نویسنده: کاف
این دلنوشته کوتاه در میانه جنگ چهلروزه اخیر و دور و از خانه و خانواده نوشته شد.
حافظه گوشیام پر شده است، شبیه خودم. آنقدر که ویدئوهای بمبارانها را دیدهام، حافظهام دیگر توان تصویرها و صداهای جدید را ندارد. مامان گفته چه ساعتهایی بیشتر صدا میآید، سعی میکنم همان ساعتها با شنیدن و دیدن جنگ از راه دور همراهشان شوم. بیشتر این شبها با خواندن پیامهای ارسالی در کانالهایی چون وحیدآنلاین، صداها را توی ذهنم تصور میکنم. انگار با تصور شنیدنشان میخواهم خودم را به فضای آنجا نزدیک کنم.
۵ دقیقه به بامداد قزوین، صدای وحشتناک موشک میاد تو آسمون. تعداد خیلی زیاد، میرن به سمت تهران.
ساعت ۰۰:۱۰ حملات تهران شروع شده.
مث چی دارن میزنن، یه ربعه صدای جنگنده میاد. بعد یه نور رعد و برق سبز و آبی اومد تو آسمون بعد چند ثانیه صدای انفجار، تا حالا ندیده بودم همچین چیزی.
گوشی را از خودم جدا نمیکنم. هر لحظه منتظر تماس مادرم هستم. زنگ میزند و میگوید یک کارت تلفن خریده است برای تماس با خارج از کشور. میگوید دیگر نگران هزینه نباشم، در یک هفته میتوانیم ۶۰ دقیقه صحبت کنیم. یک میلیون و خوردهای برای ۶۰ دقیقه صدا. اینبار طولانیتر حرف میزنیم. به او میگویم فردا صبح هم زنگ بزن ولی کوتاه گپ میزنیم که یک ساعتمان زود تمام نشود. تمام شب منتظر تماس صبحش هستم و چرتهای آن وسط هم همراه با کابوس است. صبح که زنگ میزند میگوید چرا صدایت خسته است. نمیگویم چقدر از این جنگ خستهام با اینکه حتی آنجا نیستم. نمیگویم نتوانستم بخوابم، همانطور که او هم نمیگوید که تا صبح از ترس نخوابیده است. میپرسم کی تهران مانده و کی به شهرستان رفته؟ از همسایهها کدامشان ماندهاند؟ توضیح میدهد که خیلیها این.بار ماندهاند و نگرانش نباشم. میگوید خانم فلانی هم طبقه بالا تنهاست. همینطور که به مادرم گوش میکنم، صداهای توی سرم را که قبل از مهاجرتم تکرار میشد دوباره میشنوم. تمام شکهایم برای رفتن، بیشتر از هروقت دیگری پررنگ میشود.
جنوب تهران بالا ۲۰ تا صدای انفجار اومد. برای ۵-۶ ثانیه آسمون قرمز شد. نمیدونم کجا رو زدن ولی
کرج ۴ تا صدای بمب اومد. جنگندهها خیلی پایین پرواز میکردن و صداشون واضح شنیده میشد.
برای مایی که دوریم، جنگ از طریق همین شواهد تجربه میشود. چشمها و گوشهایمان از حجم بالای دادهها داغ شده است. چشمهایی که هنوز تر بودند و گوشهایی که هنوز از شنیدن صدای اسم جوانهای پرپرشده در دیماه سوت میکشیدند که اسامی کودکان میناب هم به آنها اضافه شد. گهگاه تصویری از ایران به دستمان میرسد. ویدیوها را چندین بار میبینم و به صداها دقیقتر گوش میکنم، جزئیات حرفهای روی تصاویر، صدای تعجب، وحشت و گاه حتی هیجان. به صداهایی که در میان صداهای بلند و مخوف غالب حذف شده دقت میکنم. شبیه صدای من و امثال من که بیشتر از هر زمان، در میان انقلابها و جنگها خفه شدند.
این متن را همزمان با آماده کردن متنی گروهی برای دیدبان آزار مینویسم. متنی که با آن میخواستیم صدای ترانه را به گوش برسانیم. ترانه یک زن انقلابی جوان بود که هشتم مارس ۵۷ در تهران، از حذف صدای زنان در اولین روزهای انقلاب گفت. از اینکه چطور در طلوع انقلاب، زنان حذف شدند. اما به دلیل قطعی اینترنت متن را برای بعد نگه داشتیم تا صدای ترانه به تعداد بیشتری برسد. حالا، در میانه جنگی هستیم که تمام فضا را پر کرده و از هر صدایی بلندتر است. با اینکه حتی صدایمان به راحتی به همدیگر هم نمیرسد، هنوز به هم وصلیم و آواهایی ردوبدل میشود: آوای زخم، ناامیدی، ترس، خلا و عشق. در میان این نجواها، صدای ترانه در گوشم میپیچد. کلماتی که ۴۷ سال پیش درست در چنین روزهایی ثبت کرده بود: «من معتقدم انقلاب دومی در ایران رخ خواهد داد و اطمینان دارم که پیروز خواهد شد. خوشبختانه من این امید را در دلم دارم. به خودم میگویم: چه چیزی برای از دست دادن دارم؟ خوشبختی من، زندگی من، همین مبارزه است. وقتی مبارزه تمام شود، من هم تمام میشوم. هیچ چیز دیگری مهم نیست.»
مثل ترانه، روی مرز باریکی هستم. در ناامیدترین لحظاتم و در کمال بهت از آنچه بر سرمان آمده، در تلاشم کورسویی از امید نگه دارم. امسال هشتم مارس حالمان خوب نبود. با چند دوست زن از نسلهای مختلف دور هم جمع شدیم و از تاثیرات جنگ گفتیم. از دهه ۶۰ و جنگ ایران و عراق. از مبارزاتمان در ایران، چه در خانه و چه در خیابان. از امیدها و ناامیدیها. شب به خانه برگشتیم و خبر جایگزینی رهبر کشتهشده با پسرش را شنیدیم. پس از مرور روزهای زن در سالهای مختلفی که داشتیم، فکر کنم هیچگاه روز زن امسال را فراموش نکنم. شب خیلی عجیبی است. صداهای روزهای گذشته در سرم میچرخند و در هم حل میشوند. صدای مادرم که با خنده میگوید نگرانش نباشم، میگوید که نمیترسد. صدای پدر محمدرضا قاسمزاده که در گوشم میپیچد و به قلبم چنگ میزند. پدری که میگوید اسم پسرش هیچجا ثبت نشده و با صدای لرزان اسم او را میگوید تا از یاد نبریم. سعی میکنم به خاطر بسپارم اما همزمان در دلم میگویم، پدرِ محمدرضا، شرمندهام. حافظهام پر شده، پر از اسامی کشتهشدگان، اسامی محلهها، ساعتهای بمباران، صدای خبرنگاران، صدای شعارها.
صدای شعارها از دور به من میرسد و با صدای شعارهایی که در حافظهام مانده ترکیب میشود. یک روز مادرم در یکی از تماسهایش گوشی را کنار پنجره برد تا صدای شعارها را بشنوم. زنی شعار میداد و زن دیگری با فاصله کوتاهی همان شعار را تکرار میکرد تا طنینش به گوش بقیه برسد. با خودم میگویم، اگر آنجا بودم چه میکردم؟ صدایم را میانداختم توی گلویم و لعنت میفرستادم به تمامی باعث و بانیان بدبختی این مردم یا شاهد میماندم؟ دلم نمیخواهد ولی به مادرم میگویم قطع کند تا تماسمان برایش گران نشود. باقی روز مانند یک شکارچی منتظر میشوم تا کسی موفق شود با من تماس بگیرد یا شاید برای لحظهای آنلاین شود. دوست دوران مدرسهام برای اولینبار و خیلی موقتی به اینترنت وصل میشود. میگوید روزهای اول جنگ با شنیدن هر صدایی در شب از ترس از جایش میپریده و حالا فقط پتویش را روی سرش میکشد و سعی میکند دوباره بخوابد. این را میگوید و قهقه میزند. یاد خندههایمان در مدرسه میافتم و میفهمم هنوز صدای خندهاش را خوب به خاطر دارم. بغضم میگیرد اما قایمش میکنم و میخندم. میگوید در خانه ماندن کلافهاش کرده است. میگویم همهچیز زود تمام میشود. از حرفی که میزنم مطمئن نیستم اما فقط میخواهم نگرانیاش را کم کنم.
با اینکه هر تماس از ایران غنیمت است و تنها دلخوشی این روزها، سکوت و خلا بعد از آن هربار قلبم را میسوزاند. آنقدر دلم برای شنیدن صدای دوستان و خانوادهام تنگ شده که به حافظهام فشار میآورم تا صدایشان را در ذهنم روشن نگه دارم، همانطور که دارم زور میزنم تخیلم برای آزادی و روزهای بهتر را زنده نگه دارم. در سرم با ترانه گپ میزنم. میگویم صدای ما هم روزی دوباره بلند میشود، مثل روزهای «زن، زندگی، آزادی» که طنینش هنوز هم در دلمان نور امید میاندازد و بازتابش هنوز و هرروز در زندگی جمعی و فردی ما میدرخشد. این روزها از سختترین روزهای زندگی خیلی از ماست، چرا که حالا، امید فردایم شنیدن دوباره صدای مادرم است. با این حال آرزو میکنم روزهایی دیگری در راه باشند، روزهایی که من هم بتوانم حداقل به مادر شدن فکر کنم.

