این متن گزارشی است از نشست «زن در مواجهه با جنگ» که در موسسه رحمان برگزار شد و جنگ و پیامدهای آن را از سه زاویه دید بازخوانی کرد. در بخش نخست، شیما وزوایی با تمرکز بر جنگ روایتها در رسانههای جریان اصلی، چگونگی مصادره یا حذف سوژه زن در ساختارهای قدرت را بررسی میکند. فرشته طوسی در بخش دوم با نگاهی انتقادی، به سراغ مفهوم کنشگری در وضعیت بحران و تعلیق میرود و با نقد تحلیلهای انتزاعیِ بریده از واقعیت، بر ضرورت بازگشت به تجربههای زیسته و اخلاق مراقبت برای حفظ عاملیت جامعه تاکید میکند. در نهایت، کوثر کریمیپور در بخش سوم با تکیه بر آمارها نشان میدهد که چگونه در زمان وقوع تنشها، زنان بهعنوان اولین لایه از اقتصاد شکننده کشور حذف میشوند و این حذف ساختاری، چطور تابآوری کل جامعه را به بنبست میکشاند.
نقش گرفتن روی پارچه؛ بررسی سوژه زن در رسانههای جریان اصلی
شیما وزوایی با اشاره به اینکه جنگ همواره مساله زن را به عقب میراند، در ارائه خود با عنوان «نقش گرفتن روی پارچه»، به بررسی چگونگی شکلگیری و بازنمایی سوژه زن در رسانههای جریان اصلی و مناسبات آن با قدرتهای درگیر در جنگ پرداخت. او با اشاره به اینکه در فضای جنگی، نهتنها جنگ روایتها بلکه یک جنگ معنا برپاست، توضیح داد که چگونه ساختارهای قدرت مردانه در تلاشاند تا سوژگی را از خودِ زنان سلب کرده، آن را مصادره و به یک امر ایستا تبدیل کنند. او برای تبیین این مسئله، چند پرسش پیش کشید؛ از جمله اینکه رسانههای نزدیک به قدرت، سوژه زن را در چه دستهبندیهایی مطرح میکنند، آیا بازنمایی آنها از مرز «دیگریسازی» فراتر میرود، و آیا در فضای کنونی که بستر آنلاین و سرزمینی از زنان ستانده شده، میتوان گفتمانی فراتر از کلمات خلق کرد که امکان تغییر عینی ایجاد کند؟
بخش نخست تحلیل این ارائه به بررسی حسابهای کاربری دونالد ترامپ و بنیامین نتانیاهو بهعنوان نمایندگان دو گفتمان آمریکا و اسرائیل اختصاص داشت. یافتههای پژوهش نشان داد که گفتمان رسمی آمریکا بر خلاف تصور عموم، رویکردی مبتنی بر حذف زن از مسئله جنگ دارد و محتوای مربوط به زنان در آن محدود است. در موارد معدودی هم که به این موضوع اشاره شده، مانند پست ترامپ درباره نجات هشت زن ایرانی محکوم به اعدام، رسانه صرفاً به بازتولید کلیشه پسااستعماریِ «نجات زن مسلمان خاورمیانهای از دست مرد رنگینپوست خاورمیانهای» توسط منجی غربی پرداخته است. در نقطه مقابل، نهادهای رسمی و وزارت دفاع اسرائیل در ویدیوهای پرشماری که بخش زیادی از آنها با هوش مصنوعی تولید شده، از سوژه زن استفاده حداکثری کردهاند. این گفتمان اصرار دارد که با ارجاع به مفهوم وطن و هویت اتنیکی مشترک میان ایرانیان و اسرائیلیها، از آیندهای مبهم صحبت کند که در آن، زن ایرانی هویتی متناقض دارد؛ او همزمان موجودی ضعیف و نیازمند نجات، و در عین حال نیرویی بسیار قوی و پیشبرنده برای تحقق آزادی تصویر میشود که بهطور همزمان در جایگاه فرودست و فرادست قرار میگیرد.
در ادامه این تحلیل، وضعیت رسانههای فارسیزبان حامی جنگ با نمونه ایران اینترنشنال بررسی شد. در حالی که گفتمان رایج بینالمللی در زمان جنگها معمولاً بر بازنمایی قربانی بودن زنان و کودکان استوار است، این نگاه در این رسانه غایب بوده و فضا بسیار مردانه به نظر میرسد. تمرکز محتوایی این رسانه بیشتر بر قاب گرفتن زنان کشتهشده در اعتراضات دیماه، زنان حامی جنگ در تظاهراتهای خارج از کشور، اخبار بازداشتیها و بازنمایی کاریکاتورگونه زنان داخل کشور در پویشهایی نظیر «جانفدا» است. همچنین در تحلیلهای مربوط به معیشت، رویکرد رسانه بر این است که اگرچه وضعیت اقتصادی سخت است، اما زنان با صبر و رضایت این شرایط ناگزیر را تحمل میکنند.
بررسی رسانههای داخلی نیز نشاندهنده استراتژیهای متفاوتی در بازنمایی سوژه زن است. در این میان، خبرگزاری فارس در میان تمام رسانههای بررسیشده، بیشترین حجم استفاده از تصویر زنان را داشته است. این رسانه با پیوند زدن جغرافیای ایران به هویت زن و استفاده از ادبیاتی نظیر «تن زن وطن است و مرد مدافع آن»، با ارجاعاتی مشخص به جنبش «زن، زندگی، آزادی»، حضور هماهنگ زنانی را نمایش میدهد که از آزادی پوشش، بیان و حرکت برخوردارند و با انتشار پوسترهایی تحت عنوان «زنان پیشتاز میدان»، شکلی از ملیگرایی جنسیتمحور را بازتولید میکند که همسو با رویکرد پسااستعماریِ «زن قوی مسلمان جنوب جهانی» است؛ هرچند بر جدید بودن این حضور تأکید عجیبی دارد که پیشینه تاریخی مشارکت زنان در میدانهای جنگ را نادیده میگیرد. از سوی دیگر، بررسی خبرگزاری ایرنا و رسانه آتیه نشان میدهد که رسانههای دولتی رفتار همسانی ندارند و نوعی تکثر میان آنها دیده میشود؛ ایرنا از یک سو زنانی را به تصویر میکشد که زندگی را در اختیار دارند و از سوی دیگر بر قربانی شدن زنان و کودکان تأکید میکند، در حالی که رسانه آتیه بهعنوان یک استثنا، با انتشار مقالات تحلیلی مفصل تلاش کرده تا زنان را به مرکز گفتمان رفاه اجتماعی بیاورد، هرچند این گزارشهای بلند اجتماعی در فضای عمومی چندان دیده نمیشوند.
ارائه در پایان به وضعیت رسانهها و خبرنگاران مستقل پرداخت و یادآوری کرد که تحلیل موازیِ ۸۰۰ گزارش منتشرشده در روزنامه شرق در دوران جنگ، نشان میدهد در برابر ادبیات ملیگرایانه و انتقامجویانه رسانههای اصلی، رسانههای مستقل و بخشهای اجتماعی آنها که عمدتاً توسط خبرنگاران زن اداره میشوند نگاه خود را به زندگی روزمره غیرنظامیان و پیامدهای انسانی جنگ معطوف کردهاند. نتیجه نهایی این بحث نشان میدهد که در زمان جنگ، تولید گفتمان صرفاً در انحصار رسانههای رسمی و ساختارهای قدرت نیست، بلکه تجربههای زیسته و فرودستانه زنان در بستر جنگ نقشی حیاتی دارد. امروزه بهواسطه شکلگیری جمعهای مستقل زنانه، پیوندهای عاطفی میان انسانها و امکانات فضای مجازی، روایتهای متکثر و فضاهای شهری جدیدی در حال بازتولید هستند که با ایجاد خردهفرهنگهای پس از جنگ، پتانسیل این را دارند که از کلمات فراتر رفته و امکانهای حقیقی برای تغییر در جامعه به وجود آورند.
معنای کنش در وضعیت تعلیق
ارائه با یک پرسش شروع شد: آیا در وضعیت تعلیق و بحران کنونی، اساساً کنشگری مؤثری ممکن است؟ فرشته طوسی ارائه خود را با بازتعریف کنش موثر آغاز کرد و هشدار داد که برای فرار از انفعال، نباید به پاسخهای آماده پناه برد. او تاکید کرد کنشی که صرفاً برای تسکین وجدان فردی باشد و با واقعیت عینی جامعه نسبتی برقرار نکند، محکوم به شکست است؛ خطایی که در سالهای گذشته بارها تکرار شده است. او این الگوی رایج را «کنشگری خودارجاع» نامید؛ جریانی که بهدلیل بریدگی از میدان واقعیت اجتماعی، ناتوانی در کسب دستاوردهای خُرد و ملموس، و فرار از مطالبات واقعی روزمره به سمت مفاهیم کلان و انتزاعی، عملاً به بازتولید همان وضعیت انسداد کمک کرده است. پیامد تلخ این رویکرد، شکلگیری گفتاری هژمونیک، بهویژه از سوی بخشی از اپوزیسیون بود که هرگونه دستاورد کوچک اجتماعی یا فعالیت نهادمند مدنی، صنفی و دانشجویی را با خشونت نمادین طرد و تخریب میکرد؛ رویکردی که عامل اصلی فرسودگی نیروها، سلب عاملیت از جامعه و تبدیل مردم به یک کلیت بیشکل و منتظرِ منجی بیرونی شد.
ارائه با طرح این پرسش که «ما در این نقطه چگونه ایستادهایم؟» به دگرگونی مفهوم زندگی در سالهای اخیر پرداخت؛ وضعیتی که در آن سایه ویرانی، از دست رفتن عزیزان، اضطراب مداوم و فشارهای شدید نظارتی، زندگی را از معنای عادی تهی کرده و ساختارهای فکری، ابزارهای تحلیلی و زبان مطالبهگری گذشته را در برابر واقعیت جنگ ناکافی ساخته است. ریشه اصلی تبدیل نشدن تحلیلهای گذشته به کنش مؤثر را در ناتوانی از گنجاندن همزمان خطر جنگ، تحریم، پویاییهای منطقهای و اقتدارگرایی در یک قاب دانست. اگرچه بخشی از این انسداد محصول سرکوب ساختاری و تضعیف نهادهای میانجی است، اما بازاندیشی واقعی مستلزم تمرکز بر اراده و توان درونی است. فرشته طوسی همچنین به نقد «روشنفکر بدون جایگاه» پرداخت؛ روشنفکرانی که در خلأ و بدون توجه به زمان، مکان، تجربه زیسته، جنسیت و تن خسته جامعه، از آرمانهایی چون دموکراسی و جمهوریخواهی دفاع میکنند. این غیاب جایگاه که نمادی از نگاه مردانه جهانشمولپندار است، سیاست را از زندگی مردم دور کرده و ناخواسته منطق قدرت بالا به پایین و سلسلهمراتبی را در لباسی پیشرو بازتولید میکند.
بخش دیگری از این بحران تحلیلی در شکاف میان سیاست محلی و فراملی متجلی میشود که فرشته طوسی آن را «دو کوری متقابل» نامید. از یک سو، سیاست محلیِ بریده از افق بینالمللی به تجربههای زیسته صرف، جهانبینی شخصی و در نهایت سیاستزدایی تقلیل مییابد. از سوی دیگر، نگاه صرفاً بینالمللی با فرافکنی منشأ ستم به بیرون، ساختارهای محلی قدرت را از مسئولیت مبرا میکند. راهکار عبور از این بنبست، حفظ تنش سازنده میان این دو سطح است. در این میان، جنبش «زن، زندگی، آزادی» نمونهای عینی از تلاقی موفق این دو بستر بود؛ چرا که در هسته مسئولانه خود بر دالهای مشخصی چون سوژگی زن، بدن و پوشش اختیاری دست گذاشت و امر زیسته را به ساختار کلان قدرت پیوند زد. اما هرجا که این هسته به سمت ائتلافهای انتزاعی سیاسی کشیده و مصادره شد، اثربخشی خود را از دست داد و به ضد خود تبدیل شد. از این نظرگاه، در این نقطه اهمیت معرفتشناسی فمینیستی برجسته میشود. مفاهیمی چون «دانش موقعیتمند» دانا هاراوی یا دیدگاه ساندرا هاردینگ، نشان میدهد که هیچ ناظری از چشمانداز بیمکان به جهان نمینگرد. ادعای بیطرفی روشنفکران مسلط، در واقع پنهان کردن جایگاه مردانه و طبقاتی آنهاست که فضا را برای صداهای دیگر تنگ میکند. در مقابل، کنش آگاهانه فمینیستی با استفاده از ابزار «عینیت قوی»، جایگاه محلی و انضمامی را نه پایان تحلیل، بلکه نقطه ورود به فهم ساختارهای جهانی قدرت قرار میدهد و مانع از سقوط به ورطه نسبیگرایی میشود.
کنشگری مسئولانه در شرایط فعلی بر پایه این ارائه در دو سطح متعین قابل صورتبندی است. سطح اول، ساختن یک گفتمان و رتوریک ضدجنگِ فمینیستی است؛ چرا که فمینیسمِ مدافع بدن نمیتواند نسبت به ماشین جنگ و بدنهای مغلوب آن بیتفاوت باشد. در شرایطی که رسانههای جهانی امور را به نفع چهرههای مصادرهکننده بازنمایی میکنند، تقویت نهادهای خُرد باقیمانده و بلند کردن صداهای مستقل ضدجنگ ضرورتی حیاتی دارد. سطح دوم، بازآفرینی فضاهای کوچک برای «مراقبت جمعی» و تفکر انتقادی بر پایه نیازهای واقعی است. او با ذکر نمونههای عینی همچون تلاشهای ینار محمد در عراق برای ایجاد پناهگاههای امن برای زنان جنگزده، برگزاری جلسات روانشناختی برای مراقبت از کنشگران در داخل، حمایت از کودکان بازمانده از جنگ، مقابله با خشونتهای مجازی جنگطلبان و حمایت از کسبوکارهای خانگی زنان، این اقدامات را مصادیق بارز «اخلاق مراقبت» دانست. در نهایت، او تواضع معرفتی، طرح سوالات درست به جای پاسخهای آماده، شناخت دقیق موقعیت و برداشتن یک گام عینی بعدی را شرط اصلی واقعی بودن و رهاییبخشی کنشگری در این لحظه تاریخی قلمداد کرد.
بنبست تابآوری اقتصادی با حذف زن
بحرانهای پیاپی سالهای گذشته در ایران، بستر عینی و ملموسی را فراهم کرده تا چگونگی حذف تدریجی و ساختاری زنان از بازار کار و اقتصاد کشور مورد تحلیل قرار گیرد. طهورا قربانعلی و کوثر کریمیپور در ارائه مشترک خود با عنوان «بنبست تابآوری اقتصادی با حذف زن»، نشان دادند که چگونه در جریان تکانههای ناشی از کووید، قطعی اینترنت و بحرانهای نظامی، زنان نخستین قربانیان اخراج و بیکاری بودهاند. بررسی آمارها نشان میدهد در پی جنگ اخیر، برآورد دولت از تعداد بیکاران بین ۵۰۰ هزار تا دو میلیون نفر بوده و درخواستها برای بیمه بیکاری دهها برابر شده است که بخش عمدهای از این متقاضیان را زنان تشکیل میدهند. همچنین قطعی و اختلال در اینترنت، کسبوکارهای خانگی زنان را که آخرین پناهگاه اقتصادی آنان بود، به تعطیلی کشاند؛ از سوی دیگر، پاندمی کرونا ثابت کرد کارهای از دست رفته زنان در زمان بحران، معمولاً هرگز جبران نمیشوند و صدمات وارده بر اشتغال آنان ساختاری و برگشتناپذیر است.
شاخصهای کلان اقتصادی، عمق این بحران و البته بیتوجهی ساختاری به آن را بازتاب میدهند. در حال حاضر نرخ مشارکت اقتصادی زنان در ایران تنها ۱۵ درصد است که فاصه عمیق و معناداری با میانگینهای جهانی و حتی منطقهای دارد؛ مسئلهای حیاتی که عملاً هیچگونه توجه درخوری از سوی سیاستگذاران دریافت نمیکند. بررسی روند ۱۷ ساله مشارکت اقتصادی زنان نشان میدهد این رقم همواره در سطحی بسیار پایین نوسان داشته و بین کف ۱۲ درصدی و سقف ۱۹ درصدی در حرکت بوده است؛ سقوطی که به معنای حذف و از دست رفتن پتانسیل اقتصادی حدود دو میلیون زن در چرخه تولید است. نکته قابلتوجه در این پژوهش، تفاوت فاحش نرخ مشارکت زنان در استانهای مختلف است و بر خلاف تصور، میزان محرومیت یا توسعهیافتگی استانها این تفاوت را توجیه نمیکند. برای نمونه، استانهای بهرهمندی مانند مرکزی و بوشهر با وجود پتانسیلهای صنعتی و اقتصادی، کمترین میزان مشارکت اقتصادی زنان را دارند، در حالی که استانی مانند زنجان مشارکت ۲۵ درصدی را ثبت کرده و کهگیلویه و بویراحمد در کف ۷ تا ۸ درصدی قرار دارد. این نوسان شدید که فاصله بیشترین و کمترین آن در بهار ۱۴۰۴ به ۱۸ درصد رسیده است، نشان میدهد که خردهفرهنگها و ساختارهای خاص اقتصادیِ هر منطقه، تعیینکنندهتر از شاخصهای رفاه کلان هستند.
وضعیت تاهل نیز پیوند پیچیدهای با حضور زنان در بازار کار دارد. یافتهها نشان میدهد بیشترین نرخ مشارکت اقتصادی مربوط به زنان مطلقه (۴۰ درصد) است؛ یعنی از هر ده زن جداشده، چهار نفر فعال اقتصادی هستند و پس از آنها به ترتیب زنان مجرد، متاهل و در نهایت زنان بیوه قرار میگیرند، هرچند این الگو نیز بهدلیل تفاوتهای فرهنگی در برخی استانها صدق نمیکند. علاوه بر کمیت پایین، کیفیت اشتغال زنان نیز بهشدت شکننده است. زنان شاغل عموماً درگیر «اشتغال ناقص» هستند و ساعات کمتری نسبت به مردان کار میکنند. از سوی دیگر، توزیع بخشهای اشتغال نشان میدهد که ۵۳ درصد زنان شاغل در بخش خدمات، ۹۰۰ هزار نفر در بخش صنعت و معدن، و ۵۰۰ هزار نفر در بخش کشاورزی مشغول به کارند. این در حالی است که باکیفیتترین، رسمیترین و پایدارترین مشاغل با دستمزد بالا در بخش صنعت و معدن متمرکز است و در مقابل، کمکیفیتترین کارها از نظر ثبات و حقوق در بخش خدمات قرار دارد؛ یعنی همان بخشی که نیمی از زنان را در خود جای داده و در زمان وقوع بحرانها، سریعتر از هر جای دیگری فرو میپاشد. از طرفی، آمار شاغلان زن در بخش کشاورزی نیز رو به کاهش و آسیبپذیری است.
در تحلیل نهایی، مشخصات اقتصاد زنان در ایران را میتوان در سه واژه خلاصه کرد: «کوچک، متمرکز و بهشدت آسیبپذیر». بخش بزرگی از نیروی کار زنان بهعنوان «کارکنان بدون مزد خانگی» فعالیت میکنند که ۱۱ درصد از کل جمعیت شاغل کشور را تشکیل میدهند و عملاً در آمارهای رسمی درآمدی جایی ندارند. در سویی دیگر، بخش دولتی و عمومی همچنان بزرگترین کارفرمای زنان به شمار میروند، در حالی که بخش خصوصی در جذب زنان عقبمانده و بخش تعاونی نیز بسیار کوچک و ناکارآمد باقی مانده است. این پیشینه و ساختار نشان میدهد که سهم زنان از کیک اقتصادی کشور نهتنها اندک است، بلکه همین سهم ناچیز نیز در بیثباتترین، شکنندهترین و غیررسمیترین لایههای بازار کار قرار دارد؛ لایههایی که در مواجهه با هر بحران اجتماعی، سیاسی یا جنگی، بهعنوان اولین خطوط دفاعی اقتصاد قربانی و حذف میشوند و به این ترتیب، تابآوری کل اقتصاد جامعه را به بنبست میکشانند.

