نویسنده: سارا احمد
برگردان: دریا موسوی
هشدار محتوا: این نوشته شامل بحث درباره تجاوز جنسی، آزار جنسی و محیطهای خصمانه است.
یادداشت مترجم: این برگردان را پیشکش میکنم به ناجیا و دیگر راویان که خواهرانم هستند؛ آنان که در برابر هیولای پلشتِ مردسالاری جانانه ایستادند.
.............
با گوش سپردن به روایت شکایتها، آموختهام که چرا بسیاری افراد شکایت نمیکنند. به یاد توضیح کِیت [تمام نامهای بهکاررفته در این مقاله مستعار هستند] میافتم که چرا بیش از بیست سال پیش، پس از آنکه از سوی یکی از استادان دانشکدهاش مورد تعرض جنسی قرار گرفت، شکایتی مطرح نکرد. او میگفت «شکایت از سوءاستفاده» همان «شکایتبردن نزد سوءاستفادهگر» است. من با کیت، تینا و استفانی گفتوگو کردم؛ سه زنی که در یک دانشکده تحصیل کرده بودند. چند سال پیش، وقتی خبری درباره آزار جنسی در دانشگاهشان منتشر شد، تینا لینکی را در فیسبوک به اشتراک گذاشت و نوشت: «اصلاً تعجبی ندارد.» کیت در پاسخ نوشت: «بعضی چیزها هیچوقت عوض نمیشوند». آنها قرار گذاشتند همدیگر را ببینند. تینا در مصاحبهاش گفت: «کمکم همه چیز را به هم گفتیم؛ هر آنچه اتفاق افتاده بود.» آنها با حرف زدن با یکدیگر، سرپوش را کنار زدند. بهاینترتیب فهمیدند که، به زعم استفانی، هر سه نفرشان «دانش و تجربهی مستقیم آزار و/یا تعرض از سوی پنج عضو مرد هیئت علمی در یک دانشکده واحد» را داشتهاند. از همینجاست که وضوح جملهی کیت آشکار میشود که شکایت از سوءاستفاده یعنی «شکایت بردن نزد سوءاستفادهگر».
شکایت از سوءاستفاده یعنی شکایت بردن نزد فردی که به تو آسیب رسانده است؛ یا شکایت بردن نزد همکاران و دوستان او، که برخی از آنان خود در آن سوءاستفاده مشارکت داشتهاند؛ یا نزد نهادی که قدرت لازم برای سوءاستفاده را در اختیار او قرار داده است؛ نهادی که احتمالاً آن فرد را نوعی سرمایه میداند، کسی که باید از او محافظت شود. سوءاستفادهگر فقط یک شبکه ندارد؛ سوءاستفادهگر خودِ شبکه است. کیت همچنین گفت: «آنها هوای همدیگر را دارند». آنها پشتیبان یکدیگرند، و پشتیبانیشان تبدیل به دری بسته میشود. با گوش دادن به کسانی که درون نهادها و گاه علیه خود آن نهادها شکایت کردهاند، نه فقط روایتها، بلکه رازها را نیز گرد آوردم. فهمیدن اینکه چگونه شکایات به راز تبدیل میشوند دشوار نیست. زیرا شکایت کردن، دستکم در شکل رسمیاش، اغلب به این معناست که به یک پرونده تبدیل شده و سر از یک کمد یا اتاق کوچکِ دربسته در میآوری. تو در یک فضای بسته و کنترلشده شکایت میکنی و شکایتت نیز در همان فضای بسته و کنترلشده محبوس میشود. وقتی شکایت از آن فضای بسته بیرون میآید، بهسرعت مهار یا «داخل یک جعبه چپانده میشود»؛ عبارتی که «دی» برای توصیف سرنوشت شکایت خود به کار برد. یک کابینت بایگانی فلزی، شبیه سطل زبالهای قدیمی و زنگزده؛ جایی برای نگهداری چیزهایی که قرار است دور ریخته شوند، و خاک بخورند. البته، همه شکایتها توسط سازمانها نگهداری یا پنهان نمیشوند؛ زیرا شکایتهایی هم هستند که هرگز مطرح نشدهاند و اصولاً پروندهای ندارند که بایگانی شوند. وقتی بهصورت رسمی شکایت نمیکنی، ممکن است خودت آرشیو شکایات خودت را بسازی؛ آنچه رخ داده را به گوشهای از ذهن برانی تا بتوانی به زندگی و کارت ادامه دهی. اما آنچه بایگانی شده، از میان نرفته است. و این فقط به خاطر تداوم پیامدهای آن نیست.
پس از آنکه کیت، استفانی و تینا با هم حرف زدند و سرپوش را کنار زدند، تصمیم گرفتند یک شکایت جمعی و «تاریخی» (مربوط به رخدادهای سالها قبل) ثبت کنند. یکی از دلایل این تصمیم آن بود که از دانشجویان فعلی شنیده بودند یکی از استادانی که آنان را آزار داده و مورد تعرض قرار داده بود هنوز هم به همان رفتارها ادامه میدهد. بله، بیش از بیست سال بعد. وقتی روی خشونت سرپوش گذاشته میشود، تکرار میشود. ابعاد سوءاستفاده در آن دانشکده میبایست به یک رسوایی بزرگ تبدیل میشد. اما چنین نشد. دانشگاه راهی برای سرپوش گذاشتن و دفن کردن شکایات آنها پیدا کرد، دانشگاه شکایات را به «تاریخ» و آنچه مربوط به «گذشته» است بدل کرد، استاد را بیسروصدا بازنشسته نمود و سابقه او، و در واقع سابقه خود دانشگاه را پاک و تطهیر کرد. استفانی نامهای به دانشگاه نوشت و اعتراض کرد که دانشگاه «کل مسئله را به یک عضو خاطی هیئت علمی که اخیراً بازنشسته شده تقلیل داده است». گمان میکنم آن نامه نیز سرانجام سر از همان سطل زبالهای درآورد که نامش را بایگانی گذاشتهاند. شکایتی که سالها طول کشیده تا بیرون بیاید، باز هم ممکن است دور انداخته شود. در کتاب اخیرم درباره شکایت، «نه، یک کلام منزوی نیست» که از اینجا به بعد آن را با عنوان کوتاه «نه!» استفاده خواهم کرد، روایتهای بسیاری از شکایت را گرد آوردهام، منجمله شکایتهای هرگز مطرحنشده، شکایتهای نیمهتمام، شکایتهای رهاشده و شکایتهای بهتعویقافتاده. من خود را نگهبان این کوه از مواد دورریختهشده میدانم؛ کوهی که میتوانیم آن را «آرشیو شکایت» بنامیم. خواه شکایت را موضوع پژوهش خود قرار دهیم یا نه، فمینیست بودن در عمل به معنای گردآوری آرشیوی از شکایتهاست. تعهد ما به تغییر نهادها، و برچیدن ساختارهایی که نهادها را برای بسیاری چنین خصمانه و آسیبزا کردهاند، همان چیزی است که ما را به پای شنیدن روایتهای یکدیگر می آورد، اینکه وقتی شکایت کردیم چه رخ داد، و چرا گاهی اصلاً شکایت نکردیم. آرشیوهای شکایت ما میتوانند هم دستگیره باشند و هم عدسی؛ دستگیرهای که به کمک آن میتوانیم در میان اسناد پرونده اپستین جستوجو کنیم، و عدسیای که به ما امکان میدهد نشان دهیم چه میدانیم؛ آنچه در این پروندههاست، هرچند آشفتهکننده و تکاندهنده، چیزی تازه یا جدید نیست. این متن را در همبستگی با همه زنانی مینویسم که به خشونت و آزار «نه» گفتند، که همچنان آن «نه» را تکرار کردند، که گزارش دادند و شکایت کردند، و معاش و جانشان را به خطر انداختند. همچنین این متن را در همبستگی با همه کسانی مینویسم که در پروندههای اپستین، تکههای آشنایی از جهانی را دیدند که در آن کار و زندگی میکنند؛ جهانی که برای آنان به محیطی خصمانه تبدیل شده است. تکههای فراوان؛ هر تکه، بُرنده و تیز.
ما از این پروندهها چیزهای بسیاری درباره نحوه کارکرد شبکههایی میآموزیم که مردان قدرتمند برای مشارکت در سوءاستفاده جنسی از زنان و دختران ایجاد کردهاند؛ شبکههایی که همزمان برای محافظت از یکدیگر در برابر پیامدهای اعمالشان به کار گرفته میشوند. در این میان، مرز میان «مشارکت در خشونت» و «حفاظت از عاملان خشونت» چنان مبهم و درهمتنیده است که گاه تشخیص آن دشوار میشود. از همه فمینیستهایی که به ما یادآوری کردهاند که «نامی با عنوان پدرسالاری برای توضیح بخش بزرگی از آنچه در پروندههای اپستین میبینیم داریم، سپاسگزارم؛ از جمله «سلست دیویس [Celeste Davis]» و «کیت مان [ Kate Manne]». مقاله دیویس، با عنوان «یک کلمه وجود دارد که توضیح میدهد چرا مردان بسیاری میتوانند در پروندههای اپستین حضور داشته باشند»، بسیار راهگشاست. او مینویسد: «بخش عمده توجهها صرف این شده که دقیقاً چه چیزهایی و چه کسانی سوءاستفادههای جنسی گسترده اپستین را ممکن کردند، ثروت، شبکههای نخبگان، ناکارامدیهای نهادی و باجگیری.» دیویس نشان میدهد که «پدرسالاری حتی در مقاومت در برابر نامبردن از خودش نیز فعال است.» کیت مان نیز مقاله خود را با این مشاهده آغاز میکند که آنچه دیویس بیان کرده «حقیقتی مهم و بدیهی است: مخرج مشترک سوءاستفاده جنسی، پدرسالاری است.» پدرسالاری را میتوان در ارتباطات میان مردان حاضر در این پروندهها دید؛ در همبستگیهای خشنی که بر پایه تحقیر زنان و بدنهای ما شکل میگیرد. هرچند این زبان آشناست و عادیسازی شده است، شنیدنش همچنان دشوار است. به یاد «پاتریشیا» میافتم؛ استاد زنی که روزی سر میز گروهی از مردان نشسته بود. او میگفت: «گفتوگوها اصلاً آن چیزی نبود که از افراد دانشگاهی انتظار داشتم؛ بهویژه در جایی مثل اینجا که آن زمان فکر میکردم باتوجه به نگرششان نسبت به زنان، محیط خوبی برای حضور داشتن است.» فضای گفتوگو دقیقاً شبیه یک باشگاه مردانه بود. واقعاً توهینآمیز بود. آنها اصلاً متوجه حضور من نبودند.» مردانی که دور آن میز نشسته بودند همان واژگانی را برای توصیف بدن زنان به کار میبردند که بارها در پروندههای اپستین تکرار شده است. پاتریشیا شاهد آن همبستگی مردانه بود، شاهد گفتوگوهایی که معمولاً در ایمیلهای خصوصی، باشگاهها و پشت درهای بسته جریان دارند، چراکه آنان حضور او را نادیده گرفته بودند. وقتی او موضوع را به معاون منابع انسانی گزارش داد، فردی که خودش از همکاران نزدیک بیشتر مردان حاضر بر سر آن میز بود، آن مقام فقط سر تکان داد و هیچ اقدامی نکرد.
ما باید مسائل را به نام واقعیشان بخوانیم؛ زیرا این مسائل همچنان در حال تکرار شدناند. و وقتی میگوییم «مسئله»، باید به «نظامها» و «ساختارها» فکر کنیم. از این پروندهها همچنین چیزهای بسیاری دربارهی اینکه چگونه نخبگان جهانی به دنبال ایدههایی هستند که قدرت و موقعیتشان را طبیعی جلوه دهند، و مبادلاتشان، سادیسمشان و قساوتشان را به فضیلت تبدیل کنند. آنا ماری کاکس [Ana Marie Cox] توضیح میدهد که: «اپستین بیش از اینکه یک ریسمان مشترک که ثروتمندان و قدرتمندان را به هم وصل میکند باشد، یک لنز است که از خلال آن همه این پیوندهای از پیش موجود ناگهان در جای خود قرار میگیرند: وجه مشترک ایدههای نفرینشدهای همچون برتری نژادی سفیدان، پدرسالاری و بیارزشسازی زندگی، ارزشها و انتخابهای انسانی، که جهان را به سوی فاجعه سوق میدهند.» در بسیاری از این مکاتبات، از اصلاح نژادی مثبت و منفی صحبت میشود؛ این تصور که برای تولیدمثل باید به «قویترها» بیشتر کمک شود و ابزارهایی برای حذف «ضعیفترها» در اختیار آنان قرار داد. در یکی از پیامهای اپستین آمده است: «اگر مغز نورونهای بلااستفاده را دور میریزد، چرا جامعه باید معادل آنها را حفظ کند؟» ایدهها صرفاً اندیشه نیستند؛ آنها مواد خام ساختن جهاناند. پس وقتی از ایدهها سخن میگوییم، باید به نظامها نیز بیاندیشیم. ما نمیتوانیم به قاچاق زنان بپردازیم بیآنکه همزمان نظام سرمایهداری نژادی را نقد کنیم؛ نظامی که برخی افراد و جمعیتها را آسیبپذیرتر میسازد، آنان را آسانتر به دارایی یا کالا تبدیل میکند، کالایی برای مبادله، برای مصرف تا جایی که تمام شوند و سپس دور انداخته شوند. در اینجا به یاد بل هوکس [bell hooks] میافتم که همواره با نامیدن دقیق مسئله، آن را آشکار میکرد. او پیوسته از عبارت: «پدرسالاری سرمایهدارانه برتریطلبِ سفید» استفاده میکرد و بر اهمیت استفاده از «زبانی تأکید داشت که بهطور مداوم ما را به یاد نظامهای درهمتنیده سلطه بیندازد؛ نظامهایی که واقعیت ما را شکل میدهند.»
اینکه ما نیازمند زبانی هستیم که پیوسته نظامهای سلطه را به ما یادآوری کند، خود بینشی حیاتی درباره نحوه کارکرد این نظامها است. چرا؟ زیرا قدرت اغلب پنهان میشود؛ و نه فقط از طریق زبان. اینکه روایتهای شکایت که با من در میان گذاشته شدند به من کمک کردند بفهمم قدرت چگونه به شکل شگفتانگیزی در جزئیات عمل میکند. شنیدن آنچه پشت درهای بسته رخ میدهد، یعنی دیدن اینکه نظامها صرفاً وجود ندارند؛ بلکه فعالانه از طریق کارهایی که برخی افراد انجام میدهند و انجام نمیدهند، حفظ و بازتولید میشوند. در کتاب «نه!» داستان شکایت شازیا در مورد نژادپرستی را روایت میکنم. شکایت از یک سازمان نژادپرست، یعنی شکایت بردن نزد همان سازمان نژادپرست. شازیا هرگز نشنید که پشت درهای بسته درباره شکایتش چه گفته شد. هرچند، رئیس منابع انسانی به او گفته بود: «عقده داری.» همین جمله بهتنهایی نشان میدهد که او و شکایتش چگونه فهمیده شده بودند. در میانه شهادتش، شازیا ماجرای شکایت دیگری را تعریف کرد که از سوی دانشجویان مطرح شده بود. در سمینارهای دانشکده، استادان که همگی مردان سفید بودند، مرتب درباره پژوهش دانشجویان تحصیلات تکمیلی و همکاران جوانتر اظهارنظرهای تحقیرآمیز میکردند. این رفتار به یک روال عادی تبدیل شده بود؛ گفتوگوهایی آکنده از طعنه، تمسخر، شوخی و خنده. دانشجویان در نهایت دیگر در سمینارها شرکت نمیکردند. وقتی به آنها یادآوری شد که حضور در سمینارها اجباری است، شکایتی غیررسمی مطرح کردند با این توضیح که «آنها آگاهانه تصمیم گرفتهاند در این سمینارها شرکت نکنند، چون این جلسات عملاً برای تعداد محدودی از مردان سفید ارشد دانشکده طراحی شدهاند.»
شازیا در جلسهای که برای بررسی این شکایت ترتیب داده شده بود حضور داشت. واکنش استادان چنین بود: «اولین چیزی که مدیر گروه گفت این بود که ما باید از خودمان دفاع کنیم. شاید این افراد به این دلیل در جلسات شرکت نمیکردند که مطالب برایشان بیش از حد چالشبرانگیز بوده است.» سپس استادان تصمیم گرفتند یک «جلسه آزاد» برگزار کنند؛ جلسهای که ظاهراً برای شنیدن اعتراضات دانشجویان طراحی شده بود اما در واقع هدفش فقط این بود که «آنها را آرام کنند.» استادان درواقع داشتند درباره شکایتی که علیه خودشان مطرح شده بود تصمیم میگرفتند؛ همان وضعیتی که کیت آن را «شکایت بردن نزد سوءاستفادهگر» نامیده بود. و در همان فرایند رسیدگی به شکایت، دقیقاً همان نوع اظهارات تحقیرآمیزی را درباره دانشجویان بیان کردند که دانشجویان از آن شکایت کرده بودند. شکایت از رفتار آنان بهعنوان نشانهای از ضعف دانشجویان تفسیر شد (شاید مطالب برایشان بیش از حد چالشبرانگیز بوده است). این دقیقاً همان شیوهای است که سیاستهای «برابری و تنوع» و مقرراتی مانند «کرامت کار» اغلب قضاوت میشوند؛ گویی این سیاستها نخبگان را تضعیف میکنند؛ همان کسانی که خود را پاسداران و میراث داران نهادها میدانند. شکایت درباره سوءرفتار اغلب بهمثابه محدودیتی بر آزادی نخبگان برای سخن گفتن و عمل کردن تلقی میشود. و وقتی میگویم «عمل کردن»، منظورم دقیقاً عمل است. یکی از یافتههای پژوهش من این است که تعرضات فیزیکی و جنسی اغلب بهعنوان «سبکهای ارتباطی» تلقی میشوند و از همین رو تحت عنوان آزادی بیان یا آزادی رفتار مورد حفاظت قرار میگیرد. گزارشی درباره رئیس دانشکدهای که طی دههها زنی را مورد آزار و ارعاب قرار داده و سپس به او تعرض فیزیکی کرده بود، او را از هرگونه تخلف مبرا اعلام کرده بود. چگونه؟ در گزارش آمده بود که او صرفاً «سبک مدیریتی مستقیمی دارد.»
خودِ رفتار را نیز میتوان نوعی نظام انتقال دانست؛ سیستمی که از طریق آن پیامهایی درباره آنچه گفتن و انجام دادنش مجاز است منتقل میشود؛ درست همانطور که جریان برق از طریق سیم منتقل میشود. برخی افراد شکایت میکنند تا این نظام انتقال را از کار بیاندازند. اما شکایتهایشان متوقف میشود، زیرا همان نظام انتقال همچنان در حال کار کردن است. در کتاب «نه!» داستان آندریا را نیز روایت کردهام. او زمانی که دانشجوی کارشناسی ارشد بود، درباره رفتار یک مرد بانفوذ شکایت کرد. وقتی اشاره کرد که ممکن است شکایتی رسمی مطرح کند، بیانکا، مدیر دوره، به او هشدار داد: «مراقب باش. او مرد مهمی است.» از همین یک جمله میتوان چیزهای زیادی درباره کارکرد هشدارها آموخت. هشدارها با گفتن اینکه چه کسی مهم است، به تو میگویند از چه چیزی اجتناب کنی. در واقع، «مراقب باش» توصیهای بود به آندریا که رابطهاش را با کسی که به او آزار رسانده، حفظ کند. بسیاری از هشدارهایی که افراد را از شکایت درباره سوءاستفاده بازمیدارند، در حقیقت نوعی دستور هستند؛ دستورهایی برای پیوستن به شبکه سوءاستفادهگر. من این را «معامله دروازهای» مینامم: اگر هوای آنها را داشته باشی، تو را از در بیرون نمیکنند. پشت بسیاری از درها، معاملهای نهفته است. به همین دلیل، شکایت علیه یک «مرد مهم» تقریباً همیشه شبکهای گستردهتر را نیز درگیر میکند. رفتار نه فقط درباره انتقال ارزشها؛ بلکه درباره انتقال منافع نیز هست.
مهمبودن همیشه یک دستاورد اجتماعی است. هرچه فردی مهمتر میشود، میتواند برای افراد بیشتری مفید باشد. و هرچه فرد مهمتر باشد، افراد بیشتری در محافظت از او مشارکت میکنند. آندریا با چشم خود دید که چگونه کل دانشکدهاش برای محافظت از استاد صف آرایی کردند. بیانکا که آن هشدار را به او داد، زنی رنگینپوست و نسبتاً جوان در سلسلهمراتب دانشگاهی بود. شاید او میدانست که برای پیشرفت حرفهای خود به حمایت یک «مرد مهم» نیاز دارد. احتمالاً هشدار او همان هشداری بود که زمانی خودش نیز دریافت کرده بوده است. آندریا گفت که وقتی اتفاقی روی پلهها با یکی از مدرسان به نام کِلی برخورد کرده بود، از او إحساس «همبستگی» گرفته بود. اما روز بعد، کِلی خواست که تلفنی با هم صحبت کنند تا آندریا «رد مکتوبی از نداشته باشد» و در نهایت به او گفت که عملاً هیچ دلیل موجهی برای شکایت ندارد. آندریا گفت کِلی «به نظر ترسیده بود.» آندریا نسبت به کِلی که قراردادی موقت داشت و در موقعیتی شکننده قرار گرفته بود احساس همدلی میکرد. آندریا حدس میزد که او صرفاً «میخواست موقعیت متزلزل خودش را حفظ کند.» به این دو صحنه توجه کنید: یک گفتوگو روی پلهها اتفاق افتاد که همراه با ابراز همبستگی بود. و مکالمهای تلفنی که در آن همان همبستگی پس گرفته شد. در فاصلهی میان این دو گفتگو چه اتفاقی افتاده بود؟ آندریا نظریه خودش را داشت. او گفت «کسی رویش تاثیر گذاشته بود.» وقتی میگوییم «کسی»، باید به «شبکه» فکر کنیم. برخی افراد تحت فشار قرار میگیرند تا بخشی از شبکه سوءاستفادهگر شوند. و هرچه افراد از موقعیت شغلی و اقتصادی شکنندهتری برخوردار باشند، وادار کردن آنها آسانتر است. بنابراین، ناامنی شغلی و اقتصادی یکی از عوامل گسترش شبکههای حمایت از سوءاستفادهگران است. حتی زمانی که محافظت از افراد قدرتمند از طریق اقدامات هماهنگ صورت میگیرد، این به آن معنا نیست که همه مشارکتکنندگان داوطلبانه عمل میکنند.
وقتی از رفتار فردی شکایت میکنی که ارتباطات و نفوذ بیشتری دارد، صدای آن ارتباطات را خواهی شنید؛ پیامهایی که در سراسر شبکهای جریان پیدا میکنند؛ شبکهای که فراتر از سازوکارهای داخلی رسیدگی به شکایت است. شکایت کردن نوعی اعلام هشدار است. تو به شخص یا اشخاصی، مثلاً در منابع انسانی، خبر میدهی که شخص یا اشخاص دیگری مرتکب تخلفی شدهاند. کافی است فقط یک نفر بگوید که شکایت ممکن است علیه یک «مرد مهم» باشد تا خطوط ارتباطی شلوغ شوند؛ وزوز، وزوز... میتوان این خطوط شلوغ را در پروندههای اپستین نیز شنید. ایمیلهای فراوانی که ردوبدل شدهاند؛ و بیتردید تماسهای تلفنی بیشماری که در پی آنها برقرار شدهاند. در این ارتباطات، اپستین، مردی که به دلیل جرایم جنسی محکوم شده بود، نه بهعنوان عامل آسیب، بلکه بهعنوان فرد آسیبدیده معرفی میشود؛ کسی که به حمایت و محافظت نیاز دارد. و در همان حال، او نیز از مردان قدرتمند دیگر در برابر شاکیان و فمینیستهای «ضدحال» دفاع میکند؛ زنانی که آنان را افشا کرده و به پاسخگویی فراخوانده بودند. روزنامهنگار موئیرا دونگان [Moira Donegan] که خودش نیز بهدلیل انتقادهایش در اسناد اپستین نامش آمده است، با استدلالی قانعکننده نشان داده که بسیاری از این اسناد «اپستین را فردی ترسیم میکنند که نخبگان، بهویژه مردان نخبه، نسبت به او احساس رفاقت و صمیمیت داشتند و حتی مدتها پس از محکومیتش در سال ۲۰۰۸ به جرم سوءاستفاده جنسی از کودکان، روابط دوستانه و نزدیک خود را با او حفظ کردند» او اضافه میکند که این افراد صرفاً «چشم خود را بر جنایات جنسی دوستشان نبستند»، بلکه او را برگزارکننده مهمانیهای «بیقیدوبند» و محرم اسراری میدانستند که میتوانستند نگرانیهای خود درباره جنبش «من هم» (#MeToo) را با او در میان بگذارند. «ربکا سولنیت [Rebecca Solnit]» نیز مینویسد «پروندههای اپستین اکنون همچون مهی سمی از آلودگیاند که دامنهاش هر روز افراد بیشتری از طبقه نخبگان را دربر میگیرد؛ کسانی که حتی پس از آنکه روشن شد اپستین کودکآزار و مجرم جنسی است، همچنان با او معاشرت میکردند و رابطه خود را با او حفظ میکردند. از این منظر، جنبش «من هم» هنوز ادامه دارد.»
در متن بعدیام به نقش ضدفمینیسم، بهویژه، پیوند فمینیسم و اخلاقگرایی بازخواهم گشت. در کتاب «نه!» به استفاده گسترده از اقدامات تلافیجویانه علیه بسیاری از زنانی پرداختهام که پس از فراگیر شدن جنبش «من هم» از آزار جنسی سخن گفتند. هرگز تردیدی نداشتم که شبکهای از مردان قدرتمند پشت این اقدامات تلافیجویانه قرار دارد؛ هرچند تا پیش از انتشار پروندههای اپستین، شواهد مستقیمی را که اکنون در اختیار داریم نداشتیم. خبرنگاری به نام «برایس کورت [Bryce Court]» در سال ۲۰۲۳ این ایده را مطرح کرد که جنبش «من هم» به شکلگیری یک «واکنش حقوقی» آرام اما مؤثر منجر شده است؛ «متهمان علیه افرادی که آنان را متهم کردهاند أقامه دعوی کردهاند و عملاً آنان را به سکوت واداشتهاند». خبرنگار دیگری، «علی مدینا»، نیز توضیح میدهد که بازماندگان خشونت از طریق «طرح یا تهدید به طرح دعاوی افترا» ساکت میشوند. اثبات تلافیجویی معمولاً دشوار است، زیرا اغلب در قالب چیزهایی ظاهر میشود که رخ ندادهاند؛ فرصتهایی که هرگز به دست نیامدند، درهایی که هرگز گشوده نشدند. گاهی تلافیجویی عمداً به نمایش گذاشته میشود؛ نمایشی پرسروصدا، عبرتآموز و عمومی. اما حتی در چنین مواردی نیز همیشه نمیتوان فهمید چند نفر پشت صحنه قرار دارند. وقتی آزارگر یک شبکه باشد، نه فقط خودِ آزارگر را نمیبینیم، بلکه شبکه را هم نمیبینیم؛ دستکم تا زمانی که در انجام آنچه برایش طراحی شده شکست بخورد: محافظت از صاحبان قدرت در برابر هرگونه پیامد. و آنگاه ناگهان همهچیز فرو میریزد، همچون بهمنی عظیم؛ کوهی از اسناد و مدارک که بر زمین سرازیر میشود. اما حتی آن زمان نیز بسیاری از نامها حذف شدهاند.
بسیاری از افراد همچنان محافظت میشوند. در برابر عواقب و پیامدها. و این را خوب میدانیم: آنها هنوز هم میتوانند کوه را به تلی کوچک تبدیل کنند. و راههایی برای کوچک جلوه دادن آزار، خشونت، و آسیب پیدا کنند. و بله، ما اکنون شاهد وقوع همین فرایند هستیم. همانگونه که همیشه از افشاگریها میآموزیم، درمییابیم که بیرون کشیدن حقیقتی که افراد بسیاری در طی نسلها وانمود کردهاند از آن بیخبرند، چه کار طاقتفرسایی است. بیرون کشیدن نیروی سرکوبگر، اغلب به معنای بیرون رانده شدن خود فرد است. هرچه افراد بیشتری روی یک شخص سرمایهگذاری کنند، آن شخص قدرت بیشتری به دست میآورد. به همین دلیل وقتی قدرت بهشدت متمرکز است، میتواند پراکنده یا حتی توزیع شده به نظر برسد. هرچه سرهای کمتری وجود داشته باشد، دستهای بیشتری در کار خواهند بود. وقتی این همه دست را در عمل میبینیم، ممکن است آن حرکت را با چیز دیگری اشتباه بگیریم؛ با چیزی جمعی، یا گریزان. و اینجاست که تصویر ما از قدرت پیچیدهتر میشود. وقتی یک «مرد مهم» سقوط میکند، میتوانیم بهتر ببینیم که قدرت، بهطور جادویی و مثل یک دارایی در وجود یک فرد ساکن نیست. در عوض مشاهده میکنیم که چگونه یک آزارگر ارتشی از دستیاران، همکاران و حامیان دارد که «بله»گویان کار خود را پیش میبرند. و همچنین نشان میدهیم که کسانی که «نه» گفتند؛ کسانی که مقاومت کردند، شکایت کردند یا افشاگری کردند، چگونه توسط ارتشی دیگر خاموش شدند؛ ارتشی شامل وکلا، مشاوران و قراردادهای محرمانه، که بسیاری از آنها با پیماننامهی رازداری [Non-Disclosure Agreement (NDA)] ساکت شده بودند. تسهیگران آزارگر، این تصویر را میشناسند بیآنکه خود را در آن ببینند. در جریان پژوهشهایم دریافتهام که بعضی از افرادی که علناً علیه رفتارهای سوءاستفادهگرانه سخن گفتهاند و حتی در تدوین سیاستهای جدید مقابله با آزار جنسی نقش داشتهاند، هنگامی که نوبت به همکاران خودشان رسیده، با کمال میل از آنان در برابر شکایتها محافظت کردهاند. یک معامله دروازهای. یک «بله» پشت یک در بسته.
محافظت از افراد قدرتمند گاهی از طریق نادانیِ عمدی صورت میگیرد؛ از طریق چیزهایی که افراد نمیدانند یا نمیخواهند بدانند. با دانشجویی به نام لیلی صحبت کردم که از سوی مردی بانفوذ در دانشکدهاش مورد آزار جنسی قرار گرفته بود؛ احتمالاً یکی دیگر از همان «مردان مهم». لیلی از «تامی»، یک مدرس فمینیست در همان دانشکده، مشاوره خواست. تامی گفت نمیتواند «کاری بکند» زیرا «اطلاعات کافی در اختیار نداشت.» اما تامی هیچ تلاشی برای فهمیدن بیشتر در مورد مسئله نکرد. لیلی میگفت او با عجله از دفترش بیرون فرستاده شده بود. احتمالاً تمی فقط درِ دفترش را به روی لیلی نبست، او درهای دیگری را نیز بست. مسئله این نیست که برخی افراد چون اطلاعات کافی ندارند کاری نمیکنند. گاهی افراد نمیخواهند اطلاعات کافی داشته باشند تا مجبور نباشند کاری بکنند. برخی افراد عمدا نمیدانند که مجبور نباشند کاری بکنند. برای تبدیل شدن به بخشی از شبکه یک سوءاستفادهگر، لزوماً لازم نیست کاری انجام دهید. هیچ کاری نکردن هم کافی است. درهایی که این همهچیز را در تاریکی نگه میدارند، توسط نهادها و برخی افراد درون آنها، برای پنهان نگه داشتن اینکه چه کاری توسط چه کسی انجام میشود، به کار گرفته میشوند. سرمایهگذاری عمیقی برای خفظ ابهام واقعیت وجود دارد. اما این ابهام، سطحی است. وقتی آزارهای محیط کار آشکار میشوند، معمولاً مردم میگویند «همه میدانستند؛ یک راز آشکار بود.» نویسنده و فعال فمینیست «سورایا شِمالی» نیز اشاره کرده است که سوءاستفاده جنسی اپستین از زنان و دختران «یک راز علنی بود»، و اضافه میکند که «راز آشکار یعنی افراد با هم تبانی کرده بودند و صدها دختر را دور میانداختند.» راز آشکار اطلاعاتی است که افراد از آن خبر دارند، بیآنکه رسماً اعلام شده باشد. برخی افراد با این شیوه از سوءاستفادهگران محافظت میکنند که تلاش میکنند آزار را تقریباً از خودشان نیز پنهان نگه دارند. آنها نمیخواهند از ابعاد واقعی ماجرا باخبر شوند. پردهها را پایین میکشند تا کمتر ببینند. یا اصلاً چیزی نبینند. به همین دلیل است که برخی افراد هنگام افشای حقیقت درباره آزارگران زنجیرهای شوکه میشوند، در حالی که خودشان در همان فرهنگی مشارکت داشتهاند که چنین افرادی را تولید کرده است.
منبع:
https://feministkilljoys.substack.com/p/an-abuser-is-a-network

