دیدبان آزار

در سوگ دانش‌آموزان میناب

جنگ چهره کودکانه ندارد

نویسنده: لاله

روز نخست جنگ و ۱۶۵ کودک. تلنبار کتاب‌ها و کوله‌های آغشته به خون، تن‌های کوچک مدفون زیر خاک و آوار، ضجه‌ مادران و صف انتظار چشم‌های گوریده‌ در لحظه‌ هول، هنگامه‌ هولناک جسد‌شدن کودکانی که پشت میزهای مدرسه و در میانه‌ جهان کودکانه‌ خود از این جهان جز فرصتی آسوده و امن برای بازی و بازیگوشی خود خواسته‌ دیگری نداشتند، و حالا ردیف گورها در امتداد هم، ۹۶ زخمی، اندک کودکان بازمانده از آن مدرسه که امتداد وحشت امروز را تا آینده خواهند برد، عزیزان و دوستان‌شان. چطور می‌توان به لحظه‌ کشته‌شدن کودکان نگریست؟ ردیف طولانی نام‌ها و نشان‌های کودکان، از خیابان تا زندان تا مدرسه تا گور. چگونه می‌توان از انبساط این لحظه و تلنبار آن بر امتداد تاریخ کودکی‌زدایی در این روزها گفت؟

دوستی می‌گوید کودکان آینده‌اند، تجسم شکل آن در حال، و هربار که کودکی کشته می‌شود، هربار که کودکی دستگیر می‌شود، هربار که کودکی زندانی می‌شود، چیزی، همین حالا در آینده می‌شکند، فرو می‌ریزد، از بین می‌رود. هربار که کودکی از کودکی ساقط می‌شود، تخیل آینده است که سقوط می‌کند. ما آینده‌ خنجرخورده‌ کارون حاجی‌زاده‌ایم، ما فردای باتون‌خورده‌ سارینا اسماعیل‌زاده‌ایم، ما روز بعد مرگ ستاره تاجیکیم، ما همین حالا در آینده‌ای زندگی می‌کنیم که کودکان مینابی در آن کشته شده‌اند. نام‌ها و نشان‌های دیگر، انباشت تاریخی از خشونت که در قدم‌به‌قدم خود از کودکان به شیوه‌های مختلف کودکی‌زدایی کرده است، و حق آن‌ها را بر کودکی و زندگی، چه در خم‌شدن به عمق سطل‌های زباله، چه در ردمرز کردن‌ به «جرم» افغانستانی بودن، چه در کشتار مستقیم‌ به‌دلیل اعتراض، چه در دستگیری و زندانی‌کردن و اخذ اعتراف اجباری، و همینطور، چه در جنگ‌خواهی ربوده است.

در نخستین ساعات شروع جنگ اسرائیل و آمریکا با ایران در صبح روز نهم اسفند، پیش‌دبستان و دبستان شجره‌ طیبه در شهر میناب استان هرمزگان مورد حمله‌ موشکی قرار می‌گیرد و شمار کشته‌شدگان ساعت‌به‌ساعت بالا می‌رود. تصاویر از هم‌جواری مدرسه با یک مجموعه‌ سازمانی سپاه می‌گوید و برخی همین را دستاویز جهت‌گیری‌های سیاسی خود می‌کنند و سوگ و خشم از کشتار کودکان را با اما و اگر خلط می‌کنند. تصاویر اندک هستند و هم در سیاه‌چاله قطعی اینترنت و هم به دلیل در حاشیه‌بودن شهر میناب و قرارگرفتنش در جغرافیای آکنده از ستم‌های طبقاتی و نژادی و قومیتی و جفرافیایی، روایت‌های دست‌اول اندک‌اند و صرفاً از دریچه‌های خبرگزاری‌های رسمی منتشر می‌شوند. کودکان کشته شده‌اند و بازماندگان چنان مزیتی برای دادن روایت دست‌اول ندارند. صدا مخدوش است و تصویر خونین و گورها آماده و ماییم و آینده‌ای زخم‌خورده.

جنگ به ذات خود علیه کودکان و کودکی است. حقیقتی ساده و احتمالا گزاره‌ای تکراری، خصوصا در گفتمان فمینیستی که در نسبت با حقوق کودکان و حق آن‌ها بر زندگی و امنیت و کودکی اما و اگر نمی‌آورد. اما در فضای متلاطم سیاسی امروز ایران انگار همین حقیقت ساده هم «اما»پذیر شده است، گویی انگار «چه کسی کشت» است که به «چه کسی مرد» مشروعیت می‌دهد. اما کودکی و کودکان در کجای سیاست‌ «رهایی» با بمب قرار می‌گیرند؟ در کدام آئین آزادی‌خواهی، سوگواری کشته‌شدن کودکان به امری مشروط بر «چه کسی کشت؟» بدل می‌شود؟

همانطور که کودکان خود آینده‌اند، نگریستن در رنج‌شان هم تمرینی است برای انسانیت‌بخشی به این زمانه‌ای که بدن‌ها و عواطف و احساس‌های ما را از انسانیت زدوده‌اند؛ در این زمانه‌ مرگ‌خواهی و مرگ‌زیستی. برای آن جان‌های پاکی که حالا در گور خفته‌اند، بی‌آنکه در ذهن کودکانه‌شان حتی فهمی کامل از آنچه بر جان‌شان رفته داشته باشند، برای خانواده‌ها و نزدیکان داغ‌دارشان، برای حق دادخواهی و سوگ آن‌ها، برای رویاها و آینده‌های ساقط‌شده، و برای زندگی و کودکی کردن تمام کودکان، برای بازگشتن تمام کودکان به بازیگوشی، جنگ چهر‌ه‌ کودکانه ندارد.



 











 







 

 

مطالب مرتبط