دیدبان آزار

روایت علیه فراموشی

چرا همچنان آزاردیده «متهم» می‌شود؟

نویسنده: فرزانه جلالی‌فر

شش سال از نخستین موج گسترده روایت‌گری درباره آزار جنسی گذشته است؛ شش سال از زمانی که روایت‌ها شروع کردند لایه‌ای را کنار بزنند که سال‌ها زیر زبان «رفاقت»، «کار جمعی»، «اعتماد سیاسی» و «اعتبار فرهنگی» پنهان شده بود. آنچه در این سال‌ها آشکار شد فقط مجموعه‌ای از رفتارهای فردی نبود. مسئله، ظهور ناگهانی چند مرد «منحرف» یا «بیمار» هم نبود. روایت‌ها بیش از هرچیز نشان دادند که آزار، در بسیاری از جمع‌ها نه یک استثنا، بلکه بخشی از شیوه توزیع قدرت است؛ چیزی که در تاروپود رابطه‌های جمعی تنیده شده و اغلب فقط زمانی دیده می‌شود که از بدن زنان عبور کرده و به بحران تبدیل شده باشد.

بخش مهمی از مردانی که درباره‌شان روایت منتشر شد، مردانی بودند که سرمایه اجتماعی داشتند؛ سرمایه‌ای که نه صرفاً از موقعیت اقتصادی، بلکه از حضور در شبکه‌های سیاسی، هنری، روشنفکری و دانشگاهی به دست آمده بود. آن‌ها اغلب در جایگاهی قرار داشتند که می‌توانستند تعیین کنند چه کسی وارد جمع شود، چه کسی دیده شود، چه کسی امکان همکاری پیدا کند و چه کسی به حاشیه رانده شود. همین نکته اهمیت دارد؛ آزار در بسیاری از این موارد نه بیرون از مناسبات قدرت، بلکه دقیقاً درون آن رخ می‌داد. به همین دلیل هم مسئله را نمی‌توان به «اخلاق فردی» تقلیل داد. مسئله به نحوه سازمان‌یافتن جمع‌ها مربوط است؛ به اینکه قدرت چگونه در روابط غیررسمی جریان پیدا می‌کند، چگونه از طریق رابطه‌های دوستانه و شبکه‌های فرهنگی بازتولید می‌شود و چگونه فقدان شفافیت، امکان سوءاستفاده را دائمی می‌کند.

اگر به بحث‌هایی که از سال ۱۳۹۹ تا امروز شکل گرفته نگاه کنیم، حجم قابل توجهی از دانش تولید شده است؛ از ترجمه متون فمینیستی و حقوقی گرفته تا تلاش برای تعریف دقیق‌تر آزار، رضایت، سوءاستفاده از موقعیت و سازوکارهای حمایتی. اما مسئله اینجاست که بخش بزرگی از این دانش در سطح گفتار باقی مانده است. انگار روایت‌گری بیش از آنکه به تغییری در ساختار جمع‌ها منجر شود، به تولید نوعی حافظه موقت در شبکه‌های اجتماعی محدود مانده؛ حافظه‌ای که هر چند ماه یک‌بار با روایتی تازه دوباره فعال می‌شود و بعد دوباره فرو می‌نشیند.

در همین سال‌ها، پلتفرم‌ها و اکانت‌های متعددی هم شکل گرفتند که خود را به‌عنوان بستر، واسطه یا مرجع روایت‌گری معرفی می‌کردند. اما بخش بزرگی از این فضاها در واقع بر جنبشی بنا شدند که پیش‌تر توسط خودِ راویان شکل گرفته بود؛ زنانی که بدون پشتوانه نهادی، با پذیرش هزینه‌های سنگین روانی، اجتماعی و سیاسی، امکان حرف‌زدن درباره آزار را به وجود آوردند. مسئله این نبود که این پلتفرم‌ها وجود داشتند؛ مسئله این بود که بسیاری از آن‌ها به‌جای حرکت به سمت ایجاد تغییرات پایدار، در موقعیت مدیریت دائمی بحران مستقر شدند.

بخش عمده فعالیت این واسطه‌ها حول گردش روایت‌ها، انتشار بیانیه، واکنش‌های مقطعی و نوعی مدیریت افکار عمومی متمرکز ماند. در حالی که مسئله اصلی باید فراتر از ثبت و بازنشر روایت‌ها می‌رفت؛ اینکه چه سازوکارهایی درون این جمع‌ها آزار را ممکن می‌کنند؟ قدرت چگونه انباشته می‌شود و چرا همیشه حول چند چهره غیرقابل‌نقد متمرکز می‌ماند؟ چرا اغلب هیچ سیستم پاسخ‌گویی روشنی وجود ندارد و چرا مرز میان رابطه سیاسی، حرفه‌ای و عاطفی تا این اندازه مبهم باقی می‌ماند؟

 

 

در عمل، بسیاری از این پلتفرم‌ها به‌جای آنکه انرژی جنبش روایت‌گری را به سمت مداخله در ساختارها ببرند، در سطح مدیریت مشاهده‌پذیری آزار باقی ماندند؛ یعنی مرئی‌کردن بحران، بدون درگیرشدن با زیرساخت‌هایی که بحران را مدام بازتولید می‌کنند. نتیجه این شد که روایت‌ها انباشته شدند، اما خودِ جمع‌ها کمتر تغییر کردند. آزارگران حذف شدند یا حلقه‌هایی فرو پاشیدند، اما الگوی قدرتی که آن‌ها را تولید می‌کرد، تقریباً دست‌نخورده باقی ماند.

برای همین است که امروز، بعد از شش سال، هنوز الگوها تقریباً بدون تغییر تکرار می‌شوند. نه فقط الگوی رفتار آزارگران، بلکه حتی الگوی واکنش جمع‌ها. هنوز هم اولین واکنش، تردید نسبت به روایت است. هنوز هم بحث‌ها حول «شدت» آزار، «نیت» مرد آزارگر یا «اشتباهات ارتباطی» می‌چرخد. هنوز هم بخش مهمی از انرژی جمع صرف حفاظت از تصویر سیاسی و فرهنگی گروه می‌شود. این تکرار نشان می‌دهد که ما با فقدان حافظه جمعی مواجه نیستیم، بلکه با فقدان سازوکار نهادی مواجهیم. دانستن، لزوماً به تغییر منجر نمی‌شود؛ به‌خصوص وقتی ساختارهایی که خشونت را ممکن می‌کنند دست‌نخورده باقی بمانند.

بسیاری از این جمع‌ها بر پایه مناسباتی شکل گرفته‌اند که در آن مرز میان رابطه سیاسی، دوستی، همکاری و صمیمیت دائماً مبهم است. همین ابهام اغلب به مردانی که موقعیت بالاتری دارند امکان می‌دهد تا بدون استفاده از خشونت آشکار، نوعی دسترسی دائمی به بدن و روان زنان پیدا کنند. مسئله فقط «سوءاستفاده جنسی» به معنای محدود آن نیست؛ بلکه نوعی فرسایش تدریجی مرزهاست. زنانی که وارد این فضاها می‌شوند اغلب ناچارند دائماً وضعیت را تحلیل کنند؛ آیا این رابطه حرفه‌ای است یا شخصی؟ آیا مخالفت‌کردن به حذف‌شدن از جمع منجر می‌شود؟ آیا اعتراض‌کردن به معنای از دست دادن شبکه حمایتی است؟ آزار در اینجا نه یک رخداد منفرد، بلکه بخشی از اتمسفر جمع است.

در این شش سال، بخش بزرگی از مسئولیت مقابله با آزار عملاً بر دوش راویان افتاد. راوی باید خشونت را تجربه کند، آن را به زبان بیاورد، از نظر روانی هزینه‌اش را بپردازد، مدارک ارائه دهد، در برابر حمله‌ها دوام بیاورد و در نهایت نقش تولیدکننده آگاهی عمومی را هم ایفا کند. در مقابل، جمع‌ها اغلب در سطح واکنش باقی ماندند. کمتر جمعی به‌طور جدی درباره سازوکارهای درونی خودش بازنگری کرد؛ درباره تمرکز قدرت، درباره فقدان پاسخ‌گویی، درباره تقدس چهره‌های مرکزی یا درباره فرهنگی که سکوت را به شرط بقا تبدیل می‌کند.

شاید به همین دلیل است که بعد از شش سال، هنوز احساس می‌شود هر روایت تازه از نقطه صفر شروع می‌شود. انگار هیچ انباشت سیاسی‌ای رخ نداده است. در حالی که مسئله اصلی دقیقاً همین انباشت است؛ اینکه چگونه تجربه‌های پراکنده می‌توانند به تغییر پایدار در شکل رابطه‌ها و سازمان‌یافتگی جمعی منجر شوند. تا وقتی این اتفاق نیفتد، روایت‌ها همچنان تکرار خواهند شد؛ نه فقط چون زنان بیش از گذشته حرف می‌زنند، بلکه چون ساختارها همچنان همان ساختارها هستند.

منبع: کانال تلگرامی آشپزخانه حزب

منبع تصویر: Alec Perkins

مطالب مرتبط