نویسنده: سارا حجازی
برگردان: نیلو
هشدار محتوایی: این متن شامل مطالبی دربارهٔ بازداشت، شکنجه، آسیبهای روانی و خودکشی است و ممکن است برای برخی خوانندگان آزاردهنده باشد.
مقدمه مترجم: سارا حجازی (۱ اکتبر ۱۹۸۹ – ۱۴ ژوئن ۲۰۲۰) نویسنده، کنشگر چپ و کوئیر مصری بود که در سال ۲۰۱۷ و در جریان کنسرت مشروع لیلا در قاهره به دلیل بالا بردن پرچم رنگینکمان بهمدت سه ماه دستگیر شد. او بعدتر و بهدلیل شکنجههایی که در دوران زندان متحمل شد، به اختلال استرس پس از سانحه دچار شد و مصر را به مقصد کانادا ترک کرد و نهایتاً دست به خودکشی زد. او در نامهای پیش از خودکشی نوشته بود: «به خواهران و برادرانم: تلاش کردم زنده بمانم، اما نتوانستم. مرا ببخشید؛ به دوستانم: تجربهها بسیار بیرحمانه بودهاند و من ناتوانتر از آن بودم که بتوانم در برابرشان مقاومت کنم. مرا ببخشید؛ به دنیا: بسیار بیرحم بودی، اما تو را میبخشم.» سارا همچنین در یک پست عمومی که یک روز پیش از مرگش منتشر کرده بود، نوشت: «آسمان از زمین زیباتر است، و من آسمان را میخواهم، نه زمین.»
خودکشی سارا حجازی، یا به تعبیری دقیقتر، «قتل حکومتی» او، مسئله خشونتهای سیستماتیک و کیفری علیه جامعه کوئیر در جهان عرب را بهشکلی جدی به مرکز توجه کشاند. این رخداد بار دیگر نشان داد که چگونه در تقاطع سیاستهای زنستیزانه، کوئیرستیزانه، مردسالارانه، تعصبات ساختاری و اشکال گوناگون مرگسیاست در منطقه، بهرسمیتشناختن حق زندگی افراد کوئیر و مبارزه با خشونتهای سیاسی و اجتماعی اعمالشده علیه آنان، امری حیاتی و ضرورتی جمعی است.
سارا در متنی که یک سال پس از بازداشت خود نوشته است، بهخوبی نشان میدهد که چگونه کوئیرستیزی به نقطه اشتراک نیروهای سیاسی مختلف در مصر، از دولت گرفته تا جریانهای اسلامگرای افراطی، بدل شده است. امری که میتوان آن را فراتر از مرزهای ملی مصر نیز مشاهده کرد، اینکه نیروهای سیاسی غالب در منطقه، علیرغم تنشهای سیاسی خود، در مرگخواهی برای جامعه کوئیر همنظر و همسیاست هستند. سوگواری برای سارا، بهویژه در ابعاد فراملی آن، در واقع مبارزهای است جمعی علیه اشکال مختلف و درهمتنیده خشونتهای آشکار و پنهانی که بر جامعه کوئیر تحمیل میشود. سوگواری سارا، که حالا به مسئلهای نمادین و فراملی تبدیل شده است، یادآوری ضرورت مبارزهای است جمعی علیه هر شکلی از سیاستورزی که حق حیات را برای گروهی ناممکن یا دشوار و پررنج میداند.
ترجمه این متن در زمانی صورت میگیرد که انباشت خشونتهای سیستماتیک در ایران، از کشتارهای دیماه گرفته تا جنگ اخیر اسرائیل و آمریکا، در کنار فشارهای فزاینده اقتصادی، قطعیهای سراسری اینترنت در ایران، و تبعیضهای مضاعف طبقاتی و جنسیتی، بیش از پیش بر زندگی جامعه ترنس و کوئیر سایه افکنده است. به خاطر آوردن سارا حجازی و قتل حکومتی او در این لحظه، مشخصاً با هدف پیش کشیدن مسئله زندگیخواهی و حق بر زندگیِ جامعه کوئیر و ترنس در ایران است؛ تلاشی برای بازاندیشی در امکانهای تخیل سیاسی و جمعی، و برای صورتبندی مقاومتی در برابر هر شکل از مرگطلبی و مرگخواهی که حیات را به بهانه «تفاوت» نشانه گرفته است؛ و همینطور اصرار بر زندگی، بر حقِ بودن و حقِ نامیده شدن؛ ایستادگی در میانه گورستانهای مکرری که بر پیکر کسانی بنا شدهاند که از سوی نظم مسلط «دورریختنی» تلقی میشوند. برای حفظ یاد آنان و تأکید بر این حقیقت که زندگی کوئیر و ترنس نه استثنا، نه حاشیه و نه امری قابل حذف، بلکه بخشی جداییناپذیر از امکان زیستن و آیندهای مشترک است.
***
یادداشت سردبیر «مدیمصر»: این مقاله سارا حجازی، که بهدلیل بالا بردن پرچم رنگینکمان در یک کنسرت در سال ۲۰۱۷ زندانی و سپس به اجبار تبعید شد، نخستینبار در سپتامبر ۲۰۱۸ به زبان عربی در «مدىمصر» منتشر شد. سارا اخیراً پس از سالها مبارزه در تبعید به زندگی خود پایان داد. بسیاری سوگوار او هستند. حالا ترجمه انگلیسی این مقاله را منتشر میکنیم تا سخنان سارا در دسترس مخاطبان بیشتری قرار بگیرند.
***
اسلامگرایان و دولت در افراطگرایی، جهل و نفرت با یکدیگر رقابت میکنند؛ همانطور که در خشونتورزی و آسیب. اسلامگرایان افراد متفاوت را با مرگ مجازات میکنند، و رژیم حاکم مخالفانش را با زندان. میتوان این وضعیت را رقابتی برای خشکهمقدسی دینی توصیف کرد. منظور من از دین در اینجا مجموعهای از آیینها و مناسک نیست، بلکه غرور و احساس برتریجویانهای است که صرفاً از تعلقداشتن به یک دین یا انجام برخی آیینها و مناسک به وجود میآید.
رژیم حاکم از ابزارهای خود مثل رسانهها و مساجد استفاده میکند تا به جامعه مصر که «ذاتاً دیندار» خوانده میشود، این پیام را بدهد: «ما نیز از دین و اخلاق اجتماعی پاسداری میکنیم؛ بنابراین نیازی نیست اسلامگرایان با ما رقابت کنند!» دولت، و بهویژه رژیم حاکم، نگرشی بنیادگرایانه دارد. زمانی که مرا از خانهام و در برابر اعضای خانوادهام بازداشت میکردند، یکی از مأموران درباره دینم از من پرسید، اینکه چرا حجابم را برداشتهام، و اینکه آیا باکره هستم یا نه.
در خودرویی که مرا به مکانی که برایم نامعلوم بود میبرد، آن مأمور چشمانم را بست. مرا از راهپلهای پایین بردند، بیآنکه بدانم به کجا میروم. تنها صدای مردی که میگفت: «او را نزد الباشا ببرید»، و بویی زننده، و صدای انسانهایی که از درد ضجه میکشیدند. روی صندلیای نشسته بودم، دستهایم بسته و تکهای پارچه در دهانم گذاشته بودند؛ بیآنکه دلیلش را بدانم. نمیتوانستم کسی را ببینم و کسی هم با من حرف نمیزد. اندکی بعد، بدنم دچار تشنج شد و برای مدتی که نمیدانم چقدر طول کشید، بیهوش شدم.
برق بود. با شوک الکتریکی شکنجه شده بودم. تهدیدم کردند که اگر درباره آن با کسی صحبت کنم، به مادرم آسیب خواهند رساند؛ مادری که بعدها مرد، پس از آنکه من کشور را ترک کردم. شکنجه من با برق کافی نبود. مأموران کلانتری السیده زینب همچنین زنان بازداشتی آنجا را تحریک کردند تا به من آزار جنسی برسانند، هم فیزیکی و هم کلامی. شکنجه در آن نقطه تمام نشد. این آزارها در زندان زنان قناطر نیز ادامه داشت؛ جایی که روزهای طولانی در سلول انفرادی نگهداری شدم، پیش از آنکه مرا به سلولی با دو زن دیگر منتقل کنند، در حالی که صحبت کردن با آنان برایم ممنوع بود. من در تمام مدت حضورم در زندان از راه رفتن زیر نور خورشید منع شده بودم و توانایی برقراری تماس چشمی با انسانها را از دست دادم.
بازجویی در دادستانی امنیت دولتی، نمایشی از جهل بود. بازجویم از من خواست مدرکی ارائه کنم که نشان دهد سازمان جهانی بهداشت همجنسگرایی را بیماری نمیداند. وکیل من، محمد فؤاد، با سازمان جهانی بهداشت تماس گرفت و این سازمان یادداشتی صادر کرد که همجنسگرایی بیماری نیست. وکیل من، هدى نصرالله، نیز با سازمان ملل متحد تماس گرفت و این سازمان نیز یادداشتی صادر کرد که بر اساس آن، احترام به گرایش جنسی بهعنوان یک حق انسانی شناخته میشود. من و احمد علاء تمام این موارد را در دادستانی امنیت دولتی مورد بحث قرار دادیم. بازجویم سؤالهای سادهلوحانهای میپرسید؛ پرسید «آیا کمونیسم همان همجنسگرایی است؟» با طعنه پرسید «چه چیزی مانع همجنسگرایان از داشتن رابطه جنسی با کودکان و حیوانات میشود؟» او نمیدانست که رابطه جنسی با کودکان جرم است و رابطه جنسی با حیوانات نیز جرم محسوب میشود.
تعجبی ندارد که طرز فکرش اینقدر محدود است. احتمالاً او محمد الشعراوی را شیخی بزرگ میداند و مصطفی محمود را یک حقوقدان برجسته. احتمالاً فکر میکند جهان، علیه مصر توطئه میکند و همجنسگرایی دینی است که ما مردم را به آن دعوت میکنیم. او هیچ منبع فکری دیگری جز خانوادهاش، مردان دینی، مدرسه و رسانه ندارد. بعد، از همه ترسیدم. حتی پس از آزادیام از همه میترسیدم؛ از خانوادهام، از دوستانم و از خیابان. ترس جلودار بود. دچار افسردگی شدید و اختلال استرس پس از سانحه شدم و اضطراب شدید و حملات پنیک پیدا کردم. اینها با درمان شوک الکتریکی رفع و باعث مشکلات حافظه شد. بعد بهدلیل ترس از بازداشت دوباره، مجبور به ترک کشور شدم. در تبعید، مادرم را از دست دادم.
بعد نوبت دوره دیگری از درمان با شوک الکتریکی شد، اینبار در تورنتو، و دو بار اقدام به خودکشی. هنگام صحبت کردن لکنت داشتم، در وحشت بودم. نمیتوانستم از اتاقم خارج شوم. حافظهام بیش از پیش تحلیل رفت. از صحبت کردن درباره زندان اجتناب میکردم، از جمعها دوری میکردم، از حضور در رسانهها پرهیز میکردم، چون بهراحتی تمرکزم را از دست میدادم و گم میشدم، و میل شدیدم فقط به سکوت بود. تمام اینها همراه بود با ناامیدی از درمان، ناامیدی از بهترشدن. این خشونتی بود که دولت به من اعمال کرد، به لطف جامعهای «ذاتاً دیندار.»
هیچ تفاوتی نیست میان یک افراطی مذهبیِ ریشدار که میخواهد تو را بکشد چون باور دارد در چشم خدای خود برتر است و بنابراین خود را موظف به کشتن هر کسی میداند که متفاوت است، و یک مرد غیرریشدارِ خوشپوش با تلفن جدید و خودروی لوکس که او هم باور دارد در چشم خدای خود برتر است و بنابراین خود را موظف به شکنجه، زندانیکردن و تحریک علیه هر کسی میداند که با او متفاوت باشد. هر کسی که متفاوت باشد، هر کسی که مرد، مسلمان سنی، دگرجنسگرا و حامی رژیم حاکم نباشد، محکوم، نجس یا مرده تلقی میشود.
جامعه هنگام دستگیری من و احمد علاء، آن جوانی که بهخاطر بالا بردن پرچم رنگینکمان همهچیزش را از دست داد، برای رژیم کف زد. اخوانالمسلمین، سلفیها و افراطیها در نهایت با قدرت حاکم به توافق رسیدند: بر سر ما. آنها بر سر خشونت، نفرت، تعصب و محکومیت به توافق رسیدند. شاید آنها دو روی یک سکه باشند. ما هیچ دست یاریای پیدا نکردیم جز از سوی جامعه مدنی، که با وجود محدودیتهای سرکوبگرانه دولت بر کارش، وظیفهاش را انجام داد. هرگز گروه مدافع حقوقی را فراموش نخواهم کرد: مصطفی فؤاد، هدی نصرالله، عمرو محمد، احمد عثمان، دعاء مصطفی، رمضان محمد، حازم صلاحالدین، مصطفی محمود، حنفی محمد و دیگران.
تلاشهای جامعه مدنی، حتی پس از آزادی من، با کلمات روی کاغذ قابل سنجش یا قدردانی نیست، اما این تنها چیزی است که در اختیار دارم. بنابراین از وکلایم و باقی اعضای جامعه مدنی میخواهم مرا بهخاطر ناتوانیام در بیان قدردانی، جز با واژههای تشکر، ببخشند. یک سال پس از کنسرت «مشروع لیلا» و پس از آنکه اعضای این گروه از ورود مجدد به مصر منع شدند، پس از یک سال کارزار امنیتی علیه همجنسگرایان، یک سال پس از اینکه تفاوت خود را اعلام کردم، «بله، من همجنسگرا هستم»، من دشمنانم را فراموش نکردهام. من آن بیعدالتی را فراموش نکردهام که حفرهای سیاه در روحم ایجاد کرد و آن را خونچکان باقی گذاشت، حفرهای که پزشکان هنوز نتوانستهاند درمانش کنند.

