دیدبان آزار

بازگشتی به «اندیشمرد»؛

مسئولیت‌پذیری مشتاقانه و ترسیم افقی از برابری

نویسنده: سبا معمار

روایت «در کنار هیرمند» از یک رابطۀ جنسی با یک اندیشمرد، و نیز شگفتی از ابراز «نادانی» آن مرد نسبت به چیستی یک «پاسخ مسئولانه»، مشوقی شد برای ورود به این گفت‌وگو و مطرح‌کردن دو تجربه؛ تجربه‌هایی که برای هریک سال‌ها انتظار کشیده شد و سرانجام، زمانی که هم موهای من و هم موج‌های پیاپی جنبش «من‌هم» به سفیدی گرایید، در عالمی شخصی و دور از چشم همگان زیسته شدند.

این ابراز نادانی و سلب مسئولیت، ریشه در همان تعریفی دارد که پیش‌تر از «اندیشمرد» ارائه داده بودم: مردان-اندیشمندانی که با نادیده‌انگاری اندیشۀ زنان، خود را در اتاقکی تاریک و محدود حبس کرده و اندیشه‌های مردان سفید را احضار می‌کنند. بنابراین عجیب نیست که درکی از پاسخ مسئولانه نداشته باشند؛ آنان با حذف اندیشۀ زنان، و به‌خصوص فمینیست‌های جوانی که با دست‌شستن از هرگونه سرمایه اجتماعی یا مادی، احساسات و ایده‌هایشان را با دیگران مشترک می‌کنند، از پیشگامی آنان هیچ نمی‌آموزند و به سیاق همیشگی به پیروی از مردان سفید در عرصه اندیشه ادامه می‌دهند. برای گریز از این انسداد، می‌خواهم افقی از رهایی را ترسیم کنم -از طریق دو تجربۀ شخصی. 

تجربۀ نخست مربوط به یک رابطۀ جنسی «یک‌شبه» و مبتنی بر رضایت محض است. امیدوارم بسیاری چنین تجربه‌ای را زیسته باشند و شرح آن اساساً تکراری و خسته‌کننده باشد، اما متأسفانه می‌دانم که چنین نیست. مرور آن‌چه در یک رابطۀ جنسی مبتنی بر رضایت کامل رخ می‌دهد—آن هم همراه با شادی و شور، نه ترس و اضطراب—برای آن‌دسته از اندیشمردانی که هنوز مدعی‌اند «نمی‌دانند» رضایت را چگونه و چرا باید پرسید، می‌تواند آموزنده باشد؛ برای آنان که در اثر مصرف غیرمسئولانۀ محصولات پورنوگرافی و مشتقاتش تصور می‌کنند زور، اجبار، سکوت و فشار از عناصر تشکیل‌دهندۀ لذت هستند، بدن زن طعمه‌ای برای شکار است و ارضا در چنین حمله‌ای به‌دست می‌آید. هرچند، آن‌قدر دربارۀ رضایت قلم فرسوده شده است که اگر در میان این صنف، اندکی کمتر میل به بقای امتیازات و اندکی بیشتر میل به اندیشیدن وجود داشت، تاکنون باید گام‌های کوچکی به پیش برداشته می‌شد. شاید هم این گام‌ها برداشته شده و در همین خاطرات شخصی جمع شده‌اند تا روزی از پرده برون افتند.

تجربۀ دوم به همین گام‌ها می‌پردازد: تجربه‌ای مثبت از دریافت یک عذرخواهی نسبتاً مسئولانه، پس از سال‌ها. می‌خواهم شرحش دهم تا بگویم که پیش‌قدم‌شدن خودخواستۀ یک مرد برای پذیرش مسئولیت، توضیح رفتارهای گذشته، نگریستن انتقادی به اعمال خود و این‌که بدون چشم‌داشت برای بخشایش، صرفاً بگوید چه احساس می‌کند، چقدر متأسف است و در این سال‌ها چه بازگشت‌هایی به آن تجربه داشته، چگونه باری سنگین را از دوش برمی‌دارد. یک عذرخواهی مسئولانه، که در آن «درباره خودم» غایب یا بسیار کم‌رنگ باشد، می‌تواند معجزه کند.

 

یک: رضایت‌خواستنِ مشتاقانه

تجربۀ نخست، شاید تنها باری بود که پرسشگری متقابل درباره رضایت، نه از سر ترس، نگرانی، ملاحظه یا رعایت قوانین توصیه‌شده، بلکه از سر کنجکاویِ آمیخته با اشتیاق شکل گرفت؛ اشتیاق به شناختن دیگری و در عین حال، آگاه‌کردن او از خود. ما درباره همه‌چیز از یکدیگر پرسیدیم: از بوسیدن و در آغوش‌گرفتن تا تک‌تک قدم‌هایی که برای برقراری رابطه جنسی برمی‌داشتیم. روی کاغذ، شاید این میزان پرسش خسته‌کننده به نظر برسد—شاید چون با معیارهایی که مصرف غیرمسئولانه پورنوگرافی ساخته، هم‌خوانی ندارد. اما در عمل، این پرسش‌ها نه‌تنها ریتم رابطه را نینداخت، بلکه خود به بخشی از بازی و لذت بدل شد. مرزهای جنسیت، تسلط و قدرت از میان رفتند. این تجربه، موقعیتی بود که بدن‌ها از جنسیت عبور کردند و در وضعیتی برابر به هم گره خوردند. پرسش‌ها دوطرفه بود و «نه» گفتن و «نه» شنیدن بسیار آسان، چراکه هر اقدام و هر پاسخ تنها یک هدف را دنبال می‌کرد: لذت مشترک.

بازگشت به آن تجربه برایم تئوری‌هایی را زنده می‌کند که کمتر در روابط با غیرهم‌جنس تجربه می‌شود و دریچه‌ای از امکان را می‌گشاید: این‌که چنین هم‌ترازی‌ای «ممکن است». صرفِ دانستن این امکان را می‌توان، در نسبت با روایت‌هایی که به‌تازگی منتشر شده، چنین ترجمه کرد: اگر صفحاتِ «درباره خود» را کنار بگذاریم و رابطه جنسی-عاطفی-انسانی را امری کاملاً اشتراکی ببینیم و کمی درباره رضایت کنجکاوی به خرج دهیم، خواهیم دید که این اشتراک چگونه می‌تواند زنده شود و چگونه می‌تواند اراده‌ای برای تغییر باشد. از همین‌جا می‌توان به مسئلهٔ «ابهام» رسید که هم در روایت‌ها و هم در پاسخ به آن‌ها مطرح می‌شود؛ یعنی ترس از پرسشگری. چه تناقض عجیبی است که در عرصه دانش به پرسشگری فرا بخوانیم، اما در روابط از آن بگریزیم. پدیدۀ «مرد روشنفکر» یا «اندیشمرد»، یا آن‌طور که ناجیه می‌گوید، «نسخه شیک سلطه»، دچار همین تناقض است: چگونه می‌شود از همه‌چیز پرسید، جز از نقش خود در مقام مرد اندیشنده؟

جامعه فکری همان‌طور که خود این اندیشمردان نیز بارها نوشته‌اند، مدعی است که: «می‌خواهیم از ترس، تحقیر، تباهی و هیچ‌بودن آزاد شویم.» حال اگر آزادی امری کاملاً اشتراکی تعریف شود، واژه‌ها و عبارت‌هایی چون «اتهام»، «اگر»، «نمی‌دانستم»، و بارها تکرارِ «من»، جای خود را به پذیرش مسئولیت می‌دهند، تصویر آن روشنفکر منزه شکسته خواهد شد و تلاش و اشتیاق جایگزین انکار خواهد گشت. مسئله اصلی، میزان آمادگی برای فاصله‌گرفتن از جایگاه فرادستِ «اندیشمرد» است؛ این‌که یک صاحب اندیشه چقدر تمایل دارد تن خود را از روی جنبش «زن، زندگی، آزادی» بردارد و اجازه دهد که این جریان نفس بکشد، و چقدر حاضر است بدون استثمار زمان، عاطفه، تن و فکر زنان، خود مبتکر یک پاسخ مسئولانه باشد.

اگر در بررسی این وقایع از نام‌های کلی استفاده می‌شود، از آن‌روست که آزارگران در این رفتارهای ساختاری استثنا نیستند. مرکززدایی از «خود» و پذیرش این‌که فرد نقشی منحصربه‌فرد در این ساختار ندارد، گام اول است. فرودست وظیفه آگاه‌کردن فرادست را ندارد. با وجود انبوهی از متن‌ها، همایش‌ها و بحث‌ها درباره آزار جنسی، مفهوم رضایت و تجاوز، این جنسیت فرادست است که مسئولیت آگاه‌کردن خود را بر عهده دارد. آن‌کس که خواهان نتایج سال‌ها کار فکری رایگان و نامرئی زنان بوده، تا امروز به آن دسترسی داشته است.

ناجیه در یادداشت‌هایش به‌درستی اشاره می‌کند که چگونه زنانی که آسیب دیده‌اند، به بخشی از فرآیند آگاهی‌یافتن یک مرد روشنفکر تبدیل می‌شوند. عباراتی نظیر «چه کنم که به انسانی مطمئن‌تر و امن‌تر بدل شوم؟» استثمار تا حد آخر است؛ یک بار استثمار عاطفه، تن و روان، و بار دیگر استثمار برای تولید دانش. هدف از ارائه روایت‌های آزار، «ساختن انسان بهتر» از مردان فرادست نیست؛ هدف اصلی دادخواهی است. مرور کلمه‌به‌کلمه این یادداشت‌ها برای راویان، مرور واقعه‌ای دهشتناک است. آن‌ها ننوشته‌اند که از یک اندیشمرد، مردی اندیشمندتر بسازند؛ نوشته‌اند که مسئولیت‌پذیر کنند. تبدیل فضای دادخواهی به کلاس‌های خصوصی رفع اشکال در فضای فکری، گریز از همین مسئولیت است.

گریز از فرادستی و فرودستی، نه با واژه‌ها، بلکه با باوری عمیق و اراده‌ای جدی ممکن می‌شود. رضایت و لذتِ برخاسته از آن امکان‌پذیر است؛ برای دگرگون‌کردن جهان باید جوهره حساسیت‌های اروتیکمان را دگرگون کنیم و باید طوری آگاهانه و مسئولانه چنین کنیم که هر کار دیگری که تمام زندگی‌مان را دربر می‌گیرد انجام می‌دهیم. امروز خشونتگران علی‌رغم درک مفهوم رضایت، در عمل آن را نادیده می‌گیرند و به‌ندرت توضیح می‌دهند منظورشان از رضایت چیست یا سکس با افراد در جایگاه فرودست را چطور برای خود موجه می‌کنند. در نهایت، باید رد منفعت را بگیریم تا مشخص شود چه کسی دانش رایگان را درباره رضایت با نام مستعار، بدون دستمزد، و با پذیرش خطر تولید می‌کند و چه کسی از مصرف آن دانش سر بازمی‌زند، چراکه برای فرادست، «ندانستن» منفعت بیشتری دارد.

 

دو، عذرخواهی مسئولانه

در جهانی زندگی می‌کنیم با دادخواهان بسیار: از کسانی که عزیزی را در قتل‌های دولتی از دست داده‌اند، تا کسانی که شکنجه و زندان پشت سر گذاشته‌اند، تا کسانی که طرد، حذف و خاموش شده‌اند، و تا بدن‌های دادخواه که در قالب جنبشی به نام «من‌هم»، دادخواه آسیب‌های روانی، جسمی، جنسی و عاطفی شدند. از میان خیل عظیم دادخواهان و از میان همهٔ بیدادهایی که هر کدام تجربه کرده‌ایم، تجربهٔ دریافت آنچه که به دنبالش هستیم بسیار نادر است.

من هرگز نتوانستم روایت کنم یا دادخواهی علنی داشته باشم. حالا هم که می‌نویسم، باز هیچ‌یک از تجربیاتم از تعرض، آزار یا فریب را عریان نمی‌کنم. تلاش‌های گذشتهٔ من در فضای خصوصی برای دریافت یک عذرخواهی یا توضیح ساده، هرگز نتیجه‌بخش نبود. اگرچه برخی از فشار «روایت علنی» می‌گویند، اما من که هرگز روایتی را عمومی نکرده بودم، وقتی سال‌ها پیش در فضای خصوصی درخواست گفت‌وگو کردم، باز هم با «گریز» و «ناپدیدشدن» مواجه شدم. شاید برای عذرخواهی باید صبر کرد، حتی اگر به طول عمر آدم باشد. ابتکار عذرخواهی را شخص آسیب‌دیده نمی‌تواند شروع کند؛ پذیرش مسئولیت، کاری است که تماماً بر عهدهٔ فرد مسئول است و هیچ‌گونه درخواست عمومی، قانون یا فشار دوستانه جای این مسئولیت‌پذیری خودخواسته را نمی‌گیرد.

عذرخواهی‌ای که من سرانجام پس از سال‌ها دریافت کردم، ربطی به آن تلاش‌های قدیمی نداشت؛ کاملاً خودخواسته‌، بسیار دیر و البته ناستوده بود. کامل هم نبود و شامل اقدامات جبرانی نمی‌شد، اما از برخی جهات عذرخواهی قابل‌قبولی بود: بی‌توقع بود. یعنی نه توقعی برای بخشیده‌شدن داشت و نه انتظاری برای برقراری مجدد ارتباط. خوشبختانه توقعی هم برای فخرفروشی در فضای فکری و تبدیل‌شدن به یک «مرد مسئولیت‌پذیر» در آن نبود. این اتفاق اصلاً در یک فضای خصوصی رخ داد و هیچ‌کس از آن باخبر نشد؛ در یک کلام، هیچ منفعتی برای عذرخواهی‌کننده نداشت.

این شاید مهم‌ترین نکته در پذیرش صداقت یک عذرخواهی است. برای همین است که توصیه می‌شود عذرخواهی نه به‌عنوان یک بیانیۀ عمومی، که به‌عنوان یک گفت‌وگوی خصوصی طرح شود؛ با اشتیاق. هرچه بیشتر در این دو تجربه عمیق می‌شوم—تجربهٔ رضایت مطلق و عذرخواهی مسئولانه—بیشتر پی می‌برم که اشتیاق چه عنصر مهمی در هردوی آن‌هاست. یا به‌عبارتی، در عبور از کلیشه‌های مردانگی، اشتیاق چه نقش مهمی ایفا می‌کند: یک عذرخواهی مشتاقانه و مسئولانه.

اگر به مفهوم دادخواهی برگردم، تلاش آن مردِ عذرخواهی‌کننده را می‌توانم چنین توصیف کنم: او مشغول دادخواهی از خودش بود. یعنی ما به یک نقطهٔ مشترک رسیده بودیم؛ جایی که من از آن‌چه بر من رفته بود و او از آن‌چه بر من روا داشته بود رنج می‌کشیدیم. این را در همان گفت‌وگو کشف کردم؛ این‌که ما در یک نقطهٔ مشترک ایستاده‌ایم، از نقطه‌ای مشترک عزیمت می‌کنیم و پیشاپیش در این خشم و در این دادخواهی برابر شده‌ایم، چرا که آن‌که ستم می‌ورزد، هم به دیگری و هم به خود آسیب می‌زند. بنابراین توانستیم برای یکی-دو ساعت محدود، با هم قدم برداریم و هریک روایت خود را بازگو کنیم. این رنج مشترک، مرزهای صلب ما را از «عامل و قربانی» فراتر برد و دریچه‌ای از امکان گشود: باور مجدد به انسانیت.

نکتهٔ دیگر آن عذرخواهی، مشاهدهٔ درگیری طولانی‌مدت او با موضوع بود؛ این‌که وقایع مختلف چگونه باعث شده بود به آن گذشته برگردد، آن را بارها مرور کند و هربار دربارهٔ اعمالش چیزهای تازه‌ای کشف کند. این نشان می‌داد که آن‌چه بر من کرده فراموش نشده و برای او تبدیل به یک پیروزی یا سرگرمی پنهان، و برای من تبدیل به عذابی درازمدت نشده است. راستش نمی‌دانم که آن آدم اصلاً آدم بهتری شده است یا نه؛ برایم هم مهم نیست. ارتباط ما بازیابی نشد و هدفمان هم این نبود. اما آن معجزه‌ای که باید، رخ داد: من توانستم تنفس کنم، توانستم به امکان‌ها باور کنم و با سبک‌بالی بیشتری حرکت کنم. با این حال، می‌دانم و باید تأکید کنم که این معجزۀ درونی و خصوصی، حسابش از پاسخگویی اجتماعی و ساختاری جداست. این عذرخواهیِ پنهان، بارِ رنج مأنوس مرا سبک کرد و مرهمی بر روانم شد، اما برای جامعه یا زنان دیگری که ممکن است در آینده با او مواجه شوند، «امنیت» ایجاد نمی‌کند.

عذرخواهی در خلوت نباید به پناهگاهی امن برای فرار از مسئولیت علنی و مدنی تبدیل شود؛ چراکه اولی دادخواهی فردی را به سرانجام می‌رساند و دومی، شرطِ لازم برای امنیت جمعی است. هدفم از شرح این تجربه چیست؟ قطعاً نمی‌خواهم از خلال آن چیزی آموزش دهم؛ دربارهٔ چگونگی عذرخواهی بسیار نوشته شده و دسترسی امروز به روان‌درمانگران و تسهیل‌گران هم راهگشاست. هدفم فقط یک چیز است: ترسیم نتایج شگرف عذرخواهی مشتاقانه و مسئولانه؛ اتفاقی کاملاً درونی و غیرقابل‌لمس که به تعهد و اراده‌ای نیاز دارد که از «من» و «خودِ فرادست» گذشته باشد و واقعاً بخواهد یک مسیر واقعی را طی کند.

 

اینجا درباره‌اش نوشته‌ام: https://harasswatch.com/news/2422/ 

و هم‌چنین در این پنل در همایش دیدبان آزار درباره‌اش گفته‌ام

https://harasswatch.com/news/2499/

منبع تصویر: Gabriele Münter

مطالب مرتبط