نویسنده: آیدا نگهدارینیا
طی دهه های اخیر، ساحت سیاست، پیش از آنکه معطوف به آرایش نیروها، تسخیر نهادها یا ابداع فرم های نوین حیات باشد به تدریج به میدان استقرار و گردش ایماژها، عواطف و شدت ها (Intensities) استحاله یافته است. آنچه امروزه در سپهر عمومی به عرصه رقابت کشیده می شود، صرفا گزاره های سیاسی یا برنامه های ایدئولوژیک نیست؛ بلکه ظرفیت پتانسیلمند هر سوژه، هر بدن و هر رخداد برای تولید «تاثر» (Affect) است. در چنین صورتبندیای، تصویر رنج از جایگاه یک بازنمایی (Representation) صرف فراتر رفته و به نیرویی مولد بدل می گردد؛ نیرویی که میل را سازماندهی می کند، اقتصاد توجه را توزیع می نماید و ارزش مبادله ای سیاسی می آفریند.
در این افق معرفتی، پرسش کانونی دیگر معطوف به راستی آزمایی واقعیت خشونت علیه زنان نیست؛ چراکه این امر نه تنها بدیهی و انکارناپذیر بلکه یکی از بنیادین ترین اشکال خشونت ساختاری در جهان معاصر است. پرسش رادیکال تر آن است که این خشونت با چه مکانیسمی در مدار گردش میل، رسانه و سرمایه ادغام می شود و از چه آستانه ای به بعد، رنج از یک واقعیت انضمامی تاریخی به یک صورتبندی سیاسی خودبسنده استحاله می یابد؟ به تعبیر دیگر، آیا میان سیاستی که غایت آن امحای رنج است و سیاستی که بقای خویش را در گرو بازتولید مستمر تصویر رنج می بیند، شکافی انتولوژیک (هستی شناختی) وجود ندارد؟
بخش هایی از نظریه و کنش فمینیستی متاخر به ویژه آنجا که با منطق رسانه های پلتفرمی و اقتصاد توجه مفصل بندی شده اند، همت خود را مصروف افشای خشونت های پنهان، رویت پذیر ساختن بدن های حذف شده و اعطای عاملیت گفتاری به سوژه های درحاشیه مانده کرده است. در اینجا ضروری است به شکلی دقیق مشخص کنیم که ابژه نقد ما چیست. منظور ما از این بخش از جریان های فمینیستی به هیچ وجه ناظر به کل سنت تاریخی فمینیسم و دستاوردهای رهایی بخش آن نیست. پیکان این نقد مشخصا متوجه گرایش های خاصی است که در تقاطع «سیاست بازنمایی» (Politics of Representation)، «سیاست به رسمیت شناسی» (Politics of Recognition) و «سیاست هویتی» (Identity Politics) تکوین یافته اند.
سیاست به رسمیت شناسی که در اصل ریشه در سنت هگلی دارد در دهههای اخیر تقلیل یافته و به ابزاری برای تثبیت هویت های قربانی بدل شده است. در موازات آن، بخشی از کنشگری رسانه ای و پلتفرمی معاصر، مبارزه سیاسی را تا حد کسب لایک، همرسانی و دیده شدن در اقتصاد توجه (Attention Economy) تقلیل داده است. در این صورت بندی های متاخر که عمیقا در ماشین سرمایه داری پلتفرمی ادغام شده اند، هدف دیگر تغییر بنیان های مادی ستم نیست بلکه کسب انحصار در بازار رویت پذیری است. بنابراین، استدلال ما از یک ادعای کلی درباره فمینیسم به یک نقد تاریخی و نظری از وضعیت ادغام مقاومت در رسانه های سرمایه دارانه معطوف است. بی تردید مداخله تاریخی فمینیسم یکی از سترگ ترین دستاوردهای اندیشه انتقادی در نیم قرن گذشته محسوب می شود. با این وجود، هنگامی که همین مفصل بندی سیاسی در سازوکارهای رسانه ای و اقتصاد متاخر سرمایه داری ادغام می گردد، مستعد ایجاد نتایجی وارونه است: در این سازوکار، بدن زن نه به مثابه سرچشمه ای برای تکوین امکان های نو بلکه به مثابه یک گره گاه استراتژیک برای تولید و گردش تاثرات سیاسی ارزش گذاری می شود. در این پیکربندی، آنچه به گردش درمی آید روایت رهایی از خشونت نیست بلکه خود «ظرفیت تاثرآفرینی» بدن است.
نقطه عزیمت جستار حاضر دقیقا بر همین گره گاه استوار است. مدعای این متن نه نفی فمینیسم است، نه انکار خشونت مبتنی بر جنسیت و نه دفاعیه ای از قسمی سیاست «پسافمینیستی». مسئله اصلی، پیشبرد یک «نقد درون ماندگار» بر یکی از گرایش های هژمونیک در سیاست معاصر است. اما چرا این نقد را درون ماندگار می نامیم؟ نقد ما از بیرون به فمینیسم تحمیل نمی شود بلکه ارزش های بنیادین خود فمینیسم را مبدا قرار می دهد. ما ضرورت آزادی زنان و واقعیت مهیب خشونت علیه آنان را به عنوان اصول موضوعه و مفروضات قطعی خود می پذیریم. نقد درون ماندگار دقیقا از همین نقطه آغاز می کند تا نشان دهد که چگونه ماشین سرمایه داری، همین پروژه رهایی بخش و مفاهیم تولید شده در آن را تصاحب کرده، از محتوای رادیکال تهی می کند و به ابزاری برای انباشت سرمایه عاطفی بدل می سازد. نقد درون ماندگار تناقضات میان غایت رهایی بخش فمینیسم و فرم های رسانه ای شده کنونی آن را اشکار می کند؛ گرایشی که در آن، «رنج» به غایی ترین منبع مشروعیت سیاسی بدل گشته و سوژه، بیش از آنکه بر مبنای توان پراتیک و آفرینشگری اش تعریف شود از طریق قابلیت اش در برانگیختن همدلی، خشم یا احساس گناه به رسمیت شناخته می شود. در این پارادایم، سوژه قربانی از یک موقعیت انضمامی تاریخی عبور کرده و به یک «فرم سیاسی» استحاله می یابد.
فرضیه بنیادین این نوشتار آن است که سرمایه داری متاخر، دامنه کالایی سازی خود را از اشیاء بسط داده و عواطف، امیال و حتی فرم های مقاومت را درون شبکه ای از اقتصاد لیبیدویی (Libidinal Economy) سامان می بخشد. تحت چنین شرایطی، کنش سیاسی نیز مستمرا در معرض این مخاطره است که ارزش نمادین خویش را نه از استطاعت تولید تفاوت بلکه از شدت تاثرات قابل مبادله استخراج کند. بدین ترتیب، رنج به یک سرمایه عاطفی مبدل می گردد؛ سرمایه ای که در شبکه های رسانه ای، آپاراتوس های فرهنگی و حتی گفتمان های رهایی بخش جریان می یابد و توامان مشروعیت بازتولید می کند. از این منظر، پرسش غایی چنین است: مسئله دیگر پاسخ به «چه کسی قربانی است؟» نیست بلکه پرسش تبارشناختی «چگونه قربانی بودن به فرم تولید ارزش سیاسی بدل می شود؟» است. و از آن پراهمیت تر: آیا می توان امکان فمینیسمی را متصور شد که مشروعیت خویش را نه از اقتصاد بازنمایی رنج بلکه از تولید فرم های نوین توان (Potentia)، میل و امکان های زیستن اخذ کند؟
این نقد از درون کدام سنت فمینیستی سخن می گوید؟
پیش از ورود به مباحث هستی شناختی، باید موضع این متن در قبال ادبیات فمینیستی معاصر روشن گردد. این جستار به هیچ روی نوشته ای در تخاصم با فمینیسم نیست؛ برعکس، رسالت خود را در امتداد آن دسته از سنت های فکری فمینیستی تعریف می کند که همواره نسبت به استحاله پروژه رهایی در دل سرمایه داری هشدار داده اند. این گفت وگو از درون خود سنت فمینیستی نیز سابقه ای غنی دارد و متفکران برجسته ای به نقد منطق بازشناسی، اقتصاد عاطفه و دلبستگی های اسارت بار سیاسی پرداخته اند.
نانسی فریزر یکی از مهم ترین متفکرانی است که در نقد سرمایه داری نئولیبرال و رابطه آن با فمینیسم قلم زده است. فریزر به روشنی نشان می دهد که چگونه چرخش جریان اصلی فمینیسم به سوی «سیاست بازشناسی» (Recognition)، منجر به غفلت از مطالبات مبتنی بر «بازتوزیع» (Redistribution) مادی و اقتصاد سیاسی شده است. او هشدار می دهد که فمینیسم در خطر تبدیل شدن به «کنیزک سرمایه داری نئولیبرال» قرار دارد:
«جریان اصلی فمینیسم با سرمایه داری نئولیبرال وارد نوعی اتحاد خطرناک و ناخواسته شده است. در این گذار تاریخی، تمرکز یک جانبه بر سیاست هویت و بازشناسی فرهنگی، به حاشیه رانده شدن مطالبات مربوط به اقتصاد سیاسی و بازتوزیع مادی انجامیده است. آرمان های فمینیستی برای توانمندسازی، اکنون برای توجیه استثمار در اقتصاد نئولیبرال مصادره می شوند.» (فریزر، فمینیسم، سرمایه داری و حیله تاریخ)
در همین راستا، جودیت باتلر نیز در آثار متاخر خود به ویژه در تاملاتش پیرامون سوگواری، آسیب پذیری (Vulnerability) و حیات مخاطره آمیز، چارچوبی برای فهم سیاست بازشناسی ارائه می دهد. باتلر می پرسد که ماشین های قدرت چگونه تعیین می کنند که چه بدنی ارزش سوگواری دارد و چه بدنی فاقد این ارزش است. اگرچه باتلر از آسیب پذیری دفاع می کند اما به ما نشان می دهد که خود این آسیب پذیری چگونه در میدان توزیع قدرت رسانه ای سامان می یابد:
«چه کسی به مثابه انسان به شمار می آید؟ زندگی چه کسانی به عنوان زندگی به رسمیت شناخته می شود؟ و در نهایت، چه چیزی یک زندگی را سوگوارانه (قابل سوگواری) می سازد؟ آسیب پذیری ما پیش شرط حیات اجتماعی و سیاسی ماست، اما چارچوب های قدرت تصمیم می گیرند کدام آسیب پذیری به رسمیت شناخته شود و کدام یک در تاریکی بماند.» (باتلر، حیات مخاطره آمیز)
از سوی دیگر برای فهم چگونگی تبدیل رنج به یک ارزش در گردش باید به نظریه پردازان فمینیست عواطف رجوع کرد. سارا احمد در نظریه اقتصاد گردش عاطفه و «سیاست احساسات»، استدلال می کند که عواطف امور درونی و روان شناختی نیستند بلکه رویه هایی اجتماعی اند که از طریق گردش میان نشانه ها و بدن ها، ارزش و مرز تولید می کنند. نقد ما به اقتصاد لیبیدویی رنج، عمیقا وامدار بینش سارا احمد درباره اقتصاد عاطفی است:
«عواطف در درون افراد یا در ساحت امر اجتماعی قرار ندارند بلکه دقیقا همان سطوح و مرزهایی را تولید می کنند که اجازه می دهند فرد و جامعه به گونه ای ترسیم شوند که گویی ابژه هایی مجزا هستند. عواطف از طریق گردش خود در میان بدن ها و نشانه ها، ارزش تولید می کنند.» (احمد، سیاست فرهنگی احساسات)
در نهایت، لورن برلانت با مفهوم نبوغ آمیز «خوش بینی بی رحمانه» (Cruel Optimism) نشان می دهد که چگونه دلبستگی ما به فرم های خاصی از سیاست و هویت (از جمله دلبستگی به هویت قربانی یا فرم های رسانه ای شده مقاومت)، می تواند در عمل مانعی برای رهایی واقعی ما باشد. ما به فرمی از ابراز رنج در شبکه های اجتماعی وابسته می شویم که خود بازتولیدکننده ناتوانی ماست:
«رابطه خوش بینی بی رحمانه زمانی شکل می گیرد که همان چیزی که میل شما را برمی انگیزد و به آن دلبسته اید در واقع مانعی بر سر راه شکوفایی شما باشد. دلبستگی های سیاسی و عاطفی ما می توانند ما را در همان ساختارهایی که ما را فرسوده می کنند، محبوس نگه دارند.» (برلانت، خوش بینی بی رحمانه)
همان گونه که مشخص است، نقد سیاست قربانی و اقتصاد رسانه ای شده رنج، پیش از آنکه یک حمله از بیرون باشد، امتداد رادیکال انتقاداتی است که فریزر، باتلر، احمد و برلانت در نقد بازشناسی تقلیل یافته، گردش عواطف و دلبستگی های سیاسی مخرب مطرح کرده اند. هدف این جستار پیوند زدن این بینش های فمینیستی با نقد اقتصاد سیاسی جریان های لیبیدویی است.
از سیاست بازنمایی تا اقتصاد لیبیدویی: بدن، میل و تولید تاثر
چنانچه پروبلماتیک سیاست مدرن را صرفا به مسئله «بازنمایی» (Representation) تقلیل دهیم، بخش عظیمی از مکانیسم های میکروفیزیک قدرت در دوران معاصر را نادیده انگاشته ایم. در سنت انتقادی، منطق بازنمایی همواره مبتنی بر این پیش فرض هستی شناختی بوده است که واقعیتی ماتقدم در جهان وجود دارد (بدن خاموش، هویت سرکوب شده، تجربه حذف شده) که نیازمند بازنمایی صحیح است. در این چارچوب، رسالت سیاست رهایی بخش غالبا به اصلاح رژیم های بازنمایی محدود می شود: افشای امر پنهان، نام گذاری امر بی نام و وارد کردن سوژه های مطرود به میدان رویت پذیری های عمومی.
اما نقطه عزیمت «اقتصاد لیبیدویی» از اساس متفاوت است. در اینجا پروبلماتیک این نیست که چه چیزی در میدان دید قرار می گیرد بلکه پرسش ناظر بر چگونگی تکوین سازوکار دیدن است؛ اینکه کدامین نیروها تعیین می کنند که یک ابژه ظرفیت تاثیرگذاری بیابد، یک بدن اقتصاد توجه را تسخیر کند و یا یک رنج قابلیت ترجمه به زبان عمومی را داشته و در مدار اجتماعی مبادله شود. اقتصاد لیبیدویی، پیش از آنکه با محتوای بازنمایی ها درگیر باشد با شرایط ماتریالیستی تولید میل، شدت و ارزش سروکار دارد.
ژان-فرانسوا لیوتار در رساله اقتصاد لیبیدویی دقیقا از همین زاویه به خوانش های ارتدوکس مارکسیستی و تئوری های مبتنی بر نقد ایدئولوژی یورش می آورد. به زعم او، سرمایه داری صرفا آپاراتوسی برای استخراج ارزش اضافی از نیروی کار نیست بلکه ماشینی غول پیکر برای سازماندهی جریان های میل است:
«هیچ اقتصاد سیاسی ای وجود ندارد که در بنیاد خود، یک اقتصاد لیبیدویی نباشد... سرمایه از انرژی های لیبیدویی تغذیه می کند. دستگاه سرمایه داری بیش از آنکه نظامی برای مبادله کالاها باشد، ماشینی است برای تسخیر، کانالیزه کردن و به گردش درآوردن شدت ها و هیجانات بشری.» (لیوتار، اقتصاد لیبیدویی)
در اینجا باید پرسید: آیا نظریه پردازان فمینیست پیش از این به اقتصاد لیبیدویی پرداخته اند؟ همان طور که در بخش پیشین آمد، متفکرانی چون سارا احمد و لورن برلانت به تفصیل درباره «اقتصاد عاطفی» سخن گفته اند. با این حال، تفاوت ظریفی میان رویکرد پدیدارشناسانه و فرهنگی آنان به عاطفه، با رویکرد ماشینی و مادی-لیبیدویی لیوتار و دلوز وجود دارد. جستار حاضر دقیقا همین خلا نظری را نشانه می گیرد: پیوند زدن تحلیل فرهنگی فمینیست ها از گردش احساسات با دستگاه مفهومی قاره ای که سرمایه داری را به مثابه یک ماشین انکودر (کدگذار) و استخراج کننده شدت های لیبیدویی می فهمد.
در این دلالت شناسی، بدن از یک ابژه منفعل در برابر اعمال قدرت خارج شده و به مثابه یک «سطح تولید» درک می شود. بدن ها درون شبکه ای درهم تنیده از نشانه ها، عواطف و ارزش ها استقرار می یابند و ظرفیت های دیفرانسیلی متفاوتی برای تولید تاثر پیدا می کنند. یک تصویر یا یک شهادت تنها زمانی عاملیت سیاسی می یابد که قادر به تولید شدت خاصی باشد: خشم، همدردی، انزجار، احساس گناه یا میل به مداخله. از این رو، سیاست معاصر را باید سیاست شدت ها نامید نه صرفا سیاست معناها.
این رهیافت نظری، امکان یک واسازی انتقادی از رابطه فمینیسم و بازنمایی را فراهم می آورد. جنبش های فمینیستی به درستی مبرهن ساختند که طرد زنان از ساحت های تاریخ، زبان، قانون و دانش، صرفا معلول غیاب فیزیکی آنان نبوده بلکه محصول رژیم های خاصی از رویت پذیری و دلالت پردازی است. با این حال با ادغام منطق بازنمایی در اقتصاد رسانه ای و پلتفرمی معاصر، یک دگردیسی ماهوی رخ می دهد: پروبلماتیک از حضور تنانه زن در عرصه گفتار به سنجش ارزش سیاسی بدن او بر مدار قابلیت اش در انگیزش عاطفی تغییر شکل می دهد.
در این نقطه، تمایزگذاری مفهومی میان «بدن سیاسی» و «بدن تاثرزا» ضرورتی اجتناب ناپذیر می یابد. بدن سیاسی در دلالت رهایی بخش خود، بدنی است مستعد سازماندهی نیرو، تکوین فرم های بدیع کمون و گشایش امکان های نوین هستی. در مقابل، ارزش بدن تاثرزا منحصرا از قابلیت آن برای برانگیختن واکنش منفعلانه استخراج می شود. اولی بر توان تولیدی متمرکز است و دومی بر قابلیت مصرف شدن تصویر آن.
با کاربست واژگان باروخ اسپینوزا، می توان این تمایز را بر اساس تفاوت میان تاثر به مثابه افزایش توان (Joy) و تاثر به مثابه کاهش توان و انفعال (Sadness) صورت بندی کرد. اسپینوزا در رساله اخلاق می نویسد: «مراد من از عاطفه، حالات بدن است که توان کنش ان را افزایش یا کاهش می دهد؛ و همزمان، ایده های این حالات است... ما تا آنجا کنشگریم که علت تام این حالات باشیم و تا آنجا منفعل ایم که علت ناقص آن باشیم.» (اسپینوزا، اخلاق)
بنابراین، هر تاثری ذاتا رهایی بخش نیست. عاطفه می تواند ابزاری برای ارتقای توان کنش باشد و در عین حال می تواند به عنوان مکانیسمی برای تثبیت انفعال عمل کند. احساساتی نظیر اندوه، خشم یا احساس گناه، اگر از چرخه بازتولید درخودفروبسته خویش فراتر نروند هرگز به کنش ایجابی منتهی نمی گردند؛ آن ها صرفا شدت تجربه سوبژکتیو را تشدید می کنند بی آنکه مناسبات ماتریالیستی تولیدکننده آن تجربه را دچار گسست کنند.
از منظر دلوز و گتاری، این فرایند را باید در چارچوب مفهومی «ماشین میل گر» (Desiring-Machine) تحلیل نمود. میل برخلاف روانکاوی فرویدی، خلا یا فقدانی نیست که در پس بازنمایی ها پنهان مانده باشد؛ میل یک نیروی تولیدکننده امر واقع است: «میل هیچ کمبودی ندارد، میل فاقد ابژه خویش نیست... ناخوداگاه یک تئاتر نیست بلکه یک کارخانه است... میل و ابژه ان یک چیز واحدند: ماشین. میل همواره تولیدکننده واقعیت است؛ ماشین های میل گر همان ماشین های اجتماعی اند.» (دلوز و گتاری، آنتی ادیپ)
بنابراین، پرسش اساسی این نیست که «چه بازنمایی ای از زن تولید می شود؟» بلکه باید پرسید: «کدامین ماشین های اجتماعی، کدامین جریان های لیبیدویی و چه آرایش هایی از قدرت این تصویر را مونتاژ کرده و به مصرف می رسانند؟» اینجاست که نقد سیاست قربانی ضرورت می یابد؛ چراکه در این ساختار، بدن سوبژکتیو به جای ظهور به مثابه نیروی تکوین بخش تفاوت در قالب یک نشانه تثبیت شده و ذات گرایانه از رنج رمزگذاری می شود.
این دگردیسی به هیچ وجه منحصر به فمینیسم نیست؛ بلکه منطق عام سیاست در عصر پلتفرم های دیجیتال است. سیاست معاصر به طور فزاینده ای به عرصه نبرد شدت ها تقلیل یافته است: چه روایتی بیشترین آسیب را نمایندگی می کند؟ کدام تصویر بالاترین ارزش شوک را تولید می کند؟ در این میدان مسموم، حتی رادیکال ترین اشکال مقاومت نیز در معرض جذب و بازقلمروسازی توسط همان ماشین هایی قرار دارند که برای براندازی آن ها تکوین یافته اند.
قربانی به مثابه فرم سرمایه
یکی از فاحش ترین خطاهای اپیستمولوژیک در تحلیل سیاست معاصر، تقلیل مفهوم «قربانی» به یک وضعیت تجربی صرف یا یک هویت ثابت اجتماعی است. در این رویکرد، قربانی صرفا دالی است برای سوژه ای که ابژه خشونت واقع شده است. این تعریف، هرچند از منظر حقوقی و اخلاقی واجد ضرورت است اما در تحلیل اقتصاد سیاسی میل در سطح پدیدارشناسی ماجرا متوقف می ماند. آنچه نیازمند پروبلماتیزه شدن است، شخص قربانی نیست بلکه فرم انتزاعی ای است که وضعیت قربانی بودن در بستر آن به گردش و مبادله درمی آید. پروبلماتیک این است که چگونه جایگاه قربانی بودن به یکی از کارامدترین تکنولوژی ها برای استخراج ارزش سیاسی بدل می شود.
از این منظر، قربانی دیگر نه یک فرد بلکه یک فرم است؛ فرمی که در آن رنج از دلالت تجربه زیسته سوبژکتیو خارج شده و به یک قابلیت اجتماعی جهت انباشت ارزش تغییر ماهیت می دهد. این سازوکار دقیقا تداعی گر تحلیل مارکس از بت وارگی کالا است. مارکس نشان داد که کالا پیش از آنکه یک ابژه فیزیکی باشد، تبلور یک رابطه اجتماعی است:
«رازگونگی شکل کالایی صرفا در این نهفته است که خصلت اجتماعی کار آدمیان را همچون خصلت عینی محصولات کار به آنان بازمی تاباند... و بدین سان رابطه اجتماعی معین انسان ها میان خودشان در چشم آنان شکل وهم آلود رابطه ای میان اشیاء را به خود می گیرد.» (مارکس، سرمایه)
به سیاق کالا در اندیشه مارکس، «قربانی» نیز پیش از آنکه هویتی فردی باشد، شکلی اجتماعی از گردش تاثر است. در اینجا، رنج صرفا اختلالی نیست که باید مرتفع گردد بلکه خود به ماده خام نوعی اقتصاد بدل می شود؛ اقتصادی که انباشت سرمایه اش نه وابسته به ریشه کن ساختن رنج بلکه متکی بر پتانسیل رنج برای استخراج توجه، مشروعیت سازی، انگیزش همدلی و بسیج افکار عمومی است.
این همان آستانه ای است که اقتصاد لیبیدویی از نقد کلاسیک ایدئولوژی گسست می کند. درحالی که نقد ایدئولوژی در پی فهم سازوکارهای پنهان سازی حقیقت است، اقتصاد لیبیدویی در پی واکاوی این امر است که چگونه میل به خود پنهان شدگی، میل به افشاگری و حتی میل به انقیاد در قالب مقاومت، تولید می شود. در این سطح تحلیل، قربانی در بیرون از مرزهای سرمایه نایستاده است بلکه به عنوان یک چرخ دنده حیاتی در قلب ماشین سرمایه داری متاخر می تپد. آنچه در این چرخه حائز ارزش مبادله است نه حقیقت رنج بلکه ظرفیت یک رخداد در تولید ترافیک لیبیدویی است.
از این رو، رنج واجد قابلیت مبادله پذیری می گردد. با این تفاوت که برخلاف کالای مادی که با مصرف مستهلک می شود، تصویر رنج در اقتصاد پلتفرمی هرچه بیشتر مصرف گردد باید با شدت بیشتری بازتولید شود. سیاست معاصر در تله ای آنتولوژیک گرفتار آمده است که می توان آن را «اقتصاد بازتولید تروما» نام گذاری کرد؛ اقتصادی که در آن، استمرار گردش تصویر آسیب از خود کنش معطوف به رفع آسیب، ارزش سیاسی فزون تری می یابد.
در اینجا عبور از نظریه «سرمایه نمادین» پیر بوردیو الزامی به نظر می رسد. بوردیو سرمایه نمادین را مبتنی بر منطق اعتبار و بازشناسی تحلیل می کند: «سرمایه نمادین چیزی نیست جز هر نوع سرمایه ای هنگامی که توسط کنشگران مجهز به مقولات ادراکی متناسب برای ارزیابی آن، شناخته و به رسمیت شناخته می شود... سرمایه نمادین شکلی از اعتبار است که بر پایه باور استوار است.» (بوردیو، عقل عملی)
اما در کاپیتالیسم پلتفرمی، آنچه انباشت می شود نه صرفا اعتبار نمادین بلکه «شدت» است. الگوریتم ها بر اساس صدق و کذب گزاره ها عمل نمی کنند بلکه بر اساس شدت واکنش های عصبی و عاطفی رتبه بندی می کنند. در چنین زیست بومی، ارزش سیاسی نیز ناگزیر از منطق شدت تبعیت کرده و سرمایه نمادین جای خود را به مفهومی می سپارد که می توان آن را «ارزش-تاثر» نامید.
از منظر هستی شناسی دلوزی، قربانی یک بازنمایی نیست بلکه یک «مونتاژ» یا سرهمبندی (Assemblage) است؛ ماشین پیچیده ای متشکل از اتصال ناهمگون رسانه، حافظه، گفتمان های اخلاقی، فناوری، حقوق، سرمایه و جریان های میل. هیچ یک از این اجزا به تنهایی قربانی را برنمی سازند بلکه تلاقی و هم ارزی آن هاست که «ماشین قربانی» را صورت بندی می کند.
اینجاست که رادیکال ترین خطر سیاست هویتی رخ می نماید: اگر شرط امکان مشروعیت سیاسی یک سوژه، تقلیل یافتن به میزان آسیب دیدگی اش باشد، آنگاه سیاست از عرصه ابداع فرم های نوین زیستن به عرصه رقابت بر سر تصاحب انحصار رنج استحاله می یابد. در این هندسه قدرت، پرسش رهایی بخش «چگونه می توان آفرید؟» جای خود را به پرسش انفعالی «چه کسی استحقاق بیشتری برای سخن گفتن دارد، زیرا زخم عمیق تری برداشته است؟» می دهد. بدین ترتیب، جایگاه قربانی به یک فناوری زیست سیاسی تقلیل می یابد که گرچه میدان دید را سامان می بخشد اما حیات سوژه را تنها از مجرای جراحاتش به رسمیت می شناسد.
نقد سیاست قربانی: از اخلاق رنج به هستی شناسی توان
اگر مفهوم قربانی را از قفس یک هویت ذات گرا رهانیده و آن را به مثابه فرمی برای گردش ارزش لیبیدویی درک کنیم، نقد سیاست قربانی تحت هیچ شرایطی به منزله انکار خشونت ساختاری نخواهد بود. سیاست قربانی دقیقا از آن جهت مستحق تیغ نقد است که با تبدیل کردن رنج به یک قالب ازپیش تعیین شده برای گردش اخلاقی، امکان های بالقوه رهایی را سرکوب می سازد.
پروبلماتیک بنیادین هر سیاست رهایی بخشی این است: چگونه می توان تجربه سوبژکتیو ستم را به کاتالیزوری برای دگرگونی بدل ساخت بی آنکه سوژه در مختصات همان ستم فریز (تثبیت) شود؟ این پرسش عمیقا هستی شناختی است زیرا آنچه در اینجا مورد مناقشه است نه حقوق صوری بلکه مکانیسم سوژه سازی است.
در این مقام باید تمایزی قاطع میان «تجربه رنج» و «هویت رنج» قائل شد. تجربه، رخدادی است واجد پتانسیل دگرگونی سوژه؛ درحالی که هویت مبتنی بر رنج، یک آپاراتوس بازدارنده است که رخداد را مصادره و تثبیت می کند. هنگامی که رنج به محور هویتی سوژه بدل می شود، زخم از یک خاطره تروماتیک فراتر رفته و به یگانه سرمایه و اصل توجیه کننده وجودی او تبدیل می گردد.
فریدریش نیچه در تبارشناسی اخلاق با دقتی نبوغ آمیز نشان داده بود که چگونه تجربه انفعال و رنج می تواند در قالب یک «اخلاق بردگان» به ماشین تولید ارزش بدل شود: «شورش بردگان در اخلاق با این امر آغاز می شود که خود کین توزی خلاق می شود و ارزش می آفریند؛ کین توزی موجوداتی که از واکنش راستین، یعنی کنش ایجابی، محروم اند و تنها با یک انتقام خیالی خود را التیام می بخشند. درحالی که هر اخلاق والاتری از یک آری گویی پیروزمندانه به خویشتن می بالد، اخلاق بردگان از همان آغاز به امر بیرونی، امر دیگر و امر نا-خویشتن نه می گوید؛ و همین نه گفتن، عمل خلاقه اوست.» (نیچه، تبارشناسی اخلاق(
اگر در عصر نیچه اخلاق مسیحی رنج را به وعده رستگاری بدل می ساخت، امروزه سرمایه داری پلتفرمی رنج را به موتور محرک الگوریتم ها و ترافیک داده ها تبدیل کرده است. در این پارادایم، سیاست از پراتیک سازماندهی نیروها عقب نشینی کرده و به تکنیک مدیریت رویت پذیری تنزل می یابد. پرسش «چه باید کرد؟» تحت الشعاع پرسش بازنمایانه «چه کسی باید دیده شود؟» قرار می گیرد و اقتصاد توجه با سیاست هویتی در یک نقطه کور همپوشانی پیدا می کنند.
با کاربست مفاهیم دلوز و گتاری، این پدیده را می توان مصداق بارز «بازقلمروسازی» میل دانست. میلی که در ذات خود خط گریزی برای تولید تفاوت بود، مجددا بر محور یک ترومای اجتماعی و رسانه ای محبوس و کدگذاری می شود. سیستم به سوژه می آموزد که ارزش نمادین او نه در قابلیت آفرینشگری اش، بلکه در آن چیزی است که از وی سلب شده است. سوژه پیش از انکه یک خالق پتانسیل مند باشد، یک بدن جراحت دیده است.
نقد سیاست قربانی در واقع نقد اعطای یک «اولویت هستی شناختی» به جراحت است. هرچند هیچ رهایی ای از انکار رنج آغاز نمی شود اما تمرکز انحصاری بر رویت پذیر کردن زخم بی آنکه شرایط ماتریالیستی تکوین آن زخم دگرگون شود، صرفا مدار گردش همان رنج را فربه تر می سازد. از این رو، سیاست رهایی بخش را نه با شاخص شدت فوران احساسات انفعالی بلکه باید با ظرفیت آن جهت بسط توان جمعی مورد خوانش قرار داد.
به سوی فمینیسم پسالیبیدویی: سیاست توان
در پرتو مباحث مطروحه، شاید رادیکال ترین پرسش معطوف به آینده فمینیسم این نباشد که «چگونه مکانیسم های افشای رنج زنان را بهینه سازی کنیم؟» بلکه این است: آیا می توان سیاست و اپیستمه ای را پیکربندی کرد که برای احراز مشروعیت خویش از استیصال بازتولید بی وقفه تصاویر رنج بی نیاز باشد؟ رهایی، اگر مفهومی فراتر از توزیع عادلانه تر آسیب ها باشد، ناگزیر از ایجاد گسست در منطق آنتولوژیک خود آسیب است.
بنیادین ترین میراث فلسفی ژیل دلوز برای اندیشه سیاسی، گسست قطعی از هر سنت فلسفی ای است که هستی را از منشور فقدان، نفی دیالکتیکی یا کمبود تحلیل می کند. در هستی شناسی درون ماندگار دلوزی، تقدم نه با فقدان بلکه با تکثیر و تولید است؛ نه با هویت فریز شده بلکه با «شدن». با ترجمان این مفاهیم به ساحت سیاست فمینیستی، پراتیک سیاسی از یک واکنش صرف به ستم، به پراتیک ابداع آرایش های نوین حیات ارتقا می یابد؛ فضایی که در آن، سوژه زن نه ابژه ترحم اتیکال یا حقوقی بلکه نیرویی دیونیزوسی و مولد برای تکوین جهان های بدیع است.
بر این بستر می توان از ایده یک «فمینیسم پسالیبیدویی» سخن به میان آورد. پیشوند «پسا» در اینجا دال بر عبور از فمینیسم نیست بلکه نشانگر گسست از آن آستانه ای است که در آن، گفتمان مقاومت در اقتصاد لیبیدویی سرمایه داری ادغام شده و اخته می گردد. این رویکرد، بازپس گیری میل از رژیمی است که آن را صرفا از مجرای مدیریت تروماتیک تاثرات منفعل سامان می بخشد. فمینیسم پسالیبیدویی، گذار از اقتصاد رنج به سوی یک اقتصاد توان است. بر این اساس، می توان اصول این فمینیسم پسالیبیدویی را در پنج محور بنیادین صورتبندی کرد که آن را از سایر فمینیسم های رسانه ای شده و هویتی متمایز می سازد:
نخست، «سیاست توان» در برابر سیاست نقصان؛ به این معنا که نیروی پیشران مقاومت، استطاعت و توانایی های پنهان بدن هاست، نه آنچه از آن ها دریغ شده است. دوم، «تولید میل»؛ رهاسازی میل از چارچوب های واکنشی و معطوف ساختن آن به خلق شبکه ها، اتصالات و اشکال بدیع همبستگی. سوم، «عبور از اقتصاد رنج»؛ به معنای متوقف ساختن چرخه ای که در آن بازنمایی آسیب به یگانه معیار ارزش گذاری و مشروعیت بخشی به سوژه سیاسی بدل می شود. چهارم، «تولید فرم های نوین حیات»؛ یعنی سوق دادن انرژی سیاسی از مبارزه صرف برای کسب جایگاه در نظام موجود به سمت ابداع شیوه های زیستنی که دستگاه قدرت قادر به کدگذاری و تسخیر آن ها نیست. و پنجم، «مقاومت در برابر کالایی شدن تاثر»؛ به بیان دیگر، امتناع از عرضه احساسات، سوگواری ها و خشم های جمعی به بازار پلتفرم هایی که از این عواطف برای انباشت سرمایه و ترافیک داده بهره کشی می کنند.
در این افق معرفتی، بدن سوبژکتیو از لوح مفروضی که تاریخ خشونت بر آن حک شده است به ماشینی برای تولید تفاوت و امکان دگردیسی می یابد. تغییر زاویه دید از سیاست معطوف به حافظه تروماتیک به سوی سیاستی معطوف به افرینش آینده، مختصات ادراک ما از مفهوم «مقاومت» را نیز دگرگون می سازد. مقاومتی که محتوای آن سراسر واکنشی محض به سلطه باشد، همچنان در اسارت هندسه همان سلطه است. مقاومت رهایی بخش، تغییر قواعد بازی و ابداع فضاهایی است که آپاراتوس قدرت پیشاپیش فاقد واژگانی برای رمزگذاری آن هاست.
اینجا است که رسالت سیاست با رسالت فلسفه، آن گونه که دلوز و گتاری صورتبندی کرده اند، تلاقی پیدا می کند: «فلسفه هنر شکل دهی، ابداع و ساختن مفاهیم است... وظیفه فلسفه حل مسائل ازپیش موجود نیست بلکه خلق صورت بندی های نوین از مسئله است. مفاهیم مراکزی از ارتعاش اند و کار آن ها بیدار کردن رخدادی تازه است.» (دلوز و گتاری، فلسفه چیست؟)
سیاست متکی بر هویت قربانی، همواره در افق همان جهانی می اندیشد که مدعی نفی آن است؛ چراکه هر دو (هم سرمایه داری و هم سیاست هویت)، ارزش خود را از طریق مدیریت کمبودها تامین می کنند. در نقطه مقابل، سیاست مبتنی بر توان، اتکای خود را بر فراوانی، افزایش ظرفیت های پراتیک، بسط پیوندهای ریزوماتیک و تکثیر امکان های زیستن قرار می دهد.
در نهایت، نقد مستتر در این نوشتار دعوتی به آمنزیا (فراموشی تاریخی ستم) نیست؛ بلکه تلاشی نظری برای واسازی تمرکز آنتولوژیک رنج در تعریف سوژه است. پروبلماتیک اساسی سرمایه داری متاخر، پنهان سازی رنج نیست بلکه ادغام رنج در سودآورترین اشکال گردش ارزش است. رهایی حقیقی در گرو انهدام دستگاهی است که زخم را به ارزش، ارزش را به مشروعیت و مشروعیت را به ابزار بازتولید سلطه بدل می کند.
همان طور که در آغاز اشاره شد، این جستار نه یک بیانیه قطعی برای پایان دادن به یک بحث بلکه صرفا طرح یک مسئله است. هدف بنیادین این متن، گشودن امکان یک مفصل بندی تازه میان فلسفه قاره ای، نقد اقتصاد سیاسی و نظریه فمینیستی است. مفهوم «فمینیسم پسالیبیدویی» یک پیشنهاد نظری اولیه است که قطعا نیازمند بسط بیشتر، نقد و واکاوی انتقادی از درون سنت های مختلف فکری است. سیاست با احصای زخم ها محقق نمی شود؛ سیاست در لحظه آفرینش نیروها حادث می گردد. و چه بسا رهایی غایی نه در لحظه ای که تمامیت ابعاد یک رنج رویت پذیر شود بلکه در آن نقطه بی بازگشتی رخ دهد که حیات، برای اثبات استحقاق و عاملیت خویش دیگر هیچ نیازی به حراج زخم هایش در بازار ترحم نداشته باشد.
فهرست منابع و ماخذ
- احمد، سارا (Ahmed, Sara). سیاست فرهنگی احساسات (The Cultural Politics of Emotion). (مربوط به نظریه اقتصاد گردش عاطفه و چگونگی تولید ارزش و مرز از طریق گردش عواطف - فصل اول و دوم).
- اسپینوزا، باروخ (Spinoza, Baruch). اخلاق (Ethics). (مربوط به بحث تفکیک تاثرات انفعالی و کنشی، و تعریف عاطفه به مثابه افزایش/کاهش توان کنش - بخش سوم و چهارم).
- باتلر، جودیت (Butler, Judith). حیات مخاطره امیز: قدرت های سوگواری و خشونت (Precarious Life: The Powers of Mourning and Violence). (مربوط به مفهوم اسیب پذیری، چارچوب های بازشناسی و توزیع نابرابر ارزش سوگواری - فصل دوم).
- برلانت، لورن (Berlant, Lauren). خوش بینی بی رحمانه (Cruel Optimism). (مربوط به مفهوم دلبستگی های اسارت بار به فرم های سیاسی و هویتی که مانع از شکوفایی حقیقی سوژه می شوند - مقدمه و فصل اول).
- بوردیو، پیر (Bourdieu, Pierre). عقل عملی: درباره نظریه کنش (Practical Reason: On the Theory of Action). (مربوط به تعریف سرمایه نمادین و منطق بازشناسی).
- دلوز، ژیل، و گتاری، فلیکس (Deleuze, Gilles & Guattari, Félix). انتی ادیپ: سرمایه داری و اسکیزوفرنی (Anti-Oedipus: Capitalism and Schizophrenia). (مربوط به مفهوم ماشین میل گر و تولیدکننده بودن میل، و نقد رویکردهای مبتنی بر فقدان).
- دلوز، ژیل، و گتاری، فلیکس (Deleuze, Gilles & Guattari, Félix). فلسفه چیست؟ (?What Is Philosophy). (مربوط به رسالت تفکر در خلق مفاهیم و صورت بندی نوین پروبلماتیک ها).
- فریزر، نانسی (Fraser, Nancy). فمینیسم، سرمایه داری و حیله تاریخ (Feminism, Capitalism and the Cunning of History). (مربوط به نقد چرخش فمینیسم از سیاست بازتوزیع مادی به سیاست بازشناسی فرهنگی و ادغام ان در نئولیبرالیسم).
- لیوتار، ژان-فرانسوا (Lyotard, Jean-François). اقتصاد لیبیدویی (Libidinal Economy). (مربوط به نقد اقتصاد سیاسی کلاسیک و تسخیر شدت ها و میل توسط سیستم سرمایه داری).
- مارکس، کارل (Marx, Karl). سرمایه: نقد اقتصاد سیاسی، جلد یکم (Capital, Volume I). (مربوط به بحث بت وارگی کالا و تبدیل روابط انسانی به روابط انتزاعی میان اشیاء - فصل اول).
- نیچه، فریدریش (Nietzsche, Friedrich). تبارشناسی اخلاق (On the Genealogy of Morality). (مربوط به مفهوم کین توزی و چگونگی تبدیل انفعال به منبع ارزش افرینی در اخلاق بردگان - رساله اول).

