نویسنده: کاف
حافظه گوشیام پر شده است، شبیه خودم. آنقدر که ویدیوهای بمبارانها را دیدهام، حافظهام دیگر توان تصویرها و صداهای جدید ندارد. مامان گفته چه ساعتهایی بیشتر صدا میآید، سعی میکنم همان ساعتها با شنیدن و دیدن جنگ از راه دور همراهشان شوم. بیشتر این شبها با خواندن پیامها، صداها را توی ذهنم میشنوم. انگار با شنیدن صداها میخواهم خودم را به فضای آنجا نزدیک کنم:
«۵ دقیقه به بامداد قزوین صدای وحشتناک موشک میاد تو آسمون تعداد خیلی زیاد
میرن به سمت تهران»
«ساعت ۰۰:۱۰ حملات تهران شروع شده»
«ساعت ۰۰:۱۲ شهرک ولیعصر صدای ۴ تا بمب الان اومد»
«الان از سمت میرداماد که هستیم صدای خیلی زیادی اومد
ممکنه سمت مصلی بوده باشه
هنوز صدای جنگنده هست»
«مث چی دارن میزنن، یه ربعه صدای جنگنده میاد.
تهران، میرداماد، سهشنبه ساعت ۰۰:۱۰»
«۱۲:۱۵ ما سمت ستارخانیم
چند تا انفجار شدید شنیدیم»
«الان مجدد صدای هواپیما تو ارتفاع پایین و انفجارهای پیاپی تو تهران و کرج . ساعت ۰۰:۱۵»
«کرج برخورد همین الان
خیلی عجیب بود صدای جنگنده تو آسمون پره
بعد یه نور رعد برق و سبز و آبی اومد تو آسمون بعد چند ثانیه صدای انفجار
تا حالا ندیده بودم همچین چیزی»
«انفجارهای شدید در کرج حوالی محمدشهر
۱۹ اسفند ساعت ۰۰:۰۵ و ساعت ۰۰:۱۱
برق ما قطع شد.»
«جنوب تهران بالا ۲۰ تا صدای انفجار اومد
برای ۵-۶ ثانیه آسمون قرمز شد نمیدونم کجارو زدن ولی صدای ۳ تا انفجار شدید اومد ۵ دقیقه پیش
ما باقرشهر هستیم و خیلی زیاد بود»
«همین چند دقیقه پیش نزدیک خونه ما قیطریه دو بار لرزید
حوالی ساعت ۱۵ بامداد سه شنبه ۱۹ اسفند
صدای هواپیما هم میومد»
«کرج ۴ تا صدای بمب اومد
جنگنده ها خیلی پایین پرواز میکردن و صداشون واضح شنیده میشد»
«سمت جردن کلی صدای وحشتناک با جنگنده اومد»
«الان ساعت ۱۲:۱۰ صدای انفجار شدید شهرک بنفشه کرج
برقامون هم قطع شده و همینطور صدای جنگنده میاد»
«دور و بر سیدخندان ۴ تا صدای انفجار میاد و پرواز جنگنده الان»
ویدئوها را چندین بار میبینم و به صداها دقیقتر گوش میکنم؛ جزئیات حرفهای روی تصویر، صدای تعجب، وحشت و گاه حتی هیجان. به صداهایی که در میان صداهای بلندتر و مخوفتر حذف شده دقت میکنم. شبیه صدای من و بسیاری از اطرافیانم که حذف شدهاند. این متن را در حالی مینویسم که متنی گروهی برای هشتم مارس آماده کرده بودیم. میخواستیم صدای ترانه را به گوش برسانیم. ترانه یک زن انقلابی جوان بود که هشتم مارس ۵۷ در تهران، از حذف صدای زنان در اولین روزهای انقلاب گفت. از اینکه چطور در طلوع انقلاب، زنان حذف شدند. اما متن را برای سال بعد نگه داشتیم تا صدایش به تعداد بیشتری برسد. حالا، در میانه جنگی هستیم که تمام فضا را پر کرده و از هر صدایی بلندتر است. حتی صدایمان به راحتی به هم نمیرسد. اما هنوز به هم وصلیم و آواهای مختلفی ردوبدل میشود: آوای میهن، زخم، امید، ترس، خلا و عشق. حافظهمان پر شده از شواهد. برای مایی که دوریم، جنگ از طریق همین شواهد تجربه میشود. چشمها و گوشهایمان از حجم بالای دادهها داغ شده است. چشمهایی که هنوز از کشتار تر بودند و گوشهایی که هنوز از شنیدن صدای اسم جوانهای پرپرشده در دیماه سوت میکشید.
صدای ترانه در گوشم میپیچد، کلمات آخری که ۴۷ سال پیش درست در چنین روزهایی ثبت کرده بود: «من معتقدم انقلاب دومی در ایران رخ خواهد داد و اطمینان دارم که پیروز خواهد شد. خوشبختانه من این امید را در دلم دارم. به خودم میگویم: چه چیزی برای از دست دادن دارم؟ خوشبختی من، زندگی من، همین مبارزه است. وقتی مبارزه تمام شود، من هم تمام میشوم. هیچ چیز دیگری مهم نیست.»
مثل ترانه، روی مرز باریکی هستم. ناامیدترین لحظاتم را با کورسویی از امیدی کمنور نگه داشتهام. امسال هشتم مارس با چند زن دور هم جمع شدیم و از تاثیرات جنگ گفتیم. از مبارزاتمان در ایران، چه در خانه و چه در خیابان. از امیدها و ناامیدیها. شب به خانه برگشتیم و خبر جایگزینی رهبر کشتهشده با پسرش را شنیدیم. پس از مرور هشتمهای مارسی که داشتیم، فکر کنم هیچگاه روز زن امسال را فراموش نکنم. صداهای روزهای گذشته در سرم تکرار میشوند و در هم حل میشوند. مانند صدای مادرم که با خنده میگوید نگرانش نباشم، میگوید که نمیترسد. مانند صدای پدر محمدرضا قاسمزاده که در گوشم میپیچد و به قلبم چنگ میزند. پدری که میگوید اسم پسرش هیچجا ثبت نشده و با صدای لرزان اسم او را میگوید تا از یاد نبریم. سعی میکنم به خاطر بسپارم اما همزمان در دلم میگویم، پدرِ محمدرضا، شرمندهام. حافظهام پر شده، پر از اسامی کشتهشدگان، اسامی محلهها، ساعتهای بمباران، صدای خبرنگاران، صدای شعارها. یک روز که مادرم زنگ زد گوشی را کنار پنجره برد تا صدای شعارها را بشنوم. زنی شعار میداد و دیگری با فاصله کوتاهی تکرار میکرد تا طنینش، در دور و نزدیک به گوش بقیه برسد. با خودم میگویم، اگر آنجا بودم چه میکردم؟ صدایم را میانداختم توی گلویم و لعنت میفرستادم به تمامی باعث و بانیان بدبختی این مردم؟
دوست دوران مدرسهام برای اولین بار بعد از این جنگ به اینترنت وصل شده است. میگوید روزهای اول با شنیدن هر صدایی از ترس از جا میپریده و حالا فقط پتویش را روی سرش میکشد و سعی میکند بخوابد. این را میگوید و قهقه میزند. به یاد خندههایمان در مدرسه میافتم. میفهمم هنوز صدای خندهاش شفاف در ذهنم است. بغضام میگیرد. میگوید در خانه ماندن کلافهاش کرده است. میگویم همهچیز زود تمام میشود. خودم هم نمیدانم دقیقا منظورم چیست. فقط میخواهم نگرانیاش را کم کنم.
گوشی را از خودم جدا نمیکنم. هر لحظه منتظر تماس مادرم هستم. زنگ میزند و میگوید یک کارت خریده است برای تماس با خارج از کشور، میگوید دیگر نگران هزینه نباشم، در یک هفته میتوانیم شصت دقیقه صحبت کنیم. یک میلیون و خوردهای برای شصت دقیقه صدا. این بار طولانیتر حرف زدیم. بهش میگویم صبح هم زنگ بزن ولی کوتاه گپ میزنیم که که یک ساعتمان تمام نشود. صبح زنگ میزند و میگوید چرا صدایت خسته است. نمیگویم چقدر از این جنگ خستهام با اینکه حتی آنجا نیستم. میگویم برایم بگو کی تهران است و کی به شهرستان رفته؟ از همسایهها کدام ماندهاند؟ صدای توی سرم را که قبل از مهاجرتم تکرار میشد دوباره میشنوم. تمام شکهایم برای رفتن، بیشتر از هر وقت دیگری پررنگ شده است.
دوباره صدای ترانه را میشنوم. میگویم صدای ما هم روزی بلند میشود، حتی شده برای مدتی کوتاه، مثل روزهای «زن، زندگی، آزادی» که طنیناش هنوز هم در دلمان نور امید میاندازد. خودم را برای روزهای بدتر آماده میکنم، اما هنوز امید دارم به روزهای خوب. به بلند شدن صدای خنده کودکان، به صدای شادی و آرامش. به صدای درونم که میگوید روز بهتری خواهد آمد که تو هم بتوانی به مادر شدن فکر کنی. به روزهای بهتری برای بودن. روزهایی که حافظهمان را پر کند از خاطرات خوش. آنقدر دلم برای شنیدن صدای دوستان و خانوادهام تنگ شده که به حافظهام فشار میآورم تا صدایشان را در ذهنم روشن نگه دارم، همانطور که زور میزنم تخیلم برای آزادی و روزهای بهتر را زنده نگه دارم.

