقه می‌زنی. من عاشق زنی شده‌ام و یک سال است که نام‌ام شبیه من است. چرا دارم می‌نویسم؟ شاید تا بودنت کلماتم را از انکار، نابه‌جایی و مرگ بیرون بکشد. شاید هم فقط برای انعکاس خنده‌ات بر دوش کلمات، شاید برای تخیل لبخند همه زنانی که این نامه را می‌خوانند و طرح لبخندشان را می‌توانم تخیل کنم، شاید فقط برای دوباره نامیدن کلمه‌ای که یک روز فریادش خواهیم زد، در انتهای این سال بلند خون و ویرانی. شاید برای دویدن به سمتت در انتهای آن خیابان سوزان که ناگهان پر از جمعیت می‌شود. شاید فقط برای یک سال لزبین زیستن.

منبع تصویر: Egon Schiele

مطالب مرتبط