نویسنده: مرتضی سامانپور
این متن ساعاتی پیش از اعلام آتشبس به پایان رسید؛ یک روز پس از آنکه ترامپ با تهدیدی استعماری از «مرگ یک تمدن» سخن گفت، تهدیدی که بهطور تلویحی استفاده از بمب اتم یا کشتار دستهجمعی مردمان ساکن جغرافیای ایران و تخریب زیرساختهای حیاتی آن را در بر میگرفت. این متن بدون هیچ تغییری منتشر میشود.
در کنفرانس خبری ۶ آوریل ۲۰۲۶ / ۱۷ فروردین ۱۴۰۵، وقتی خبرنگار از ترامپ درباره تهدید به بمباران زیرساختهای حیاتیِ و تنبیه دستهجمعی مردم پرسید، او در پاسخ گفت: «مردم ایران حاضرند رنج بکشند تا آزادی داشته باشند؛ آنها به رغم اینکه بمبها کنار خانههایشان فرود میآید میگویند: به بمباران ادامه بده!»
این اظهارنظر ترامپ که «جنایت جنگی» را مشخصاً با ارجاع به «خواست» خود مردمان ایران مشروع و موجه میسازد، بهخوبی نشان میدهد تا چه حد اتخاذ موضع ضدجنگ و محکومیت بدون لکنت حملات نظامی اسرائیل و امریکا واجد اهمیت است. سکوت در برابر جنگ یا فقدان تلاش فعالانه برای «آتشبس» نه فقط چرخدندههای ماشین جنگی را صیقل میدهد بلکه تا اینجای کار به تداوم جنگی یاری رسانده که ازقضا به طرز کنایهآمیزی جمهوری اسلامی را به لحاظ اجتماعی، سیاسی و ژئوپلکتیک تقویت و بازسازی کرده است.
«نه به جنگ» ورای یک موضع اخلاقی
برخی میگویند اتخاذ موضعی ضدجنگ «بیهوده» است؛ در میانه جنگ قدرتهای جهانی و منطقهای، «ما»یی که نه در آغاز این جنگ نقشی داشتهایم و نه در پایان آن نقشی خواهیم داشت، موضعگیریمان چه عاملیت و اثری میتواند داشته باشد؟ موضع «ما» چه تغییری در تصمیم آمریکا و اسرائیل برای حمله نظامی ایجاد میکند؟ میگویند محکومیت جنگ صرفاً موضعی «اخلاقی» و «انتزاعی» است که نسبتی با «واقعیات» جامعه ندارد: پس از سلاخی دستکم هفتهزار معترض در دیماه ۱۴۰۴ و پس از به ته رسیدنِ تقریباً همه اشکال مبارزه طی چهلوهفت سال دیکتاتوری (از مبارزه صنفی و انتخاباتی تا اعتراضات خیابانی) دیگر جایی برای «سانتیمانتالیسم» باقی نمانده است. با فروریختن افقهای سیاسیِ تغییر از درون، تنها «امکان واقعی» برای رهایی از وضع موجود، بیرونیساختنِ تغییر بهمیانجی جنگ جلوه میکند.
اما بگذارید برای پیگرفتنِ منطق درونیِ استدلالِ بالا، فعلاً «اخلاق» و «اصول» را کنار بگذاریم. چشم ببندیم بر رنج مردمان جغرافیای ایران؛ بر کشتهشدن بیش از ۱۵۰۰ غیرنظامی، از جمله ۱۶۸ دختر دانشآموز مدرسه میناب، که مسئولیت اصلی و مستقیم آن بر عهده آمریکا و اسرائیل است -همانگونه که مسئولیت کشتن معترضان دیماه بر عهده جمهوری اسلامی است؛ بر تخریب بیش از ۸۰ هزار واحد مسکونی؛ بر بیکاری و تورم مضاعفی که ابعاد آن تازه پس از جنگ آشکارتر خواهد شد؛ بر بحران بازتولید اجتماعی و فشار مضاعف بر جنسیتهای فرودست، بهویژه زنان؛ و بر ویرانی زیرساختهای اجتماعی، از دانشگاهها و انستیتو پاستور گرفته تا آبشیرینکنها، مراکز تولید دارو، برق، پتروشیمی، نفت و گاز و بنادر؛ یعنی همه آنچه شرایط امکان زندگی فردی و جمعی را حفظ میکند. حال اگر بهجای «اخلاقیسازی مسئله»، «استراتژیک» نگاه کنیم، پرسش این است: این جنگ برای مخالفان جمهوری اسلامی «فرصت» بوده یا، بهطرزی طعنهآمیز، به فرصتی استثنایی برای خود جمهوری اسلامی بدل شده است؟ روند یک ماه گذشته پاسخ را روشن کرده است.
جنگ بهمثابه خون تازه در شریانهای نظام
ترور علی خامنهای -که به زعم هواداران شیعهاش «همچون حسین، با لب تشنه شهید شده»- خون تازهای در رگهای پایگاه اجتماعی نظام ریخته است. آنها اکنون، «حیدرگویان»، در تظاهرات شبانهای که با شعار «بزن که خوب میزنی» برپا میشود، با شور و شعفی کمسابقه و در وجدِ بالستیکهای فالوسگونِ نظام و آتشبازیِ آسمان تلآویو، به خیابانهای دهها شهر سرازیر شدهاند و بهزعم خود به «جبهه» اجتماعی-سیاسیِ جنگ پیوستهاند. از سوی دیگر، مسئله جانشینی خامنهای که تا پیش از این جنگ یکی از نزاعهای اصلی و درونیِ خودِ جمهوری اسلامی محسوب میشد، یکشبه حلوفصل شد و همه فراکسیونهای نظام با نظم موروثیِ ولایت فقیه و با شخصِ مجتبی خامنهای بیعت کردند. همزمان، بخشی از مخالفان جمهوری اسلامی که این جنگ را، به تعبیر خود، جنگی «علیه ایران» میبینند، اکنون یا از سرِ باوری ایدئولوژیک چون «دفاع میهنی»، یا بهصورتی استراتژیک و تاکتیکی، به صفوف جمهوری اسلامی پیوستهاند. همان جمهوری اسلامیای که تا دیروز با زنکشی دولتی و کشتنِ ژیناها در خیابان به جرم «بدحجابی»، حجاب را آخرین سنگر در برابر هجوم «غرب» به «ناموس» معرفی میکرد، امروز در ماشین پروپاگاندای جنگیِ خود زنانی بدون حجاب اجباری را در صداوسیما نشان میدهد که پرچم جمهوری اسلامی را در دست گرفتهاند. و البته در سطح پادگانیسازی جامعه به بهانه تأمین «امنیت ملی» -یعنی کشاندن نزاع ژئوپلیتیک به درون مرزهای «ملی» و تبدیل آن به ابزار سرکوب داخلی- جدا از تهدیدهای مکرر به «دستبهماشه بودن» و شلیک به هر کس که به خیابان بیاید، و جدا از برپایی ایستهای بازرسی خیابانی بهدست بسیج، جمهوری اسلامی تاکنون ۱۱ زندانی سیاسی -۵ معترض دیماه و ۶ زندانی وابسته به مجاهدین خلق- را به چوبه دار آویخته و بیش از دو هزار نفر را بازداشت کرده است[1].
اگر جنگ در داخل به انسجام درونی جمهوری اسلامی یاری رسانده، در سطح خارجی نیز به همان اندازه به بازتولید مشروعیت و ارتقای قدرت ژئوپلیتیکی آن کمک کرده است. جمهوری اسلامی به یمن این جنگ اکنون از حمایتی کمسابقه برخوردار شده است: گویی تنها نیرویی است که میتواند در برابر امپریالیسم آمریکا و اسرائیل بایستد و، بهزعم هوادارانش، افق حمایت از فلسطین را زنده نگه دارد. کافی است به تظاهراتهایی در سراسر جهان، از جمله در برلین، نگاه کنیم که در آنها پرچم جمهوری اسلامی به مثابه نماد «مقاومت» برافراشته میشود، همراه با پلاکاردهایی که تصویر خامنهای را با این جمله حمل میکنند: «طرف راستین تاریخ بایست!». اما کارکرد این تظاهراتها فقط تقویت ژئوپلیتیکی جمهوری اسلامی نیست؛ این نمایشهای همبستگیِ انتزاعی که نسبتی با مبارزات مردمی در ایران برقرار نمیکند، در عمل و فارغ از قصد و نیاتشان، افق های سیاست مردمی و فمینیستی و ضداستعماری در مبارزات مردم ایران را، که در «زن، زندگی، آزادی» به شکل کامل متجلی شدند و اکنون بیشازپیش به یمن جنگ به حاشیه برده، هرچه بیشتر بهمثابه پروژهای ساخته و پرداخته اسرائیل و آمریکا بازنمایی میکنند.
همزمان، جمهوری اسلامی و بهاصطلاح «محور مقاومت» خود را با منطق های جنگافروزی سرمایهداری معاصر -یعنی کنترل بر گردش سرمایه و فضا-زمانهای جهانیشده- بازآرایی کردهاند؛ چنانکه جمهوری اسلامی اکنون قدرت منطقهای و «امنیت ملی» خود را نه فقط از مسیر بالستیک، پهپادهای شاهد و متحدانش در منطقه، بلکه از خلال تهدید به بستن تنگه هرمز اعمال میکند؛ امری که قلب ناسیونالیستی و اردوگاهی بسیاری را در سراسر جهان به تپش انداخته است. بستن تنگه هرمز، این مهمترین گلوگاه گردش سرمایه فسیلی در جهان، بیش از آنکه مسئلهای نظامی یا تکنیکی باشد، مسئلهای اجتماعی-سیاسی در عصر جهانیسازی است: اختلال در یک گلوگاه میتواند، بهواسطه درهمتنیدگی جهانیشده جوامع و وابستگیهای متقابل سرمایه، تمامیت چرخههای انباشت را به خطر اندازد. پس از آنکه حوثیها در پی هفتم اکتبر، طی هشت ماه، گلوگاه بابالمندب در دریای سرخ را عملا مسدود کردند و هزینههای گزافی، بهویژه بر اسرائیل، تحمیل نمودند[2]، جمهوری اسلامی نیز این شکل از اخلال در گردش و زنجیره تامین را بهمثابه امکانی موثر آزموده و دریافته است که انسداد هرمز، بهمنزله یک پراتیک «ضدلوجستیکی»، بهمراتب موثرتر از پروژه منسوخ حرکت به سمت غنیسازی اورانیوم است[3].
جمهوری اسلامی با تنگه هرمز، بهمثابه یک گلوگاه جهانی و لوجستیکیِ حیاتی برای گردش سرمایه، همان کاری را انجام داد که ایالات متحده دهههاست از خلال تحریمها و هژمونی دلار پیش میبرد: تبدیل یک میانجی جهانیِ بازتولید سرمایه به سلاح. درست همانطور که آمریکا، پس از فروپاشی برتون وودز و با منفصلکردن پول از پشتوانه طلا، دلار را به ابزار جنگ مالی و اعمال زور بر مقیاس جهانی بدل کرد، جمهوری اسلامی نیز از امکان اخلال در گردش جهانی سرمایه سلاحی ساخت که برایش بازدارندگیای بهمراتب مؤثرتر از صدها کلاهکهای اتمی تولید میکند. از این منظر، جنگ کنونی، همانند حمله امپریالیستی روسیه به اوکراین، صرفاً ژئوپلیتیکی نیست، بلکه بهطور بنیادین ژئواکونومیک است: جنگی که در آن ملزومات بازتولید دولتها نه فقط از مسیر کنترل بر قلمرو ملی، بلکه از خلال تصرف، تهدید یا کنترل فضا-زمانهای فراملیِ گردش سرمایه -از تنگهها و کریدورها تا زنجیرههای تأمین- دنبال میشود.
در هر دو عرصه «داخلی» و «خارجی»، جنگ تا اینجا به یاری جمهوری اسلامی آمده است و این بحران، بیش از آنکه برای مخالفان آن گشایشی ایجاد کند، بهطرزی طعنهآمیز به فرصتی استثنایی برای تضمین بازتولید خود جمهوری اسلامی بدل شده است. بخشی از این داوری البته خصلتی واپسنگر دارد: فقط اکنون، با گذشت 38 روز از آغاز جنگ، میتوان با چنین صراحتی گفت که آنچه بسیاری «فرصت» میپنداشتند، عملاً به سازوکار بازسازی نظام تبدیل شده است. اما بخش مهمتر این واقعیت به منطق درونی خودِ جنگهای معاصر، بالاخص پس از هفتم اکتبر، بازمیگردد؛ به این معنا که جنگ شکلی از بحران است که گرایشی درونی به تقویت اقتدارگرایی، مرد/پدرسالاری، تعلیق تضادهای درونحاکمیت، بسیج ایدئولوژیک پایگاه اجتماعی، و بازآرایی نسبت دولت با جامعه و جهان بیرونی دارد. از این منظر، جنگ برای طبقه حاکم بحرانی میآفریند که همزمان میتواند لحظهای برای بازسازی باشد: لحظهای که در آن نظام سیاسی، درست از خلال تهدید، ویرانی و وضعیت اضطراری، میکوشد خود را هم در سطح داخلی و هم در سطح خارجی از نو سازمان دهد[4].
چیزی به نام «جنگ خوب» وجود ندارد. جنگ از همان لحظه نخست نه فقط غیرنظامیان و زیرساختهای حیاتی را هدف قرار داد، بلکه بهمثابه شکلی از مداخله امپریالیستی، قوای جمعی و ظرفیت سیاسی جامعه را نیز زیر نام «کمک» خلع و خنثی کرد؛ و در فردای پس از جنگ نیز، از خلال بحران بازتولید اجتماعی، شرایط امکان سازماندهی، پیوندیابی و کنش سیاسی را بیش از پیش فرسوده خواهد کرد. جنگ بهاصطلاح «نقطهزن» چیزی جز فانتزی استعماریِ خشونتی پاکیزه نیست؛ فانتزیای که در کنار انسداد درونی و واقعی مبارزات اجتماعی به یمن سرکوب جمهوری اسلامی با سالها انباشت ایدئولوژیک، رسانهای و گفتاری، ویرانگری خود را عقلانی و موجه میسازد و سوژههایی را میسازد که با عواطف، ادراک و پراتیکی معین به جنگ «آری» میگویند. در همین چارچوب، دوگانه رسانههای جریان اصلی میان جمهوری اسلامی و ایران، یا میان نظامی و غیرنظامی، دوگانهای کاذب است؛ نه از آن رو که هیچ تمایزی میان اینها وجود ندارد، بلکه از آن رو که این گفتار نفس خودِ حمله نظامی را به پرسش نمیگیرد و فقط به شکل خاصی از جنگ «نه» میگوید. حال آنکه حتی در نقطهزنترین حالت ممکن -مثلاً در ترور فرماندهان سپاه- با اصابت موشک به یک ساختمان، دهها نفر ممکن است در شعاع 70 تا 100 متری کشته یا زخمی شوند و خانه و کاشانه خود را از دست بدهند.
این مناسبات امپریالیستی جنگی هم مبارزات مردمان ستمدیده علیه جمهوری اسلامی را مصادره میکنند و همزمان خودِ جمهوری اسلامی را از جایگاه یک دولت سرمایهدارانه، اقتدارگرا و برساختهشده توسط استعمار درونی در قبال بلوچها، عربها و کوردها به مرتبه یک «استثنا» ارتقا میدهند؛ «رژیمی» که یا بیرون از تاریخ ایستاده، یا در زمانی منسوخ و ماقبل معاصر منجمد شده است، همان «عصر حجر»ی که ترامپ از آن سخن گفت. اما این بازنمایی فقط یک سوی ماجراست. سوی دیگر، بازنمایی هواداران محور مقاومت است که دقیقاً با وارونهکردن همین منطق زمانی، جمهوری اسلامی را نه یک شکل تاریخی مشخص از سلطه، بلکه نیرویی پیشرو و حتی طلایهدار مبارزات ضداستعماری تصویر میکنند. این دو بازنمایی، با همه تفاوت ظاهریشان، در یک نقطه به هم میرسند: هر دو امکان دیدن جمهوری اسلامی بهمثابه شکلی واقعاً موجود از سلطه سرمایهدارانه، اقتدارگرایانه و ضدانقلابی را مسدود میکنند.
تلاش فعالانه برای آتشبس فوری
تلاش فعالانه برای آتشبس، در شرایطی که نفس بازتولید اجتماعی و زیرساختهای حیاتی بیش از پیش در معرض تهدید قرار گرفته، بیش از هر زمان دیگری اهمیتی مضاعف یافته است. جنگ اکنون فرسنگها از تصورات آغازین و موهوم ترامپ درباره «استحاله درونی» جمهوری اسلامی در جهت یک «گذار کنترلشده» از نوع ونزوئلا فاصله گرفته است[5]. استراتژی نظامی-سیاسی دولت آمریکا برای یافتن عناصری در درون نظام که حاضر باشند جمهوری اسلامی را در «نظم نوین خاورمیانه» ادغام کنند نیز به شکلی مفتضحانه شکست خورده است. هیچیک از اهداف نظامی و سیاسی آمریکا و اسرائیل -از رژیمچنجی که در آغاز چشم به مصادره شورش مردم دوخته بود تا از میان بردن توان موشکی، هستهای و نفوذ منطقهای جمهوری اسلامی- تاکنون محقق نشده است. این جنگ، بار دیگر، در امتداد تاریخ متناقض، مخرب و غیرعقلانی جنگهای امپریالیستی ایالات متحده در ویتنام، عراق و افغانستان قرار گرفته و، به همان اندازه، نشانهای از فرسایش ظرفیت این دولت برای اعمال کنترل بر بازار جهانی است.
ایالات متحده دیگر در پی احیای هژمونی از دسترفته خود به معنای کنترل وحدتبخشیدن به بازار جهانی نیست، بلکه برعکس میکوشد افول امپراتوری را به بهترین نحو ممکن مدیریت کند. اما جنگ علیه ایران، که بخشی از همین تلاش برای بازآرایی منطقه است، بهطرزی پارادوکسیکال زیر پای خود آمریکا را خالی میکند[6]. وضعیت ایالات متحده یادآور امپراتوری رمان «بنیاد» اثر آیزاک آسیموف است: هرچه بیشتر میکوشد افسار نظمی از زمام دررفته را در دست گیرد، شتاب افول هژمونیک خود را بیشتر میکند. در چنین وضعیتی، مهمترین دشمن آمریکا، بیش از جمهوری اسلامی، خودِ آمریکا است: دولتی متناقض، خودتخریبگر و بیچشمانداز که راه خروجش بیشازپیش به ویرانی زیرساختها گره خورده است.
شکست مفتضحانه ایالات متحده، خواهناخواه، جنگ با ایران را به الگویی از جنگافروزی نزدیک کرده است که مورد مطلوب اسرائیل است، جنگی در آن قدرت و سلطه از طریق نابودی نفس امکان زندگی جمعی بهعنوان یک جامعه و خلق شرایط وابستگی اعمال میشود. این شیوه از جنگافروزی، که مشخصاً بازتولید اجتماعی حیات جمعی را هدف قرار میدهد، نه فقط از سوی اسرائیل در نسلکشی مردم غزه و سپس لبنان، بلکه از سوی ترکیه نیز در قبال روژاوای کردستان بارها بهکار گرفته شده است (قصد نویسنده یکی کردن یا قیاس شرایط مردم کردستان و فلسطین، یا اسرائیل و ترکیه نیست). از این جهت، هرچه جنگ به سمت زیرساختهای حیاتی میرود، امریکا بیشتر به درون مدار و ملزومات اسرائیل و پیشبرد سلطه منطقهای آن کشیده میشود.
آنهایی که در برابر اسرائیل و امریکا سکوت میکنند، دربرابر کمپیسم نیز باید سکوت کنند
با انسداد تاریخیِ امکان تغییر از پایین، افق سیاسی جمعی بهطور کلی فرو نپاشیده؛ برعکس، آنچه رشد کرده افقها و تخیلاتی برای «سیاست از بالا» بهمیانجی جنگ است. در چنین شرایط اجتماعیای، موضع ضدجنگ یا بهمنزله حمایت از جمهوری اسلامی جا زده میشود (عموماً از سوی سلطنتطلبان)، یا با وجود آگاهی از ماهیت سلطنتطلبان و اربابان اسرائیلیشان، «نه به جنگ» بهمنزله موضعی «انتزاعی» توسط نیروهایی که خواهان دموکراسی اند کنار گذاشته میشود. اما اتهام «انتزاعی» به موضعهای ضدجنگ، بیش از آنکه حاصل تفکری استراتژیک و انضمامی باشد، خود نشانه یک وضعیت زیرین است: ناتوانی از سروکلهزدن با تناقضات، و پناهبردن به انکار آنها از طریق «عقلانیسازی». این استدلال، بهجای آنکه مسئله را از نو به شکل انتقادی صورتبندی کند و در پی راهحلهای ماندگار برآید، نفسِ صورت مسئله را پاک میکند و به این حکم میرسد که هیچ راه واقعیای جز جنگ وجود ندارد.
جنگ بهمثابه «یگانه راهحل واقعی» از همان منطق رئالپلتیکی پیروی میکند که حامیان محور مقاومت، دستکم از زمان جنگ عراق، پیش کشیدهاند: اینکه جمهوری اسلامی و متحدانش تنها نیروهای مادی و واقعاً موجود برای مقابله با جنگافروزی و سلطه آمریکا و اسرائیلاند. برخی از آنان، بیآنکه کمترین توهمی نسبت به ماهیت ارتجاعی جمهوری اسلامی داشته باشند، استدلال میکنند که میتوان بهشکلی استراتژیک، تاکتیکی و موقتی تضادها را با جمهوری اسلامی به تعلیق درآورد و بر این نیروها علیه آمریکا و اسرائیل حساب کرد. از این منظر، کسانی که دربرابر جنگ سکوت کردهاند دیگر در جایگاهی نیستند که بتوانند محور مقاومت را نقد کنند؛ زیرا آنها نیز، بر پایه همان منطق رئالپلتیک و همان تفکر اردوگاهی، ولو بهصورت تاکتیکی، جانب یکی از طرفهای جنگ را گرفتهاند.
از این هم فراتر، اگر منطق استدلال کسانی را که میگویند اتخاذ موضع فعالانه ضدجنگ بیهوده است تا نهایتش دنبال کنیم، باید به این نتیجه برسیم که اساساً در قبال هیچ مسئله اجتماعی و سیاسیای نباید موضع گرفت؛ چراکه در نهایت این قدرتها، دولتها و طبقه حاکماند که سرنوشت ما را رقم میزنند. نتیجه منطقی چنین موضعی، تصوری از تاریخ است که در آن سرمایه -و دولتهایی که شرایط امکان بازتولید آن را فراهم میکنند -همزمان سوژه و ابژه تاریخاند: تاریخی که در آن الزامات بازتولید سرمایه، همچون یک سوژه اتوماتیک، پشت سر افراد و گروهها عمل میکند. حال آنکه تاریخ مبارزات اجتماعی در جغرافیای ایران و منطقه چیز دیگری نشان میدهد: تنها راهحل واقعی موجود، نه راهحلهای از بالا، بلکه سیاست مردمی از پایین است؛ سیاستی که از خلال تأسیس زیرساختهای سیاسی ماندگار و بلندمدت شکل میگیرد، زیرساختهایی که شرایط امکان سازماندهی را دقیقاً از دل موضع «نه به جنگ» و «نه به جمهوری اسلامی» فراهم میسازد. چنین سیاستی، همزمان، متکی بر همبستگی انترناسیونالیستی و بر همسرنوشتی همه خلقهای ستمدیده است. در این معنا، همبستگی با مردمان فلسطین، لبنان و دیگر مردمانِ زیر آتش، امری انتزاعی نیست، بلکه بخشی از واقعیت روزمره و شرط هر سیاست رهاییبخش در این جغرافیاست. بیایید واقعبین باشیم و امر محال را دستهجمعی طلب کنیم؛ اما پیششرط این امر آتشبس فوری است.
[1] در جنگ دوازده-روزه نیز، جمهوری اسلامی جایگاه ازدسترفته خود را با انتقام از مهاجران و شهروندان ایرانی-افغانستانی در همدستی اجتماعی بخش بزرگی از مردم انجام داد و بیش از دو میلیون افغانستانی را ردمرز و اخراج کرد، اقدامی که یک الگوی ایدهئال برای فاشیسم جهانی و جنگطلبان است.
[2] در آن زمان حجم ترافیک کانتینری در کریدور بابالمندب–سوئز بیش از ۹۰ درصد کاهش یافت، در حالی که تغییر مسیر، حدود ۱۰ تا ۲۰ روز به هر سفر افزود و هزینهها را از رهگذر سوخت، اجاره کشتی و بیمه افزایش داد؛ بدینترتیب قیمتگذاریِ ریسک و حقبیمههای جنگی به شکلی از «قهر اقتصادی» بدل شدند. آثار این وضعیت نیز به اسرائیل محدود نماند -جایی که بنا بر گزارشها، دروازه دریای سرخ در ایلات برای نزدیک به هشت ماه تقریباً فلج شده بود- بلکه در سراسر شبکه گستردهتری از وابستگیهای متقابل موج انداخت؛ همان شبکهای که در آن اختلال در یک گره واحد، در کل زنجیرههای تأمین جهانی بازتاب مییابد.
[3] پروژهای که، برخلاف تجویزهای علی علیزاده و رئالیستهایی چون میرشایمر در روابط بینالملل، نه برای جمهوری اسلامی و نه، به طریق اولی، برای جوامعِ دارای سلاح اتم، حتی لحظهای بازدارندگیِ پایدار پدید نیاورده است. پروژه اتمی جمهوری اسلامی، دستکم تا پیش از جنگ، نه معطوف به دستیافتن بالفعل به خودِ بمب اتم، بلکه معطوف به حرکت در جهت آستانه بمب بود: نه غنیسازی صفر، نه غنیسازی کامل، بلکه سکونت در همان منطقه خاکستری «نه جنگ، نه صلح».
[4] مارکس متأخر، برخلاف برخی فرمولبندیهای گروندریسه که میتوانند بحران را بهمنزله مسیر محتوم فروپاشی سرمایه و پایان آن بهمثابه غایت تاریخی بفهمند، بحران را نه لحظهای ذاتاً رهاییبخش، بلکه شکلی از حرکت تناقضآمیز خودِ سرمایه میداند؛ حرکتی که در آن سرمایه، درست از خلال بحران، خود را بازترکیب میکند. بحران در این معنا خصلتی «درمانگر» دارد: سرمایه با انتقال، تعلیق و مهار تناقضهایش، افقهای تازهای برای انباشت میگشاید و بقای خود را از نو سازمان میدهد.
[5] آنچه در ونزوئلا رخ داد، الگوی کلاسیک تغییر رژیم به شیوه عراق ۲۰۰۳ نبود: نه اشغال کامل قلمرو در کار بود، نه فروپاشی دولت، و نه جایگزینی مستقیم یک اپوزیسیون تبعیدی. آنچه دیدیم، بیشتر نوعی «تغییر رژیم» از خلال «استحاله» بود: حذف رأس قدرت، در حالی که خودِ دستگاه حکمرانی، نهادها، حلقههای درونی دولت و نظم اداری دستنخورده باقی ماندند و در عرض ۴۸ ساعت دوباره به کار افتادند. در این الگو، آنچه تعیینکننده است نه انهدام دولت موجود، بلکه بازآرایی درونی همان دولت زیر فشار و خشونت خارجی است؛ بهگونهای که همان ساختار پیشین، اینبار با الزامات سیاسی و اقتصادی آمریکا و سرمایه فراملی همسو شود. کنارگذاشتن اپوزیسیون تبعیدی ونزوئلا ــ همانطور که بیاعتنایی ترامپ به پهلوی نیز نشان داد -و ترجیح نیروهای «قابلمدیریت» درون حاکمیت، همراه با بازگشایی اقتصاد و بازار زیر قیمومت خارجی، نشان میدهد که تغییر رژیم امروز لزوماً به معنای گسست نیست، بلکه میتواند به معنای تداوم از خلال دگرگونیِ شکل باشد. به بیان دیگر، یک دولت میتواند بیآنکه هسته قهری خود را از دست بدهد، با تغییر صورت و بازتنظیم مناسباتش، خود را برای گردش دوباره در نظم جهانی «تطهیر» کند.
[6] این جنگ، بیشازپیش، به نظم پترودلار آسیب زده است؛ نظمی که بر حضور نظامی آمریکا در منطقه و سرمایهگذاری دلارهای نفتی خلیج در بازارهای مالی آمریکا ــو مشخصاً در بدهی و دولت آمریکاــ استوار است. مهمتر از آن، با متزلزلشدن رابطه دولتهای خلیج با ایالات متحده، بازآرایی لوجستیکی نظم خاورمیانه به رهبری اسرائیل از خلال کریدور IMEC و توافقهای ابراهیم ـ-یعنی همان چرخههای فراملی انباشت که هند و آسیا را به خلیج و از آنجا به اروپا متصل میکند- ممکن است با بنبست روبهرو شود.

